خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

فقط هم مربوط به هوای پاک نیست

وقتی مادر و پدرم خانه زیباکنار هستند، حس می‌کنم جایشان امن است و دست هیچ ناملایمی نمی‌رسد به‌شان. گرچه دلم تنگ می‌شود اما انگار آنجا که هستند خیال من هم راحت‌تر است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٥
تگ ها :


درون‌گرای برون‌گرانما

در تمام آزمون‌های خودشناسی، نمره درون‌گرایی و برون‎گرایی من درست اندازه هم هستند. خودم گمان می‌کنم درون‌گرایی هستم که یاد گرفته‌ام باید به قدر کافی برون‌گرا باشم تا زندگی پیش برود. خوب این توانایی مثبتی است. تا حالا هم بسیار به نفعم بوده. اما چیزی را نباید فراموش کنم، پرداختن حق درون‌گرایی‌ام. 

گاهی درست در شرایطی که نیاز به تنهایی و درون‌گرایی دارم، مجبور می‌شوم به معاشرت. درست همین وقت‌هاست که آسیب می‌بینم و آسیب می‌زنم. 

این روزها بدون آن که افسرده باشم، نیاز دارم به سکوت، تنهایی و با خودم معاشرت کردن. حتی وسط یک مهمانی ترجیح می‌دهم بنشینم روی صندلی گوشه سالن و با کسی حرف نزنم. ولی دقیقن این همان شرایطی است که همه را نگران می‌کند. همه یکی یکی می‌آیند و حالت را می‌پرسند. دقیقن همان چیزی که نمی‌خواهی. بعد به تجربه یاد می‌گیری. باید هر از چندی حرفی بزنی تا آن احوالپرسی‌ها پیش نیاید. و خودت می‌دانی این شرایط فشار است برای روانت.

خلاصه که در این شرایط هم قانون مورفی است که صادق است. همان وقتی که تنهایی لازم داری، شرایط مجبورت می‌کند به معاشرت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
تگ ها :


اتاق کار سبز آبی

دلم میخواهد همین امروز بروم یک دانه از آن گلیم‌های سبزوآبی ایکیا بخرم برای اتاق کار، که هماهنگ باشد با پرده اتاق. و واقعن تبدیلش کنم به اتاق کار. باید برایش یک تابلو هم درست کنم. باید قشنگش کنم. باید مال خود کنم اتاق را. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
تگ ها :


سیبل تیراندازی هستم، 37 ساله از تهران

 

کدورت دارم؟ مکدرم؟ نه، کدرم. به نظرم کلمه درستش همین است، کدر. فضای روابطم جاهایی شفاف نیست. کدرم. و البته غمگین. کدرم و غمگین. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
تگ ها :


یادگار دوست

 

ذهنم مشغول فکر کردن به تفاوت معاشر است با دوست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٩
تگ ها :


جرات خودم بودن

توی جاده بودیم. پشت فرمان بود و نگاهش رو به جلو. برایش داشتم از نظرم درباره کشته شدگان در جنگ می‌گفتم و هم‌زمان حس کردم دارم تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم را نشانش می‌دهم. هم‌چنان نگاهش رو به جلو بود و نگاه من به صورتش. حس نکردم چیزی تغییر کرده. و چه چیزی بهتر از این امنیت. حرفی را که هنوز جرات ندارم به نزدیک‌ترین دوستانم بزنم، می‌توانم برایش بگویم و نترسم. همین امنیت، همین نترسیدن، همین است که می‌خواهمش. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧
تگ ها :


خداحافظ محلهء این اواخر نامهربان

مهم نیست چند ساله باشی و مهم نیست چقدر سعی کرده باشی خودت را بشناسی. همیشه ممکن است خودت را شگفت زده کنی. این روزها دارم احساسات جدیدی در خودم کشف می‌کنم.

بنگاهی که خانه‌ام را اجاره داد نزدیک اولین خانه‌ام در این محله بود. بیش از 12 سال پیش، اولین بار ساکن این محل شدم. حالا که دارم می‌روم به محله جدید دلم انگار تنگ می‌شود. 12 سال زمان خوبی است که فکر کنی به اندازه کافی در این محله ساکن بوده‌ای که همه جور احساسی را تجربه کنی حتی دلزدگی. مثلن آن روز عصر که بعد از چهار سال بدون ماشین و پیاده توی محله گشت زدم. و فهمیدم نگاه‌های نر و دریده محله چقدر بیشتر از قبل شده. یا همین محرم و آن شب کابوسی‌اش نشانم داد که چطور تعصب بلد است روز به روز در ذهن‌ها ریشه بدواند و جای عقل و انسانیت را تنگ کند. 

گمانم بسیاری از کسانی که تصمیم به مهاجرت می‌گیرند حس و حالی مثل حس و حال من را تجربه می‌کنند. دلزدگی از محیط آشنا. و لابد روزهای آخر حسشان ضربدر هزار و میلیون شده همین ترکیب احساسات این روزهای من است، ذوق و شوق و ترس و غم و نگرانی و گیجی. 

خلاصه که این روزها علاوه بر خداحافظی با خونه جون به خداحافظی با محله‌ای مشغولم که حتی خیلی هم دوستش نداشتم از اول. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها :


خونه جون و خونه پنجره

گمانم قبلن اینجا گفته باشم که خانه‌ام، خونه جونم، برای من یک رحم بود. توی اوضاعی زندگی در این خانه را شروع کردم که حس می‌کردم مرده‌ام. سراسر روانم انگار زخمی بود. خودم را نمی‌شناختم. بعد در پناه همان سقف یواش یواش بنای وجودم را دوباره آجر به آجر چیدم. موجود تازه‌ای شدم. این موجود تازه را از آن چه که قبلن بودم بیشتر دوست داشتم.

و بعد مثل هرموجودی که در یک رحم رشد می‌کند، خانه‌ام برایم تنگ شد. حالا بیشتر از دنجی و دور از دسترس بودن دلم پنجره می‌خواست. دلم فضای بازتری می‌خواست که دست کم یک بار با خیال راحت همه کسانی که دوست دارم دور هم باشیم را یک جا دعوت کنم خانه‌ام. و ترافیک لعنت تمام خدایان و شیاطین موجود و ناموجود بر ترافیک باد. اعصابم له می‌شد هر صبح و هر عصر. دلم می‌خواست یا بتوانم کارم را عوض کنم یا...خانه‌ام. 

حالا خانه‌ام را امانت داده‌ام به کسی و می‌خواهم خانه دیگری را امانت بگیرم. جوری که بتوانم پیاده بروم شرکت، آن هم از خیابان عزیز ولی‌عصر. برای رفتن به خانه جدید ذوق و شوق دارم، به خصوص که همسایه دیوار به دیوار دوستان عزیزی می‌شوم. گمانم در خانه جدید رفاه بیشتری دارم. اما به جان عزیزتان قسم، خونه جون هنوز عزیز است. آن‌قدر عزیز که این روزهای آخر اقامتم توی این خانه هر شب وقتی با هم تنهاییم در سکوت ازش سپاس‌گزارم و باهاش حرف می‌زنم و سعی می‌کنم آرام آرام ازش جدا شوم. حالم یک حالی است مثل وقتی بچه‌ای اولین بار می‌خواهد خانه را ترک کند و برود مدرسه. ذوق و ترس و غم و خوشی و همه احساسات متناقض با هم.

خلاصه یادتان باشد آن‌‌قدر کسی برایم پنجره نخرید که خودم یکی برای خودم تهیه کردم. کس نخارد پشت من...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
تگ ها :


سوگواری

سوگواری همیشه هم برای یک انسان مرده نیست، یا حتی انسان رفته. گاهی سوگواری برای حسی است که دیگر نیست. خیلی ملایم و روز به روز و ناگزیر، دیگر نیست. 

باید یک روز بنشینی و باور کنی که دیگر نیست. اشک بریزی و تمام! دیگر برای دوباره زنده کردنش تلاش هم نکنی. به فکر شناخت احساسات جدید باشی و زندگی کردن با همینی که هست. 

زندگی چرا انقدر سخت است؟

 پ. ن. : خوبم. نگران نباشید. خاک بر سر هورمون‌ها کلن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها :


ترس

داشتم برایش می‌گفتم که من آدم محافظه‌کاری هستم. همان موقع حرفم را قطع کرد که نه تو خیلی هم آدم شجاعی هستی....

اگر وقتی کسی به نظرتان خیلی شجاع آمد فکر کنید شاید این فقط ظاهر قضیه است. آن آدم هم شاید توی دلش پر از ترس است. فقط فرقش این است که آن ترس‌ها برایش تصمیم نمی‌گیرد. راستش به نظر من هر آدمی توی دلش ترس‌هایی دارد. شاید مثلن ترس کسی از حسرت باشد. بله کسانی هستند که کارهایی می‌کنند که در آینده حسرتش را نداشته باشند. از ترس حسرت آینده است که به نظر بقیه جسور می‌رسند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :


آخرین روز سی و شش سالگی

فردا سی و هفت ساله می‌شوم.

شادم و احساس سلامتی دارم. 

بیشترین انرژی ذهنم متمرکز شده روی فضایی که همیشه در آن احساس شکست کرده بودم. و در کمال تعجب می‌بینم که خیلی وقت‌ها خوب رفتار می‌کنم. از خودم ممنونم.

نیمی از سی و شش سالگی را صرف کردم برای توجه به تغذیه سالم. نتیجه؟ شیر وارد تغذیه روزانه‌ام شد و از آغاز سی و شش سالگی‌ام وزن کمتر و هیکل زیباتری دارم. باز هم از خودم ممنونم. 

فردا را هم مثل تولد پارسالم مرخصی گرفته‌ام. 

برای خودم تولد شادی آرزو می‌کنم و سی و هفت سالگی خوبی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩
تگ ها :


قوانین

هر روز با قوانین زیادی مواجه هستیم. بعضی برای برقراری نظم هستند مثلن قوانین راهنمای و رانندگی. بعضی برای برقراری امنیت، مثل قانون خانه پدری من به وقت کودکی: قبل از تاریک شدن هوا باید خانه باشیم. اما گاهی قوانین به مرور زمان یا تغییر هدف می‌دهند یا از آغاز دلیل دیگری داشتند. مثل همان قانون خانه پدری من به وقت کودکی اما در شرایطی که امنیتم تامین شده بود. مثلن پدر و مادر دوستم من را به خانه‌مان می‌رساندند. یا وقتی که برای خودم آدم بزرگی بودم. از سن پدر و مادرم وقت دنیا آمدن من هم بزرگتر. اما هنوز همان قانون سر جایش باشد. این قوانین برای حفظ ابهت برقرار می‌مانند، برای حفظ سلطه. گاهی قانون‌گذار نیاز دارد سلطه خودش را به شکل واضحی حفظ کند. خیلی تصویری و ظاهری و توی چشم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها :


از شکست و انسان‌ها

می‌خواستم بنویسم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک مادر امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد دیدم دوست ندارم اولین کلمه‌ام مادر باشد. این مخترع قبل از هر چیز انسان بوده. بعد دیدم برایم مهم است که این انسان زن بوده. بعد نوشتم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک زن امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد فکر کردم خود این مخترع محترم خودش را چطور معرفی می‌کرد؟ به نظر خودش قبل از هر چیز چه بوده؟ مخترع؟ زن؟ مادر؟ انسان؟ امریکایی؟

چیزی نوشته بود درباره شکست. برایش نوشتم به نظر من مهم است که انسان خودش را با شکستش این همان نکند. بله شاید در موضوعی از زندگی شکست بخوریم. اما همه ما آن جز شکست خورده نیست. 

بعد با خودم فکر کردم چقدر سخت است وقتی شکست دقیقن در همان بخشی باشد که اولین کلمه معرفی خودت باشد. مثلن اگر من یک عمری خودم را به عنوان یک مهندس معرفی کرده باشم و حالا ببینم من یک مهندس شکست خورده هستم. 

گمانم گاهی انسان لازم دارد خودش را از نو بسازد و از نو برای خودش تعریف کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
تگ ها :


مادرم سِلِمه

 

این روزها حس می‌کنم تمایلم به بودن در طبیعت دائم بیشتر می‌شود. اما نه به آن شکلی که در دوره کوهنوردی با طبیعت رفتار می‌کردم. از نفس افتادن برای رسید به قله. بعد خسته و سریع برگشتن. دلم ماندن و آرام گرفتن در طبیعت می‌خواهد. حل شدن و یکی شدن. گوش دادن به صدای طبیعت و خالی کردن ذهن با سکوت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
تگ ها :


نارنجی

 

از وقتی فیلم شهرموش‌ها را دیده‌ام یکی از تفریحاتم شده سایت موشنا! خبرگزاری شهر موش‌ها! 

یک تکه فیلم هست روی سایت که از آدم‌های مختلف می‌پرسند به نظر شما هر کدام از شخصیت‌های مدرسه موش‌ها حالا که بزرگ شده‌اند چه کاره شده‌اند. بعد خانوم خامنه‌ای مجری برنامه کودک، زمان کودکی ما، درباره نارنجی می‌گوید: " قطعن نارجی دیگر آن همه نازک نارنجی نمانده چون زندگی نمی‌گذارد...." خانوم خامنه‌ای عزیز شما و همه بزرگ‌ترهای من همین‌طور فکر می‌کردید، اما من به تجربه فهمیده‌ام که آدم لوس را همه لوس می‌کنند. یک لوس کاردرست، یاد می‌گیرد در هر موقعیتی کسی را پیدا کند تا لوسش کند. 

همین دیروز داشتم به دوستم می‌گفتم لطفن تو پسرت را لوس بار نیاور. از همین تریبون می‌گویم این به نفع بقیه است که کسی لوس نباشد. اما به نفع خودش خواهد بود که لوس بار بیاید، یک لوس اصیل! لوسی که بلد باشد از همه دنیا سرویس بگیرد. اما راهش را بلد نیستم که چطور یک بچه را می‌شود لوس اصیل بار آورد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
تگ ها :


زنان این جور، مردان اون جور

چند تا جمع زنانه دوستانه دارم. که دوستشان هم می‌دارم. هر کدام بر اساس شباهت‌هایی شکل گرفته‌اند اما وقتی سوالی مطرح می‌شود، یا کسی از زندگی‌اش می‌گوید، هربار متعجب می‌شوم از طیف گسترده پاسخ‌ها یا واکنش‌ها در یک موقعیت مشابه.

بعد می‌بینی کسانی هم هستند که چه راحت می‌توانند حکم کلی صادر کنند که زن‌ها چنینند و مردها چنانند. نه عزیزم به جان عزیزتان من یکی موضوعی ندیده‌ام که همه زن‌ها یا همه مردها درباره‌اش هم‌نظر باشند یا واکنش مشابه نشان بدهند. هر آدمی حق دارد از تجربیات زیسته خودش بگوید. اما تعمیم دادن تجربیات شخصی به واقعیت‌هایی تمام شمول خیلی وقت‌ها خطای فکر همراه دارد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧
تگ ها :


من هم پرفکشنیستم

یاد گرفته‌ام هر آدمی همه چیز هست. هم راست‌گو هم دروغ‌گو، هم خسیس هم دست‌ودل‌باز...هم واقع‌گرا و هم ایده‌آل گرا.

نگاه می‌کنم به زندگی‌ام که همیشه فکر می‌کنم ایده‌آل‌گرا و پرفکشنیست نیستم. و چقدر از همین ویژگی سود برده‌ام.

مثلن همین 6 کیلویی که امسال وزن کم کرده‌ام همه‌اش ناشی از این است که در هر مرحله حس کرده‌ام همین که هستم خوب است لازم نیست خودم را بکشم. اما حالا کمی هم سالم‌تر غذا می‌خورم. راضی بوده‌ام مثلن به هفته‌ای 200 - 300 گرم وزن کم کردن. نخواسته‌ام باربی باشم. برای همین همیشه حس کرده‌ام موفقم. یا مثلن همین خانه‌ای که دارم. کوچک است. در یک محل کاملن متوسط. اما من باهاش خوشحالم. اگر خیال داشتم خانه رویایی همه‌چیز تمامم را بخرم گمانم الان همینی را که الان دارم هم نمی‌توانستم اجاره کنم. مثال زیاد دارم. 

و وقتی جرات می‌کنم ور پرفکشنیستم را ببینم، می‌بینم که چقدر توانایی دارم که به خودم سخت بگیرم. یک روزی توی مدرسه راهنمایی فهمیدم آن شاگرد اولی که همیشه فکر می‌کردم نیستم. خیلی‌ها خیلی از من بهتر هستند. و هرگز حالم با متوسط بودن در آن مدرسه خوب نشد. هر بار انگار دوباره و دوباره شکست را تجربه کردم. گرچه نتیجه کنکور با مقیاس بچه‌های فامیل و دوست و آشنا، یک پیروزی بود. اما برای من یک شکست بود. درس خواندنم توی دانشگاه و تمام کردن درسم هم دقیقن همین شکلی بود. در مقیاس عمومی خوب و با متر و معیار خودم شکست. توی کار هم همین. و...و...و از همه دردناک‌تر در نوشتن هم همینم. وقتی منصف هستم می‌دانم می‌توانم بنویسم. بله به پای خیلی‌ها نمی‌رسم اما از خیلی‌ها هم بهترم. اما نوشتن برای من از آن حوزه‌هایی است که با خودم بی‌رحمم. و شاید همین است که حالا شده 3 سال که نمی‌نویسم. 

شاید راهش این است که اول بپذیرم، بله من پرفکشنیست هستم. بعد بگردم و ببینم راه آشتی با پرفکشنیست درونم چیست؟ این صفت انسانی برای من چه سودی داشته. بعد یاد بگیرم آدم بالغ باید بتواند به وقتش انتخاب کند چه باشد. واقع‌گرا یا ایده‌آل‌گرا...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦
تگ ها :


شهر موش‌ها

من فیلم شهرموش‌ها را دوست داشتم. نمی‌خواهم از اثر خاطره بازی صرف نظر کنم، اما حتی گذشته از طعم شیرین و غمگین خاطرات کودکی، فیلم به نظرم داستان درستی دارد. شخصیت‌ها درست طراحی و ساخته شده‌اند. ساخت عروسک و دکور و نورپردازی خوب است. و موسیقی درست و دلنشین است. دست کم در مقایسه با فیلم‌های کلاه قرمزی خیلی خیلی زیباتر و خوش‌ساخت‌تر است.

حالا برسیم به خاطره‌بازی و خاطره‌سازی، سال‌های کودکی ما جامعه هیچ کودکانه نبود. خشن بود. جنگ بود و جایی برای فانتزی و شادی و بازی نداشت. اغلب خانواده‌ها یا درگیر جنگ و پی‌آمدهایش بودند یا زندان و اعدام. جای نفس تنگ بود. بازی‌گوشی و رنگ و شادی گم شده بود. در این سال‌ها کسانی هم بودند که به زندگی فکر می‌کردند به رنگ و شادی و تخیل. این آدم‌ها با کارهایشان برای من، ما، ماندنی شده‌اند و دوست‌داشتنی. مدرسه موش‌ها و فیلم شهرموش‌ها برای من جز پررنگ‌ترین‌ها بود. حالا کپل و دم باریک و بقیه پابه‌پای ما بزرگ شده‌اند و مو سفید کرده‌اند و سعی کرده‌اند زندگی و شهرشان را بسازند. از آجیل تواموش آجیل می‌خرند در مجتمع مسکونی آتی‌موش زندگی می‌کنند و اخبارشان را از موشنا می‌شنوند و به موشنما می‌روند. بگذریم که اگر بخواهد ادامه زندگی خودمان باشد مقادیری مهاجرت و طلاق کم دارد. اما همان بهتر که این‌ها را کم داشته باشد. مگر مدرسه موش‌ها اثر انقلاب و جنگ و اعدام را فراموش نکرده بود؟ مگر در مدرسه موش‌ها از تفکیک جنسیتی مدارس صرف نظر نشده بود؟ مگر شهرموش‌ها 2 از حجاب اجباری صرف نظر نکرده؟ 

شهرموش‌ها 1 اگر داستان ما بود وقتی با اسمشونبر دائم در جنگ بودیم، شهرموش‌ها 2 داستان نسل بعد از ماست که برایش تمام گربه‌ها دشمن نیست. گربه‌های سفید را هم می‌بیند و می‌داند که: چه گربه باشیم، چه بچه موش، خواهان مهریم و گرمای آغوش. آخ که از آغوش!

پ.ن. : نویسندگان محترم آن چند جمله ضد زن کپل عزیز ما را هم اگر اندکی تغییر بدهند، تا به جای کلمه زن‌ها، بگوید "نارنجی" ، گمانم می‌توانم تمام فیلم را دوست داشته باشم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
تگ ها :


تقلبم آرزوست

گاهی موقع دیدن یک فیلم یا خواندن یک کتاب، دلم می‌خواهد می‌توانستم به شخصیت مورد علاقه‌ام تقلب برسانم.

"نکن این کار را"

"نه، نه، همین جمله را نگو."

"نرو، توی آن خانه نرو." 

"هی فلانی، داری بد بازی می‌کنی."

بعد گاهی فکر می کنم کاش به آدم های دوست داشتنی اطرافم هم می‌توانستم تقلب برسانم. یا کاش کسی بود که به من تقلب می‌رساند. 


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۳
تگ ها :


از مکاشفات امروز

همه که قرار نیست نویسنده باشن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها :