خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 11

آخرش باید بفهمم این خانوم‌ها و آقایان دماغ‌چسب‌زده که ایستگاه خبرنگاران پیاده یا سوار می‌شوند پیش کدام جراح زیبایی می‌روند. خانوم موطلایی دماغ‌چسب‌زده با من ایستگاه میرداماد سوار اتوبوس شد. سه دختر گمانم دانشجوی سال اول و دوم تکیه داده بودند به پنجره روبروی در ورودی. کنارشان ایستادم. یکی دماغ کوچکی داشت، یکی دماغ متوسط و یکی دماغ بزرگ. دماغ متوسط داشت می‌گفت:

"هردوتون خرین."

دماغ‌بزرگ: "قبول من خر، اما این (اشاره به دماغ کوچک) از من خرتره."

"راست می‌گی."

دماغ متوسط رو کرد به دماغ کوچک: "بذار منطقی باهات صحبت کنم، تو صورتت گرده و اینجای دماغت، (اشاره به سوراخ بینی دماغ‌کوچک) درست وسط صورتته. عمل بکنی همین یه ذره دماغت رو کوچیک‌تر می‌کنن، قیافه‌ات می‌شه عین در قابلمه، دماغت هم دستگیره وسط در قابلمه!"

هر سه باهم منفجر شدند از خنده و من سعی کردم جایی بین جمعیت گم بشوم. 

خنده‌ام که آرام گرفت دوست داشتم بروم به هردویشان بگویم. فقط بدانید درد دارد و دردسر و زحمت. مثل فوتوشاپ نیست. این را بدانید و بعد تصمیم بگیرید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 10

خیلی روزها سر راه کمی خرید می‌کنم و با خودم می‌برم خانه. بخشی از راه را پیاده‌ام و بخشی را توی اتوبوس اغلب ایستاده. باید حواسم باشد که زیاد و سنگین خرید نکنم. اغلب خریدهایم را می‌گذارم توی کوله‌پشتی برای همین بیشتر وزنی که بتوانم به دستم بگیرم می‌توانم خرید کنم. اما وقتی اتوبوس شلوغ است هم حجم زیاد کیف کوله‌پشتی باعث مزاحمت است و اغلب مجبور می‌شوم کیف را روی یک شانه‌ام بیاندازم. همین می‌شود که سنگینی خریدها بیشتر آزاردهنده می‌شود. وقتی خرید به اصطلاح سوپری دارم، کار ساده است، امروز پنیر را می‌خرم، فردا ماست را. اما وقتی قرار است امشب سالاد درست کنم نمی‌شود امروز کاهو را بخرم فردا گوجه‌فرنگی را. گیرم که حواسم بود و از اول هفته هر روز یک قلم از سبزیجات را خریدم، با وسوسه دیدن رنگ میوه‌ها چه کنم؟ باز اگر زمستان باشد می‌توانم خودم را به خرید دو تا نارنگی و سه تا کیوی راضی کنم. اما وقتی تابستان است چطور بین شلیل و آلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و گیلبالو و انگور یاقوتی و انگور سیاه و انجیر و هلو و هلوانجیری و آلو سیاه...انتخاب کنم؟

شانه چپم درد دارد. اما گیلبالوها حرف نداشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
تگ ها :


خانه پنجره

بسیار خوانده‌ام درباره مفهوم روانی خانه، که مشابه وضعیت کنونی روان انسان است، اما به تازگی حس می‌کنم وضعیت خانه فیزیکی آدم‌ها هم مشابه وضعیت روانی آن‌‌هاست. هیچ دلیل منطقی و قانع کننده‌ای ندارم برای این حرفم فقط نگاه می‌کنم به وضعیت خودم در خانه‌های مختلفم و اطرافیانم و خانه‌هایشان.

خانه‌ای را که الان دارم، می‌توانم به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم کنم. بخش شمالی، سخن از روز است و پنجره‌های باز و هوای تازه. محل پذیرایی از مهمان است و معاشرت. دو پنجره بزرگ با پرده نازک تور به رنگ سبز ملایم دارد. جالب است که دستگا‌ه‌های ارتباط با جهان بیرون، شامل تلویزیون و تلفن و مودم هم در همین بخش است. بخش جنوبی اما پنجره‌ها پرده‌های رنگی کلفت دارند. هروقت نیاز داشته باشم به سکوت و تنهایی و تاریکی، زندگی‌ام محدود می‌شود به بخش جنوبی. پرده‌ها را می‌کشم و توی محدوده همان دو اتاق و آشپزخانه و حمام می‌مانم. عجیب هم برای حالم موثر است. شده گاهی فقط یک روز مقیم شدن در بخش جنوبی حالم را جا آورده و آماده‌ام کرده برای دوباره مرتبط بودن با دنیای اطراف. 

خانه قبلی‌ام، خونه جون، به شدت دنج بود. انگار پوست دوم من باشد. همه خانه هم محل معاشرت بود و هم محل تنهایی. زندگی‌ام هم همان‌قدر هم‌زمان هر دو را داشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 9

"حمیرا" هرگز خواننده مورد علاقه من نبوده. هادی چند بار برایم توضیح داده که خیلی خوب و درست آواز می‌خواند. البته من هم برایش توضیح داده‌ام برای منی که موسیقی نمی‌دانم لذت غریزی از شنیدن مهم است که در این زمینه صدای خانوم حمیرا مثل یک میخ فرو می‌رود در گوش‌هایم.

اما وقتی دیروز خواننده دوره گرد با آن دایره زنگی چرکش، در فاصله بین ایستگاه پارک ملت و خبرنگاران، طی ادای کلمات عالم عشق و مستی و درد شراب، در یک حرکت، خواننده، ترانه‌سرا، آهنگساز و حتی نوازنده را با خاک یکسان کرد، قدر خانم حمیرا را دانستم. 

بچه پررو انتظار داشت به‌ش پول هم بدهیم.

اما دلم خنک شد که هیچ‌کس هیچ پولی به‌ش نداد. اگر هم کسی پولی می‌داد، بیشتر از هر چیزی جنس حق‌السکوت داشت تا هر پول دیگری. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳۱
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 8

قرار نبوده هوای 29 تیر انقدر لطیف و ملایم باشد. حتی اگر دیرت شده باشد، ترجیح می‌دهی سوار اتوبوس نشوی و پیاده بروی سر کار. نه اینکه پول اضافه‌کاری صبح جذاب نباشد. اما آدمی‌‌زاد گاهی فکر می‌کند از چیزی کمیاب لذت ببرد، و در عوض خودش را از لذت دیگری محروم کند. قانون زندگی، قانون انتخاب‌هاست، هر چقدر هم که سخت، هر چقدر هم که دردناک.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٩
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 7

زود از شرکت زده بودم بیرون که خودم را سریع برسانم به خانه و فقط بخوابم. دو سه تا اتوبوس پشت سر هم رسیدند به ایستگاه و من سوار آخری شدم که از همه خلوت‌تر بود. 

موهای سیاه فرفری داشت و نشسته بود کنار مادرش روی جفت صندلی کناری و با حرکت دست با مادرش حرف می‌زد. کف دست‌هایش را می‌چرخاند رو به بیرون و سعی می‌کرد مادرش را قانع کند. صدایش زنگ داشت و حتی اگر نمی‌خواستی، در جریان شرح کامل مذاکراتش با مادرش قرار می‌گرفتی.

" دو تا ایستگاه دیگه مونده مامان؟"

"بله، دو تا ایستگاه دیگه مونده تا پیاده بشیم."

"وقتی پیاده شدیم دستم رو محکم محکم بگیر، باشه؟"

"چشم من دستت رو محکم می‌گیرم. ول نمی‌کنم دستت رو."

"دستم رو ول نکن، محکمی‌اش رو هم شل نکن."

"خوب دردت می‌گیره اگر زیاد محکم بگیرم دستت رو."

"اشکال نداره، اگر دستم رو محکم نگیری، می‌پرم وسط خیابون."

"خوب آخه خیابون خطرناکه. نپر وسط خیابون."

"آخه خوشم می‌آد بپرم وسط خیابون. بدوم این ور، اون ور..."

"خوب کار خیلی خطرناکیه، نباید بپری."

"خوب دست من رو محکم بگیر دیگه."

و این گفتگو ادامه داشت. سر نیایش پیاده شدند و دل من رفت پیش دل دخترک بازیگوش که گوشه‌ای از دلش پیش دویدن توی خیابان بود و گوشه‌ای از دلش امنیت و پناه دست مادرش را می‌خواست. و فکر کردم چه خوب که می‌تواند به مادرش بگوید دست من را محکم بگیر، آن خیابان پذیرنده، آن سایه و آفتاب و آن حس رهایی بدجور وسوسه کننده است. دست من را محکم بگیر حتی اگر کمی هم دردم گرفت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦
تگ ها :


تصویر یک رویا

 

گاهی هم باید پناه ببری به آغوش همیشه پذیرنده رویا و خیال بپردازی. می‎دانی خوب نیست رخ بدهد، می‌دانی شاید غیر ممکن باشد...اما گوشه‌ای از دلت می‌خواهد. دست کم خیال را از خودت دریغ نکن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 6

روزهایی هم هست که "عید مردماس، دیب گله داره" اما تو بی‌اینکه گله‌ای داشته باشی، توی دلت غصه‌ای هست که حتی عزیزترین‌ها و نزدیکترین‌ها هم درکش نخواهند کرد. این روزها ترجیح می‌دهی سوار اتوبوس نشوی و خیابان عزیز ولی‌عصر را پیاده رو به شمال بروی و خاطرات تمام آن روزهای دود و خون و اشک را دوره کنی. آنجا که دست همدیگر را گرفته بودیم و زنجیره سبز ساخته بودیم. آنجا که هنوز ناباور داشتیم فقط نگاه می‌کردیم. آنجا که جرات نداشتیم بپیچیم توی کوچه‌ها. و جام جم را رد خواهی کرد و نرسیده به پارک وی شاید بغضت باز شد. 

می‌دانم، می‌دانم رسمن از لبه پرتگاه تارتاروس برگشته‌ایم به زندگی. می‌شد چیزهای مهم‌تر و بزرگ‌تری از دست بدهیم. اما تمام آنچه که در تمام این سال‌ها از دست رفت و می‌شد از دست نرود، فقدان بزرگی است که چیزی جای خالی‌اش را پر نخواهد کرد، حتی بازگشتن از جهنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٤
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 5

صبح‌هایی که دیرتر می‌روم شرکت، تصاویر متفاوتی می‌بینم. پیرمرد یک جعبه بزرگ دستش بود که از درش گوشواره و دستبند و گردنبند آویزان بود، و توی جعبه انگشتر داشت و دستکش نخی. در سکوت کامل ایستاده بود توی فضای خالی جلوی در عقب اتوبوس. تصویرش تمام داستان‌های پر آب چشم صمد بهرنگی را به یادم می‌آورد. دو تا ایستگاه را با همان سکوت و سکون ایستاد همان جا، هیچ کس هم ازش خرید نکرد. ایستگاه نیایش پیاده شد و هم زمان دو تا خانوم سوار شدند، شاید مادر و دختر بودند. دختر یک نوزاد بغلش بود و جا برای نشستن نبود، بلند شدم که بنشیند، گفت: "خیلی ممنونم خانوم، اما روی صندلی شما آفتاب افتاده." از صندلی ردیف روبرو که سایه بود یک خانوم بلند شد و مادر و نوزاد نشستند آنجا. مادر بزرگ هم ایستاد کنارشان. نوزاد شد مغناطیس و براده‌ها را جمع کرد اطرافش. توی نگاه اغلبشان یک جور شیفتگی بود. یاد حرف لیلا افتادم که می‌گفتم دلم برای نوزادی پسرم تنگ می‌شود و فکر کردم چقدر سخت است دلتنگی برای چیزی، کسی، زمانی، حسی...که می‌دانی تکرار نخواهد شد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٢
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 4

من جز خوش‌شانس‌هایی هستم که وقتی روی صندلی‌های خلاف جهت حرکت اتوبوس هم می‌نشینم حالم بد نمی‌شود.

صبح، روبرویم روی صندلی‌های ردیف آخر دو تا دختر دبیرستانی نشسته بودند.

یکی از دخترها که کنار پنجره نشسته بود، گوش‌هایش را از مقنعه گل و گشادش درآورده بود، با یک دستش جزوه‌اش رو گرفته بود و نوک انگشتان دست دیگرش رو چسبانده بود به هم و سعی می‌کرد با حرکت دست و خواندن بلند از روی متن جزوه درس را برای مخاطب فرضی که روبرویش ایستاده بود توضیح بدهد و مفاهیم را خوب توی کله‌اش فرو کند. موهای بلند لختش هم از همه جای مقنعه درآمده بود و ریخته بود توی صورتش. یک جور بامزه‌ای بود که دلم می‌خواست بروم لپش را بکشم و ماچش کنم. 

دومی، جزوه‌اش را گذاشته بود روی زانوهایش، مقنعه‌اش را کشیده بود تا روی صورتش، انگشتانش را برده بود زیر مقنعه و فروکرده بود توی گوش‌هایش و تند تند زیر لب درس می‌خواند. یک حسی به من می‌گفت دوست دارد یکی بکوبد به پهلوی رفیقش که: "هی یواش‌تر کر شدم. حواسم رو پرت می‌کنی." که خوب نمی‌کرد این کار را. دلم می‌خواست این یکی را بغل کنم. 

چهارشنبه‌ها که زودتر از شرکت بیرون می‌آیم دخترهای دبیرستانی را موقع برگشتن از مدرسه می‌بینم. هزار کاکلی شاد هستند که همه دنیا برایشان توی پچ‌پچ‌های زیرزیرکی و خنده‌های از ته دل خلاصه می‌شود. توی دلم قند آب می‌شود از صدای خنده‌شان. و خیلی مراقبم خانم‌های خسته و بی‌حوصله کاری به کارشان نداشته باشند. از زمان دبیرستان ما از این ضدخنده‌ها همیشه توی اتوبوس وجود داشت. همان وقتی که آن خانوم بداخلاقه اتوبوس‌های انقلاب، جوری دعوایمان کرد که یک ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدیم، به خودم قول دادم مزاحم خنده‌های از ته دلشان نباشم. چه کسی می‌داند زندگی تا کی به‌شان فرصت خندیدن می‌دهد. و البته می‌دانم که دخترهای دبیرستانی امروز نیازی به وکیل مدافعی مثل من ندارند. آن روز که یه خانومی بهشان اعتراض کرد، یکی‌شان با صدای بلند خودشان را شمرد و گفت: "خانوم ما هشت نفریم، شما یه نفرین اعتراض دارین بقیه مسافرهای اتوبوس هم اعتراضی نکردن، ناراحتین پیاده بشین با اتوبوس بعدی برین خونه‌تون." آخ که بیا ماچت کنم بچه. من به نسل شما امیدوارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 3

"خانوم‌ها، آقایون، منم کاسبم نگاه کنید اگر ارزش داره ازم خرید کنید منم یه نونی ببرم برای زن و بچه‌ام."

نزدیک در جلو اتوبوس ایستاده‌ام. از در عقب سوار شده. چشم‌چشم کردم ببینم این بار چی می‌فروشد. یک ساک بزرگ برزنت مشکی دارد که می‌اندازد روی شانه چپ. بخشی از صورتش و دستانش اثر سوختگی دارد. پیراهن‌هایش همیشه چرک و کثیف است. جوری که رنگشان قابل تشخیص نیست. خوب طبیعی است که بو هم می‌دهد. بوی عرق تن خاک نشسته. 

اولین بار که دیدمش سفره می‌فروخت. دونفره، چهارنفره، شش نفره و هشت نفره. یک هشت نفره خریدم برای روی میز ناهارخوری. که برای میز ناهارخوری شش نفره من هم کوچک بود اما رنگ و جنس و قیمتش خوب بود. جوری که مامی هم خوشش آمد برای میز ناهارخوری شمال. همین سه‌شنبه که گذشت یکی هم برای مامی ازش خریدم. 

بار دوم بسته‌های چسب زخم می‌فروخت، هر بسته دوهزار تومن. روز قبلش پسرک چشم عسلی به عنوان بقیه پول لاک‌پاک‌کن‌ها یک بسته چسب زخم به‌ام فروخته بود هزارتومن. 

امروز داشت دستکش آشپزخانه‌ می‌فروخت، سه تا پنج هزار تومن. خانوم کنار دستی‌ام راهش را باز کرد به سمتش. 

- همه‌شون زرده؟

- نه خانوم بعضی سایزها رو نارنجی و سبز و بنفش هم دارم، اما سایز بزرگش فقط زرده.

- به من مدیوم نارنجی بده.

- هر سه جفت رو نارنجی بدم؟

- حتمن باید سه جفت بخرم؟

- سه جفت پنج تومن، یه جفت دو تومن.

- باشه سه تا بده، دو تا نارنجی، یه دونه سبز.

 

سبز و نارنجی؟ خانومه نکنه خود من بود؟ نه من نبود. من اگر بودم دو تا سبز می‌خریدم و یک نارنجی. شاید منیژه بود. آخ منیژه کجایی؟ پاییز امسال هم یعنی نیستی برویم پارک ملت پیاده‌روی؟ بعدش برویم خانه من صبحانه. حیف نیست خانه من این همه نزدیک پارک ملت باشد و تو حالا این همه دور باشی؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 2

وقت‌هایی که هم اتوبوس کولردار است و هم جا برای نشستن هست، حس می‌کنم چه خوش‌شانسم. مخصوصن اگر حسابی خسته باشم و کفشم هم پشت پایم را زده باشد. صندلی‌ام کنار پنجره نیست. به جای خیابان دست‌هایم را نگاه می‌کنم. برای اولین بار لاک آبی زده‌ام. توی شرکت هم امروز دست به آچار بوده‌ام. لاک‌هایم پریده. تصویر زن شلخته شده‌ام. اما امروز خوش‌شانسم. پسرک لاک پاک‌کن می‌فروشد و چسب زخم. 

- یه بسته لاک پاک‌کن بده. چنده؟

- دو تومن، دو تا ببر.

پنج تومنی را از کیفم درمی‌آورم و می‌دم دستش.

- یه بسته هم چسب زخم ببر، به درد می‌خوره توی کیفت باشه. 

زخم پشت پایم می‌سوزد.

- باشه پس دو بسته لاک پاک کن بده و یه بسته چسب زخم.

پسرک کوچک‌تری از سر اتوبوس به سمت ما می‌آید و داد می‌زند: "لاک پاک کن هزار تومن." و بعد از خنده ریسه می‌رود.

پسرکی که دارد از من پول می‌گیرد سرش رو برگردانده و دنبال صدا می‌گردد. می‌ترسد پشیمان شوم. فوری پول را می‌گیرد و به سمت در اتوبوس می‌رود. سر راه دست می‌اندازد و بازوی پسرک فسقلی را محکم چنگ می‌زند و دنبال خودش می‌کشد.

"بیا پایین ببینم."

تا خانه فرصت دارم لاک‌هایم را پاک کنم. 

پیاده که می‌شوم روی نیمکت‌های ایستگاه می‌نشینم و به زخم‌های پشت پایم چسب می‌زنم و می‌روم سمت خانه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٦
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار، 1

همیشه وقتی می‌دیدمش که تا دیروقت مانده بودم شرکت. ایستگاه میرداماد از اتوبوس پیاده می‌شد و من سوار می‌شدم. چشمم گیر می‌کرد به‌اش. رنگ موهایش آبی بود و اگر هوا هنوز روشن بود عینک آفتابی شیشه سورمه‌ای به چشمش می‌زد. شال سرش می‌کرد. زمینه سفید با طرح آبی، یا سورمه‌ای ساده، یا سورمه‌ای با طرح سفید و آبی. مانتو سفید تنش دیده بودم و آبی لاجوردی.

دیروز زود از شرکت زدم بیرون. رفتم پیش شیما. مثل همیشه تا میدان ولیعصر با اتوبوس از میدان تا دم کافه با تاکسی. 

موقع برگشتن، هنوز غروب نشده با شیما آمدیم بیرون. تا میدان ولیعصر را با ماشین شیما آمدیم. 

نشسته بود توی ایستگاه ولیعصر. ریشه موهایش درآمده بود، قهوه‌ای. عینک سورمه‌ای به چشمش بود. مانتو جلو باز گلدار پوشیده بود. سفید با گل‌های آبی و سورمه‌ای، شلوار سورمه‌ای و شال سفید. اتوبوس که رسید صندلی خالی داشت. من نشستم. کنارم هم یک صندلی خالی بود. منتظر بودم بیاید بنشیند کنارم. ننشست. رفت ایستاد کنار پنجره. رو به بیرون. با دو تا دستش میله زیر پنجره را گرفته بود. اتوبوس که راه افتاد پیشانی‌اش را تکیه داد به میله، بین دو تا دستش. موهای آبی لخت ریخت روی میله. تصویرش شبیه گریه بود. گریه نه از غم، گریه از سر خستگی. تا میدان ونک همین شکل ماند. ونک سرش را بلند کرد و رفت کنار در ایستاد، ایستگاه میرداماد پیاده شد. من ماندم توی اتوبوس تا خانه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٦
تگ ها :


یونان

18 سال پیش، اولین باری که از ایران خارج شدم، به یونان سفر کردم، زمینی. ترکیه و یونان را در یک سفر دیدم. عاشق آتن شدم و بعد هم دلف. شاید عظمت آتن باعث شد که هیچ‌وقت آن طور که بقیه مسافران استانبول عاشقش می‌شوند، عاشق استانبول نشوم. یونانی‌ها وقتی می‌شنیدند ایرانی هستیم‌، اغلب از تمدن گذشته و دشمنی‌های باستانی و دوستی‌های امروز حرف می‌زدند. 

حالا امروز توی اخبار اسم یونان سر زبان‌هاست، همان طور که اسم ایران. یک جور بی‌ربطی نگران حال هر دو کشور هستم. بعد به تمدن‌های باستانی دیگر فکر می‌کنم و احوالات ساکنین امروزی‌شان. چرا حال اغلب‌شان خوب نیست؟ 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩
تگ ها :


آغاز تابستان

دیروز (یا شاید هم امروز) طولانی‌ترین روز سال بود. آخر شب توی تختم داشتم فکر می‌کردم که این روز را چطور گذرانده‌ام. 

کار بود و مطالعه جدی بود و والیبال تماشا کردن و مطالعه برای لذت بردن و ...دیدم چه در کلیات مثل همین داشتن مطالعه جدی در برنامه روزانه‌ام و یا تسلط به کارم، چه در جزییات، مثلن همین فنجان دم‌نوش که قبل از خواب نوشیدم، از شیوه زندگی‌ام رضایت دارم.

بعد از 5 سال دوباره با تمام وجود حس می‌کنم از شیوه زندگی کردنم یا به قول این خارجی‌ها از لایف استایلم راضی هستم. این چیز کمی نیست. یک دستی زدم پشت خودم به خودم گفتم آفرین، ارزشش را داشت هر چه را تغییر دادی، هر چه از دست دادی و هر چه به دست آوردی. لذت و آرامش این روزهایت نوش جانت.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢
تگ ها :


 

بهار 94 رو به پایان است و من در این سال هیچ چیزی توی این وبلاگ ننوشته‌ام.

این روزها حالم خوب است، خیلی خوب. سال گذشته تغییرات زیادی از سر گذراندم و حالا حس می‌کنم همه آن تغییرات به جا بوده‌اند. این آرامش و ملایمت و رضایتی که این روزها تجربه می‌کنم حاصل همان تصمیمات است. البته بعضی تغییرات من تصمیم گیرنده‌اش نبوده‌ام. اتفاقاتی بر من واقع شد. از شما چه پنهان برای بعضی‌هاشان غصه هم خوردم. اما الان می‌بینم آنچه که از دست دادم در بسیاری از موارد منشا اضطراب بوده است. چه بهتر از این؟

گذشته از تغییرات مثبت سال گذشته، این روزها دست به کار شده‌ام و دارم به یک رویا قدیمی رنگ واقعیت می‌زنم. بی عیب و نقص نیست، بدون حمایت چند دوست عزیز شدنی نبود و نیست، اما مهم این است که شروع کردم. و حالا کاملن امیدوارم برای آینده. 

و چه سختم است اینجا از چگونگی آن رویا بنویسم یا شکل لذتبخش روزهایم. چرا؟ وقتی نوشتی و گذاشتی در مقابل دید همگان، به همه فرصت و شاید اجازه نظر دادن و تحلیل کردن می‌دهی. و همه آدم‌ها فضای رابطه‌شان چندان تمیز نیست که بدون حسادت و یا بدون قصد آسیب زدن نظری بنویسند یا تحلیلی ارائه بدهند. تصمیم جدی دارم که اجازه ندهم باز هم انرژی روانی‌ام با این قبیل نظرات مکیده شود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٧
تگ ها :


ساناز در سالی که آخراشه

هفته آخر سال شروع شده و به نظر من وقت خوبیه که نگاهی به سال گذشته‌ام بیاندازم. سال 93 برای من سال پرتغییر و پرماجرایی بود. بیشتر از هر چیزی هم چون یک تغییر نگرش داشتم این تغییرات رخ داد. من تصمیم گرفتم به جای پس انداز کردن، برای خودم آسایش بیشتر فراهم کنم. همزمان تصمیم گرفتم روش زندگی سالمتری انتخاب کنم. نتیجه؟ سانازی هستم 8 کیلو سبکتر از پارسال همین موقع، با کنترل شدن یک بیماری قدیمی که تقریبن درمان قطعی ندارد. با آسایش بیشتری که از عوض کردن ماشین و خانه و وسایل کوچکتر به دست آورده‌ام. و بله بله تغییراتی که اینجا درباره‌شان صحبت نمی‌کنم. چشمک اما از رخ دادنشان راضی هستم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢۳
تگ ها :


دی و بهمن بهاری، اسفند یخبندون

حالا من سرمایی، من سینوزیتی ترس‌خورده از سرما، شما بگو بیستم اسفند وقت اینه که دمای هوا بره زیر صفر؟ هوای شهرمون هم مثل احوالات خودمون شده. سر سی سالگی نوجوونی می‌کنیم، بیست سالگی پختگی میان‌سالی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
تگ ها :


برای بچه‌های ایرانی مهاجر

خانواده پارسی، مجموعه داستانهای کوتاه درباره یک خانواده ایرانی است که خارج از ایران زندگی می کنند. این مجموعه، از قصه های روزمره، کنجکاوی ها و تجربه های یک خواهر و برادر چهارساله و هشت ساله به نامهای کیمیا و آریا تشکیل شده است. این تجربه ها فرصتی برای آنهاست تا با ریشه های ایرانی خود بیشتر آشنا شوند. این داستان ها را می توان برای کودکان بین 3 تا 8 سال خواند.

این مجموعه کتابه برای بچه های مهاجرت... بچه هایی که کمتر از ایران میدونن... این اولیش بود که چاپ شد... بقیه تو نیمه راهه چاپه... از طریق amazon.com قابل خریده. کار دو تا از دوستای قدیمی و خوب من.

لینک خرید نسخه انگلیسی http://www.amazon.com/dp/B00TW2OSK0 

لینک خرید نسخه فارسی   http://www.amazon.com/dp/B00TWYQEIW

ترجمه آلمانی هم در راه هست.

“The Parsi Family is series of short stories about an Iranian family living outside Iran. The mentioned series are day-to-day stories of the curiosities and experiences of a 4-year old girl called Kimia and her 8-year old brother called Aria. These experiences help Kimia and Aria to get to know their Persian routs. These stories could be read for children age 3 to 8.”


 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٤
تگ ها :


راه نفس یک کارمند

 

بدون شک من نیمی از حقوقم را مدیون سلکشن ابی هستم و فنجان قهوه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۱
تگ ها :