خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رهایی شیرین

تجربیاتی در زندگی هستند که انگار یک‌باره، بار سنگینی را از دوشم برمی‌دارند. 

حالم را پرسید و گپ زدیم و...بعد به خودم گفتم چه کار خوبی کرد. ته دلم امن شد از داشتنش و بودنش. بعد حس کردم می‌توانم دست از سرزنش خودم بردارم. من فقط یک سمت رابطه بودم و هستم. گناهم برای کار نکردن و از دست رفتن هر رابطه‌ای بیشتر از سهمم نیست. سر رشته را من فقط نباید نگه می‌داشتم. سر رشته رها شده رو هر چقدر نگه دارم ارتباط شکل نخواهد گرفت.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۳
تگ ها :


حال امروزم

یک حالی است که دلم می‌خواهد هیچ صدای اضافه‌ای نشنوم، حتی موسیقی. 
نور اگر هست فقط طبیعی و یا از پشت پرده حریر. 
حتی دلم می‌خواهد از تنوع رنگ‌ها و طعم‌ها هم دوری کنم و روی بیاورم به مشکی و تلخ.

یاد گرفته‌ام در برابر این حال مقاومت نکنم، تن بدهم.
تا بیاید سهمش رو بردارد و در صلح با هم خداحافظی کنیم و برود.
 تا بار دیگر که کی دوباره، به چه بهانه‌ای با هم ملاقات کنیم. 
هر دو می‌دانیم این وداع آخر نیست.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٥
تگ ها :


طوری از کنار زندگی می‌گذرم

 

روزمرگی فریب بزرگی است. زندگی می‌تواند هر روز ماجرا تازه داشته باشد. چیزی که هرگز برای زندگی خودت پیش‌بینی نمی‌کردی را بگذارد درست وسط راهت. و حالا این تویی و معما تازه که چطور حلش کنی که پاسخش جابشود در زندگی‌ات. طوری که ...نوشتم طوری که و یاد این شعر سید علی صالحی افتادم:

 با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می‌گذرم

که نه زانوی آهوی بی‌جفت بلرزد

و نه این دل ناماندگار بی‌درمان

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳
تگ ها :


آرزویی...

وسط گفتگوهای روزمره بودیم که شیدا گفت:

"هر کی یه آرزوش رو بگه" 

"حالا حتما باید بلند بگیم؟"

"حالا اونی که می‌تونی بلند توی جمع بگی رو بگو."

" آخه هیچ کدوم رو نمی‌شه بلند گفت."


" راضی‌ام ازت."

و خنده حضار!

اما ذهن من گیر کرد روی همان سوال. "یک" آرزو طوری که بشود بلند و بی‌شرم در جمع دوستانه بیانش کرد. پرم از آرزوهای ریز و کوچک و روزمره برای خودم. حتی آرزو هم نه، برنامه سال‌های آینده زندگی‌ام. اما حس نمی‌کنم برای رسیدن به هیچ‌کدامشان لازم باشد آرزو کنم. شاید فقط برای دیگری آرزوهایی داشته باشم.

نمی‌دانم خوب است یا بد، فعلا همین است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢
تگ ها :


و اینک بخشش

دو سه هفته پیش بود که لیلا خیلی جدی داشت به من می‌گفت:"ساناز دیگه باید بس کنی و خودت رو ببخشی بابت اون تصمیم." و اون تصمیم چیزی نبود جز ازدواج در زمان یک‌الف‌بچه‌بودگی!

هزار دلیل منطقی داشتم همیشه برای این که ببخشم ساناز 23 ساله را. اما باز در یک لحظاتی خودش را نشان می‌داد که در واقع هیچ بخششی رخ نداده. 

چند روز پیش در یک جمع دوستانه دیدم چند تا از دوستانم درگیر احساسات و مشکلات ذهنی و سوالاتی هستند که من همزمان با تولد 28 سالگی درگیرشان بودم. بیش از 10 سال پیش. و بعد انگار نور تابید و چشم من باز شد. و بعد تنها دو روز بعد باز اتفاق دیگری افتاد که باز دیدم می‌توانم خود 23 ساله‌ام را درک کنم و ببخشم و بفهمم که واقعا راه دیگری نداشت. 

همچنان معتقدم ازدواج در سن پایین، اشتباه بزرگی است. اما من مثل بچه‌ای بودم که در سن پایین‌تر مدرسه رفته باشد. بله سنی که می‌شود بچه بازی کند و بگردد و لذت ببرد اگر مجبورش کنید بنشیند روی نیمکت مدرسه، کارتان اشتباه است. اما به هر حال آن بچه خیلی چیزها را زودتر یاد خواهد گرفت. 

حالا می‌توانم ساناز 23 ساله را ببخشم. هر چند هنوز هم معتقدم اشتباه کرد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧
تگ ها :


عصرهای جمعه

سال‌ها پیش یک عصر جمعه خیلی دلگیر برای خودم توی یک دفترچه کوچک قرمز نوشتم، امروز عصر جمعه است و دلم گرفته و...در پایان هم یادآور شده بودم، یادم باشه اگر بعد از جدایی یک عصر جمعه دلم خیلی گرفت، ربطی به تنها زندگی کردن ندارد. الان که شوهر دارم هم دلم گرفته و...

دیروز هم عصر جمعه بود، یادم باشد اگر یک روزی فکر کردم فرصت‌ها از دست رفته و دیگر فرصت گذراندن وقت به شکل دیروز را ندارم، یادم باشد گاهی هم آدم فقط می‌خواهد زمان بگذرد و این عصر لعنتی که چشم آدم را دوباره و دوباره باز می‌کند تمام شود.

حس آدمی را دارم که موفق شده، یک بیماری ارثی را درمان کند، بعد همه به او بگویند این نشان اصالت خانواده ما بود، چرا رفتی درمانش کردی؟

لطفا یادم نرود این عصر جمعه شهریور را که اتفاقا سیزدهم نبود، اما نحس حتما بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤
تگ ها :


کاش بشود

امروز داشتم فکر می‌کردم باید دوباره دفترم را بردارم و بنویسم. تا برسم خانه و دفتر را بردارم، شاید بشود چیزکی اینجا نوشت. شاید هم شروعی باشد و دوباره منظم‌تر بنویسم.

من چند سال است که دوست صمیمی ندارم. دقیقش می‌شود از اوایل سال 91 که آخرین دوست نزدیک و صمیمی‌ام هم مهاجرت کرد. البته مدتی فکر می‌کردم دوست صمیمی دارم. اما بعد فهمیدم اشتباه مهلکی بوده آن تصور. آن مدلی که من از دوستی در ذهنم دارم، کمتر کسی می‌تواند از پسش بربیاید. حالا همین یکی دو روز حس می‌کنم دوستی دارد به مفهوم دوست صمیمی نزدیک می‌شود. و این اصلا اتفاق ساده‌ای نیست. مثل آن دل‌دل زدن‌های قبل از شروع عاشقی است....چه می‌ماند برای گفتن بعد از این تشبیه؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۸
تگ ها :


سفر، راه نفس

 

وسط روزهای شلوغ کاری، وسط حرف زدن تا حد قطع شدن صدا، فقط فکر کردن و برنامه‌ریزی کردن برای یک سفر می‌تونه به من توان بده برای یک ساعت دیگه درس دادن، برای یک روز دیگه تا شب موندن سر کار. انگار که حتی رویاش هم راه نفس باشه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱
تگ ها :


خوشم به خوشی تو

از خوبی‌های روزگار یکی هم اینکه آدم‌هایی داشته باشی دور و برت که با خوش‌حالی‌شان، خوش‌حال بشوی. درست همان وقتی که فکر می‌کنی اتفاق خیلی ویژه و شاد کننده‌ای در زندگی خودت نیست. زندگی خیلی آرام و بدون اتفاق و ملایم و خوب دارد می‌گذرد، اما هیجانش کم است. با چند تا خبر خوب سر حال می‌شوی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳
تگ ها :


چاهم آرزوست

کاش می‌شد برگشت به دوران اولیه وبلاگستان. آن وقتی که اراده می‌کردی یک وبلاگ جدید می‌زدی ناشناس و مخفی. و مثل یک چاه از وبلاگ مخفی‌ات استفاده می‌کردی. سر می‌بردی توی چاه و فریاد می‌کشیدی. حالا انقدر همه روابط مجازی و حقیقی به هم پیچیده، انقدر جمع‌های مختلف با هم هم‌پوشانی دارد، انقدر که فقط 300 نفریم، هیچ جا امن نیست برای فریاد کشیدن و از درد گفتن و درد دل کردن و نالیدن. چاره در سکوت است و هم‌زمان پرحرفی. زیاد حرف زدن اما حرفی نزدن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٦
تگ ها :


کهنه ترین زباله

آیین و رسومی هست که هیچ مبنا منطقی و عقلانی ندارد، من اما دوستشان دارم و رعایتشان می‌کنم. گاهی حتی تنه به خرافات می‌زنند اما تا وقتی بی‌ضرر باشند من از انجامشان لذت می‌برم

نوروز و هفت‌سین و آرزوی موقع تحویل سال هم از همین دست هستند.

امسال موقع تحویل سال مامی خانم ما ساعت تحویل سال رو دیرتر فرض کرده بود و موقع تحویل سال داشت زباله می‌گذاشت بیرون خانه. راستش را بخواهید حالم کمی گرفته بود که چرا ننشسته بود کنار من پای سفره هفت‌سین که بغلش کنم و آرزوی سالم را توی دلم مرور کنم....اما بعد حس کردم خیلی هم بد نیست که زباله‌ها را بگذاریم بیرون امسال. 

برای ثبت در تاریخ: به تاریخ 9 فروردین 95 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٩
تگ ها :


هر چهارشنبه

هر چهارشنبه نیمی از من می‌خواهد کار را زودتر تعطیل کند تا برود کافه پیش شیما، پنیر و نوتلا و انگور بخرد و با شراب میز بچیند، فیلم ببیند و تعطیلات و خوش‌گذرانی آخر هفته را شروع کند. و یک نیمه دیگر فکر می‌کند باید سبزیجات بخرد و برای طول هفته سالاد درست کند و سوپ بپزد، لباس‌های پوشیده شده رو بریزد توی ماشین لباسشویی، به گلدان‌ها آب بدهد، خانه را گردگیری کند و بعد کتابش را دستش بگیرد و ولو بشود به خواندن بدون هیچ مزاحمتی.

چطور هنوز دو پاره نشدم نمی‌دانم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٢
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 17

نمی‌دانم توی شلوغی اتوبوس گوش من درست دم دهانش قرار گرفته بود که داشتم کر می‌شدم یا واقعا داشت بلند حرف می‌زد. از میرداماد تا میدان ولیعصر فهمیدم که با دختر کنار دستی توی تیم والیبال حجاب هم‌بازی هستند و دارند می‌روند منیریه که لباس‌هایی را که باشگاه داده اما برایشان کوچک است، عوض کنند با سایز بزرگ‌تر. 

اما جذاب‌تر این بود که دانشجو بیوتکنولوژی بود و برای دوست دانشجو زبانش داشت توضیح می‌داد که چقدر زیست مولکولی جذاب است که فلان مولکول که بهمان وظیفه را دارد شکلش چطوری است که بهترین شکل برای انجام این کار است...و در پایان فرمودند: 

"یعنی نمی‌شه یکی زیست مولکولی بخونه، اما به خدا اعتقاد نداشته باشه."

توی دانشگاه‌ها و دبیرستان‌های ایران تکامل تدریس نمی‌شه مگه؟ 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٤
تگ ها :


از لذت تا لذت

وقتی کاری تازگی دارد، لذت تجربه نو عزیزش می‌کند. تکرار اما خیلی وقت‌ها لذت را آهسته و پیوسته کم‌رنگ می‌کند.

تازگی متوجه شدم لذت دیگری را هم تجربه می‌کنم، لذت مهارت. لذت اعتماد به بی‌عیب و نقص انجام دادن یک کار، لذت کمال.

و بین این دو مرحله همیشه دورانی هست که نه تجربه تازه است و نه مهارت در حد کمال. فقط باید تاب آورد فضای بین این دو نوع لذت را. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 16

تکیه داده بود به پنجره‌های بین دو ردیف صندلی و صورتش از درد فشرده بود. آنچنان مظلوم و طفلکی بود که اول نشناختمش. اما بعد پالتویی که زیر چادر پوشیده بود و مدل مقنعه سر کردنش  یادم آورد که همین چند هفته پیش چه فحش‌های آب نکشیده‌ای نثار خانومی کرده بود که توی شلوغی اتوبوس مرتکب گناه کبیره شده بود و دستگیره دو تا صندلی را هم‌زمان گرفته بود و دستگیره به این خانوم نرسیده بود. 

آن روز من به طرز عجیبی آرام بودم و از کارهایش بیشتر خنده‌ام می‌گرفت تا عصبانی باشم. فقط ازش پرسیده بودم شما احیانا ناظم مدرسه نیستید؟ برآشفته پرسیده بود چطور؟ گفته بودم از زمان دبیرستان تا حالا آدمی این همه حق به جانب و بی‌ادب ندیده بودم که با وجود این میزان از بی‌ادبی قصد ادب کردن دیگران را هم داشته باشد.

اما امروز انقدر طفلکی بود که ردی هم از آن ناظم زنده کننده خاطرات بد در او دیده نمی‌شد. ایستگاه نیایش که چند صندلی خالی شد، با اینکه می‌شد بنشینم صدایش کردم که بیاید روی صندلی بنشیند. مودبانه تشکر کرد و گفت کمردرد دارد و ایستادن واقعا برایش سخت است.

آدم‌ها حتی اگر خودشان هم ندانند هرگز کاملا و فقط با یک صفت، چه خوب و چه بد، این‌همان نمی‌شوند. چه خودشان بخواهند، چه نخواهند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 15

عجله داشتم که زودتر برسم خانه. ساعت 6 مهمان داشتم. سر راه باید خرید هم می‌کردم. راس ساعت چهار و نیم از شرکت زدم بیرون. 

پشت سر من سوار اتوبوس شد و از کنار دستم خودش را رساند به میله‌های کنار پنجره و چشم دوخت به آسمان گرفته. 

اول صدایش را شنیدم و بعد کلماتش را تشخیص دادم. زیبایی صدا و آشنایی‌اش باعث شد دلم بخواهد صورتش را ببینم

-معلوم نیست آلودگیه یا ابر.

پرپر می‌زدم که صورتش را ببینم. صدا آشنا بود. مطمئن بودم که بارها شنیده‌ام. اما یادآور شعر بود. حرف عاشقانه و رمانتیک...یک صدای معمولی جوابش را داد.

-بیشترش ابره

-پس کاش بباره

جوری لحنش شاعرانه بود که انتظار داشتم بعدش برایمان بخواند که: ...آخ اگه بارون بزنه....

-ابره، اما نمی‌باره خانوم

و بالاخره انتظارم را برآورده کرد. حرف شاعرانه‌اش را گفت:

-آسمون این شهر هم مثل آدماش شده. دلاشون گرفته اما گریه نمی‌کنن. 

به خدا که اگر من این جمله را می‌گفتم خیلی مبتذل و حتی خیلی خنده‌دار بود. اما آن صدا ساخته شده بود برای شعر خواندن. نمی‌دانم چه شد که انگار همه ما زنان خسته اتوبوس حس کردیم باید به صاحب این صدا احترام بگذاریم. یک صندلی خالی شد و همه راه باز کردیم که برود روی صندلی بنشیند.

تازه صورتش را دیدم. پیر نبود اما توی صورتش چروک‌های عمیق داشت. روی ابروهایش جای دو بار خال‌کوبی داشت. دور لبش هم رد خال‌کوبی کهنه دیده می‌شد. و حتی گمانم رد خط چشم کهنه شده هم داشت. چشمانش عسلی و پوستش تیره بود. چهره‌اش شبیه خط‌خطی یک بچه دبستانی بود روی یک عکس قدیمی، اما باز آشنا. 

من پیاده شدم که از دست‌فروش سر کوچه بالایی کرفس و تره‌فرنگی و اسفناج بخرم و از سبزی فروشی گوجه فرنگی. همین طور که کرفس‌ها را جابه‌جا می‌کردم که یک دسته انتخاب کنم، یادم آمد. گمانم صدای دوبلور یکی از کارتون‌های بچگی بود. فرشته مهربان پینوکیو؟ شاید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 14

غروب زمستان بود و داشتم می‌رفتم سمت چهارراه ولیعصر که تئاتر ببینم. این وقت سال، این وقت روز اتوبوس‌هایی که به سمت چهارراه ولیعصر می‌روند شلوغ‌تر از اتوبوس‌هایی هستند که به سمت چهارراه پارک وی می‌روند.

چهره خسته اما آرامی داشت. تخمین زدم هم‌سن و سال باشیم یا کمتر از 5 سال از من بزرگ‌تر باشد. نشسته بود روی سکو صندلی‌های تکی دم در جلو اتوبوس. ساعتش را نگاه کرد و موبایلش را از کیفش بیرون آورد. 

- سلام مامان جان...توی اتوبوسم، می‌رسم خونه تا یک ساعت دیگه،...شما مشق‌هات رو نوشتی؟... آفرین. نه با فرنوش کاری ندارم پسرم. بذار درسش رو بخونه خواهرت...ببین مامانی اون ظرف بستنی بزرگه که توش قرمه سبزی ریختم گذاشتم توی فریزر رو یادته؟...آره همون. برو از فریزر درش بیار. 

تا برسیم چهارراه ولیعصر، با آرامش به پسرش گفت ظرف خورش آماده یخ‌زده را بگذارد توی کاسه بزرگ و توی کاسه آب گرم بریزد که وقتی مادر می‌رسد خانه یخش آب شده باشد. بعد با همان صبر گفت چهار تا پیمانه برنج بشوید و بریزد توی قابلمه پلوپز، چقدر آب و چقدر نمک و چقدر روغن هم اضافه کند و درجه پلوپز را بگذارد روی ته‌دیگ طلایی. بعد هم سفارش کرد حالا که مشق‌هایش را نوشته آرام بازی کند و صدای تلویزیون را بلند نکند که خواهرش به درس‌هایش برسد. 

چهارراه ولیعصر با من پیاده شد. رفت سمت خط اتوبوس بی آر تی تهران‌پارس. من هم رفتم سمت تئاترشهر.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩
تگ ها :


یادداشت های یک اتوبوس سوار 13

جا نبود تقریبا جلو در ایستاده بودم. پشت سرم دو تا زن جوان ایستاده بودند که طرح محوی از چهره‌هایشان را توی شیشه در اتوبوس می‌دیدم. ظاهر معمولی و مرتبی داشتند و از قیمت تور کیش می‌گفتند. 

اولی: "جاری منم هفته پیش با شوهرش رفت کیش. تور کامل یک میلیون تومن."

دومی: " سه روزه؟ گرونه که."

اولی: " اون آخه خوب حقوق می‌گیره. فوق لیسانس شیمی داره."

 

و بعد یک رقمی را برای حقوق احتمالی جاری‌اش گفت که حدود نصف حقوق من بود. ماتم برده بود. بعد درباره حقوق خودشان حرف زدند. و اینکه اولی نمی‌دانست پولش چطور خرج می‌شود. و دومی برنامه‌ریزی می‌کرد برای اینکه پس انداز هر چند ماهش رو چه بخرد و چطور خرج کند. دائم حس می‌کردم که عددها دست کم مربوط است به پنج سال پیش.

هربار، هر روز اوضاع سخت اقتصادی اغلب مردم به طرز دردناکی به چشمم فرو می‌رود. اما برای آدم اهل عددی مثل من این یکی خیلی واضح‌تر از همیشه بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
تگ ها :


باران و مادرانگی و دخترانگی

یکی از لذت‌های زندگی برای من، گوش دادن به صدای باران است. مثلا توی یک کوچه خلوت و ساکت قدم بزنی و به صدای دانه‌های باران که می‌خورد به چتر گوش بدهی. یا ضبط صوت ماشین را خاموش کنی و...یا مثل دیشب با صدای باران بخوابی و تا صبح دو سه باری با صدای تگرگ از خواب بیدار بشوی. و صبح زودتر از همیشه سرحال از خواب بلند بشوی و به خودت بگویی چه خوب که مامی روزی می‌رسد تهران که هوا تمیز است. به خودم یادآوری می‌کنم که با ماشین بروم شرکت که بعدازظهر بروم فرودگاه دنبالش. ساک خرید چرخدار هم بردارم که قبل از رفتن به فرودگاه خرید کنم هم برای خانه خودم و هم برای مامی. 

گاهی هم مادری کردن برای مامی لذت دارد. گمانم وقتی به انتخاب خودم باشد. و برای ابراز محبت. نه وقت‌هایی که اجبار و وظیفه است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوبم

حالم را پرسید، از آن دوستانی که با خیال راحت می‌توانی به‌ش بگویی خوب نیستم. پاسخش اما با تمام صداقتم "خوبم" بود. 

فکر کردم با همه آنچه گذشته و می‌گذرد، بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام خوبم. البته که معنی‌اش بی‌مشکلی و آسانی همیشگی نیست، اما خوبم. و این شاید گنج این روزهای من باشد. خوب بودن با وجود همه چیزهایی که می‌تواند باعث خوب نبودن بشود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
تگ ها :