خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

آذر ماه

 

وقتی به کلمه "آذر" فکر می‌کنم یاد آتش می‌افتم، رنگ نارنجی و شور و هیجان. اما چند سالی است که ماه آذر، سرد و کم‌نور و خاکستری و خاک‌آلود و دلگیر است. بعضی روزهایش هم سنگین و سنگین‌گذر. مثلا همین دیروز
امروز اما روز بهتری است.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
تگ ها :


با من سخن بگو

یادم باشد با تمام سختی حرف زدن، مهم‌ترین معیارم برای اینکه بفهمم یک رابطه چقدر درست کار می‌کند، این است که از چه چیزهایی می‌توانم حرف بزنم. 

چقدر خوب و آرامم این روزها. چون حس می‌کنم درباره همه چیز می‌توانم صحبت کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧
تگ ها :


هر چه به جز شرایط موجود

 

دنیا شده شبیه بچه‌ای که غذای روی میز را دوست ندارد و می‌زند زیر میز، هر چیزی به جز شرایط موجود. خیلی هم " چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد" طور.

 

نامبرده به هر بهانه‌ای یه لگد می‌زنه به روانشناسی بازاری امریکایی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها :


صلح در سطح، جنگ در اعماق

حرف ساده‌ای نیست که باور کنی به عنوان یک انسان، حق داری از دست والدینت ناراحت باشی و یا حتی خشمگین باشی. اما به نظر من واقعا هر انسانی حق دارد گاهی از انسان دیگری عصبانی یا خشمگین باشد.

وقتی حرف از پدر و مادر می‌شود که لابد عمیق‌ترین زخم‌های زندگی‌مان را همراه با عمیق‌ترین عشق‌ها از آنها داریم، موضوع قطعا پیچیده‌تر می‌شود. و بعد فرهنگ آریایی و شرقی عزیزمان هم با ایجاد عذاب وجدان به کمک این پیچیدگی می‌آید تا به ما یادآوری کند که باید احترام پدر و مادر را حفظ کرد. و اگر از دست آنها خشمگینی پس فرزند بدی هستی، انسان بدی هستی...

یک مد قشنگ و پروانه‌ای هم از شرق دور و آن حوالی می‌آید مهر تایید روانشناسی بازاری امریکایی هم رویش هست که به صلح برسیم و خشم چرا و عصبانیت اخ و پیف. نتیجه؟ چیزی که من به چشم می‌بینم این است: آدم‌های بزرگسالی که در ظاهر در صلح کامل با والدینشان هستند. آنها را کاملا بخشیده‌اند. حتی در مواردی روش‌هایشان را تایید می‌کنند و خاطرات کودکی را با یک غرور نامحسوسی تعریف می‌کنند. (خاطراتی که وقتی خودت را جای بچه قصه می‌گذاری دلت می‌خواهد گریه کنی و جیغ بکشی) و در مقابل تمام ارزش‌ها و باید و نبایدهای والدین را درونی کرده‌اند.

اغلب به شدت از دست خودشان عصبانی هستند که چرا فلان مدرک را ندارند، چرا به قدر کفایت پول ندارند، چرا ازدواج نکرده‌اند یا اگر ازدواج کرده‌اند آنچنان مطابق استانداردها نیست که بدرخشد. چرا مدیریت مالی ندارند، چرا مدیریت زمان ندارند، چرا خانه‌شان تمیز و مرتب و درخشان نیست. حتی چرا هیکل ایده‌آل ندارند. چرا قشنگ و ملیح و تو دل برو نیستند، چرا خوش‌تیپ و خوش‌لباس و...نیستند. انگار که پدر و مادر حالا که دیگر قدرتی برای تسلط بر ما ندارند از طریق نسخه‌های اغراق شده‌شان در درون ما به تسلط خود بر ما ادامه می‌دهند.

عزیز من عصبانی بودن از خود خیلی وقت‌ها تغییر شکل داده شده عصبانیت از والدین است. فرقش این است که این یکی شما را به شکل یک فرزند خوب جلوه می‌دهد. اما نه عذابش کمتر است و نه آسیبش. شما فقط محل جنگ را تغییر داده‌ای. مثل خیلی از سیاستمدارهای این روزها. به جای جنگیدن در مرزهای واقعی خودت، جنگ را برده‌ای چندین کیلومتر آن‌ورتر.

همچنان معتقدم صداقت با خود و شناخت خود، بهترین هدیه‌ای است که هر انسان بالغی می‌تواند به خودش بدهد. پا را فراتر می‌برم و می‌گویم، هدیه‌ای است که باید به خودش بدهد. نظر دقیق‌ترم را بخواهید، به مناسبت یکی از تولدهای بین 30 تا 40 سالگی. مثل هر هدیه‌ای دیگری هم گاهی شاید نشود به تنهایی تهیه‌اش کرد. شاید کمک لازم داشته باشد. اما بهتر است دیر نشده باشد. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :


از نیش‌ها و مارگزیده‌ها

هر تجربه انسانی ممکن است که زخمی به همراه داشته باشد، بعضی تجربه‌ها انگار مستعدتر هستند برای زخمی کردن آدمی. تو بگیر مثلا عاشقی. از آن سو هر زخم هم درد دارد و هم درس. 

به گمان من این میان برنده آن کسی نیست که دیگر هرگز زخم نمی‌خورد. آن کسی هم نیست که با تجربه‌های مشابه هزار باره پوست روی زخم قدیم‌اش را می‌کند. برنده، تو بگو اصلا قهرمان آن کسی است که درس می‌گیرد اما باز رویش گشوده است برای تجربه. گناه آدم گذشته را پای آدم تازه نمی‌نویسد و از هر ریسمان سیاه و سفیدی نمی‌ترسد، به ویژه وقتی آن ریسمان دست دیگری باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٧
تگ ها :


نایس، مودب، مهربون...

 

اجازه بدین که بگم: "امان از آدم‌های نایس! " همین دیگه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠
تگ ها :


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

از سی سال که رد شدیم شروع کردیم به تصویر سازی که دوست داریم چهل سالگی کجا باشیم، چه کار کنیم...که چهل سالگی آن طور که سی سالگی نفسمان را گرفت، نگیرد. بتوانیم براساس تصویر دوست داشتنی‌مان تصمیم بگیریم و جلو برویم....به همه چیز فکر کردیم الا اینکه اصلا نباشیم.

کلمه‌ها بی‌معنی‌اند، جهان ناامن و زندگی بی‌اعتبار...و تسلیت گفتن عبث‌ترین کار جهان. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٩
تگ ها :


آتروپاتِ دل‌گرم

دل‌گرم بودن حس خاصی است. با شادی فرق دارد. از اساس از جنس دیگری است. آرامش نیست اما اغلب به دنبالش آرامش هم هست. حتی در زمانی که آسایشی در کار نباشد.

فکر می‌کنم که این روزها دل‌گرمم. در دلم نوری هست و گرمایی از یک شعله که به واقع با جانم از آن شعله پاس‌داری کرده‌ام. اصلا کار ساده‌ای نبوده. و تا حالا در زندگی‌ام سابقه نداشته. و حالا فکر می‌کنم ارزشش را داشت.

خیلی فقدان‌ها هیزم این آتش بود. خیلی وقت‌ها به شدت سخت بود. اما آنچه که امروز دارم، ارزشش را دارد.

و می‌دانم نگهداری از این شعله کوچک، مثل پاس‌داری از شعله کوچک امید، یک کار تمام وقت به درازای تمام عمر است. هرگز نمی‌شود عقب نشست و فکر کرد که دیگر کاری ندارم و فقط بنشینم و از گرما و نور و تماشای رقص این شعله لذت ببرم.

در اسطوره‌های قدیم ایران، کسی بوده، نگهبان آتش، آتروپات نام. گمانم مثل یک کهن الگو در اعماق جان همه ما خانه دارد. فقط باید فرصت بدهیم تا در ما زندگی کند و با ما اسطوره‌های هزار ساله را بار دیگر متولد کند.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۸
تگ ها :


آغاز آخرین سال دهه سی

روز جمعه 39 ساله شدم. و آنچنان محبت دیدم که آخر شب به معنای واقعی مست محبت بودم. روز شنبه اولین روز 39 سالگی را مرخصی گرفتم و یک روز ملایم با یه عالم برنامه ملایم خوب از سر گذروندم.

38 سالگی پرکار و شلوغ و دوست داشتنی بود. مهمترین دستاوردم در این سن دوست شدن با کارم و با کار کردن بود. بسیار ارزشمندتر از چیزی که شاید از دور به نظر برسد. نتیجه این باور که من به قدر کفایت خوبم. خیلی وقت‌ها بهتر است آدم حرف دیگریی را که لایق نظر دادن و قضاوت کردن نیست، باور نکند. اما خوب همیشه هم آدم انقدر قوی نیست. 

روز آخر 38 سالگی فشرده‌ای بود از یک سال گذشته. شلوغ و پر از اتفاق، پر از دیدارهای خوب و گفتگوهای نچندان خوب و حس اینکه کاش، به یک کار دیگر هم می‌رسیدم و...خستگی شیرین

و دهه سی؟ بهترین سال‌های عمر تاکنون. من دیگر از هیچ عددی برای سن نخواهم ترسید. هرچه بیشتر جذابتر. منتظرم ببینم 39 قشنگ برایم چه هدیه‌هایی دارد.

 

و دوستانم؟ مرسی که هستید مثل همیشه گرم و صمیمی و مهربان و حمایت‌کننده.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
تگ ها :


ماشین زمان

دخترک داشت می‌گفت کاش ماشین زمان وجود داشت و می‌رفتم خود نوجوانم را بغل می‌کردم و توی گوشش می‌گفتم آینده بهتری پیش روست. 

بعد دیدم ماشین زمان واقعا وجود دارد. من به وجودش باور دارم. من مطمئنم تمام ده، یازده سال گذشته چیزی از جنس این روزها. چیزی شبیه خودم در امروز جلوی چشمم بوده. باور داشتم به بودنش. و این باور همیشه در تلخ‌ترین روزهای افسردگی و تنهایی مرا در آغوش گرفته بود. اگر نبود این آغوش، منطقا من نمی‌بایست اصلا دوام می‌آوردم. من اصلا نباید الان وجود می‌داشتم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸
تگ ها :


به سی‌ام مهر نزدیک می‌شویم

تاریخ‌هایی هستن که آدم رو به گذشته مربوط می‌کنن. هر سال روزهای آخر مهر که به روز تولدم نزدیک می‌شم، از گذشته یاد می‌کنم که پارسال این موقع چه می‌کردم، به چی فکر می‌کردم، کجای جهان ایستاده بودم....امسال ناگهان به ده سال پیش فکر کردم، بحران سی سالگی و سیلی که من رو با خودش برد و چند سال طول کشید که من تازه به دنیا بیاد. سال‌های سخت و تلخی بودن، اما الان خوشحالم که ان روزها رو از سر گذروندم. و خوشحالم که توی اون حال نیستم و خوبم، خیلی خیلی بهتر از ده سال پیش. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧
تگ ها :


رهایی شیرین

تجربیاتی در زندگی هستند که انگار یک‌باره، بار سنگینی را از دوشم برمی‌دارند. 

حالم را پرسید و گپ زدیم و...بعد به خودم گفتم چه کار خوبی کرد. ته دلم امن شد از داشتنش و بودنش. بعد حس کردم می‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم. من فقط یک سمت رابطه بودم و هستم. گناهم برای کار نکردن و از دست رفتن هر رابطه‌ای بیشتر از سهمم نیست. سر رشته را من فقط نباید نگه می‌داشتم. سر رشته رها شده رو هر چقدر نگه دارم ارتباط شکل نخواهد گرفت.

 

پ.ن.: البته که رابطه انواعی دارد. دوستان عزیزم، تنها رابطه زندگی من، رابطه عاطفی با پارتنرم نیست. نگران نباشید، ما هنوز باهمیم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
تگ ها :


حال امروزم

یک حالی است که دلم می‌خواهد هیچ صدای اضافه‌ای نشنوم، حتی موسیقی. 
نور اگر هست فقط طبیعی و یا از پشت پرده حریر. 
حتی دلم می‌خواهد از تنوع رنگ‌ها و طعم‌ها هم دوری کنم و روی بیاورم به مشکی و تلخ.

یاد گرفته‌ام در برابر این حال مقاومت نکنم، تن بدهم.
تا بیاید سهمش رو بردارد و در صلح با هم خداحافظی کنیم و برود.
 تا بار دیگر که کی دوباره، به چه بهانه‌ای با هم ملاقات کنیم. 
هر دو می‌دانیم این وداع آخر نیست.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
تگ ها :


طوری از کنار زندگی می‌گذرم

 

روزمرگی فریب بزرگی است. زندگی می‌تواند هر روز ماجرا تازه داشته باشد. چیزی که هرگز برای زندگی خودت پیش‌بینی نمی‌کردی را بگذارد درست وسط راهت. و حالا این تویی و معما تازه که چطور حلش کنی که پاسخش جابشود در زندگی‌ات. طوری که ...نوشتم طوری که و یاد این شعر سید علی صالحی افتادم:

 با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳
تگ ها :


آرزویی...

وسط گفتگوهای روزمره بودیم که شیدا گفت:

"هر کی یه آرزوش رو بگه" 

"حالا حتما باید بلند بگیم؟"

"حالا اونی که می‌تونی بلند توی جمع بگی رو بگو."

" آخه هیچ کدوم رو نمی‌شه بلند گفت."


" راضی‌ام ازت."

و خنده حضار!

اما ذهن من گیر کرد روی همان سوال. "یک" آرزو طوری که بشود بلند و بی‌شرم در جمع دوستانه بیانش کرد. پرم از آرزوهای ریز و کوچک و روزمره برای خودم. حتی آرزو هم نه، برنامه سال‌های آینده زندگی‌ام. اما حس نمی‌کنم برای رسیدن به هیچ‌کدامشان لازم باشد آرزو کنم. شاید فقط برای دیگری آرزوهایی داشته باشم.

نمی‌دانم خوب است یا بد، فعلا همین است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :


و اینک بخشش

دو سه هفته پیش بود که لیلا خیلی جدی داشت به من می‌گفت:"ساناز دیگه باید بس کنی و خودت رو ببخشی بابت اون تصمیم." و اون تصمیم چیزی نبود جز ازدواج در زمان یک‌الف‌بچه‌بودگی!

هزار دلیل منطقی داشتم همیشه برای این که ببخشم ساناز 23 ساله را. اما باز در یک لحظاتی خودش را نشان می‌داد که در واقع هیچ بخششی رخ نداده. 

چند روز پیش در یک جمع دوستانه دیدم چند تا از دوستانم درگیر احساسات و مشکلات ذهنی و سوالاتی هستند که من همزمان با تولد 28 سالگی درگیرشان بودم. بیش از 10 سال پیش. و بعد انگار نور تابید و چشم من باز شد. و بعد تنها دو روز بعد باز اتفاق دیگری افتاد که باز دیدم می‌توانم خود 23 ساله‌ام را درک کنم و ببخشم و بفهمم که واقعا راه دیگری نداشت. 

همچنان معتقدم ازدواج در سن پایین، اشتباه بزرگی است. اما من مثل بچه‌ای بودم که در سن پایین‌تر مدرسه رفته باشد. بله سنی که می‌شود بچه بازی کند و بگردد و لذت ببرد اگر مجبورش کنید بنشیند روی نیمکت مدرسه، کارتان اشتباه است. اما به هر حال آن بچه خیلی چیزها را زودتر یاد خواهد گرفت. 

حالا می‌توانم ساناز 23 ساله را ببخشم. هر چند هنوز هم معتقدم اشتباه کرد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها :


عصرهای جمعه

سال‌ها پیش یک عصر جمعه خیلی دلگیر برای خودم توی یک دفترچه کوچک قرمز نوشتم، امروز عصر جمعه است و دلم گرفته و...در پایان هم یادآور شده بودم، یادم باشه اگر بعد از جدایی یک عصر جمعه دلم خیلی گرفت، ربطی به تنها زندگی کردن ندارد. الان که شوهر دارم هم دلم گرفته و...

دیروز هم عصر جمعه بود، یادم باشد اگر یک روزی فکر کردم فرصت‌ها از دست رفته و دیگر فرصت گذراندن وقت به شکل دیروز را ندارم، یادم باشد گاهی هم آدم فقط می‌خواهد زمان بگذرد و این عصر لعنتی که چشم آدم را دوباره و دوباره باز می‌کند تمام شود.

حس آدمی را دارم که موفق شده، یک بیماری ارثی را درمان کند، بعد همه به او بگویند این نشان اصالت خانواده ما بود، چرا رفتی درمانش کردی؟

لطفا یادم نرود این عصر جمعه شهریور را که اتفاقا سیزدهم نبود، اما نحس حتما بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤
تگ ها :


کاش بشود

امروز داشتم فکر می‌کردم باید دوباره دفترم را بردارم و بنویسم. تا برسم خانه و دفتر را بردارم، شاید بشود چیزکی اینجا نوشت. شاید هم شروعی باشد و دوباره منظم‌تر بنویسم.

من چند سال است که دوست صمیمی ندارم. دقیقش می‌شود از اوایل سال 91 که آخرین دوست نزدیک و صمیمی‌ام هم مهاجرت کرد. البته مدتی فکر می‌کردم دوست صمیمی دارم. اما بعد فهمیدم اشتباه مهلکی بوده آن تصور. آن مدلی که من از دوستی در ذهنم دارم، کمتر کسی می‌تواند از پسش بربیاید. حالا همین یکی دو روز حس می‌کنم دوستی دارد به مفهوم دوست صمیمی نزدیک می‌شود. و این اصلا اتفاق ساده‌ای نیست. مثل آن دل‌دل زدن‌های قبل از شروع عاشقی است....چه می‌ماند برای گفتن بعد از این تشبیه؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸
تگ ها :


سفر، راه نفس

 

وسط روزهای شلوغ کاری، وسط حرف زدن تا حد قطع شدن صدا، فقط فکر کردن و برنامه‌ریزی کردن برای یک سفر می‌تونه به من توان بده برای یک ساعت دیگه درس دادن، برای یک روز دیگه تا شب موندن سر کار. انگار که حتی رویاش هم راه نفس باشه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
تگ ها :


خوشم به خوشی تو

از خوبی‌های روزگار یکی هم اینکه آدم‌هایی داشته باشی دور و برت که با خوش‌حالی‌شان، خوش‌حال بشوی. درست همان وقتی که فکر می‌کنی اتفاق خیلی ویژه و شاد کننده‌ای در زندگی خودت نیست. زندگی خیلی آرام و بدون اتفاق و ملایم و خوب دارد می‌گذرد، اما هیجانش کم است. با چند تا خبر خوب سر حال می‌شوی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳
تگ ها :