خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سر همه ما شلوغ است، همه ما وقت داریم

بیشتر از یک هفته است که توی دلم غر دارم که خانه خیلی کثیف شده و باید تمیزش کنم. روی همه میزها خاک نشسته، باید جاروبرقی بکشم و سطح گاز پر از لکه است...اما خوب وقت ندارم برای تمیز کردن خانه.

روز جمعه بعد از قرار صبحانه دوست داشتنی هفتگی، نزدیک ظهر رسیدم خانه. اول لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین لباسشویی، بعد دو تا تلفن زدم به میوه‌فروشی و سوپرمارکت محل و لیست خریدم را سفارش دادم. تا خریدها برسد لباس‌هایی که پنج شنبه و جمعه پوشیده بودم، جابه‌جا کردم. خریدها که رسید، سری به سری میوه و سبزیجات را ریختم توی ماشین ظرفشویی تا با آب کمتری شسته بشوند و لباس‌هایی را که پنج‌شنبه شسته شده بودند از روی رخت‌آویز جمع کردم و جابه‌جا کردم. سبزیجات شسته شده را روی پارچه پهن کردم که زودتر خشک بشوند. برای ناهار (ناهار؟!؟) از فریز گوشت گذاشتم بیرون. و همان لحظه حس کردم خسته و گرسنه‌ام. فرصت برای آشپزی نداشتم. کمردرد هم هشدار می‌داد. وقتی آخرین سری سبزیجات هم شسته شد. نشستم پای برنامه تلویزیونی مورد علاقه‌ام با یک لیوان شیرقهوه و عسل با سیب و موز. که هم خستگی را چاره کنم و هم گرسنگی را. خوراکی‌ها که تمام شد، دیدم طاقت بی‌کار بودن پای تلویزیون ندارم. چاقو و تخته و سبزیجات آوردم، برای ناهارهای هفته سالاد درست کردم و ریختم توی ظرف‌های مخصوصش. برای ناهار و صبحانه فردا سبزیجات خرد کردم، توی گوشت پیاز رنده کردم و کوفته قلقلی درست کردم. برنامه که تمام شد، شروع کردم به آشپزی، طبق معمول در هر قدم رسپی را به دلخواه خودم تغییر دادم تا در نهایت به جوی سوپ اسفناج، خوراک اسفناج و کوفته قلقلی داشتم که توی آب گوجه فرنگی تازه پخته شده بودم. غذا را که خوردم دیدم دیگر وقت دوش گرفتن و لم دادن توی تخت و خواندن چند صفحه کتاب است و بعدش هم خواب!

و خانه هنوز کثیف است و همه سطوح احتیاج به گردگیری دارند و همه فرش‌ها را باید جاروبرقی بکشم و سرامیک‌ها را باید تی بکشم و اجاق گاز حتی بیشتر از قبل لکه دارد. خوب هیچ وقت پیدا نکردم که نظافت کنم.

آیا نمی‌شد که به جای آشپزی زنگ بزنم و از بیرون غذا بگیرم و در عوض خانه را تمیز کنم؟ نمی‌شد به جای سالاد درست کردن سالاد آماده بخرم؟ نمی‌شد به‌جای چند صفحه کتاب خواندن خانه را گردگیری کنم؟ نمی‌شد به هشدار کمردرد بی‌توجهی کنم و جاروبرقی بکشم؟ نمی‌شد دیرتر بخوابم؟ جواب تمام سوال‌ها مثبت است. می‌شد، اما من نخواستم. چون غذای سالم خوردن و درد نکشیدن و سلامتم برایم در اولویت است.

قصد ندارم بگویم من خوبم و اگر کسی تمیزی خانه‌اش در اولویت است اشتباه می‌کند. قصد دارم بگویم، همه ما در عین این که یک لحظه وقت آزاد نداریم، باز اگر بخواهیم فرصت داریم. این‌جا فقط حرف از اولویت‌هاست.

بله اگر کسی برای من وقت ندارد، یعنی من اولویت او نیستم. اشکالی هم ندارد. خیلی آدم‌ها هم اولویت من نیستند. نه گله‌ای است نه رنجشی. موضوع اهمیت صداقت با خود در سنین بعد از نوجوانی است! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۸
تگ ها :


زمستان 95 هم تمام می‌شود

اسفند دیروز شروع شد و دل من باز امیدوار شد به اینکه باز بهار می‌آید. برف قشنگ است و گرما همراه حجاب اجباری عذاب، اما با این همه من زمستان را دوست ندارم. از سرما خسته می‌شوم. از دائم مراقب بودن که سرم سرما نخورد و لباس زیاد و سنگین پوشیدن خسته‌ام. دوست دارم روزها بلند باشد و هوا معتدل. دوست دارم یک پایه چوبی قشنگ برای گلدان‌هایم بخرم و بگذرم کنار پنچره سمت چپی، دوست دارم بنفشه افریقایی‌هایم باز گل بدهند و دوست دارم بدون اینکه سردم شود یا از آلودگی هوا بترسم، ساعت‌ها با یک لباس سبک خوشرنگ پیاده روی کنم. 

هنوز اسفند برای این آرزوها زود است اما اسفند مژده بالاخره رسیدن همه اینهاست. اسفند 95 مژده پایان یکی از سختترین زمستان‌هایی است که به یاد دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :


به نظر تبلیغاتی می‌آد؟ خوب باشه، اشکالش چیه؟

در زندگی موقعیت‌هایی پیش می‌آید که برای سرویس گرفتن ناچار هستیم بخشی از کنترل و اختیار زندگی‌مان را بسپاریم به کسی که اغلب به او پول پرداخت کرده‌ایم تا از او خدمتی بگیریم.

مثلا؟ مثلا توی آرایشگاه، در مطب دکتر و وقتی سوار تاکسی هستیم

همین ذات تفویض اختیار منی را که قرار است خدمتی بگیرم و بابتش هم دارم پول پرداخت می‌کنم گاهی در موقعیت فرودست قرار می‌دهد. 

این روزها من برای تاکسی گرفتن دیگر به آژانس محله زنگ نمی‌زنم از اپلیکیشن‌های آنلاین تلفن همراهم استفاده می‌کنم نه فقط چون ارزانتر هستند، برای اینکه وقتی راننده‌‍‌ای رفتار درستی ندارد، می‌توانم طبق یک روال پیش بینی شده شکایت کنم و بعد از نتیجه شکایتم با خبر شوم. نفس این امکان مبارک است

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢
تگ ها :


دو روز واقعا کم است

آخر هفته باید یکی دو تا برنامه هیجان‌انگیز دوست‌داشتنی داشته باشد. وقت کافی برای استراحت و بعد رسیدگی به کارهای روزمره و زمانی برای هیچ کاری نکردن، موظف نبودن، با خیال راحت لم دادن و کتاب خواندن قهوه نوشیدن. 

حس می‌کنم آخر هفته‌هایم رو کسی، چیزی، از من دزدیده. از دست بنگاهی‌ها که "خدا بذاره" دارم خلاص می‌شوم. از دست مهمانی‌های خانوادگی هم خلاص بشوم به امید همون خدا اگه بذاره. 

ولی از همه این حرف‌ها گذشته دو روز تعطیلی آخر هفته برای من کم است. اگر شنبه یا چهارشنبه تعطیل نمی‌شود، لطفا دوشنبه‌ها تعطیل باشد. 

شاید هم زیادی خسته‌ام، ذهن و بدن و روانم خسته است. اما به نظرم با وجود همه خستگی‌ها خوب عمل کردم و به چیزهایی که برنامه‌ریزی کرده بودم رسیدم به اضافه چند تا احساس خوب و اعتماد قلبی بیشتر، لابد به عنوان جایزه اینکه دختر خوبی بوده‌ام.

اما به هر حال لطفا دوشنبه‌ها تعطیل باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٠
تگ ها :


انتخابات تمام شد، اما همچنان ترامپ، کلینتون

گمانم این روزها هر کسی حرفی درباره ترامپ شنیده باشد و متقابل واکنشی نشان داده باشد و حرفی زده باشد. جمله‌ای که به درستی نشنیده‌ایم جمله‌ای است که با "همه مردها..." شروع شده باشد. اما اگر هیلاری کلینتون رئیس جمهور شده بود تا همین الان چندین بار شنیده بودیم. "همه زن‌ها همینن...." ، "خوب چون زنه..." اگر خواستید برای کسی برخورد جنسیتی را توضیح بدهید، گمان این مثال کافی باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱۳
تگ ها :


اندر احوالات نوشیدنی‌های گرم در زمستان

خوب به سلامتی پیاده‌روی در هوای آلوده یک تپش قلب محسوسی برام به ارمغان آورده. همین جوری خودجوش فکر کردم مصرف قهوه رو محدود کنم، شاید کمکی کرد.

یک دونه قهوه صبح که حکم آلارم رو داره، نخورم خوابم. قهوه ساعت ده صبح رو با چای خواستم جایگزین کنم و ناگهان به یک کشفی نائل آمدم، چای رو نه خیلی داغ دوست دارم بخورم و نه وقتی سرد شده. یک درجه حرارت خاصی است که چای برام دوست داشتنیه که گمونم 30 ثانیه بیشتر دوام نداره. در عوض قهوه رو از داغ تا یخ دوست دارم. اینه که ماگ قهوه کنار میز کار می‌تونه همراهم باشه برای ذره ذره نوشیدن، ولی چای ماگزیمم یه جرعه‌اش رو می‌تونم با لذت بخورم.

که چی؟ هیچی به خدا! قرار نیست هیچ تشبیهی به هیچ واقعه دیگه زندگی‌ام بکنم. همین جوری واقعا دلم خواست فقط به تفاوت چای و قهوه بپردازم و یواش یواش بفهمم چرا قهوه رو به چای ترجیح می‌دم. چرا می‌تون چای رو کلا از زندگی‌ام حذف کنم. اما قهوه رو نه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦
تگ ها :


اولین شنبه بهمن 95

از اون شنبه‌هاست که موقع صبحانه خوردن پشت میز کوچک آشپزخانه، همه دلایل برای اشک ریختن فراهم است، ماجرای آتش‌نشان‌ها و امیدی که هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شه، ترامپی که جایگزین اوباما می‌شه، و سارایی که دوباره برمی‌گرده به نیم‌کره جنوبی. چه خوبه که فردا تولدشه. بهترین بهانه برای پاک کردن اشک‌ها و از جا بلند شدن و لبخند زدن و جشن گرفتن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢
تگ ها :


زنده باد دی اکتیو و آنفالو

 

چقدر خوشحالم دو سال پیش در یک چهارشنبه که به شدت دلم گرفته بود از آدم‌های سابقا معاشر، توی اتوبوس بی آر تی، جایی حوالی در اصلی پارک ملت، فیسبوک را دی اکتیو کردم. و به خودم گفتم: "کاری نداره که، اگر دلم تنگ شد، دوباره فعالش می‌کنم." خوشحالم که همان موقع تصمیم نگرفتم، وبلاگم را هم برای همیشه ببندم. خوشحالم که یاد گرفتم در اینستاگرام هم بدون خجالت آنفالو کنم. آدم‌ها یا دوستند، یا عکس‌های جالب می‌گیرند. اگر هیچ کدام نیستند، "دیگر" هیچ کدام نیستند، لزومی هم ندارد که دائم به خودم یادآوری‌شان کنم.

از اینکه دیگر تردید نمی‌کنم، خوشحالم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
تگ ها :


وهم سبز

 

تمام روز را در آئینه گریه می‌کردم

بهار پنجره‌ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمی‌گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده‌ها

صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی

و های‌هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک‌ها

که چون حباب‌های کف صابون

در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند

و باد، باد که گویی

در عمق گودترین لحظه‌های تیرهء همخوابگی نفس می‌زد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار می‌دادند

و از شکاف‌های کهنه، دلم را به نام می‌خواندند

 

 

 

تمام روز نگاه من

به چشم‌های زندگی‌ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می‌گریختند

و چون دروغ‌گویان

به انزوای بی‌خطر پناه می‌آورند

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمی‌رسند؟

به من چه دادید، ای واژه‌های ساده فریب

و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می‌شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد!

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش

ای خانه‌های روشن شکاک

که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورند

 

 

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست، سر انگشت‌های نازک‌تان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال می‌کند

و در شکاف گریبان‌تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می‌آمیزد

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش  -ای نعل‌های خوشبختی-

و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ

و ای ترنم دل‌گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره‌های خون تازه می‌آراید

 

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده،  رها شده، چون لاشه‌ای بر آب

به سوی سهم‌ناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم

به سوی ژرف‌ترین غارهای دریایی

و گوشت‌خوارترین ماهیان

و مهره‌های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

 

نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت

"نگاه کن

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

 

 

فروغ فرخزاد 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
تگ ها :


پاهایم راه نمی‌رود، سرم می‌گوید حرکت کن

 

عقل حساب‌گرم با جدیت می‌گوید برو جلو. و تمام اتفاقات مدام کارها را به تاخیر می‌اندازند. مقاومت عجیبی درونم حس می‌کنم برای پیش بردن کارها. نمی‌دانم دلیلی دارم که خودم از آن بی‌خبرم و یا فقط از پیشرفت می‌ترسم. بهتر است با ترسم روبرو شوم یا بهتر است به حرف دلم گوش بدهم. 

فقط می‌دانم همه این تردیدها آسمان این روزهایم را خاکستری کرده. 

هوای حوصله ابری است و خودم باید برای خودم کاری بکنم. حتما می‌توانم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
تگ ها :


نوزده دی نودوپنج

دیروز صبح نشستم و شمردم و دیدم واویلا تا آخر دی شش هفت تا کادو باید بخرم. باز خوب بود که بعضی‌ها رو قراره گروهی کادو بخریم و من فقط قراره تشکر کنم و دنگم رو پرداخت کنم. برای بقیه اما خودم باید یه فکری بکنم. توی همین فکرها بودم که فایلی که قرار بود، شنبه صبح به دستم برسه، یکشنبه ظهر به دستم رسید و باید باهاش ده تا سیستم رو آماده می‌کردم برای دوشنبه صبح. این شد که دیرتر از همیشه از شرکت اومدم بیرون، همون همسایگی شرکت رفتم سفارش بافت یه شالگردن رو به یه دوست دادم برای یکی از هدیه‌ها. رفتم سر کوچه، اکسیر، یکی دیگه از هدیه‌ها رو خریدم. سوار اتوبوس شدم رفتم جام‌جم یکی دیگه از کادوها رو خریدم. این آخری 12 تا لیوان بلور بود، دیدم دستم سنگینه. با این که راه زیادی نمونده بود یه اسنپ گرفتم تا خونه. دم در دسته کیسه لیوان‌ها پاره شد و جعبه لیوان‌ها افتاد زمین، یک صدایی داد که فکر کردم همه‌شون شکستن. می‌خواستم همون جا ببرم بندازمشون توی سطل آشغال، آخرین لحظه گفتم ببینم شاید بعضی‌هاشون سالم باشن. باز کردم و دیدم 3 تا شکسته، خرده شیشه‌ها ریختم توی سطل زباله. فکر کردم برم وسایلم رو بذارم خونه، سوییچ ماشین رو بردارم و تا مغازه‌ها هنوز تعطیل نشده‌اند برم سه تا لیوان دیگه بخرم. توی آسانسور، موبایلم رو چک کردم، آیت الله هاشمی رفسنجانی به علت عارضه قلبی در بیمارستان بستری شد، رسیدم دم در خونه، حال رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام وخیم اعلام شد. توی خونه داشتم خریدها و کیفم رو می‌ذاشتم زمین که خبر درگذشت رسید! اولین واکنشم ناباوری بود. توی همون حال ناباوری در حال اسکرول کردن روی موبایلم، سوییچ رو برداشتم و رفتم سه تا لیوان دیگه خریدم. دیدم مستحق یه مقدار رسیدگی هستم. برای خودم نون بولکی خریدم و کالباس. رسیدم خونه باید مو رنگ می‌کردم و حموم می‌رفتم و شام می‌خوردم. به جاش نشستم به اسکرول کردن. اون وسط یه ساندویچ کالباس درست کردم و همزمان با اسکرول کردن خوردم. دیدم دیر شده، به خودم گفتم اگر دیدم فردا تعطیله مو رنگ می‌کنم و حموم می‌رم. اما اگر تعطیل نباشه دیگه خیلی دیر می‌شه برای خوابیدن. تعطیل نشد. رفتم حموم و موهام رو خشک کردم و خوابیدم. و یه روز اضافه شد به اتفاقات مهمی که من در عمرم به چشم دیدم، بچه و نوه هم ندارم که خاطره تعریف کنم براشون. بچه‌هاتون رو بفرستین پیش من براشون خاطره تعریف کنم.

به جز این چند سال اخیر که ظریف وزیر امور خارجه کشورمون بود و به نظر من مذاکره و سیاست‌ورزی بلده تا حدودی، به نظر من رفسنجانی تنها سیاست‌مدار، به معنای واقعی کلمه‌اش، در 30 سال گذشته کشورمون بود. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوشبختی لغزنده

ما بچه‌های دهه پنجاه، این طور نبود که اراده کنیم یک اسباب بازی را داشته باشیم و سپس، داشته باشیم.

خیلی وقت‌ها پولش نبود. بعد پولش که جور می‌شد ممکن بود دیگر توی مغازه‌ها نشود پیدایش کرد. ناپدید می‌شد و نایاب. بعد باید خدا خدا می‌کردیم که مثلا برویم خانه آن عمو که دخترش آن اسباب بازی را دارد، خلقش هم سر جا باشد دخترعمو و بگوید بیا بازی و دری به تخته بخورد و فرصت کنیم با آن اسباب بازی، بازی کنیم.

البته که می‌شد که همه هفت شهر عشق را به سلامت طی کنیم و صاحب اسباب بازی عزیزمان بشویم. و من یادم هست، از همان وقتی که سوار ماشین می‌شدیم که برویم اسباب بازی را بخریم، من هیجان‌زده و ناباور بودم که یعنی واقعا حالا صاحب آن عزیز دل خواهم شد؟ بعد توی اسباب بازی فروشی می‌گشتیم، خوش‌شانس بودم و پیدا می‌شد، قیمتش هم معقول بود، خودم هم توانسته بودم تا لحظه خرید دختر خوبی باقی بمانم و مامی و بابا را پشیمان نکنم از خریدش، و یوهو! صاحب اسباب بازی می‌شدم.

اما این که همه قصه نبود، ممکن بود فردا اسباب بازی خراب شود، ممکن بود توی یک دعوای دوستانه یا خواهر-برادری بشکند یا پاره بشود و یا حتی گم شود. و این چنین بود که من یاد گرفتم هر خوشبختیی ممکن است از دستم بلغزد تنها زمان کوتاهی بعد از اینکه حس کردم صاحبش شده‌ام. این که حتی وقتی اسباب بازی عزیزم را توی بغلم گرفته‌ام باور نکنم مال خودم است. به فردایش امید نداشته باشم 

آن حال ناامید شدن، بعد از امیدواری خیلی تلخ است، خیلی خیلی تلخ

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها :


به خاطر همه آن فضاهای خالی که جرات نمی‌کنیم بهشان اشاره کنیم

گمانم همه ما دست کم در بچگی یک بار شنیده‌ایم "حسود نباش." یا "حسودی نکن." اما بعید است که چطوری‌اش را هم یادمان داده باشند. واقعیتش این است که من فکر نمی‌کنم کسی با خودش بنشیند و فکر کند که: خوب مقداری حسودی کنم! شاید آدم‌هایی باشند که بر اساس حسادتشان رفتار کنند و حتی نقشه بکشند. اما خود حسادت معمولا خود به خود رخ می‌دهد. عمد و تصمیم ما تاثیر خاصی در به وجود آمدن این حس ندارد. به همین دلیل هم فکر می‌کنم شدنی نیست که تصمیم بگیریم حسود نباشیم. حسادت هست. 

بعضی‌ها، که من هم جز همین بعضی‍ها هستم، فکر می‌کنند حسادت مثل یک فلش اشاره دارد به یک جای خالی، به چیزی که خودمان را مستحقش می‌دانیم و نداریم، چیزی که اتفاقا خیلی هم مهم است و شاید فراموشش کرده‌ایم و شاید خواستنش را سرکوب کرده باشیم. می‌شود همین حسادت را هم مثل آن نیاز سرکوب کرد تا بار بعد قدرتمندتر سرش را بالا بگیرد و می‌شود به این حس حسادت توجه کرد و به آن فضای خالی، به آن نداشته نگاه کرد و فکر کرد کجای راه را اشتباه آمدم که این جای خالی این طور آزارم می‌دهد؟ حالا چه کار می‌توانم بکنم؟

به گمان من نمی‌شود حسود نبود و حسادت نکرد، اما می‌شود به حسادت بی‌توجه نبود. می‌شود بر اساس حسادت در مواجهه با دیگران واکنشی نداشت و کاری نکرد به شرطی که برای خودمان کاری بکنیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٦
تگ ها :


به افتخار فنجان قهوه امروز صبح

لابد همه آدم‌ها الگوهای تکراری زیاد دارند توی زندگی‌شان. یکی از الگوهای تکرارشونده زندگی من این است که یهو هزار تا کار باهم پیش می‌آد. توی شرکت مثلا قراره یه کار تازه یاد بگیرم و وقتم پره، همزمان باید یه تصمیم مالی در ابعاد جیب خودم بزرگ هم بگیرم، بعد مثلا دو تا جشن تولد آدم عزیز حداقل پیش رو دارم که دوست دارم حتما حتما هدیه خوب و دوست داشتنی بخرم، بعد مثلا یه دوست خیلی عزیزی غمگینه و دلم می‌خواد یه سری بهش بزنم و یه قهوه باهاش بخورم، و یه دوست خیلی عزیز مهاجری هم اومده ایران و می‌خوام تا بشه باهاش وقت بگذرونم، یکی دو تا کار اداری در ابعاد بانک و شهرداری و بیمه و اینا هم حتما هست. 

عین فرفره دور خودم می‌چرخم و هر کاری همون لحظه ازم بربیاد انجام می‌دم. هر لحظه هم فکر می‌کنم به زودی سرم از شدت سریع کار کردن و پر بودن از فکر و برنامه الانه که منفجر بشه. اما همین جور ادامه می‌دم به هرکاری که در همون لحظه امکان انجامش هست. و به هیچ بهانه‌ای کاری رو عقب نمی‌ندازم هرچند خیلی خیلی سخت باشه و با تمام وجود دلم بخواد بخوابم و پتو رو بکشم روی سرم و از همه دنیا مرخصی بگیرم.

یه روزی بعد از همه این فرفره‌بودن‌ها می‌رسه که هنوز وسط یادگیری برای پروژه جدیده شرکت هستم، کارای اداری تموم نشده. بعضی کادوها هنوز خریده نشده، تصمیم مالیه هنوز به سرانجام نرسیده. مشکل عاطفی و غمگینی رفیقم حل نشده. دوست عزیزم رو هنوز ندیدم...اما برنامه روزهای بعدم روشنه. می‌دونم امروز سر کار بالاخره فلان موضوع رو تمام و کمال یاد می‌گیرم و فلان کار رو هم انجام می‌دم. بعدش می‌رم خرید و بعدش قهوه با رفیق و شب هم توی خونه اینترنتی پی فلان کار اداری رو می‌گیرم. ییهو انگار دنیام آروم می‌گیره. سررشته کارا می‌آد دستم. 

و همیشه بعد از این دوره‌ها بوده که دوستی‌هام یه پله عمیق‌تر شدن، معمولا یه پیشرفت مالی و شغلی هم داشتم و حال خودم با خودم خوب‌تر شده. 

من البته که آدم کنترل‌گری هستم، اما مدت‌هاست که دیگه از خارج شدن کنترل امور از دستم هیچ نمی‌ترسم. چون می‌دونم می‌رسه اون روزی که اول وقت اداری وقتی به یادداشت‌های کارهای روزم نگاه می‌کنم حس می‌کنم به به، همه چی سروقتش قابل اجراست، سخت هم نیست. یه فنجون نسکافه برای خودم درست می‎‌کنم و با آرامش کارهای روزم رو شروع می‌کنم، از اونی که همین الان وقت انجامشه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٩
تگ ها :


100 دل‌خوشی کوچک زندگی

به دعوت وبلاگ خوب یک پزشک برایتان از 100 دل‌خوشی کوچک زندگی‌ام می‌نویسم:

 

                              1.            خریدن گل شاخه‌ای برای خودم

                              2.            رسیدگی به گلدان‌هایم

                              3.            درست درومدن برنامه‌ریزی‌هام برای انجام امور روزمره

                              4.            غذای خوشمزه پختن برای آدم عزیز

                              5.            غذای خوشمزه خوردن

                              6.            صبحانه با عزیزان

                              7.            معاشرت لذتبخش با آدم‌های عزیز

                              8.            رقصیدن در مهمانی با جمع دلپذیر

                              9.            خرید کوچک رنگی

                          10.            کتاب خریدن

                          11.            خواندن رمان روان خوب

                          12.            نوشتن یک پست خوب وبلاگی

                          13.            خریدن لباس قشنگ با قیمت مناسب

                          14.            هماهنگ کردن رنگها در دکوراسیون و پوشش

                          15.            شب نشینی دخترانه

                          16.            ناهار بیرون از شرکت خوردن با یک یا چند دوست و معاشر خوب، در یک روز کاری

                          17.            هدیه خوب خریدن برای عزیزان

                          18.            سورپرایز کردن عزیزان برای تولدشون

                          19.            لیست نوشتن و تیک زدن

                          20.            معما حل کردن

                          21.            آسون بودن یه امتحان

                          22.            بازی دورهمی

                          23.            برنده شدن در بازی

                          24.            به دست آوردن پول پیش بینی نشده

                          25.            جلو بودن از برنامه

                          26.            خرید اینترنتی کردن

                          27.            خرید میوه و سبزیجات تازه

                          28.            غنچه جدید کشف کردن در بنفشه افریقایی

                          29.            خرید لوازم تحریر

                          30.            برنامه ریزی برای سفر

                          31.            برنامه ریزی مالی

                          32.            بافتنی بافتن با کامواهای رنگی

                          33.            گوش دادن به صدای طبیعت

                          34.            رنگ کردن کتاب رنگ آمیزی

                          35.            پنج شنبه صبح بدون برنامه بایدی با کتاب خوب و قهوه توی تخت ماندن

                          36.            دیدن نور آفتاب روی برگ گل‌ها

                          37.            کنار پنجره ایستادن و قهوه نوشیدن، مخصوصا اگر منظره خاصی باشد، برف، باران، درختان نوبهاری، درختان پاییزی...

                          38.            بوی نان تازه

                          39.            کشف رستوران جدید

                          40.            دیدن فیلم خوب در سینما

                          41.            تماشای تئاتر خوب

                          42.            فرصت برای ریلکسیشن با موسیقی ملایم و به هیچ چیز خاصی فکر نکردن

                          43.            طراحی یک آئین شخصی

                          44.            پیدا کردن یک راه حل هوشمندانه، یک راه سوم، وقتی بین دوراهی گیر کرده‌ام

                          45.            قدم زدن در هوای خوب

                          46.            انجام راحت یک کار اداری

                          47.            پیدا کردن گوشواره قشنگ با رنگی که نداشتم قبلا و خریدنش

                          48.            آشپزی وقتی یه غذای خاصی هوس کرده باشم

                          49.            آشپزی وقتی یه غذای تازه یاد گرفته باشم

                          50.            وقتی کسی بدون اینکه از قبل بهش گفته باشم، هدیه ای برام بخره که مطابق سلیقه و نیازم باشه

                          51.            تنهایی در جاده رانندگی کردن و موسیقی دلخواه گوش دادن

                          52.            دیدن طلوع خورشید در جاده

                          53.            سودوکو حل کردن، اگر آسون باشه خیلی سریع حل کردنش، و اگر سخت باشه، بالاخره حل کردنش

                          54.            موسیقی باکلام گوش کردن و فال ورق گرفتن

                          55.            بوی قهوه

                          56.            عطر جدید خریدن

                          57.            چت کردن در گروه‌های دوستانه

                          58.            کامنت خوب داشتن در وبلاگم

                          59.            خوابیدن در رختخواب با ملافه‌های تازه شسته شده، بعد از دوش گرفتن

                          60.            خشک کردن صورت با حوله تازه شسته شده

                          61.            صدای باران

                          62.            شکلات تلخ 75 درصد

                          63.            نوروز تهران

                          64.            وقتی هوای تهران کاملا تمیز است

                          65.            قدم زدن در خیابان ولیعصر

                          66.            میوه نوبرانه

                          67.            آفتاب درخشان بعد از باران

                          68.            نوشتن با مداد تازه تراشیده شده

                          69.            وقتی با یه دوست عزیز همزمان یه جمله رو می‌گم

                          70.            فهمیدن منظور کسی که همه می‌گن پیچیده صحبت می‌کنه

                          71.            توضیح دادن یه موضوع سخت برای دیگران و دیدن برق نگاهشون وقتی موضوع رو بالاخره متوجه شدن

                          72.            خواندن اسطوره

                          73.            وقتی همه خونه تمیزه

                          74.            بوی گل یخ

                          75.            چهارشنبه‌ها

                          76.            دیدن مامی وقتی داره با اسمارت فون کار می‌کنه

                          77.            چت کردن با مامی

                          78.            صبح به خیرهای فورواردی بابا در تلگرام

                          79.            دیدن عکس بچه‎‌های دوستام

                          80.            مدال گرفتن ورزشکاران ایرانی

                          81.            موفقیت فیلم‌های ایرانی در جهان (اسکار، کن، گلدن گلوب...)

                          82.            دورهم با دوستان تماشا کردن مسابقات ورزشی یا رویدادهای فرهنگی، مخصوصا اگر نصف شب باشه

                          83.            تا صبح بیدار موندن با دوستان و بعدش دور هم صبحانه مفصل خوردن و بعد خوابیدن

                          84.            کوهنوردی سبک در هوای ملایم

                          85.            خوراکی خوردن در کوه مخصوصا صبحانه

                          86.            وقتی مجموعه اتفاقات مثل قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرن و توی دلم به خودم می‌گم: "آهان!"

                          87.            پیدا کردن یک ترانه که مدت‌هاست دنبالش می‌گردم

                          88.            بالاخره بتوانم یک حرکت سخت یوگا را درست انجام بدهم

                          89.            پیدا کردن پول در جیب لباسی که مدت‌هاست نپوشیده‌ام

                          90.            وقتی روی ترازو ایستاده‌ام، عدد دلخواه را ببینم. در حالی که می‌دانم "سالم" به این وزن رسیده‌ام

                          91.            رکورد تعداد گام‌های روزانه خودم را بشکنم

                          92.            گردگیری یک وسیله با بلوئر

                          93.            بازار میوه و تره‌بار تجریش

                          94.            مغازه خرت و پرت فروشی و طولانی بین وسایلش گشتن و پیدا کردن یک چیز خوب برای خرید

                          95.            خرید خوب از دستفروش

                          96.            جمعه بازار پارکینگ پروانه

                          97.            بازارهای محلی روزانه شهرهای شمال ایران

                          98.            آن لحظه شگفت‌انگیزی که دیگر سرم درد نمی‌کند و اولین وعده غذایی که بعد از سردرد می‌خورم

                          99.            لباس کار را درآوردن و پوشیدن لباس راحت خانه بعد از یک روز کاری طولانی

                      100.            یک خواب خوب و لذت‌بخش دیدن

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها :


حلب

 

بیست ساله بودم که حلب را دیدم، شهر قشنگ با آن قلعه عظیم باستانی و هیجان‌انگیزش برای همیشه ثبت شد در خاطرم. دیشب که تصاویر شهر ویران را می‌دیدم، به نظرم دیگر هیچ نسبتی نداشت با آن شهر آرام و زیبا که من دیده بودم. به جز بغض و شرم چه می‌ماند برای آدم؟ حالا گیرم شهر آزاد شده یا سقوط کرده. چه فرقی دارد برای آدم‌هایی که شهرشان و جانشان را برای همیشه از دست داده‌اند.

جهان را سراسر گه گرفته است!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها :


مانتو مشکی

سال‌ها بود که مانتو مشکی برای کار نخریده بودم. البته من کلا مانتو برای کار کم می‌خرم. مفهوم مانتو خودش به تنهایی پر از اجبار و نخواستن است، چه رسد به مانتو کار که رنگ و مدلش هم چندان ربطی به انتخاب‌های معمول آدمی مثل من ندارد. اما دیدم مشکی نخواهم بخرم می‌ماند قهوه‌ای بدرنگی که من را یاد معلم‌های پرورشی دبستان‌های 30 سال پیش می‌اندازد. خریدمش هفته پیش و امروز پوشیدمش. حس می‌کنم شبیه خودم نیستم. همه همکارانم هم متعجب مانتو نو راتبریک می‌گویند. انقدر کم پیش می‌آید که مانتو بخرم که اندازه خانه و ماشین خریدن بقیه تبریک می‌گیرم! 

حس خاصی است لباسی پوشیدن که انگار لباس خود آدم نیست. حسی شبیه بازی‌های بعدازظهرهای تابستانی بچگی. وقتی بزرگترها ناهار خورده و خواب بودند و جذاب‌ترین اسباب‌بازی‌ها کفش و لباس‌های مامی بود. انگار می‌توانم جور دیگر فکر کنم و حرف بزنم و رفتار کنم. جوری که تجربه‌اش را ندارم ولی انگار بلدم. این که بلد باشی جوری رفتار کنی که تجربه‌اش را نداری. خیلی خاص و خواستنی است.

امروز حتی حس می‌کنم عطرم هم شبیه آن عطر ایو سن لورن طلایی مامی است که همیشه بویش می‌ماند به روسری‌های کرپ سنگین تک‌رنگ. همان‌ها که شب‌های شب‌کاری مامی می‌پیچدم دور عروسک خرسی و بغل می‌کردم و می‌خوابیدم. 

یک مانتو مشکی با کمی برش بیشتر از مانتوهای معمولم و با جنسی کمی رسمی‌تر، چقدر می‌تواند حس در من ایجاد کند و خاطره زنده کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠
تگ ها :


آذر ماه

 

وقتی به کلمه "آذر" فکر می‌کنم یاد آتش می‌افتم، رنگ نارنجی و شور و هیجان. اما چند سالی است که ماه آذر، سرد و کم‌نور و خاکستری و خاک‌آلود و دلگیر است. بعضی روزهایش هم سنگین و سنگین‌گذر. مثلا همین دیروز
امروز اما روز بهتری است.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
تگ ها :


با من سخن بگو

یادم باشد با تمام سختی حرف زدن، مهم‌ترین معیارم برای اینکه بفهمم یک رابطه چقدر درست کار می‌کند، این است که از چه چیزهایی می‌توانم حرف بزنم. 

چقدر خوب و آرامم این روزها. چون حس می‌کنم درباره همه چیز می‌توانم صحبت کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧
تگ ها :


هر چه به جز شرایط موجود

 

دنیا شده شبیه بچه‌ای که غذای روی میز را دوست ندارد و می‌زند زیر میز، هر چیزی به جز شرایط موجود. خیلی هم " چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد" طور.

 

نامبرده به هر بهانه‌ای یه لگد می‌زنه به روانشناسی بازاری امریکایی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها :