خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ثبات قدم

در تمام کودکی و نوجوانی و سال‌های آغاز جوانی، تنها یک کتاب بود که نیمه‌خوانده رها کرده بودم. آن هم گمانم هشت ساله بودم و فضای سرد و خاکستری کتاب جذبم نکرد. در تمام سال‌های بعد من آدمی بودم که وقتی کتابی را در دست می‌گرفتم تمامش می‌کردم. وقتی تصمیمی می‌گرفتم پای تصمیمم می‌ایستادم. حتی اگر دیگر آن تصمیم باب میلم نبود. راهی که شروع شده بود را برنمی‌گشتم. قول می‌دادم و هرچقدر سخت به قولم عمل می‌کردم. 

یک بار دوستی درباره کتاب‌های نیمه خوانده گفت،" اگر خواندن کتابی سخت است، رهایش کن، دنیا پر از کتاب‌هایی است که ارزش خواندن دارد و تو هم از خواندنش لذت می‌بری، عمرت را تلف نکن برای کتابی که مخاطبش نیستی."

کلید همین جا بود، "عمر" آن دیدگاهی که هر راهی را شروع کردی باید تا مقصد ادامه بدهی، یک هزینه قطعی را نادیده می‌گیرد، زمان. زمان که مهم‌ترین سرمایه محدود ماست. وقتی نگاه به زندگی به چشم یک فرصت محدود باشد، خیلی وقت‌ها انصراف دادن پیش‌گیری از پیش‌آمد بد است. جلوی ضرر را گرفتن است که خودش منفعت است. 

گاهی انصراف ندادن چیزی نیست جز چشم بستن بر روی همه هشدارها، گوش ندادن به شهودی که به تو می‌گوید الان که فرصت برگشتن داری، برگرد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٦
تگ ها :


یا حضرت اسنیپ

 

هرماینی گرنجر درونم دوباره هوس معجون‌سازی زده به سرش. هی فکر می‌کنم چی رو با چی چقدر قاط کنم، چی می‌شه؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤
تگ ها :


امان از هوای معتدل

 

هر سال بهار و هر سال پاییز، هوایی می‌شوم و نقشه می‌کشم که دیگر کارمند نباشم. دقیقا همان وقتی که هوا دلبری می‌کند و می‌شود ساعت‌ها توی خیابان‌های شهر راه رفت. همان وقتی که هر جا سفر کنی زیباست. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٩
تگ ها :


آخرین عصر جمعه فروردین 96

عصرهای جمعه خیلی تعیین کننده‌اند. فرصت خلوت کردن با خودم دارم و همیشه فکرهای جالب به سرم می‌زنه. 

داشتم سبزیجات خرد می‌کردم برای صبحانه فردا و بقیه روزهای هفته. کارم که تموم شد، کارد و تخته رو نشستم که زیاد سروصدا نکنم و فکر کردم چقدر برام شیرین و غریبه است که به احترام حضور آدم دیگری در خانه خودم سروصدا نکنم که بیدار نشود. آدم دیگری در خانه خودم...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٦
تگ ها :


بم

سال‌ها بود که دوست داشتم ارگ بم را ببینم. گرچه حسرت دیدنش قبل از تخریب آن زلزله وحشتناک و ویران‌گر برای همیشه ماند به دلم، اما آنچه که از ارگ بم دیدم، ترکیبی از مرمت و بازسازی...خبر از عظمتی می‌داد که می‌شد تصورش کنم. 

اما بم...شهری که به تمامی ویران شد، خانواده‌ای داغ ندیده باقی نماند و دوباره با سرعتی خیلی خیلی کم ساخته می‌شود. بم حالا انگار شهر نیست، شهرکی است که چند سالی است که دارد ساخته می‌شود. و حس من به عنوان یک گردشگر این بود که انگار به عمد فاجعه‌ای که بر سر این مردم و این شهر آمده انکار می‌شود. این همه جان شیرین در یک لحظه از بین رفته و هیچ جایی از این شهر هیچ گوشه‌ای، میدانی، عبادتگاهی نیست که بتوانی بروی و یادبودی از این همه انسان ببینی. من دوست داشتم جایی باشد که بتوانم شمعی روشن کنم، گلی تقدیم کنم، دقایقی سکوت کنم. اما هیچ جایی پیدا نکردم. از بدو ورود به شهر بم بغض کردم و هیچ جایی پیدا نکردم که به دل سیر اشک بریزم.

انکار فاجعه، انکار فقدان، هیچ چیزی را از بین نمی‌برد. سوگواری حق هر انسانی است که فقدان را تجربه می‌کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٥
تگ ها :


14 فروردین 96

خوب سال نو شد و تعطیلات هم تمام شد. بعد از 18 روز برگشتم سر کار. هفت روز تعطیلی داشتم توی تهران، که دو سه روزش به تمیز کردن خانه و کارهای قبل از سال تحویل گذشت. یه کمی سال تحویل بازی و عید دیدنی و بعدش هم آماده سفر شدم. طولانی‌ترین سفر داخلی‌ام. و حالا کاملا مغزم ریست شده. 
 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٤
تگ ها :


لطفا استراحت کنم

یادم نیست درست پارسال همین روزها بود یا چند هفته دیرتر، توی یادداشت‌های گوشی موبایلم، چند خط نوشتم که دوست دارم چه کارهایی را امسال اجرایی کنم. بیشتر ورزش کنم و کمتر مجبور باشم آدم‌هایی را که دوست ندارم، ببینم. و آدم‌هایی را که دوست دارم بیشتر ببینم و... به جز یکی به بقیه رسیده‌ام، و به چیزهایی بیشتر از آن‌ها هم رسیده‌ام مخصوصا در بخش مالی و اقتصادی زندگی. برای سال آینده چه خیالی دارم؟ دوست دارم چه کارهایی بکنم؟ راستش چندان برایم واضح نیست. اما دوست دارم جوری زندگی کنم که سال آینده همین روزها انقدر خسته نباشم. خستگیی که انگار با هیچ استراحتی در نمی‌رود. کاش بشود که کمتر موظف باشم. گمانم یک کارمندی، آن هم به سبک و شیوه من، برای یک زندگی به اندازه کافی موظفی داشته باشد. دوست دارم کمی استراحت کنم. رهاتر و آزادتر و آسوده‌تر باشم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
تگ ها :


تازه زانودرد هم داشتم

گمانم بخشی از ماجرا اصلا ذات زندگی است. از هر چه ته دلت مطمئن باشی خوب بلدی یا بهتر از بقیه بلدی، امتحان سخت‌تری می‌گیرد. 

روزهای آخر اسفند، ترافیک، همه سر شلوغ، و منی که همیشه مفتخر بودم به تشخیص درست اولویت‌هایم، مثل خر نانجیبی مانده‌ام در گل انتخاب یک بعدازظهر و چهار انتخاب. هیچ کدام را هم نمی‌شود فردا انجام داد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۸
تگ ها :


سر همه ما شلوغ است، همه ما وقت داریم

بیشتر از یک هفته است که توی دلم غر دارم که خانه خیلی کثیف شده و باید تمیزش کنم. روی همه میزها خاک نشسته، باید جاروبرقی بکشم و سطح گاز پر از لکه است...اما خوب وقت ندارم برای تمیز کردن خانه.

روز جمعه بعد از قرار صبحانه دوست داشتنی هفتگی، نزدیک ظهر رسیدم خانه. اول لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین لباسشویی، بعد دو تا تلفن زدم به میوه‌فروشی و سوپرمارکت محل و لیست خریدم را سفارش دادم. تا خریدها برسد لباس‌هایی که پنج شنبه و جمعه پوشیده بودم، جابه‌جا کردم. خریدها که رسید، سری به سری میوه و سبزیجات را ریختم توی ماشین ظرفشویی تا با آب کمتری شسته بشوند و لباس‌هایی را که پنج‌شنبه شسته شده بودند از روی رخت‌آویز جمع کردم و جابه‌جا کردم. سبزیجات شسته شده را روی پارچه پهن کردم که زودتر خشک بشوند. برای ناهار (ناهار؟!؟) از فریز گوشت گذاشتم بیرون. و همان لحظه حس کردم خسته و گرسنه‌ام. فرصت برای آشپزی نداشتم. کمردرد هم هشدار می‌داد. وقتی آخرین سری سبزیجات هم شسته شد. نشستم پای برنامه تلویزیونی مورد علاقه‌ام با یک لیوان شیرقهوه و عسل با سیب و موز. که هم خستگی را چاره کنم و هم گرسنگی را. خوراکی‌ها که تمام شد، دیدم طاقت بی‌کار بودن پای تلویزیون ندارم. چاقو و تخته و سبزیجات آوردم، برای ناهارهای هفته سالاد درست کردم و ریختم توی ظرف‌های مخصوصش. برای ناهار و صبحانه فردا سبزیجات خرد کردم، توی گوشت پیاز رنده کردم و کوفته قلقلی درست کردم. برنامه که تمام شد، شروع کردم به آشپزی، طبق معمول در هر قدم رسپی را به دلخواه خودم تغییر دادم تا در نهایت به جای سوپ اسفناج، خوراک اسفناج و کوفته قلقلی داشتم که توی آب گوجه فرنگی تازه پخته شده بودم. غذا را که خوردم دیدم دیگر وقت دوش گرفتن و لم دادن توی تخت و خواندن چند صفحه کتاب است و بعدش هم خواب!

و خانه هنوز کثیف است و همه سطوح احتیاج به گردگیری دارند و همه فرش‌ها را باید جاروبرقی بکشم و سرامیک‌ها را باید تی بکشم و اجاق گاز حتی بیشتر از قبل لکه دارد. خوب هیچ وقت پیدا نکردم که نظافت کنم.

آیا نمی‌شد که به جای آشپزی زنگ بزنم و از بیرون غذا بگیرم و در عوض خانه را تمیز کنم؟ نمی‌شد به جای سالاد درست کردن سالاد آماده بخرم؟ نمی‌شد به‌جای چند صفحه کتاب خواندن خانه را گردگیری کنم؟ نمی‌شد به هشدار کمردرد بی‌توجهی کنم و جاروبرقی بکشم؟ نمی‌شد دیرتر بخوابم؟ جواب تمام سوال‌ها مثبت است. می‌شد، اما من نخواستم. چون غذای سالم خوردن و درد نکشیدن و سلامتم برایم در اولویت است.

قصد ندارم بگویم من خوبم و اگر کسی تمیزی خانه‌اش در اولویت است اشتباه می‌کند. قصد دارم بگویم، همه ما در عین این که یک لحظه وقت آزاد نداریم، باز اگر بخواهیم فرصت داریم. این‌جا فقط حرف از اولویت‌هاست.

بله اگر کسی برای من وقت ندارد، یعنی من اولویت او نیستم. اشکالی هم ندارد. خیلی آدم‌ها هم اولویت من نیستند. نه گله‌ای است نه رنجشی. موضوع اهمیت صداقت با خود در سنین بعد از نوجوانی است! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۸
تگ ها :


زمستان 95 هم تمام می‌شود

اسفند دیروز شروع شد و دل من باز امیدوار شد به اینکه باز بهار می‌آید. برف قشنگ است و گرما همراه حجاب اجباری عذاب، اما با این همه من زمستان را دوست ندارم. از سرما خسته می‌شوم. از دائم مراقب بودن که سرم سرما نخورد و لباس زیاد و سنگین پوشیدن خسته‌ام. دوست دارم روزها بلند باشد و هوا معتدل. دوست دارم یک پایه چوبی قشنگ برای گلدان‌هایم بخرم و بگذرم کنار پنچره سمت چپی، دوست دارم بنفشه افریقایی‌هایم باز گل بدهند و دوست دارم بدون اینکه سردم شود یا از آلودگی هوا بترسم، ساعت‌ها با یک لباس سبک خوشرنگ پیاده روی کنم. 

هنوز اسفند برای این آرزوها زود است اما اسفند مژده بالاخره رسیدن همه اینهاست. اسفند 95 مژده پایان یکی از سختترین زمستان‌هایی است که به یاد دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :


به نظر تبلیغاتی می‌آد؟ خوب باشه، اشکالش چیه؟

در زندگی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که برای سرویس گرفتن ناچار هستیم بخشی از کنترل و اختیار زندگی‌مان را بسپاریم به کسی که اغلب به او پول پرداخت کرده‌ایم تا از او خدمتی بگیریم.

مثلا؟ مثلا توی آرایشگاه، در مطب دکتر و وقتی سوار تاکسی هستیم

همین ذات تفویض اختیار منی را که قرار است خدمتی بگیرم و بابتش هم دارم پول پرداخت می‌کنم گاهی در موقعیت فرودست قرار می‌دهد. 

این روزها من برای تاکسی گرفتن دیگر به آژانس محله زنگ نمی‌زنم از اپلیکیشن‌های آنلاین تلفن همراهم استفاده می‌کنم نه فقط چون ارزانتر هستند، برای اینکه وقتی راننده‌‍‌ای رفتار درستی ندارد، می‌توانم طبق یک روال پیش بینی شده شکایت کنم و بعد از نتیجه شکایتم با خبر شوم. نفس این امکان مبارک است

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :


دو روز واقعا کم است

آخر هفته باید یکی دو تا برنامه هیجان‌انگیز دوست‌داشتنی داشته باشد. وقت کافی برای استراحت و بعد رسیدگی به کارهای روزمره و زمانی برای هیچ کاری نکردن، موظف نبودن، با خیال راحت لم دادن و کتاب خواندن قهوه نوشیدن. 

حس می‌کنم آخر هفته‌هایم رو کسی، چیزی، از من دزدیده. از دست بنگاهی‌ها که "خدا بذاره" دارم خلاص می‌شوم. از دست مهمانی‌های خانوادگی هم خلاص بشوم به امید همون خدا اگه بذاره. 

ولی از همه این حرف‌ها گذشته دو روز تعطیلی آخر هفته برای من کم است. اگر شنبه یا چهارشنبه تعطیل نمی‌شود، لطفا دوشنبه‌ها تعطیل باشد. 

شاید هم زیادی خسته‌ام، ذهن و بدن و روانم خسته است. اما به نظرم با وجود همه خستگی‌ها خوب عمل کردم و به چیزهایی که برنامه‌ریزی کرده بودم رسیدم به اضافه چند تا احساس خوب و اعتماد قلبی بیشتر، لابد به عنوان جایزه اینکه دختر خوبی بوده‌ام.

اما به هر حال لطفا دوشنبه‌ها تعطیل باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٠
تگ ها :


انتخابات تمام شد، اما همچنان ترامپ، کلینتون

گمانم این روزها هر کسی حرفی درباره ترامپ شنیده باشد و متقابل واکنشی نشان داده باشد و حرفی زده باشد. جمله‌ای که به درستی نشنیده‌ایم جمله‌ای است که با "همه مردها..." شروع شده باشد. اما اگر هیلاری کلینتون رئیس جمهور شده بود تا همین الان چندین بار شنیده بودیم. "همه زن‌ها همینن...." ، "خوب چون زنه..." اگر خواستید برای کسی برخورد جنسیتی را توضیح بدهید، گمان این مثال کافی باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
تگ ها :


اندر احوالات نوشیدنی‌های گرم در زمستان

خوب به سلامتی پیاده‌روی در هوای آلوده یک تپش قلب محسوسی برام به ارمغان آورده. همین جوری خودجوش فکر کردم مصرف قهوه رو محدود کنم، شاید کمکی کرد.

یک دونه قهوه صبح که حکم آلارم رو داره، نخورم خوابم. قهوه ساعت ده صبح رو با چای خواستم جایگزین کنم و ناگهان به یک کشفی نائل آمدم، چای رو نه خیلی داغ دوست دارم بخورم و نه وقتی سرد شده. یک درجه حرارت خاصی است که چای برام دوست داشتنیه که گمونم 30 ثانیه بیشتر دوام نداره. در عوض قهوه رو از داغ تا یخ دوست دارم. اینه که ماگ قهوه کنار میز کار می‌تونه همراهم باشه برای ذره ذره نوشیدن، ولی چای ماگزیمم یه جرعه‌اش رو می‌تونم با لذت بخورم.

که چی؟ هیچی به خدا! قرار نیست هیچ تشبیهی به هیچ واقعه دیگه زندگی‌ام بکنم. همین جوری واقعا دلم خواست فقط به تفاوت چای و قهوه بپردازم و یواش یواش بفهمم چرا قهوه رو به چای ترجیح می‌دم. چرا می‌تون چای رو کلا از زندگی‌ام حذف کنم. اما قهوه رو نه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦
تگ ها :


اولین شنبه بهمن 95

از اون شنبه‌هاست که موقع صبحانه خوردن پشت میز کوچک آشپزخانه، همه دلایل برای اشک ریختن فراهم است، ماجرای آتش‌نشان‌ها و امیدی که هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شه، ترامپی که جایگزین اوباما می‌شه، و سارایی که دوباره برمی‌گرده به نیم‌کره جنوبی. چه خوبه که فردا تولدشه. بهترین بهانه برای پاک کردن اشک‌ها و از جا بلند شدن و لبخند زدن و جشن گرفتن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢
تگ ها :


زنده باد دی اکتیو و آنفالو

 

چقدر خوشحالم دو سال پیش در یک چهارشنبه که به شدت دلم گرفته بود از آدم‌های سابقا معاشر، توی اتوبوس بی آر تی، جایی حوالی در اصلی پارک ملت، فیسبوک را دی اکتیو کردم. و به خودم گفتم: "کاری نداره که، اگر دلم تنگ شد، دوباره فعالش می‌کنم." خوشحالم که همان موقع تصمیم نگرفتم، وبلاگم را هم برای همیشه ببندم. خوشحالم که یاد گرفتم در اینستاگرام هم بدون خجالت آنفالو کنم. آدم‌ها یا دوستند، یا عکس‌های جالب می‌گیرند. اگر هیچ کدام نیستند، "دیگر" هیچ کدام نیستند، لزومی هم ندارد که دائم به خودم یادآوری‌شان کنم.

از اینکه دیگر تردید نمی‌کنم، خوشحالم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
تگ ها :


وهم سبز

 

تمام روز را در آئینه گریه می‌کردم

بهار پنجره‌ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمی‌گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده‌ها

صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی

و های‌هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک‌ها

که چون حباب‌های کف صابون

در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند

و باد، باد که گویی

در عمق گودترین لحظه‌های تیرهء همخوابگی نفس می‌زد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار می‌دادند

و از شکاف‌های کهنه، دلم را به نام می‌خواندند

 

 

 

تمام روز نگاه من

به چشم‌های زندگی‌ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می‌گریختند

و چون دروغ‌گویان

به انزوای بی‌خطر پناه می‌آورند

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمی‌رسند؟

به من چه دادید، ای واژه‌های ساده فریب

و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می‌شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد!

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش

ای خانه‌های روشن شکاک

که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورند

 

 

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست، سر انگشت‌های نازک‌تان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال می‌کند

و در شکاف گریبان‌تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می‌آمیزد

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش  -ای نعل‌های خوشبختی-

و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ

و ای ترنم دل‌گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره‌های خون تازه می‌آراید

 

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده،  رها شده، چون لاشه‌ای بر آب

به سوی سهم‌ناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم

به سوی ژرف‌ترین غارهای دریایی

و گوشت‌خوارترین ماهیان

و مهره‌های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

 

نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت

"نگاه کن

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

 

 

فروغ فرخزاد 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
تگ ها :


پاهایم راه نمی‌رود، سرم می‌گوید حرکت کن

 

عقل حساب‌گرم با جدیت می‌گوید برو جلو. و تمام اتفاقات مدام کارها را به تاخیر می‌اندازند. مقاومت عجیبی درونم حس می‌کنم برای پیش بردن کارها. نمی‌دانم دلیلی دارم که خودم از آن بی‌خبرم و یا فقط از پیشرفت می‌ترسم. بهتر است با ترسم روبرو شوم یا بهتر است به حرف دلم گوش بدهم. 

فقط می‌دانم همه این تردیدها آسمان این روزهایم را خاکستری کرده. 

هوای حوصله ابری است و خودم باید برای خودم کاری بکنم. حتما می‌توانم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
تگ ها :


نوزده دی نودوپنج

دیروز صبح نشستم و شمردم و دیدم واویلا تا آخر دی شش هفت تا کادو باید بخرم. باز خوب بود که بعضی‌ها رو قراره گروهی کادو بخریم و من فقط قراره تشکر کنم و دنگم رو پرداخت کنم. برای بقیه اما خودم باید یه فکری بکنم. توی همین فکرها بودم که فایلی که قرار بود، شنبه صبح به دستم برسه، یکشنبه ظهر به دستم رسید و باید باهاش ده تا سیستم رو آماده می‌کردم برای دوشنبه صبح. این شد که دیرتر از همیشه از شرکت اومدم بیرون، همون همسایگی شرکت رفتم سفارش بافت یه شالگردن رو به یه دوست دادم برای یکی از هدیه‌ها. رفتم سر کوچه، اکسیر، یکی دیگه از هدیه‌ها رو خریدم. سوار اتوبوس شدم رفتم جام‌جم یکی دیگه از کادوها رو خریدم. این آخری 12 تا لیوان بلور بود، دیدم دستم سنگینه. با این که راه زیادی نمونده بود یه اسنپ گرفتم تا خونه. دم در دسته کیسه لیوان‌ها پاره شد و جعبه لیوان‌ها افتاد زمین، یک صدایی داد که فکر کردم همه‌شون شکستن. می‌خواستم همون جا ببرم بندازمشون توی سطل آشغال، آخرین لحظه گفتم ببینم شاید بعضی‌هاشون سالم باشن. باز کردم و دیدم 3 تا شکسته، خرده شیشه‌ها ریختم توی سطل زباله. فکر کردم برم وسایلم رو بذارم خونه، سوییچ ماشین رو بردارم و تا مغازه‌ها هنوز تعطیل نشده‌اند برم سه تا لیوان دیگه بخرم. توی آسانسور، موبایلم رو چک کردم، آیت الله هاشمی رفسنجانی به علت عارضه قلبی در بیمارستان بستری شد، رسیدم دم در خونه، حال رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام وخیم اعلام شد. توی خونه داشتم خریدها و کیفم رو می‌ذاشتم زمین که خبر درگذشت رسید! اولین واکنشم ناباوری بود. توی همون حال ناباوری در حال اسکرول کردن روی موبایلم، سوییچ رو برداشتم و رفتم سه تا لیوان دیگه خریدم. دیدم مستحق یه مقدار رسیدگی هستم. برای خودم نون بولکی خریدم و کالباس. رسیدم خونه باید مو رنگ می‌کردم و حموم می‌رفتم و شام می‌خوردم. به جاش نشستم به اسکرول کردن. اون وسط یه ساندویچ کالباس درست کردم و همزمان با اسکرول کردن خوردم. دیدم دیر شده، به خودم گفتم اگر دیدم فردا تعطیله مو رنگ می‌کنم و حموم می‌رم. اما اگر تعطیل نباشه دیگه خیلی دیر می‌شه برای خوابیدن. تعطیل نشد. رفتم حموم و موهام رو خشک کردم و خوابیدم. و یه روز اضافه شد به اتفاقات مهمی که من در عمرم به چشم دیدم، بچه و نوه هم ندارم که خاطره تعریف کنم براشون. بچه‌هاتون رو بفرستین پیش من براشون خاطره تعریف کنم.

به جز این چند سال اخیر که ظریف وزیر امور خارجه کشورمون بود و به نظر من مذاکره و سیاست‌ورزی بلده تا حدودی، به نظر من رفسنجانی تنها سیاست‌مدار، به معنای واقعی کلمه‌اش، در 30 سال گذشته کشورمون بود. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوشبختی لغزنده

ما بچه‌های دهه پنجاه، این طور نبود که اراده کنیم یک اسباب بازی را داشته باشیم و سپس، داشته باشیم.

خیلی وقت‌ها پولش نبود. بعد پولش که جور می‌شد ممکن بود دیگر توی مغازه‌ها نشود پیدایش کرد. ناپدید می‌شد و نایاب. بعد باید خدا خدا می‌کردیم که مثلا برویم خانه آن عمو که دخترش آن اسباب بازی را دارد، خلقش هم سر جا باشد دخترعمو و بگوید بیا بازی و دری به تخته بخورد و فرصت کنیم با آن اسباب بازی، بازی کنیم.

البته که می‌شد که همه هفت شهر عشق را به سلامت طی کنیم و صاحب اسباب بازی عزیزمان بشویم. و من یادم هست، از همان وقتی که سوار ماشین می‌شدیم که برویم اسباب بازی را بخریم، من هیجان‌زده و ناباور بودم که یعنی واقعا حالا صاحب آن عزیز دل خواهم شد؟ بعد توی اسباب بازی فروشی می‌گشتیم، خوش‌شانس بودم و پیدا می‌شد، قیمتش هم معقول بود، خودم هم توانسته بودم تا لحظه خرید دختر خوبی باقی بمانم و مامی و بابا را پشیمان نکنم از خریدش، و یوهو! صاحب اسباب بازی می‌شدم.

اما این که همه قصه نبود، ممکن بود فردا اسباب بازی خراب شود، ممکن بود توی یک دعوای دوستانه یا خواهر-برادری بشکند یا پاره بشود و یا حتی گم شود. و این چنین بود که من یاد گرفتم هر خوشبختیی ممکن است از دستم بلغزد تنها زمان کوتاهی بعد از اینکه حس کردم صاحبش شده‌ام. این که حتی وقتی اسباب بازی عزیزم را توی بغلم گرفته‌ام باور نکنم مال خودم است. به فردایش امید نداشته باشم 

آن حال ناامید شدن، بعد از امیدواری خیلی تلخ است، خیلی خیلی تلخ

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها :