خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ساناز در سالی که آخراشه

هفته آخر سال شروع شده و به نظر من وقت خوبیه که نگاهی به سال گذشته‌ام بیاندازم. سال 93 برای من سال پرتغییر و پرماجرایی بود. بیشتر از هر چیزی هم چون یک تغییر نگرش داشتم این تغییرات رخ داد. من تصمیم گرفتم به جای پس انداز کردن، برای خودم آسایش بیشتر فراهم کنم. همزمان تصمیم گرفتم روش زندگی سالمتری انتخاب کنم. نتیجه؟ سانازی هستم 8 کیلو سبکتر از پارسال همین موقع، با کنترل شدن یک بیماری قدیمی که تقریبن درمان قطعی ندارد. با آسایش بیشتری که از عوض کردن ماشین و خانه و وسایل کوچکتر به دست آورده‌ام. و بله بله تغییراتی که اینجا درباره‌شان صحبت نمی‌کنم. چشمک اما از رخ دادنشان راضی هستم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
تگ ها :


دی و بهمن بهاری، اسفند یخبندون

حالا من سرمایی، من سینوزیتی ترس‌خورده از سرما، شما بگو بیستم اسفند وقت اینه که دمای هوا بره زیر صفر؟ هوای شهرمون هم مثل احوالات خودمون شده. سر سی سالگی نوجوونی می‌کنیم، بیست سالگی پختگی میان‌سالی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
تگ ها :


برای بچه‌های ایرانی مهاجر

خانواده پارسی، مجموعه داستانهای کوتاه درباره یک خانواده ایرانی است که خارج از ایران زندگی می کنند. این مجموعه، از قصه های روزمره، کنجکاوی ها و تجربه های یک خواهر و برادر چهارساله و هشت ساله به نامهای کیمیا و آریا تشکیل شده است. این تجربه ها فرصتی برای آنهاست تا با ریشه های ایرانی خود بیشتر آشنا شوند. این داستان ها را می توان برای کودکان بین 3 تا 8 سال خواند.

این مجموعه کتابه برای بچه های مهاجرت... بچه هایی که کمتر از ایران میدونن... این اولیش بود که چاپ شد... بقیه تو نیمه راهه چاپه... از طریق amazon.com قابل خریده. کار دو تا از دوستای قدیمی و خوب من.

لینک خرید نسخه انگلیسی http://www.amazon.com/dp/B00TW2OSK0 

لینک خرید نسخه فارسی   http://www.amazon.com/dp/B00TWYQEIW

ترجمه آلمانی هم در راه هست.

“The Parsi Family is series of short stories about an Iranian family living outside Iran. The mentioned series are day-to-day stories of the curiosities and experiences of a 4-year old girl called Kimia and her 8-year old brother called Aria. These experiences help Kimia and Aria to get to know their Persian routs. These stories could be read for children age 3 to 8.”


 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤
تگ ها :


راه نفس یک کارمند

 

بدون شک من نیمی از حقوقم را مدیون سلکشن ابی هستم و فنجان قهوه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها :


پس از طوفان

 

بدون این که قصد داشته باشم حکم کلی بدم، فقط درباره زندگی خودم به تجربه دیدم، وقتی یه چیز مهمی می‌ریزه به هم، همه چیز می‌ریزه به هم و بعدش وقتی یکی‌شون شروع می‌کنه سامان گرفتن بقیه هم آروم آروم سامان می‌گیرن. 

کاش وسط اون طوفان یادم بمونه و به خودم یادآوری کنم، عوضش همه‌اش با هم درست می‌شه. یادم نمی‌مونه که. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۸
تگ ها :


باز هم آمازون خسته است

 

برای یه آمازون خسته از جنگ، چی باقی می‌مونه جز یه تن، که نیمی از بارزترین نشانه زنانگی‌اش رو از دست داده؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
تگ ها :


توارث

همیشه آنچه که به آدم ارث می‌رسد دارایی نیست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
تگ ها :


فقط هم مربوط به هوای پاک نیست

وقتی مادر و پدرم خانه زیباکنار هستند، حس می‌کنم جایشان امن است و دست هیچ ناملایمی نمی‌رسد به‌شان. گرچه دلم تنگ می‌شود اما انگار آنجا که هستند خیال من هم راحت‌تر است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٥
تگ ها :


درون‌گرای برون‌گرانما

در تمام آزمون‌های خودشناسی، نمره درون‌گرایی و برون‎گرایی من درست اندازه هم هستند. خودم گمان می‌کنم درون‌گرایی هستم که یاد گرفته‌ام باید به قدر کافی برون‌گرا باشم تا زندگی پیش برود. خوب این توانایی مثبتی است. تا حالا هم بسیار به نفعم بوده. اما چیزی را نباید فراموش کنم، پرداختن حق درون‌گرایی‌ام. 

گاهی درست در شرایطی که نیاز به تنهایی و درون‌گرایی دارم، مجبور می‌شوم به معاشرت. درست همین وقت‌هاست که آسیب می‌بینم و آسیب می‌زنم. 

این روزها بدون آن که افسرده باشم، نیاز دارم به سکوت، تنهایی و با خودم معاشرت کردن. حتی وسط یک مهمانی ترجیح می‌دهم بنشینم روی صندلی گوشه سالن و با کسی حرف نزنم. ولی دقیقن این همان شرایطی است که همه را نگران می‌کند. همه یکی یکی می‌آیند و حالت را می‌پرسند. دقیقن همان چیزی که نمی‌خواهی. بعد به تجربه یاد می‌گیری. باید هر از چندی حرفی بزنی تا آن احوالپرسی‌ها پیش نیاید. و خودت می‌دانی این شرایط فشار است برای روانت.

خلاصه که در این شرایط هم قانون مورفی است که صادق است. همان وقتی که تنهایی لازم داری، شرایط مجبورت می‌کند به معاشرت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
تگ ها :


اتاق کار سبز آبی

دلم میخواهد همین امروز بروم یک دانه از آن گلیم‌های سبزوآبی ایکیا بخرم برای اتاق کار، که هماهنگ باشد با پرده اتاق. و واقعن تبدیلش کنم به اتاق کار. باید برایش یک تابلو هم درست کنم. باید قشنگش کنم. باید مال خود کنم اتاق را. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
تگ ها :


سیبل تیراندازی هستم، 37 ساله از تهران

 

کدورت دارم؟ مکدرم؟ نه، کدرم. به نظرم کلمه درستش همین است، کدر. فضای روابطم جاهایی شفاف نیست. کدرم. و البته غمگین. کدرم و غمگین. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
تگ ها :


یادگار دوست

 

ذهنم مشغول فکر کردن به تفاوت معاشر است با دوست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٩
تگ ها :


جرات خودم بودن

توی جاده بودیم. پشت فرمان بود و نگاهش رو به جلو. برایش داشتم از نظرم درباره کشته شدگان در جنگ می‌گفتم و هم‌زمان حس کردم دارم تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم را نشانش می‌دهم. هم‌چنان نگاهش رو به جلو بود و نگاه من به صورتش. حس نکردم چیزی تغییر کرده. و چه چیزی بهتر از این امنیت. حرفی را که هنوز جرات ندارم به نزدیک‌ترین دوستانم بزنم، می‌توانم برایش بگویم و نترسم. همین امنیت، همین نترسیدن، همین است که می‌خواهمش. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٧
تگ ها :


خداحافظ محلهء این اواخر نامهربان

مهم نیست چند ساله باشی و مهم نیست چقدر سعی کرده باشی خودت را بشناسی. همیشه ممکن است خودت را شگفت زده کنی. این روزها دارم احساسات جدیدی در خودم کشف می‌کنم.

بنگاهی که خانه‌ام را اجاره داد نزدیک اولین خانه‌ام در این محله بود. بیش از 12 سال پیش، اولین بار ساکن این محل شدم. حالا که دارم می‌روم به محله جدید دلم انگار تنگ می‌شود. 12 سال زمان خوبی است که فکر کنی به اندازه کافی در این محله ساکن بوده‌ای که همه جور احساسی را تجربه کنی حتی دلزدگی. مثلن آن روز عصر که بعد از چهار سال بدون ماشین و پیاده توی محله گشت زدم. و فهمیدم نگاه‌های نر و دریده محله چقدر بیشتر از قبل شده. یا همین محرم و آن شب کابوسی‌اش نشانم داد که چطور تعصب بلد است روز به روز در ذهن‌ها ریشه بدواند و جای عقل و انسانیت را تنگ کند. 

گمانم بسیاری از کسانی که تصمیم به مهاجرت می‌گیرند حس و حالی مثل حس و حال من را تجربه می‌کنند. دلزدگی از محیط آشنا. و لابد روزهای آخر حسشان ضربدر هزار و میلیون شده همین ترکیب احساسات این روزهای من است، ذوق و شوق و ترس و غم و نگرانی و گیجی. 

خلاصه که این روزها علاوه بر خداحافظی با خونه جون به خداحافظی با محله‌ای مشغولم که حتی خیلی هم دوستش نداشتم از اول. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
تگ ها :


خونه جون و خونه پنجره

گمانم قبلن اینجا گفته باشم که خانه‌ام، خونه جونم، برای من یک رحم بود. توی اوضاعی زندگی در این خانه را شروع کردم که حس می‌کردم مرده‌ام. سراسر روانم انگار زخمی بود. خودم را نمی‌شناختم. بعد در پناه همان سقف یواش یواش بنای وجودم را دوباره آجر به آجر چیدم. موجود تازه‌ای شدم. این موجود تازه را از آن چه که قبلن بودم بیشتر دوست داشتم.

و بعد مثل هرموجودی که در یک رحم رشد می‌کند، خانه‌ام برایم تنگ شد. حالا بیشتر از دنجی و دور از دسترس بودن دلم پنجره می‌خواست. دلم فضای بازتری می‌خواست که دست کم یک بار با خیال راحت همه کسانی که دوست دارم دور هم باشیم را یک جا دعوت کنم خانه‌ام. و ترافیک لعنت تمام خدایان و شیاطین موجود و ناموجود بر ترافیک باد. اعصابم له می‌شد هر صبح و هر عصر. دلم می‌خواست یا بتوانم کارم را عوض کنم یا...خانه‌ام. 

حالا خانه‌ام را امانت داده‌ام به کسی و می‌خواهم خانه دیگری را امانت بگیرم. جوری که بتوانم پیاده بروم شرکت، آن هم از خیابان عزیز ولی‌عصر. برای رفتن به خانه جدید ذوق و شوق دارم، به خصوص که همسایه دیوار به دیوار دوستان عزیزی می‌شوم. گمانم در خانه جدید رفاه بیشتری دارم. اما به جان عزیزتان قسم، خونه جون هنوز عزیز است. آن‌قدر عزیز که این روزهای آخر اقامتم توی این خانه هر شب وقتی با هم تنهاییم در سکوت ازش سپاس‌گزارم و باهاش حرف می‌زنم و سعی می‌کنم آرام آرام ازش جدا شوم. حالم یک حالی است مثل وقتی بچه‌ای اولین بار می‌خواهد خانه را ترک کند و برود مدرسه. ذوق و ترس و غم و خوشی و همه احساسات متناقض با هم.

خلاصه یادتان باشد آن‌‌قدر کسی برایم پنجره نخرید که خودم یکی برای خودم تهیه کردم. کس نخارد پشت من...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
تگ ها :


سوگواری

سوگواری همیشه هم برای یک انسان مرده نیست، یا حتی انسان رفته. گاهی سوگواری برای حسی است که دیگر نیست. خیلی ملایم و روز به روز و ناگزیر، دیگر نیست. 

باید یک روز بنشینی و باور کنی که دیگر نیست. اشک بریزی و تمام! دیگر برای دوباره زنده کردنش تلاش هم نکنی. به فکر شناخت احساسات جدید باشی و زندگی کردن با همینی که هست. 

زندگی چرا انقدر سخت است؟

 پ. ن. : خوبم. نگران نباشید. خاک بر سر هورمون‌ها کلن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها :


ترس

داشتم برایش می‌گفتم که من آدم محافظه‌کاری هستم. همان موقع حرفم را قطع کرد که نه تو خیلی هم آدم شجاعی هستی....

اگر وقتی کسی به نظرتان خیلی شجاع آمد فکر کنید شاید این فقط ظاهر قضیه است. آن آدم هم شاید توی دلش پر از ترس است. فقط فرقش این است که آن ترس‌ها برایش تصمیم نمی‌گیرد. راستش به نظر من هر آدمی توی دلش ترس‌هایی دارد. شاید مثلن ترس کسی از حسرت باشد. بله کسانی هستند که کارهایی می‌کنند که در آینده حسرتش را نداشته باشند. از ترس حسرت آینده است که به نظر بقیه جسور می‌رسند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :


آخرین روز سی و شش سالگی

فردا سی و هفت ساله می‌شوم.

شادم و احساس سلامتی دارم. 

بیشترین انرژی ذهنم متمرکز شده روی فضایی که همیشه در آن احساس شکست کرده بودم. و در کمال تعجب می‌بینم که خیلی وقت‌ها خوب رفتار می‌کنم. از خودم ممنونم.

نیمی از سی و شش سالگی را صرف کردم برای توجه به تغذیه سالم. نتیجه؟ شیر وارد تغذیه روزانه‌ام شد و از آغاز سی و شش سالگی‌ام وزن کمتر و هیکل زیباتری دارم. باز هم از خودم ممنونم. 

فردا را هم مثل تولد پارسالم مرخصی گرفته‌ام. 

برای خودم تولد شادی آرزو می‌کنم و سی و هفت سالگی خوبی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩
تگ ها :


قوانین

هر روز با قوانین زیادی مواجه هستیم. بعضی برای برقراری نظم هستند مثلن قوانین راهنمای و رانندگی. بعضی برای برقراری امنیت، مثل قانون خانه پدری من به وقت کودکی: قبل از تاریک شدن هوا باید خانه باشیم. اما گاهی قوانین به مرور زمان یا تغییر هدف می‌دهند یا از آغاز دلیل دیگری داشتند. مثل همان قانون خانه پدری من به وقت کودکی اما در شرایطی که امنیتم تامین شده بود. مثلن پدر و مادر دوستم من را به خانه‌مان می‌رساندند. یا وقتی که برای خودم آدم بزرگی بودم. از سن پدر و مادرم وقت دنیا آمدن من هم بزرگتر. اما هنوز همان قانون سر جایش باشد. این قوانین برای حفظ ابهت برقرار می‌مانند، برای حفظ سلطه. گاهی قانون‌گذار نیاز دارد سلطه خودش را به شکل واضحی حفظ کند. خیلی تصویری و ظاهری و توی چشم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها :


از شکست و انسان‌ها

می‌خواستم بنویسم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک مادر امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد دیدم دوست ندارم اولین کلمه‌ام مادر باشد. این مخترع قبل از هر چیز انسان بوده. بعد دیدم برایم مهم است که این انسان زن بوده. بعد نوشتم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک زن امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد فکر کردم خود این مخترع محترم خودش را چطور معرفی می‌کرد؟ به نظر خودش قبل از هر چیز چه بوده؟ مخترع؟ زن؟ مادر؟ انسان؟ امریکایی؟

چیزی نوشته بود درباره شکست. برایش نوشتم به نظر من مهم است که انسان خودش را با شکستش این همان نکند. بله شاید در موضوعی از زندگی شکست بخوریم. اما همه ما آن جز شکست خورده نیست. 

بعد با خودم فکر کردم چقدر سخت است وقتی شکست دقیقن در همان بخشی باشد که اولین کلمه معرفی خودت باشد. مثلن اگر من یک عمری خودم را به عنوان یک مهندس معرفی کرده باشم و حالا ببینم من یک مهندس شکست خورده هستم. 

گمانم گاهی انسان لازم دارد خودش را از نو بسازد و از نو برای خودش تعریف کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
تگ ها :