از ذهنی که می دود

 

ذهن من عادت بدی دارد. عادت دارد دو قدم جلوتر از واقعیت باشد. عادت دارد سریع‌تر از زمان باشد. وقتی "الف" را جلوی چشمم می‌بینم و "ب" را هم می‌بینم نمی‌توانم به خودم نگویم همین روزها "پ" را هم خواهم دید. اشکالش کجاست؟ اشکالات زیادی دارد، یکی‌اش این که ارتباطم را با واقعیت جاری زندگی کم می‌کند. زندگی‌ام را انگار زندگی نمی‌کنم و تنها یک بیننده هستم برای زندگی‌ام. یکی دیگرش این که مزه مواجه شدن با "پ" از بین می‌رود. وقتی از مدت‌ها قبل منتظر وقوعش هستم رخ دادنش چیزی است مثل آمدن چهارشنبه بعد از سه‌شنبه. و یکی دیگر هم این که وقتی "پ" رخ ندهد یا خیلی دیر رخ بدهد ناراحت می‌شوم، حتی دل‌خور می‌شوم. مثلن هی یک خط ایمیل را میخوانم و فکر می‌کنم کجای این ایمیل این همه ناراحت کننده بود؟ در واقعیت واقعن اتفاق ناگواری رخ نداده. اما پ عزیز و دوست‌داشتنی هم رخ نداده. گاهی هم "الف" را می‌بینم. دست به تجربه کم هزینه و بی‌خطر "ب" نمی‌زنم چون برای مثل روز روشن است که آن "پ" ترس‌ناک را نمی‌خواهم. می‌شوم آدم حسرت. 

عیب می جمله بگفتم هنرش هم بگویم. وقت‌هایی هم هست که ناگهان به جای "پ" می‌بینم در حضور "ت" هستم...بله بله در چنین شرایطی خیلی ذوق‌زده‌تر هم می‌شوم. آدم‌هایی که دلیل وقوع "ت" هستند خوب خیلی آدم‌های عزیزی می‌شوند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٦
تگ ها :


دست کم سودوکو

 

احساس میکنم مغزم می‌خاره. گمونم باید معما حل کنم تا حالش جا بیاد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :


سیدزاده هم خداحافظی کرد

 

سه هفته پیش داشتم زار می‌زدم و به دوستی می‌گفتم: "پس چرا برام عادی نمی‌شه؟" ظاهرن داره برام عادی می‌شه.

رفیق سفرت بی‌خطر. هر جای دنیا که باشی هردومون یادمونه که من وقتی سرم رو گرفتم بالا و قله رو دیدم. تو اون‌جا بودی. هردومون همیشه یادمونه که وقتی من پام رسید به بلند‌ترین نقطه ایران فقط به تو می‌تونستم بگم که دلم می‌خواد جیغ بکشم. و فقط تو بودی که می‌تونستی با تمام آرامشت بگی خوب جیغ بکش.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
تگ ها :


خنجر است این یا قلم

 

با این همه اما

نوشتن شفا است

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
تگ ها :


پنج‌شنبه‌های عزیز

 

پنج‌شنبه‌ها صبح وقت تنبلانگی کردن است. وقت هیچ قولی به کسی ندادن و هرکار که دوست دارم، بکنم. امکان دارد حتی صبح زود بیدار بشوم. شاید تا ظهر از تخت بیرون نیایم. شاید توی تخت کتاب بخوانم. شاید هوس آشپزی کنم و غذا بپزم. صبحانه هر چه همان لحظه هوس کنم می‌خورم. به کسی تلفن نمی‎زنم. شاید توی اینترنت بچرخم اما با کسی چت نمی‌کنم. ظهر که بشود آرام آرام انگار خودم می‌شوم. حالا اگر برای عصر یا شب قراری داشته‌باشم می‌توانم آرام آرام به فکر آماده شدن باشم. 

شاید یک نیمه روز هیچ کاری نکردن یک عمل‌کرد جبرانی باشد برای سانازی که هر روز از ترس ترافیک و پیدا نکردن جای پارک خودش را یک ساعت زودتر از ساعت کارش می‌رساند به شرکت. و برنامه زندگی‌اش پر است از برنامه‌هایی که باید سر ساعت شروع بشوند. 

هر چه هست اگر پنج‌شنبه‌ام را نداشته باشم هفته بعدش دائم انگار گم‌کرده‌ای دارم. پریشانم و خسته. و مدام خانه‌ام را کم می‌آورم. 

امروز حساب کردم دیدم دو ماه است که پنج‌شنبه‌های این شکلی نداشته‌ام. یادم باشد این هفته تا عصر به هیچ کس هیچ قولی ندهم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
تگ ها :


بر دل نمی‌نشیند

 

حرف‌هایی هم هست که می‌شنویشان. منطقن قرار است دل‌نشین باشند، اما نیستند. انگار سر می‌خورند از روی پوستت و راه به دلت نمی‌برند حتی. چه رسد که بخواهند جاگیر دلت بشوند. دل توست که پذیرا نیست یا حرف است که از دل برنیامده؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :


گمانم هنوز هم نیستم

 

زمانی بود که من خودم را آدمی می‌شناختم بدون جسارت و ناتوان از شکستن مرزها. این روزها چنین شناختی از خودم ندارم. می‌دانم به وقتش مرزها را می‌شکنم. وقت‌هایی جسارت از خودم نشان می‌دهم و خیلی وقت‌ها حتی دیوانه‌بازی و خل‌بازی هم درمی‌آورم. اما هنوز چیزی هست، هنوز وقتی مرزی را می‌شکنم یا کاری می‌کنم که خودم اسمش را می‌گذارم خل‌بازی، برایم تازه و جدید است. یعنی این‌که دیوانه‌بازی رویه زندگی من نیست. یعنی این‌که من هنوز محتاطی هستم که گاهی خطر می‌کنم. هنوز عاقلی هستم که گاهی دیوانگی می‌کنم. هنوز کاملن دیوانه نشده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
تگ ها :


آکواریوم‌های پیونگ یانگ

 

شده یک کتاب را تمام کنید بعد به گوشی موبایل‌تان خیره شوید و از مارک گوشی‌تان متعجب بشوید؟ 

شده فکر کنید که دنیا چرا هیچ غلطی نمی‌کند؟

شده نفس‌تان بگیرد نصفه شبی؟

شده کتاب که تمام می‌شود حس کنید زیر آوار مانده‌اید؟

کره شمالی، اردوگاه کار اجباری، فرار....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
تگ ها :


جهت ثبت در تاریخ

 

Never say never

همین!


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢
تگ ها :


خونه جونم

 

3 سال پیش در چنین روزی رفتیم بنگاه و برای خرید خونه قول‌نامه نوشتیم. و من، شخص خودم، متعهد شدم 90 میلیون تومن پول جور کنم. چقدر پول داشتم؟ 75 میلیون تومن. با وام و پس‌انداز و همه چی! همسایه‌ها یاری کردن و بالاخره پولش جور شد. یک ماه بعد خونه رسمن به نام من شد و شروع کردم به خرید وسایل براش و چند هفته بعد آماده سکونت شد. بعد از تعطیلات نیمه خرداد ساکن خونه شدم. خرداد، خرداد 88. شبی که آخرین وسایل رو از خونه مادر و پدرم جمع کردم و اومدم خونه خودم ماشین‌ها با روبان‌ها و بادکنک‌های سبز با بوق و شادمانی همراهی‌ام می‌کردن توی بزرگ‌راه نیایش. تا رسیدم توی خونه بلند گفتم: "سلام خونه جون خودم" و بدین ترتیب اسم این دارایی جدیدم شد خونه جون. 

یه ساختمان در حال ساخت پشت ساختمون ما وجود داشت که کارگرهای کردش هر شب انگار جشن می‌گرفتن صدای آهنگ کردی می‌اومد و سایه‌های متحرک نشون می‌داد که می‌رقصیدن. منم انگار هر شب با اونا جشن می‌گرفتم.

چند روز نگذشت که انگار یکی فرش رو از زیر پای مملکت کشید و همه‌چیز ریخت به هم. بعد از اون روزهای وحشت و دود و سکوت و فرار خودم رو می‌رسوندم به خونه جونم. انقدر دنج بود که حس می‌کردم دست هیچ کس به‌ام نمی‌رسه. اما همیشه هم انقدر امن نبودم. 30 خرداد شنبه با بدترین حالی که بشه تصور کرد رسیدم خونه از یکی از بهترین دوست‌هام بی‌خبر مونده بودم و می‌دونستم که دوربینش هم همراهشه. از ترس داشتم سکته می‌کردم که یه صدایی از ساختمون نیمه‌ساز پشتی اومد. صدای یه آواز خیلی خیلی غمگین کردی بود، یه سوگواری اصیل. حتی یه کلمه از شعر رو نمی‌فهمیدم اما پا به پای کلمه‌ها زار می‌زدم. تکیه داده بودم به پنجره و زار می‌زدم. پاهام بی‌طاقت شدن و نشستم. ترس و غم و خشمم رو با اشک‌هام بیرون می‌ریختم که همون‌جا روی زمین جنینی خوابم برد. من جنینی خوابم برد و از همون روز خونه جونم شد رحم جدید این جنین. 

نمی‌دونم دوران بارداری این رحم تموم شده یا نه. اما سانازی که توی اون خونه ساکن شد با ساناز امروز خیلی فرق داره. ساناز سختی کشیده توی این خونه. بی‌پولی کشیده. تنهایی‌های خیلی خیلی عمیق رو تجربه کرده. گریه کرده. و خندیده. شادی کرده. دیوونه بازی درآورده. از هرجای دیگه سرخورده برگشته به این خونه. شادی و خنده رو هرجای دیگه اگر پیدا کرده باز برگشته به همین خونه. زندگی رو تجربه کرده و زندگی جدیدش رو خودش آجر به آجر ساخته. شاید برای همینه که این خونه این همه برام عزیزه. گرچه به عنوان یه خونه کم هم اذیتم نکرده اما عزیزه. شاید اصلن عزیز کلمه مناسب نباشه این خونه انگار بخشی از وجود منه. نه نه حتی بخش از وجود هم توصیف خوبش نیست...این خونه امتداد بودن منه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
تگ ها :