خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

از لذت تا لذت

وقتی کاری تازگی دارد، لذت تجربه نو عزیزش می‌کند. تکرار اما خیلی وقت‌ها لذت را آهسته و پیوسته کم‌رنگ می‌کند.

تازگی متوجه شدم لذت دیگری را هم تجربه می‌کنم، لذت مهارت. لذت اعتماد به بی‌عیب و نقص انجام دادن یک کار، لذت کمال.

و بین این دو مرحله همیشه دورانی هست که نه تجربه تازه است و نه مهارت در حد کمال. فقط باید تاب آورد فضای بین این دو نوع لذت را. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۸
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 16

تکیه داده بود به پنجره‌های بین دو ردیف صندلی و صورتش از درد فشرده بود. آنچنان مظلوم و طفلکی بود که اول نشناختمش. اما بعد پالتویی که زیر چادر پوشیده بود و مدل مقنعه سر کردنش  یادم آورد که همین چند هفته پیش چه فحش‌های آب نکشیده‌ای نثار خانومی کرده بود که توی شلوغی اتوبوس مرتکب گناه کبیره شده بود و دستگیره دو تا صندلی را هم‌زمان گرفته بود و دستگیره به این خانوم نرسیده بود. 

آن روز من به طرز عجیبی آرام بودم و از کارهایش بیشتر خنده‌ام می‌گرفت تا عصبانی باشم. فقط ازش پرسیده بودم شما احیانا ناظم مدرسه نیستید؟ برآشفته پرسیده بود چطور؟ گفته بودم از زمان دبیرستان تا حالا آدمی این همه حق به جانب و بی‌ادب ندیده بودم که با وجود این میزان از بی‌ادبی قصد ادب کردن دیگران را هم داشته باشد.

اما امروز انقدر طفلکی بود که ردی هم از آن ناظم زنده کننده خاطرات بد در او دیده نمی‌شد. ایستگاه نیایش که چند صندلی خالی شد، با اینکه می‌شد بنشینم صدایش کردم که بیاید روی صندلی بنشیند. مودبانه تشکر کرد و گفت کمردرد دارد و ایستادن واقعا برایش سخت است.

آدم‌ها حتی اگر خودشان هم ندانند هرگز کاملا و فقط با یک صفت، چه خوب و چه بد، این‌همان نمی‌شوند. چه خودشان بخواهند، چه نخواهند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 15

عجله داشتم که زودتر برسم خانه. ساعت 6 مهمان داشتم. سر راه باید خرید هم می‌کردم. راس ساعت چهار و نیم از شرکت زدم بیرون. 

پشت سر من سوار اتوبوس شد و از کنار دستم خودش را رساند به میله‌های کنار پنجره و چشم دوخت به آسمان گرفته. 

اول صدایش را شنیدم و بعد کلماتش را تشخیص دادم. زیبایی صدا و آشنایی‌اش باعث شد دلم بخواهد صورتش را ببینم

-معلوم نیست آلودگیه یا ابر.

پرپر می‌زدم که صورتش را ببینم. صدا آشنا بود. مطمئن بودم که بارها شنیده‌ام. اما یادآور شعر بود. حرف عاشقانه و رمانتیک...یک صدای معمولی جوابش را داد.

-بیشترش ابره

-پس کاش بباره

جوری لحنش شاعرانه بود که انتظار داشتم بعدش برایمان بخواند که: ...آخ اگه بارون بزنه....

-ابره، اما نمی‌باره خانوم

و بالاخره انتظارم را برآورده کرد. حرف شاعرانه‌اش را گفت:

-آسمون این شهر هم مثل آدماش شده. دلاشون گرفته اما گریه نمی‌کنن. 

به خدا که اگر من این جمله را می‌گفتم خیلی مبتذل و حتی خیلی خنده‌دار بود. اما آن صدا ساخته شده بود برای شعر خواندن. نمی‌دانم چه شد که انگار همه ما زنان خسته اتوبوس حس کردیم باید به صاحب این صدا احترام بگذاریم. یک صندلی خالی شد و همه راه باز کردیم که برود روی صندلی بنشیند.

تازه صورتش را دیدم. پیر نبود اما توی صورتش چروک‌های عمیق داشت. روی ابروهایش جای دو بار خال‌کوبی داشت. دور لبش هم رد خال‌کوبی کهنه دیده می‌شد. و حتی گمانم رد خط چشم کهنه شده هم داشت. چشمانش عسلی و پوستش تیره بود. چهره‌اش شبیه خط‌خطی یک بچه دبستانی بود روی یک عکس قدیمی، اما باز آشنا. 

من پیاده شدم که از دست‌فروش سر کوچه بالایی کرفس و تره‌فرنگی و اسفناج بخرم و از سبزی فروشی گوجه فرنگی. همین طور که کرفس‌ها را جابه‌جا می‌کردم که یک دسته انتخاب کنم، یادم آمد. گمانم صدای دوبلور یکی از کارتون‌های بچگی بود. فرشته مهربان پینوکیو؟ شاید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠
تگ ها :


یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 14

غروب زمستان بود و داشتم می‌رفتم سمت چهارراه ولیعصر که تئاتر ببینم. این وقت سال، این وقت روز اتوبوس‌هایی که به سمت چهارراه ولیعصر می‌روند شلوغ‌تر از اتوبوس‌هایی هستند که به سمت چهارراه پارک وی می‌روند.

چهره خسته اما آرامی داشت. تخمین زدم هم‌سن و سال باشیم یا کمتر از 5 سال از من بزرگ‌تر باشد. نشسته بود روی سکو صندلی‌های تکی دم در جلو اتوبوس. ساعتش را نگاه کرد و موبایلش را از کیفش بیرون آورد. 

- سلام مامان جان...توی اتوبوسم، می‌رسم خونه تا یک ساعت دیگه،...شما مشق‌هات رو نوشتی؟... آفرین. نه با فرنوش کاری ندارم پسرم. بذار درسش رو بخونه خواهرت...ببین مامانی اون ظرف بستنی بزرگه که توش قرمه سبزی ریختم گذاشتم توی فریزر رو یادته؟...آره همون. برو از فریزر درش بیار. 

تا برسیم چهارراه ولیعصر، با آرامش به پسرش گفت ظرف خورش آماده یخ‌زده را بگذارد توی کاسه بزرگ و توی کاسه آب گرم بریزد که وقتی مادر می‌رسد خانه یخش آب شده باشد. بعد با همان صبر گفت چهار تا پیمانه برنج بشوید و بریزد توی قابلمه پلوپز، چقدر آب و چقدر نمک و چقدر روغن هم اضافه کند و درجه پلوپز را بگذارد روی ته‌دیگ طلایی. بعد هم سفارش کرد حالا که مشق‌هایش را نوشته آرام بازی کند و صدای تلویزیون را بلند نکند که خواهرش به درس‌هایش برسد. 

چهارراه ولیعصر با من پیاده شد. رفت سمت خط اتوبوس بی آر تی تهران‌پارس. من هم رفتم سمت تئاترشهر.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩
تگ ها :


یادداشت های یک اتوبوس سوار 13

جا نبود تقریبا جلو در ایستاده بودم. پشت سرم دو تا زن جوان ایستاده بودند که طرح محوی از چهره‌هایشان را توی شیشه در اتوبوس می‌دیدم. ظاهر معمولی و مرتبی داشتند و از قیمت تور کیش می‌گفتند. 

اولی: "جاری منم هفته پیش با شوهرش رفت کیش. تور کامل یک میلیون تومن."

دومی: " سه روزه؟ گرونه که."

اولی: " اون آخه خوب حقوق می‌گیره. فوق لیسانس شیمی داره."

 

و بعد یک رقمی را برای حقوق احتمالی جاری‌اش گفت که حدود نصف حقوق من بود. ماتم برده بود. بعد درباره حقوق خودشان حرف زدند. و اینکه اولی نمی‌دانست پولش چطور خرج می‌شود. و دومی برنامه‌ریزی می‌کرد برای اینکه پس انداز هر چند ماهش رو چه بخرد و چطور خرج کند. دائم حس می‌کردم که عددها دست کم مربوط است به پنج سال پیش.

هربار، هر روز اوضاع سخت اقتصادی اغلب مردم به طرز دردناکی به چشمم فرو می‌رود. اما برای آدم اهل عددی مثل من این یکی خیلی واضح‌تر از همیشه بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۱
تگ ها :


باران و مادرانگی و دخترانگی

یکی از لذت‌های زندگی برای من، گوش دادن به صدای باران است. مثلا توی یک کوچه خلوت و ساکت قدم بزنی و به صدای دانه‌های باران که می‌خورد به چتر گوش بدهی. یا ضبط صوت ماشین را خاموش کنی و...یا مثل دیشب با صدای باران بخوابی و تا صبح دو سه باری با صدای تگرگ از خواب بیدار بشوی. و صبح زودتر از همیشه سرحال از خواب بلند بشوی و به خودت بگویی چه خوب که مامی روزی می‌رسد تهران که هوا تمیز است. به خودم یادآوری می‌کنم که با ماشین بروم شرکت که بعدازظهر بروم فرودگاه دنبالش. ساک خرید چرخدار هم بردارم که قبل از رفتن به فرودگاه خرید کنم هم برای خانه خودم و هم برای مامی. 

گاهی هم مادری کردن برای مامی لذت دارد. گمانم وقتی به انتخاب خودم باشد. و برای ابراز محبت. نه وقت‌هایی که اجبار و وظیفه است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوبم

حالم را پرسید، از آن دوستانی که با خیال راحت می‌توانی به‌ش بگویی خوب نیستم. پاسخش اما با تمام صداقتم "خوبم" بود. 

فکر کردم با همه آنچه گذشته و می‌گذرد، بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام خوبم. البته که معنی‌اش بی‌مشکلی و آسانی همیشگی نیست، اما خوبم. و این شاید گنج این روزهای من باشد. خوب بودن با وجود همه چیزهایی که می‌تواند باعث خوب نبودن بشود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٩
تگ ها :


نظر شما برای شما محترم!

 

چند هفته پیش که خانه مادر و پدرم بودم، برای عصر مهمان رسید. در حال پذیرایی از مهمان‌ها بودم که مهمان عزیز گفت: "ساناز جان چاق شدی!" به عادت و بلافاصله گفتم: "شاید." اما جالب ماجرا این بود که همان روز صبح خودم را وزن کرده بودم. می‌دانستم در همان بازه منفی و مثبت نیم کیلو یک سال گذشته هستم. 

شنیدن نظرات دیگران لازم است. یا به قول دوستان انتقادپذیری خوب است. اما نظر هر کسی درباره هر موضوعی، لزوما درست نیست. گاهی هم وقتی کسی در جایی که دانش و تخصص و صلاحیتش را ندارد، نظر می‌دهد، درست‌ترین کار ممکن این است که یک گوش در باشه و آن دیگری دروازه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٥
تگ ها :


رفیقم کجایی؟

دور و بر من همیشه پر بوده از معاشر و آشنا و...اما واقعیت این است که تعداد دوستان صمیمی‌ام هیچ وقت خیلی زیاد نبوده. شاید از اول زندگی‌ام تا حالا کمتر از انگشتان یک دست. و حالا هیچ‌کدام‌شان در محدوده مرزهای جغرافیایی ایران نیستند و مثل دیروزی دلم برای تک‌تک‌شان جوری تنگ می‌شود که نمی‌دانم دلتنگی را کجا ببرم. و می‌فهمم برای یک درددل چقدر تنهایم. مثل سهراب وقت خوردن یک سیب.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱
تگ ها :


از گفتگو و هزینه‌ها

من بین معاشران و دوستان و نزدیکانم معروف شده‌ام به آدمی که حرف نمی‌زند. دل‌خوری‌هایش را مطرح نمی‌کند و بعد جایی رابطه را کم‌رنگ می‌کند یا ترک می‌کند. یا در مقابل نزدیکان، ناگهان شروع می‌کنم به گله و جوری اعتراض می‌کنم که یعنی مدت‌ها چیزهایی جمع شده. آخرین بار پیشنهاد این بود که به ازا هر ناملایم یک آخ کوچولو بگو که بدانیم....

مدتی است دارم سعی می‌کنم گفتگو کنم. آن آخ کوچولو را بگویم به جای فاصله گرفتن و کم کردن سطح رابطه. و در کمال شگفتی فهمیدم اتفاقا اغلب آدم‌هایی که ادعا گفتگو دارند هم روششان مشابه من است. وقتی دل‌خور هستند بدخلقی می‌کنند به جای گفتگو. بعد انتظار دارند کسی برود ازشان بپرسد چی شده. از طرفی اغلب آدم‌ها هم ترجیح می‌دهند حتی آن آخ کوچولو را هم نشنوند. فرض کنند رفتارشان عالی است و باعث دل‌خوری و رنجش دیگران نمی‌شوند. و حتی اگر یک آخ کوچولو بشنوند واکنشی نشان می‌دهند که از گفتن آخ کوچولو دوم پشیمان شوی.

می‌خواهم بگویم بعضی آدم‌ها می‌شوند آدم سکوت، آدم نه نگفتن چون این یک بازی عمومی فرهنگ ماست. نه گفتن یا حرف زدن از رنجش‌ها گاهی آنچنان هزینه بالایی دارد که دفعه بعد به سختی انتخاب دوباره باشد.

اگر دارید تمرین نه گفتن یا گفتگو می‌کنید. هم‌زمان آمادگی‌تان را بالا ببرید برای نه شنیدن و شنیدن از رنجش‌هایی که ایجاد کرده‌اید.

خلاصه که خیلی راحت است انسانی را متهم کردن به سکوت و نپذیرفتن سهم خود در ایجاد این سکوت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۸
تگ ها :


از درد نکشیدن

آخرین جلسه لیزرتراپی، همان‌جا رو تخت به خودم قول دادم که دیگر هرگز تصمیمی نگیرم که خودم به خودم درد کشیدن تحمیل کنم. گمانم حالا حدود دو سال شده. درد بی‌دلیل تحمل نمی‌کنم. برای مثال با اولین نشانه های سردرد مسکن می خورم یا برای برداشتن ابرو و بندانداختن دیگر آرایشگاه نمی‌روم. خیلی هم همه چیز خوب و شیرین است. اما آدمی هیچ وقت نمی‌داند هزینه تصمیماتش بعدها چقدر خواهد بود. مثلا به قدر آدم بده قصه‌ها شدن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۳
تگ ها :


نوعی مرگ، نوعی زندگی

 

جایی بین گپ زدن و چای لاهیجان نوشیدن، به‌ شیدا گفتم چقدر این فضانوردی که عکس‌هایش رو توی اینستاگرام به‌م معرفی کردی، عکس‌های جالبی پست می‌کند. و حرف رفت به این سمت که فضانوردان چه روحیه خاصی باید داشته باشند. این که حاضر باشی این همه دور از زمین زندگی کنی، حتی برای مدت محدود. از آن عجیب‌تر کسانی که برای همیشه به فضا می‌روند. گفتم به نظر من نوعی مرگ است. مثل مرگ برای مومنین به آخرت. در زمین می‌میری و نوعی دیگر از زندگی را جایی دیگر پی می‌گیری. 

میز چای و تارت و سنگک و پنیر و گردو جمع شد. شیدا هم خداحافظی کرد و رفت. من اما ذهنم همچنان درگیر نوعی مرگ ماند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۸
تگ ها :


آزمودم عقل دوراندیش را

امروز روز سوم است که پشت میز شرکت جا نمی‌شوم. می‌دانم که باید کاری کنم. می‌دانم دلم چیزی از من می‌خواهد که هنوز نمی‌دانم چیست. چیزی از جنس خوش‌گذرانی، بی‌مسئولیتی (گوشتان را بیاورید نزدیک‌تر، چیزی از جنس دیوانگی حتی) 

به تقویم نگاه می‌کنم. 

با تصمیماتم در صلحم. حتی دلم هم شکایتی ندارد. اما زیادی عاقل بوده‌ام در این یک سال گذشته. 

گمانم برای حفظ تعادل هم که باشد، لازم است اندکی دیوانه سازم خویش را.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٧
تگ ها :


هنوز هستم

گمانم از 13 سال پیش که وبلاگ‌نویسی را شروع کردم، این اولین بار است که به مناسبت تولدم اینجا چیزی ننوشته‌ام. تولد امسالم یکی از بهترین تولدهایم بود. اگر اینجا چیزی ننوشته‌ام شاید یعنی باید باور کنم دوره وبلاگ‌نویسی برای من سپری شده. دیگر به جدیت سابق نیست. اما هنوز دوست دارم اینجا برقرار باشد. مثل خانه مادربزرگ که همه هر از چندی به آن سر می‌زنند حتی اگر دیگر رونق سابق را نداشته باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٥
تگ ها :


بیست مهر، روز حافظ

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢٠
تگ ها :


از محافظت های مادرانه

جز آن دسته از بچه‌های مدرسه است که توی این بیست سال بعد از دیپلم، هیچ وقت ندیدمش. امروز آمد سر قرار صبحانه. ذوق زده شدم. سال چهارم هم‌سرویسی بودیم. از خاطرات مشترک حرف زدیم و گفت: "یادت هست یک سالی تولد گرفته بودی و خیلی ذوق تولدت را داشتی. اما مامان من اجازه نداد بیایم تولدت. چقدر هر دو حالمان گرفته شد." بعد گفت اما حالا که خودش مادر شده گاهی می‌بیند خودش هم چاره‌ای ندارد از اینکه کاری کند که دخترش غصه بخورد. اما به نظر او به صلاح دخترک است.

پریروز بود که توی جمع کتابخوانی‌مان داشتم می‌گفتم: "گمانم مادرم از ترس آبرو من را تشویق کرد به زودتر ازدواج کردن با کسی که مورد تایید خودش نبود." بی‌انصافی کرده‌ام. همه ماجرا همین نبود. مامی نمی‌خواست من شکست عشقی تجربه کنم.

توی همان جلسه پریروز می‌گفتم: "اگر زمانی بچه‌ای داشته باشم هرگز نمی‌گذارم زود ازدواج کند. جلوی ارتباطش را نخواهم گرفت. اما نمی‌گذارم توی سن کم ارتباطش را رسمی کند."

و بعد فکر کردم مادر هم‌سرویسی قدیمی، مادر خودم و هم‌سرویسی قدیم، حتی خودم اگر مادر بشوم و همه مادرها و همه کسانی که حس مادرانه نسبت به کسی دارند، چقدر تلاش می‌کنیم که فرزندمان را محافظت کنیم از آسیب دیدن و چقدر زندگی از ما زرنگ‌تر و تواناتر است برای این که ما و فرزندانمان بالاخره درس‌مان را یاد بگیریم. هر چند سخت، هر چند پر از آسیب.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۳
تگ ها :


اول مهر سال 1394

به مناسبت اول مهر، آهنگ سریال بازم مدرسه‌ام دیر شد رو تنظیم کرده برای پیانو و با نت گذاشته اینستاگرام. چیزی نوشته با این مضمون که هیچ وقت مدرسه‌اش دیر نشده اما بقیه عمر دیر شده و دور.

من اما همه عمر زودم شده. زود رسیده‌ام. و هیچ کس هم نبوده به‌ام بگوید: "مدرسه فرار نمی‌کنه بابا جان" 

(این آخری را کپل به کپلک می‌گوید وقتی دارد با عجله صبحانه می‌خورد. )

ها راستی! بیست سال پیش در چنین روزی من دانشجو شدم. البته که خودم می‌دونم خیلی خوب موندم چشمک

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱
تگ ها :


رویاهای ساده و کوچک تحقق یافته

 

بافتن را از مادر جون یاد گرفتم. پنج یا شش ساله بودم. هنوز مدرسه نمی‌رفتم. یک شال و یک کلاه برای جولی عروسک کف‌دستی‌ام بافتم به رنگ سبز عدسی. 

از همان موقع هروقت حس کردم دستانم بی‌قرارند رفته‌ام سراغ میل و کاموا. 

دبیرستانی بودم یا شاید کمی کوچکتر یک رویایی داشتم که توی تراس یک خانه ویلایی مدل قدیمی توی رشت نشسته‌ام رو به حیاط و دارم بافتنی می‌بافم. باران می‌بارد و هوا کمی خنک است. طوری که می‌چسبد یک شالی بیاندازم روی شانه‌ام یا یک پتو نازک روی پاهایم بکشم. هیچ کاری به جز بافتن ندارم. یک حس آرد بیخته و الک آویخته‌ای توی این رویا بود. تو بگو رویای زمان بازنشستگی.

دیشب که داشتم می‌بافتم یاد این تصویر افتادم و فکر کردم این دفعه که رفتم زیباکنار با خودم میل و کاموا ببرم و بنشینم توی آلاچیق روی تخت و ببافم. اگر باران ببارد تصویر کامل می‌شود گمانم. 

چند روز پیش که عینکم را جا گذاشته بودم خانه، صحبت دردسرهای عینک شد و بعد علاقه‌اش به عینک در کودکی. می‌گفت: "حضرت حق هم از بین تمام رویاهای کودکی تخمی‌ترین‌ها را انتخاب می‌کند برای واقعی شدن." همان موقع هم مخالف بودم. اما مدرکی نداشتم برای حرفم. حالا دارم گمانم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳
تگ ها :


لذت‌جو

 

همین چند روز پیش بود. پشت میز شرکت نشسته بودم و دلم برای میل بافتنی و کامواهام تنگ شده بود. و بعد فکر کردم توانایی اعتیاد به هر کار لذت‌بخشی دارم. و از ترس همین همیشه سعی کرده‌ام به شدت منضبط باشم. دیگران همیشه همین لایه بیرونی را دیده‌اند که منضبط است. و بر اساسش بسیار هم قضاوت‌های پراشکال داشته‌اند. حالا البته مهم هم نیست. خودم می‌دانم کافی است یک قدم عقب بنشینم تا لذت‌جو درونم صد قدم پیش‌روی کند و شیرازه جهانم از دستم خارج شود‌‌

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
تگ ها :


ظرفیت تکمیل است

یه دونه از این تابلوهای "ظرفیت تکمیل است" می‌خوام، که بزنم جلوی پیشونی‌ام. ظرفیتم برای شنیدن غر، غصه، غم، مشکل، بدبیاری و حتی درد دل تکمیل است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۸
تگ ها :