خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

درود بر رنگ

 

سوگواری جمعی، برگزاری آئینی برای آنکه دست دلت را بگیری تا عبور کند، مثل کودکی که می‌خواهد از سر جویی بپرد...لحظه‌ای رسید که هنوز حالم خوب نبود اما حس کردم دیگر می‌خواهم حالم بهتر شود. دوست دارم به خودم کمک کنم. لباس سیاه را درآوردم و پناه بردم به رنگ، از مو و و ناخن و لباس تا عکس پروفایل، باشد که زندگی هم روی بیاورد به رنگ. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢
تگ ها :


بزرگداشت در مدرسه فرزانگان

به محض شنیدن خبر درگذشت مریم میرزاخانی گروهی در تلگرام تشکیل شد برای برگزاری یک مراسم بزرگداشت. بگذریم که چقدر ماجرا در همان گروه پیچیده شد. اما برآیند مطالب این بود که ما، هم‌دوره‌ای‌های مریم دائم در تردید بودیم که در این مراسم شرکت کنیم یا نه. 

در نهایت تصمیم گرفتیم شرکت کنیم. در طول مراسم، بارها حس کردیم مراسم را اشتباهی آمده‌ایم. جایی بودیم که مدام از مدیر مدرسه فرزانگان در زمان تحصیل مریم (خانم حائری زاده ) تجلیل شد. بعد آقای اژه‌ای رئیس سابق سمپاد از خودش خیلی تجلیل کرد. بعد معلم تاریخ ما در همان دوره هم از خودش تجلیل کرد و هم به این نتیجه رسید که مریم خیلی هم دختر نبوده. یا از او برای بی حجاب بودن در امریکا امضا گرفته‌اند. یک خانمی هم که اسمش یادم نیست، از بنیاد نخبگان آمد و بدون اینکه اصلا مریم را بشناسد یک سری حرف بی ربط به همه چیز زد. بعد همه این آدم‌ها بدون توجه به هشدارهای مجری برنامه، بسیار طولانی‌تر از وقتشان صحبت کردند. و هی حال ما بد و بدتر می‌شد. بعد بقیه سالن چنان خوشحال و خندان و بگو و بخند بودند که انگار نه انگار که داریم درباره یک تازه درگذشته صحبت می‌کنیم. دورهمی شادی بود. لابد اشکال از ما بود که دائم حالمان بدتر می‌شد. 

من اگر یک نوجوان فرزانگانی بودم که در آن مراسم شرکت کرده بودم به این نتیجه می‌رسیدم حالا که خانم حائری‌زاده مدیر دبیرستان فرزانگان نیست و آقای اژه‌ای از سمپاد رفته، پس هیچ امیدی به این وجود ندارد که کسی بتواند مثل مریم موفق بشود! حالا بگذریم وظیفه همه این است که در نهایت مثل مریم باشند، حتی در مدل مو و لباس پوشیدن! البته برای کسی سوال پیش نیامد که باوجود مدیریت این دو بزرگوار چرا فقط یک مریم میرزاخانی داشتیم؟ چرا همه مریم میرزاخانی نشدند؟ وقتی تمام موفقیت مریم مدیون مدیریت ایشان بوده. آیا برای مثال ناکامی و خودکشی هم‌دوره‌ای مریم هم مدیون مدیریت ایشان بوده یا نه؟

در آخرین دقایق برنامه در حالی که نصف حضار سالن رو ترک کرده بودند، به من فرصتی داده شد تا صحبت کنم. متن زیر را که از قبل نوشته بودم، بعد از یک اعتراض دو جمله‌ای در این مراسم، خواندم:

حال ما، حال یک عده سیل‌زده، حال زلزله‌زدگانی که آوار بر سرشان آمده. دست به گریبان با غمی که گاهی عقب می‌نشیند و باز مثل یک موج باز می‌گردد.

در این چند روز تلخ، بارها به هم گفته‌ایم "من دوست نزدیک مریم نبودم، نمی‌دانم چرا این همه عمیق غصه‌دارم."

در این روزهای اندوهبار دوستان دیگرم، خارج از جمع دوستان فرزانگانی برایم از تاثیر مریم گفته‌اند. دوستی دارم چند سالی از خودم کوچکتر که با وجود قبولی در آزمون فرزانگان، نتوانسته در فرزانگان تحصیل کند، برایم تعریف کرد که سال‌ها عکس مریم را داخل در کمد اتاقش چسبانده بوده. همان‌جا که نوجوان‌ها عکس قهرمانان محبوبشان را نصب می‌کنند. از دوستی که دعوتم کرده بود به جشنی عذرخواهی می‌کردم و می‌گفتم روحیه‌ام مناسب شرکت در جشن نیست، برایم گفت از ۳ سال پیش، وقتی مهاجری، تنها و افسرده بوده، موفقیت مریم چه اندازه انگیزه‌های فراموش شده را در او زنده کرده. و چقدر آدم‌های دیگر که درباره‌اش نوشتند. از اینکه مریم و زندگی‌اش امیدبخش و انگیزه دهنده بوده برایشان.

مریم دیگر نه فقط به فرزانگان تعلق دارد، نه فقط به شریف یا هاروارد و پرینستون و استنفورد. مریم به روشی افسانه‌ای و اسطوره‌ای به همه تعلق دارد و خودش انگار از همه این حرف‌ها رسته و رها شده.

دوره دانشجویی از یک مبارز پیر می‌شنیدم که می‌گفت بعد از سال‌ها تحمل زندان و شکنجه، دیگر به مفید بودن مبارزه سیاسی اعتقادی ندارد. و تنها راه موثر و مفید برای جامعه را در این می‌دید که هر کسی صادقانه به روشی که درست می‌داند زندگی کند و به قدرت درک خرد جمعی اعتماد کند. مردم ارزش صداقت را خواهند فهمید.

و به مریم فکر می‌کنم که چطور صادقانه و عاشقانه به شیوه‌ای زندگی کرد که درست می‌دانست. بدون هیاهو، بدون توقع و با تمام وجودش.

خاطره‌ای از روز جشن فارغ‌التحصیلی از فرزانگان را به روشنی به یاد دارم، خانم حائری‌زاده به ما توصیه می‌کرد، که آن برگ شناور روی آب یک جوی نباشیم و خود آن جوی آب باشیم. و از بین ما مریم بهتر از همه ما به این توصیه عمل کرد، بدون اینکه هدفش جریان‌ساز بودن باشد. بدون آنکه برای اینکه دیگران از او الگوبرداری کنند تلاشی کرده باشد.

مریم عزیز ما، ما هم‌کلاسی‌هایت هنوز از تو یاد می‌گیریم. هنوز تحسینت می‌کنیم و هنوز به هم‌دوره بودن با تو افتخار می‌کنیم. عزیز دل تو "فوت" نشدی، تو "حیف" شدی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳۱
تگ ها :


از غم این روزها

 

دیروز عصر حالم کمی بهتر بود. اما امروز صبح با سنگینی بار غم روی سینه‌ام بیدار شدم. همکارم که دو روز گذشته را مرخصی بوده، امروز می‌پرسد چرا مشکی پوشیدی؟ (واقعا چرا مکشی می‌پوشم؟ برای اینکه به آن ساناز غمگین درونم بگویم حق داری سوگواری کنی. می‌بینمت و به رسمیت می‌شناسمت) می‌گویم یکی از هم‌دوره‌ای‌هام فوت شده. و بعد توی دلم ادامه می‌دهم، مریم فوت نشد، "حیف" شد.

غم مثل موج کمی عقب نشینی می‌کند و باز دوباره برمی‌گردد. این حال را گمانم آخرین بار موقع زلزله بم داشتم. 

نه اصراری دارم حالم را بهتر کنم و نه اصراری دارم در افسردگی بمانم. انگار نشسته‌ام کنار و احوالات خودم را صرفا تماشا می‌کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦
تگ ها :


به یاد مریم میرزاخانی

بیست و نه سال پیش یه برچسبی خورد روی پیشونی ما، بهمون گفتن فرزانگانی. فرزانگانی توی این حدود سی سال معنی‌اش هی عوض شده. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی باهوشم. یه روزی بود که فکر می‌کردم خیلی خنگم اما بقیه فکر می‌کردن باهوشم. یه روزی بود که قبولی دانشگاهم به نظر خودم یه شکست و فاجعه بود و به نظر اطرافیان نتیجه خوبی بود. یه روزی بود که معنی‌اش این بود که دارم خودم رو برای بقیه بچه‌های دانشگاه می‌گیرم، یه روزی معنی‌اش این بود که موقع مصاحبه شغلی بهم بگن شماها رو سخت می‌شه مدیریت کرد، به درد کار گروهی نمی‌خورین. یه روزی معنی‌اش این بود که یه خبر خوب بیشتر از یه خبر خوب ملی برامون بود. لبخند می‌زدیم و می‌گفتیم نه فقط هم‌مدرسه‌ای ما که هم‌کلاسی‌مون هم بوده. امروز هم معنی‌اش اینه که یک خبر بد ملی، یه خبر بد خصوصی‌تر می‌شه. 

 

خوشحالم که عمرت رو صرف چیزی کردی که عاشقش بودی. نمی‌تونم جز این تصور کنم که از لحظه لحظه کارت لذت بردی. یادت گرامی و پایدار

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
تگ ها :


هر پانزده دقیقه یک بار

 

بازوبند دستگاه فشارسنج به بازوی چپم بسته شده و دستگاه کنترل کننده‌اش از گردنم آویزان است. هر پانزده دقیقه فشار خونم را اندازه می‌گیرد. قرار است موقع اندازه‌گیری فشار خونم سعی کنم جایی بنشینم و دستم را صاف نگه دارم. هیچ کاری را نمی‌شود شروع کرد بدون یادآوری اینکه الان اگر فشارسنج کارش را شروع کرد، کجا می‌توانم بنشینم. 

چند هفته پیش که قطع کردن مصرف قهوه و راه نرفتن در هوای آلوده و نفس عمیق کشیدن دیگر برای کاهش تپش‌قلب‌های ناگهانی فایده نداشت، رفتم دکتر و...قلبم یک مسیر الکتریکی اضافی دارد. و به جای اینکه بین هر دو ضربان، لحظه‌ای سکوت کند، بی‌وقفه می‌تپد. وقتی سابقه آشنایی با پزشک معالج اندکی کمتر از 30 سال باشد. در چنین موقعیتی ممکن است چشمک بزند و بگوید: "قلبت هم مثل خودت عجله دارد."

حالا فعلا مصرف نمک را باید محدود کنم و بعد از نتیجه این تست‌ها معلوم می‌شود با قلبم باید چه کنم. 

این مشکل مادرزادی است و ربطی به افزایش سن ندارد. اما نمی‌دانم چرا کلیت این دستگاه وصل کردن به بدن و نمک نخوردن و...هی به من یادآوری می‎‌کند به زودی 40 ساله می‌شوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢۱
تگ ها :


رویاهای ساده و کوچک تحقق یافته

 

بافتن را از مادر جون یاد گرفتم. پنج یا شش ساله بودم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. یک شال و یک کلاه برای جولی عروسک کف‌دستی‌ام بافتم به رنگ سبز عدسی. 

از همان موقع هروقت حس کردم دستانم بی‌قرارند رفته‌ام سراغ میل و کاموا. 

دبیرستانی بودم یا شاید کمی کوچکتر یک رویایی داشتم که توی تراس یک خانه ویلایی مدل قدیمی توی رشت نشسته‌ام رو به حیاط و دارم بافتنی می‌بافم. باران می‌بارد و هوا کمی خنک است. طوری که می‌چسبد یک شالی بیاندازم روی شانه‌ام یا یک پتو نازک روی پاهایم بکشم. هیچ کاری به جز بافتن ندارم. یک حس آرد بیخته و الک آویخته‌ای توی این رویا بود. تو بگو رویای زمان بازنشستگی.

دیشب که داشتم می‌بافتم یاد این تصویر افتادم و فکر کردم این دفعه که رفتم زیباکنار با خودم میل و کاموا ببرم و بنشینم توی آلاچیق روی تخت و ببافم. اگر باران ببارد تصویر کامل می‌شود گمانم. 

چند روز پیش که عینکم را جا گذاشته بودم خانه، صحبت دردسرهای عینک شد و بعد علاقه‌اش به عینک در کودکی. می‌گفت: "حضرت حق هم از بین تمام رویاهای کودکی تخمی‌ترین‌ها را انتخاب می‌کند برای واقعی شدن." همان موقع هم مخالف بودم. اما مدرکی نداشتم برای حرفم. حالا دارم گمانم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳
تگ ها :


لذت‌جو

 

همین چند روز پیش بود. پشت میز شرکت نشسته بودم و دلم برای میل بافتنی و کامواهام تنگ شده بود. و بعد فکر کردم توانایی اعتیاد به هر کار لذت‌بخشی دارم. و از ترس همین همیشه سعی کرده‌ام به شدت منضبط باشم. دیگران همیشه همین لایه بیرونی را دیده‌اند که منضبط است. و بر اساسش بسیار هم قضاوت‌های پراشکال داشته‌اند. حالا البته مهم هم نیست. خودم می‌دانم کافی است یک قدم عقب بنشینم تا لذت‌جو درونم صد قدم پیش‌روی کند و شیرازه جهانم از دستم خارج شود‌‌

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
تگ ها :


ظرفیت تکمیل است

یه دونه از این تابلوهای "ظرفیت تکمیل است" می‌خوام، که بزنم جلوی پیشونی‌ام. ظرفیتم برای شنیدن غر، غصه، غم، مشکل، بدبیاری و حتی درد دل تکمیل است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸
تگ ها :


شال گردن می‌بافم

دم غروب رسیدیم حسن آباد. دویدم توی مغازه اول. حالم؟ حال یک ساناز در مقابل دریای رنگ! ذوق زده و خوشحال و مشعوف. وقت زیادی نداشتم چون مغازهها در حال تعطیل شدن بودند اما خوبی ماجرا این بود که دقیقن می‌دانستم چه می‌خواهم: یک کاموا با رنگ‌های پاییزی. نارنجی- آجری، سبز یشمی و کرم. همان جا بود توی سبد حراجی‌ها. خود خودش بود. برش که داشتم مغازه داشت بسته می‌شد. سه تا کلاف خریدم. و توی دلم پر از نور شد. 

تا برسیم خانه مثل یک عروسک عزیز کامواهام رو بغل کردم. و هی ذوق کردم و باز هی ذوق کردم. 

جمعه صبح بافتنش را شروع کردم و هر شب به شوق بافتنش می‌روم خانه. تا پاییز نشده یک شال گردن خواهم داشت با ترکیب رنگی که به نظر من رنگ پاییز است و رنگ من.

خوشحالم که رنگ هست. و خوشحالم که از زنگ لذت می‌برم و خوشحالم که بلدم به این سادگی ذوق کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :


محبوب‌های دوست نداشتنی

 

آدم‌های همیشه محبوبی وجود دارند که مراقب هستند باعث ناراحتی کسی نشوند. خیلی وقت‌ها نظری نمی‌دهند، اقدامی نمی‌کنند یا حرفی نمی‌زنند که نکند به کسی بربخورد و ناراحت بشود. این آدم‌ها اغلب ناخواسته به صورت ناجوری دل نزدیک‌ترین‌هایشان را می‌شکنند. اما برای یک قدم دورترها برای همیشه محبوب باقی می‌مانند. 

دیروز عکسش را توی اینستاگرام دیدم، قهرم؟ نه نیستم. اما دیگر دوستش ندارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٠
تگ ها :


بارون رو دوست دارم هنوز

صبح از کوچه صدای حرکت لاستیک ماشین روی خیابون خیس شنیدم. تندی دویدم پشت پنجره به شوق باران. خبری از باران نبود. همسایه سر صبحی باغچه آب داده بود و حیاط شسته بود توی این کم‌آبی. 

دلم باران و هوای ملایم ابری می‌خواهد.

هنوز هم هیچ چیز مثل باران من را به شوق نمی‌آورد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٤
تگ ها :


عشق در مراجعه است

کفش‌های طبی پاشنه‌دار خیلی هم خوب و راحتن، اما به من این قرتی‌بازی‌ها نیومده. بعد از شش ساعت ایستادن و تدریس کردن برگشتم به همون ریبوک‌های مشکی عزیزم. آخ که هیچی کپسول‌های هوای کف این کفش‌هام نمی‌شه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
تگ ها :


دیر به دیر

یکی دو روز پیش که رفته بود پیش شیما با هم به این نتیجه رسیدیم که کباب کوبیده و فست فود، دیر به دیرش میچسبه، مخصوصن اگر نوع مرغوبش گیر آدم بیاد. خواستم بگم رانندگی هم همینه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
تگ ها :


ضعف

ضعف دارم و فکر میکنم به شباهت شدید ضعف جسمی و غمگینی

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥
تگ ها :


زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند

اولین باری که کتاب را خواندم هم وقتی رسیدم به فصل آخر احساس می‌کردم موسیقی حماسی در فضای اطرافم پخش می‌شود. بعد از سه بار هم هنوز همان موسیقی پخش می‌شد.

همین دوشنبه گذشته کتاب را بعد از چهار ماه با همراهی پنج زن دوست داشتنی یک بار دیگر خواندم. این جلسات کتاب‌خوانی برای من رویای به حقیقت پیوسته بود. گرچه جلسات بخش زیادی از زمان آزاد آخر هفته‌هایم را هم علاوه بر زمان برگزاری جلسه به خودش اختصاص می‌دهد، اما برگزاری جلسات به شدت برایم راضی کننده است.

دوشنبه وقتی جلسه تمام شد و دوستانم از خانه رفتند، پر بودم از احساسات متناقض. می‌دانستم دلم برای جلسات و دوستانم تنگ خواهد شد. و هم‌زمان از به سرانجام رساندن یک کار دوست داشتنی پر از لذت بودم. 

 

پ.ن. : اگر دوست دارید همراه من و دوستانم باشید برای خواندن کتاب "زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند." به من ایمیل بزنید. لازم به ذکر است که جلسات مخصوص خانم‌ها است

sanaz.k.samiei@gmail.com

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٤
تگ ها :


سکوتِ دزد

گاهی سکوت بر من نازل می‌شود. و وقتی نازل می‌شود، مدتی طولانی مهمان من باقی می‌ماند. داستان نوشتن را هم همین‌طور گم کردم. اول سه روز مردم، بعد سکوت بر من نازل شد. مهمان طولانی‌مدتم شد. داستان‌نویسی را از من دزدید و رفت. 

دوباره سکوت نازل شده. گمان می‌کنم چیزی ندارم که این بار بدزد و ببرد. شاید هم اشتباه می‌کنم و فقط امیدوارم که چیزی ندارم که بدزد. 

چه شد که سکوت نازل شد؟ اگر می‌شد بگویم که سکوتی در کار نبود. راز، آن هم نه راز خودم فقط که راز دیگری هم، بعد سکوت و بعد بی‌حسی در بخشی از روان و بعد گسترش سکوت و بی‌حسی. و بعد دزدیده شدن چیزی ارزشمند. 

نگران خودم هستم و آنچه که این بار سکوت خیال دارد از من بدزد. بسیار هم گزیده‌دزد است. می‌گردد و عزیزترین را می‌یابد. چون خدایان که همیشه از تو قربانی کردن عزیزترین و ارزشمندترینت را انتظار دارند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
تگ ها :


در ستایش تارا

داشتم فکر می‌کردم اسم خانه شمال پدر و مادرم را چه بگذارم؟ چیزی مثل تارا که خانه تهران است. 

بعد دیدم تارا آنجاست که مامی و بابا هستند. 

دارم می‌روم تارا. وقتی برگردم حالم بهتر است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 12

انقدر سریع اتفاق افتاد که همان موقع درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. ون نیروی انتظامی ایستاد کنار اتوبوس پشت چراغ قرمز. یک مامور زن و یک مامور مرد هم‌زمان دویدند توی پیاده‌روی جلو پمب بنزین. دو تا بچه فال‌فروش ترسیدند و آمدند سمت ما و چپیدند توی اتوبوس. دو تا مامور رسیدند به خانومی که آرام و قدم‌زنان داشت می‌رفت رو به جنوب. مامور زن دستش را گذاشت رو شانه زن. 

چند دقیقه بعد زن توی ون بود و من و دو تا دخترک فال‌فروش فسقلی ترس‌خورده توی اتوبوس بودیم. دخترک چند بار نگران از من پرسید:

"خاله، آزادش می‌کنن؟ خیلی اذیتش می‌کنن؟"

و من با صدایی که حتی به گوش خودم هم به زور می‌رسید، چند بار تکرار کردم:

"نمی‌دونم عزیزم."

نه دخترک فال فروخت، نه من یادم بود از شکلات‌های تو کیفم به‌ش بدهم. 

 

اگر یک روزی من از کشورم مهاجرت کنم، بی‌شک یکی از انگیزه‌های قوی‌ام، فرار از حجاب اجباری خواهد بود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 11

آخرش باید بفهمم این خانوم‌ها و آقایان دماغ‌چسب‌زده که ایستگاه خبرنگاران پیاده یا سوار می‌شوند پیش کدام جراح زیبایی می‌روند. خانوم موطلایی دماغ‌چسب‌زده با من ایستگاه میرداماد سوار اتوبوس شد. سه دختر گمانم دانشجوی سال اول و دوم تکیه داده بودند به پنجره روبروی در ورودی. کنارشان ایستادم. یکی دماغ کوچکی داشت، یکی دماغ متوسط و یکی دماغ بزرگ. دماغ متوسط داشت می‌گفت:

"هردوتون خرین."

دماغ‌بزرگ: "قبول من خر، اما این (اشاره به دماغ کوچک) از من خرتره."

"راست می‌گی."

دماغ متوسط رو کرد به دماغ کوچک: "بذار منطقی باهات صحبت کنم، تو صورتت گرده و اینجای دماغت، (اشاره به سوراخ بینی دماغ‌کوچک) درست وسط صورتته. عمل بکنی همین یه ذره دماغت رو کوچیک‌تر می‌کنن، قیافه‌ات می‌شه عین در قابلمه، دماغت هم دستگیره وسط در قابلمه!"

هر سه باهم منفجر شدند از خنده و من سعی کردم جایی بین جمعیت گم بشوم. 

خنده‌ام که آرام گرفت دوست داشتم بروم به هردویشان بگویم. فقط بدانید درد دارد و دردسر و زحمت. مثل فوتوشاپ نیست. این را بدانید و بعد تصمیم بگیرید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 10

خیلی روزها سر راه کمی خرید می‌کنم و با خودم می‌برم خانه. بخشی از راه را پیاده‌ام و بخشی را توی اتوبوس اغلب ایستاده. باید حواسم باشد که زیاد و سنگین خرید نکنم. اغلب خریدهایم را می‌گذارم توی کوله‌پشتی برای همین بیشتر وزنی که بتوانم به دستم بگیرم می‌توانم خرید کنم. اما وقتی اتوبوس شلوغ است هم حجم زیاد کیف کوله‌پشتی باعث مزاحمت است و اغلب مجبور می‌شوم کیف را روی یک شانه‌ام بیاندازم. همین می‌شود که سنگینی خریدها بیشتر آزاردهنده می‌شود. وقتی خرید به اصطلاح سوپری دارم، کار ساده است، امروز پنیر را می‌خرم، فردا ماست را. اما وقتی قرار است امشب سالاد درست کنم نمی‌شود امروز کاهو را بخرم فردا گوجه‌فرنگی را. گیرم که حواسم بود و از اول هفته هر روز یک قلم از سبزیجات را خریدم، با وسوسه دیدن رنگ میوه‌ها چه کنم؟ باز اگر زمستان باشد می‌توانم خودم را به خرید دو تا نارنگی و سه تا کیوی راضی کنم. اما وقتی تابستان است چطور بین شلیل و آلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و گیلبالو و انگور یاقوتی و انگور سیاه و انجیر و هلو و هلوانجیری و آلو سیاه...انتخاب کنم؟

شانه چپم درد دارد. اما گیلبالوها حرف نداشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
تگ ها :