خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

اولین شنبه بهمن 95

از اون شنبه‌هاست که موقع صبحانه خوردن پشت میز کوچک آشپزخانه، همه دلایل برای اشک ریختن فراهم است، ماجرای آتش‌نشان‌ها و امیدی که هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شه، ترامپی که جایگزین اوباما می‌شه، و سارایی که دوباره برمی‌گرده به نیم‌کره جنوبی. چه خوبه که فردا تولدشه. بهترین بهانه برای پاک کردن اشک‌ها و از جا بلند شدن و لبخند زدن و جشن گرفتن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢
تگ ها :


زنده باد دی اکتیو و آنفالو

 

چقدر خوشحالم دو سال پیش در یک چهارشنبه که به شدت دلم گرفته بود از آدم‌های سابقا معاشر، توی اتوبوس بی آر تی، جایی حوالی در اصلی پارک ملت، فیسبوک را دی اکتیو کردم. و به خودم گفتم: "کاری نداره که، اگر دلم تنگ شد، دوباره فعالش می‌کنم." خوشحالم که همان موقع تصمیم نگرفتم، وبلاگم را هم برای همیشه ببندم. خوشحالم که یاد گرفتم در اینستاگرام هم بدون خجالت آنفالو کنم. آدم‌ها یا دوستند، یا عکس‌های جالب می‌گیرند. اگر هیچ کدام نیستند، "دیگر" هیچ کدام نیستند، لزومی هم ندارد که دائم به خودم یادآوری‌شان کنم.

از اینکه دیگر تردید نمی‌کنم، خوشحالم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳٠
تگ ها :


وهم سبز

 

تمام روز را در آئینه گریه می‌کردم

بهار پنجره‌ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمی‌گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمی‌توانستم، دیگر نمی‌توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده‌ها

صدای گم شدن توپ‌های ماهوتی

و های‌هوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک‌ها

که چون حباب‌های کف صابون

در انتهای ساقه‌ای از نخ صعود می‌کردند

و باد، باد که گویی

در عمق گودترین لحظه‌های تیرهء همخوابگی نفس می‌زد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار می‌دادند

و از شکاف‌های کهنه، دلم را به نام می‌خواندند

 

 

 

تمام روز نگاه من

به چشم‌های زندگی‌ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می‌گریختند

و چون دروغ‌گویان

به انزوای بی‌خطر پناه می‌آورند

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مگر تمامی این راه‌های پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمی‌رسند؟

به من چه دادید، ای واژه‌های ساده فریب

و ای ریاضت اندام‌ها و خواهش‌ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می‌زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده‌تر نبود؟

 

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه‌ای این نیمه را تمام نکرد!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می‌شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمی‌برد!

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ‌های مشوش

ای خانه‌های روشن شکاک

که جامه‌های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بام‌های آفتابی‌تان تاب می‌خورند

 

 

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست، سر انگشت‌های نازک‌تان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال می‌کند

و در شکاف گریبان‌تان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می‌آمیزد

 

 

 

کدام قله کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاق‌های پر آتش  -ای نعل‌های خوشبختی-

و ای سرود ظرف‌های مسین در سیاه‌کاری مطبخ

و ای ترنم دل‌گیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرش‌ها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق‌های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره‌های خون تازه می‌آراید

 

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده،  رها شده، چون لاشه‌ای بر آب

به سوی سهم‌ناک‌ترین صخره پیش می‌رفتم

به سوی ژرف‌ترین غارهای دریایی

و گوشت‌خوارترین ماهیان

و مهره‌های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

 

نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی‌خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می‌گفت

"نگاه کن

تو هیچ‌گاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی"

 

 

فروغ فرخزاد 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٦
تگ ها :


پاهایم راه نمی‌رود، سرم می‌گوید حرکت کن

 

عقل حساب‌گرم با جدیت می‌گوید برو جلو. و تمام اتفاقات مدام کارها را به تاخیر می‌اندازند. مقاومت عجیبی درونم حس می‌کنم برای پیش بردن کارها. نمی‌دانم دلیلی دارم که خودم از آن بی‌خبرم و یا فقط از پیشرفت می‌ترسم. بهتر است با ترسم روبرو شوم یا بهتر است به حرف دلم گوش بدهم. 

فقط می‌دانم همه این تردیدها آسمان این روزهایم را خاکستری کرده. 

هوای حوصله ابری است و خودم باید برای خودم کاری بکنم. حتما می‌توانم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٥
تگ ها :


نوزده دی نودوپنج

دیروز صبح نشستم و شمردم و دیدم واویلا تا آخر دی شش هفت تا کادو باید بخرم. باز خوب بود که بعضی‌ها رو قراره گروهی کادو بخریم و من فقط قراره تشکر کنم و دنگم رو پرداخت کنم. برای بقیه اما خودم باید یه فکری بکنم. توی همین فکرها بودم که فایلی که قرار بود، شنبه صبح به دستم برسه، یکشنبه ظهر به دستم رسید و باید باهاش ده تا سیستم رو آماده می‌کردم برای دوشنبه صبح. این شد که دیرتر از همیشه از شرکت اومدم بیرون، همون همسایگی شرکت رفتم سفارش بافت یه شالگردن رو به یه دوست دادم برای یکی از هدیه‌ها. رفتم سر کوچه، اکسیر، یکی دیگه از هدیه‌ها رو خریدم. سوار اتوبوس شدم رفتم جام‌جم یکی دیگه از کادوها رو خریدم. این آخری 12 تا لیوان بلور بود، دیدم دستم سنگینه. با این که راه زیادی نمونده بود یه اسنپ گرفتم تا خونه. دم در دسته کیسه لیوان‌ها پاره شد و جعبه لیوان‌ها افتاد زمین، یک صدایی داد که فکر کردم همه‌شون شکستن. می‌خواستم همون جا ببرم بندازمشون توی سطل آشغال، آخرین لحظه گفتم ببینم شاید بعضی‌هاشون سالم باشن. باز کردم و دیدم 3 تا شکسته، خرده شیشه‌ها ریختم توی سطل زباله. فکر کردم برم وسایلم رو بذارم خونه، سوییچ ماشین رو بردارم و تا مغازه‌ها هنوز تعطیل نشده‌اند برم سه تا لیوان دیگه بخرم. توی آسانسور، موبایلم رو چک کردم، آیت الله هاشمی رفسنجانی به علت عارضه قلبی در بیمارستان بستری شد، رسیدم دم در خونه، حال رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام وخیم اعلام شد. توی خونه داشتم خریدها و کیفم رو می‌ذاشتم زمین که خبر درگذشت رسید! اولین واکنشم ناباوری بود. توی همون حال ناباوری در حال اسکرول کردن روی موبایلم، سوییچ رو برداشتم و رفتم سه تا لیوان دیگه خریدم. دیدم مستحق یه مقدار رسیدگی هستم. برای خودم نون بولکی خریدم و کالباس. رسیدم خونه باید مو رنگ می‌کردم و حموم می‌رفتم و شام می‌خوردم. به جاش نشستم به اسکرول کردن. اون وسط یه ساندویچ کالباس درست کردم و همزمان با اسکرول کردن خوردم. دیدم دیر شده، به خودم گفتم اگر دیدم فردا تعطیله مو رنگ می‌کنم و حموم می‌رم. اما اگر تعطیل نباشه دیگه خیلی دیر می‌شه برای خوابیدن. تعطیل نشد. رفتم حموم و موهام رو خشک کردم و خوابیدم. و یه روز اضافه شد به اتفاقات مهمی که من در عمرم به چشم دیدم، بچه و نوه هم ندارم که خاطره تعریف کنم براشون. بچه‌هاتون رو بفرستین پیش من براشون خاطره تعریف کنم.

به جز این چند سال اخیر که ظریف وزیر امور خارجه کشورمون بود و به نظر من مذاکره و سیاست‌ورزی بلده تا حدودی، به نظر من رفسنجانی تنها سیاست‌مدار، به معنای واقعی کلمه‌اش، در 30 سال گذشته کشورمون بود. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٠
تگ ها :


خوشبختی لغزنده

ما بچه‌های دهه پنجاه، این طور نبود که اراده کنیم یک اسباب بازی را داشته باشیم و سپس، داشته باشیم.

خیلی وقت‌ها پولش نبود. بعد پولش که جور می‌شد ممکن بود دیگر توی مغازه‌ها نشود پیدایش کرد. ناپدید می‌شد و نایاب. بعد باید خدا خدا می‌کردیم که مثلا برویم خانه آن عمو که دخترش آن اسباب بازی را دارد، خلقش هم سر جا باشد دخترعمو و بگوید بیا بازی و دری به تخته بخورد و فرصت کنیم با آن اسباب بازی، بازی کنیم.

البته که می‌شد که همه هفت شهر عشق را به سلامت طی کنیم و صاحب اسباب بازی عزیزمان بشویم. و من یادم هست، از همان وقتی که سوار ماشین می‌شدیم که برویم اسباب بازی را بخریم، من هیجان‌زده و ناباور بودم که یعنی واقعا حالا صاحب آن عزیز دل خواهم شد؟ بعد توی اسباب بازی فروشی می‌گشتیم، خوش‌شانس بودم و پیدا می‌شد، قیمتش هم معقول بود، خودم هم توانسته بودم تا لحظه خرید دختر خوبی باقی بمانم و مامی و بابا را پشیمان نکنم از خریدش، و یوهو! صاحب اسباب بازی می‌شدم.

اما این که همه قصه نبود، ممکن بود فردا اسباب بازی خراب شود، ممکن بود توی یک دعوای دوستانه یا خواهر-برادری بشکند یا پاره بشود و یا حتی گم شود. و این چنین بود که من یاد گرفتم هر خوشبختیی ممکن است از دستم بلغزد تنها زمان کوتاهی بعد از اینکه حس کردم صاحبش شده‌ام. این که حتی وقتی اسباب بازی عزیزم را توی بغلم گرفته‌ام باور نکنم مال خودم است. به فردایش امید نداشته باشم 

آن حال ناامید شدن، بعد از امیدواری خیلی تلخ است، خیلی خیلی تلخ

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها :


به خاطر همه آن فضاهای خالی که جرات نمی‌کنیم بهشان اشاره کنیم

گمانم همه ما دست کم در بچگی یک بار شنیده‌ایم "حسود نباش." یا "حسودی نکن." اما بعید است که چطوری‌اش را هم یادمان داده باشند. واقعیتش این است که من فکر نمی‌کنم کسی با خودش بنشیند و فکر کند که: خوب مقداری حسودی کنم! شاید آدم‌هایی باشند که بر اساس حسادتشان رفتار کنند و حتی نقشه بکشند. اما خود حسادت معمولا خود به خود رخ می‌دهد. عمد و تصمیم ما تاثیر خاصی در به وجود آمدن این حس ندارد. به همین دلیل هم فکر می‌کنم شدنی نیست که تصمیم بگیریم حسود نباشیم. حسادت هست. 

بعضی‌ها، که من هم جز همین بعضی‍ها هستم، فکر می‌کنند حسادت مثل یک فلش اشاره دارد به یک جای خالی، به چیزی که خودمان را مستحقش می‌دانیم و نداریم، چیزی که اتفاقا خیلی هم مهم است و شاید فراموشش کرده‌ایم و شاید خواستنش را سرکوب کرده باشیم. می‌شود همین حسادت را هم مثل آن نیاز سرکوب کرد تا بار بعد قدرتمندتر سرش را بالا بگیرد و می‌شود به این حس حسادت توجه کرد و به آن فضای خالی، به آن نداشته نگاه کرد و فکر کرد کجای راه را اشتباه آمدم که این جای خالی این طور آزارم می‌دهد؟ حالا چه کار می‌توانم بکنم؟

به گمان من نمی‌شود حسود نبود و حسادت نکرد، اما می‌شود به حسادت بی‌توجه نبود. می‌شود بر اساس حسادت در مواجهه با دیگران واکنشی نداشت و کاری نکرد به شرطی که برای خودمان کاری بکنیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٦
تگ ها :


به افتخار فنجان قهوه امروز صبح

لابد همه آدم‌ها الگوهای تکراری زیاد دارند توی زندگی‌شان. یکی از الگوهای تکرارشونده زندگی من این است که یهو هزار تا کار باهم پیش می‌آد. توی شرکت مثلا قراره یه کار تازه یاد بگیرم و وقتم پره، همزمان باید یه تصمیم مالی در ابعاد جیب خودم بزرگ هم بگیرم، بعد مثلا دو تا جشن تولد آدم عزیز حداقل پیش رو دارم که دوست دارم حتما حتما هدیه خوب و دوست داشتنی بخرم، بعد مثلا یه دوست خیلی عزیزی غمگینه و دلم می‌خواد یه سری بهش بزنم و یه قهوه باهاش بخورم، و یه دوست خیلی عزیز مهاجری هم اومده ایران و می‌خوام تا بشه باهاش وقت بگذرونم، یکی دو تا کار اداری در ابعاد بانک و شهرداری و بیمه و اینا هم حتما هست. 

عین فرفره دور خودم می‌چرخم و هر کاری همون لحظه ازم بربیاد انجام می‌دم. هر لحظه هم فکر می‌کنم به زودی سرم از شدت سریع کار کردن و پر بودن از فکر و برنامه الانه که منفجر بشه. اما همین جور ادامه می‌دم به هرکاری که در همون لحظه امکان انجامش هست. و به هیچ بهانه‌ای کاری رو عقب نمی‌ندازم هرچند خیلی خیلی سخت باشه و با تمام وجود دلم بخواد بخوابم و پتو رو بکشم روی سرم و از همه دنیا مرخصی بگیرم.

یه روزی بعد از همه این فرفره‌بودن‌ها می‌رسه که هنوز وسط یادگیری برای پروژه جدیده شرکت هستم، کارای اداری تموم نشده. بعضی کادوها هنوز خریده نشده، تصمیم مالیه هنوز به سرانجام نرسیده. مشکل عاطفی و غمگینی رفیقم حل نشده. دوست عزیزم رو هنوز ندیدم...اما برنامه روزهای بعدم روشنه. می‌دونم امروز سر کار بالاخره فلان موضوع رو تمام و کمال یاد می‌گیرم و فلان کار رو هم انجام می‌دم. بعدش می‌رم خرید و بعدش قهوه با رفیق و شب هم توی خونه اینترنتی پی فلان کار اداری رو می‌گیرم. ییهو انگار دنیام آروم می‌گیره. سررشته کارا می‌آد دستم. 

و همیشه بعد از این دوره‌ها بوده که دوستی‌هام یه پله عمیق‌تر شدن، معمولا یه پیشرفت مالی و شغلی هم داشتم و حال خودم با خودم خوب‌تر شده. 

من البته که آدم کنترل‌گری هستم، اما مدت‌هاست که دیگه از خارج شدن کنترل امور از دستم هیچ نمی‌ترسم. چون می‌دونم می‌رسه اون روزی که اول وقت اداری وقتی به یادداشت‌های کارهای روزم نگاه می‌کنم حس می‌کنم به به، همه چی سروقتش قابل اجراست، سخت هم نیست. یه فنجون نسکافه برای خودم درست می‎‌کنم و با آرامش کارهای روزم رو شروع می‌کنم، از اونی که همین الان وقت انجامشه. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٩
تگ ها :


100 دل‌خوشی کوچک زندگی

به دعوت وبلاگ خوب یک پزشک برایتان از 100 دل‌خوشی کوچک زندگی‌ام می‌نویسم:

 

                              1.            خریدن گل شاخه‌ای برای خودم

                              2.            رسیدگی به گلدان‌هایم

                              3.            درست درومدن برنامه‌ریزی‌هام برای انجام امور روزمره

                              4.            غذای خوشمزه پختن برای آدم عزیز

                              5.            غذای خوشمزه خوردن

                              6.            صبحانه با عزیزان

                              7.            معاشرت لذتبخش با آدم‌های عزیز

                              8.            رقصیدن در مهمانی با جمع دلپذیر

                              9.            خرید کوچک رنگی

                          10.            کتاب خریدن

                          11.            خواندن رمان روان خوب

                          12.            نوشتن یک پست خوب وبلاگی

                          13.            خریدن لباس قشنگ با قیمت مناسب

                          14.            هماهنگ کردن رنگها در دکوراسیون و پوشش

                          15.            شب نشینی دخترانه

                          16.            ناهار بیرون از شرکت خوردن با یک یا چند دوست و معاشر خوب، در یک روز کاری

                          17.            هدیه خوب خریدن برای عزیزان

                          18.            سورپرایز کردن عزیزان برای تولدشون

                          19.            لیست نوشتن و تیک زدن

                          20.            معما حل کردن

                          21.            آسون بودن یه امتحان

                          22.            بازی دورهمی

                          23.            برنده شدن در بازی

                          24.            به دست آوردن پول پیش بینی نشده

                          25.            جلو بودن از برنامه

                          26.            خرید اینترنتی کردن

                          27.            خرید میوه و سبزیجات تازه

                          28.            غنچه جدید کشف کردن در بنفشه افریقایی

                          29.            خرید لوازم تحریر

                          30.            برنامه ریزی برای سفر

                          31.            برنامه ریزی مالی

                          32.            بافتنی بافتن با کامواهای رنگی

                          33.            گوش دادن به صدای طبیعت

                          34.            رنگ کردن کتاب رنگ آمیزی

                          35.            پنج شنبه صبح بدون برنامه بایدی با کتاب خوب و قهوه توی تخت ماندن

                          36.            دیدن نور آفتاب روی برگ گل‌ها

                          37.            کنار پنجره ایستادن و قهوه نوشیدن، مخصوصا اگر منظره خاصی باشد، برف، باران، درختان نوبهاری، درختان پاییزی...

                          38.            بوی نان تازه

                          39.            کشف رستوران جدید

                          40.            دیدن فیلم خوب در سینما

                          41.            تماشای تئاتر خوب

                          42.            فرصت برای ریلکسیشن با موسیقی ملایم و به هیچ چیز خاصی فکر نکردن

                          43.            طراحی یک آئین شخصی

                          44.            پیدا کردن یک راه حل هوشمندانه، یک راه سوم، وقتی بین دوراهی گیر کرده‌ام

                          45.            قدم زدن در هوای خوب

                          46.            انجام راحت یک کار اداری

                          47.            پیدا کردن گوشواره قشنگ با رنگی که نداشتم قبلا و خریدنش

                          48.            آشپزی وقتی یه غذای خاصی هوس کرده باشم

                          49.            آشپزی وقتی یه غذای تازه یاد گرفته باشم

                          50.            وقتی کسی بدون اینکه از قبل بهش گفته باشم، هدیه ای برام بخره که مطابق سلیقه و نیازم باشه

                          51.            تنهایی در جاده رانندگی کردن و موسیقی دلخواه گوش دادن

                          52.            دیدن طلوع خورشید در جاده

                          53.            سودوکو حل کردن، اگر آسون باشه خیلی سریع حل کردنش، و اگر سخت باشه، بالاخره حل کردنش

                          54.            موسیقی باکلام گوش کردن و فال ورق گرفتن

                          55.            بوی قهوه

                          56.            عطر جدید خریدن

                          57.            چت کردن در گروه‌های دوستانه

                          58.            کامنت خوب داشتن در وبلاگم

                          59.            خوابیدن در رختخواب با ملافه‌های تازه شسته شده، بعد از دوش گرفتن

                          60.            خشک کردن صورت با حوله تازه شسته شده

                          61.            صدای باران

                          62.            شکلات تلخ 75 درصد

                          63.            نوروز تهران

                          64.            وقتی هوای تهران کاملا تمیز است

                          65.            قدم زدن در خیابان ولیعصر

                          66.            میوه نوبرانه

                          67.            آفتاب درخشان بعد از باران

                          68.            نوشتن با مداد تازه تراشیده شده

                          69.            وقتی با یه دوست عزیز همزمان یه جمله رو می‌گم

                          70.            فهمیدن منظور کسی که همه می‌گن پیچیده صحبت می‌کنه

                          71.            توضیح دادن یه موضوع سخت برای دیگران و دیدن برق نگاهشون وقتی موضوع رو بالاخره متوجه شدن

                          72.            خواندن اسطوره

                          73.            وقتی همه خونه تمیزه

                          74.            بوی گل یخ

                          75.            چهارشنبه‌ها

                          76.            دیدن مامی وقتی داره با اسمارت فون کار می‌کنه

                          77.            چت کردن با مامی

                          78.            صبح به خیرهای فورواردی بابا در تلگرام

                          79.            دیدن عکس بچه‎‌های دوستام

                          80.            مدال گرفتن ورزشکاران ایرانی

                          81.            موفقیت فیلم‌های ایرانی در جهان (اسکار، کن، گلدن گلوب...)

                          82.            دورهم با دوستان تماشا کردن مسابقات ورزشی یا رویدادهای فرهنگی، مخصوصا اگر نصف شب باشه

                          83.            تا صبح بیدار موندن با دوستان و بعدش دور هم صبحانه مفصل خوردن و بعد خوابیدن

                          84.            کوهنوردی سبک در هوای ملایم

                          85.            خوراکی خوردن در کوه مخصوصا صبحانه

                          86.            وقتی مجموعه اتفاقات مثل قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرن و توی دلم به خودم می‌گم: "آهان!"

                          87.            پیدا کردن یک ترانه که مدت‌هاست دنبالش می‌گردم

                          88.            بالاخره بتوانم یک حرکت سخت یوگا را درست انجام بدهم

                          89.            پیدا کردن پول در جیب لباسی که مدت‌هاست نپوشیده‌ام

                          90.            وقتی روی ترازو ایستاده‌ام، عدد دلخواه را ببینم. در حالی که می‌دانم "سالم" به این وزن رسیده‌ام

                          91.            رکورد تعداد گام‌های روزانه خودم را بشکنم

                          92.            گردگیری یک وسیله با بلوئر

                          93.            بازار میوه و تره‌بار تجریش

                          94.            مغازه خرت و پرت فروشی و طولانی بین وسایلش گشتن و پیدا کردن یک چیز خوب برای خرید

                          95.            خرید خوب از دستفروش

                          96.            جمعه بازار پارکینگ پروانه

                          97.            بازارهای محلی روزانه شهرهای شمال ایران

                          98.            آن لحظه شگفت‌انگیزی که دیگر سرم درد نمی‌کند و اولین وعده غذایی که بعد از سردرد می‌خورم

                          99.            لباس کار را درآوردن و پوشیدن لباس راحت خانه بعد از یک روز کاری طولانی

                      100.            یک خواب خوب و لذت‌بخش دیدن

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها :


حلب

 

بیست ساله بودم که حلب را دیدم، شهر قشنگ با آن قلعه عظیم باستانی و هیجان‌انگیزش برای همیشه ثبت شد در خاطرم. دیشب که تصاویر شهر ویران را می‌دیدم، به نظرم دیگر هیچ نسبتی نداشت با آن شهر آرام و زیبا که من دیده بودم. به جز بغض و شرم چه می‌ماند برای آدم؟ حالا گیرم شهر آزاد شده یا سقوط کرده. چه فرقی دارد برای آدم‌هایی که شهرشان و جانشان را برای همیشه از دست داده‌اند.

جهان را سراسر گه گرفته است!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٤
تگ ها :


مانتو مشکی

سال‌ها بود که مانتو مشکی برای کار نخریده بودم. البته من کلا مانتو برای کار کم می‌خرم. مفهوم مانتو خودش به تنهایی پر از اجبار و نخواستن است، چه رسد به مانتو کار که رنگ و مدلش هم چندان ربطی به انتخاب‌های معمول آدمی مثل من ندارد. اما دیدم مشکی نخواهم بخرم می‌ماند قهوه‌ای بدرنگی که من را یاد معلم‌های پرورشی دبستان‌های 30 سال پیش می‌اندازد. خریدمش هفته پیش و امروز پوشیدمش. حس می‌کنم شبیه خودم نیستم. همه همکارانم هم متعجب مانتو نو راتبریک می‌گویند. انقدر کم پیش می‌آید که مانتو بخرم که اندازه خانه و ماشین خریدن بقیه تبریک می‌گیرم! 

حس خاصی است لباسی پوشیدن که انگار لباس خود آدم نیست. حسی شبیه بازی‌های بعدازظهرهای تابستانی بچگی. وقتی بزرگترها ناهار خورده و خواب بودند و جذاب‌ترین اسباب‌بازی‌ها کفش و لباس‌های مامی بود. انگار می‌توانم جور دیگر فکر کنم و حرف بزنم و رفتار کنم. جوری که تجربه‌اش را ندارم ولی انگار بلدم. این که بلد باشی جوری رفتار کنی که تجربه‌اش را نداری. خیلی خاص و خواستنی است.

امروز حتی حس می‌کنم عطرم هم شبیه آن عطر ایو سن لورن طلایی مامی است که همیشه بویش می‌ماند به روسری‌های کرپ سنگین تک‌رنگ. همان‌ها که شب‌های شب‌کاری مامی می‌پیچدم دور عروسک خرسی و بغل می‌کردم و می‌خوابیدم. 

یک مانتو مشکی با کمی برش بیشتر از مانتوهای معمولم و با جنسی کمی رسمی‌تر، چقدر می‌تواند حس در من ایجاد کند و خاطره زنده کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠
تگ ها :


آذر ماه

 

وقتی به کلمه "آذر" فکر می‌کنم یاد آتش می‌افتم، رنگ نارنجی و شور و هیجان. اما چند سالی است که ماه آذر، سرد و کم‌نور و خاکستری و خاک‌آلود و دلگیر است. بعضی روزهایش هم سنگین و سنگین‌گذر. مثلا همین دیروز
امروز اما روز بهتری است.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
تگ ها :


با من سخن بگو

یادم باشد با تمام سختی حرف زدن، مهم‌ترین معیارم برای اینکه بفهمم یک رابطه چقدر درست کار می‌کند، این است که از چه چیزهایی می‌توانم حرف بزنم. 

چقدر خوب و آرامم این روزها. چون حس می‌کنم درباره همه چیز می‌توانم صحبت کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٧
تگ ها :


هر چه به جز شرایط موجود

 

دنیا شده شبیه بچه‌ای که غذای روی میز را دوست ندارد و می‌زند زیر میز، هر چیزی به جز شرایط موجود. خیلی هم " چه کسی پنیر مرا جابه‌جا کرد" طور.

 

نامبرده به هر بهانه‌ای یه لگد می‌زنه به روانشناسی بازاری امریکایی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٩
تگ ها :


صلح در سطح، جنگ در اعماق

حرف ساده‌ای نیست که باور کنی به عنوان یک انسان، حق داری از دست والدینت ناراحت باشی و یا حتی خشمگین باشی. اما به نظر من واقعا هر انسانی حق دارد گاهی از انسان دیگری عصبانی یا خشمگین باشد.

وقتی حرف از پدر و مادر می‌شود که لابد عمیق‌ترین زخم‌های زندگی‌مان را همراه با عمیق‌ترین عشق‌ها از آنها داریم، موضوع قطعا پیچیده‌تر می‌شود. و بعد فرهنگ آریایی و شرقی عزیزمان هم با ایجاد عذاب وجدان به کمک این پیچیدگی می‌آید تا به ما یادآوری کند که باید احترام پدر و مادر را حفظ کرد. و اگر از دست آنها خشمگینی پس فرزند بدی هستی، انسان بدی هستی...

یک مد قشنگ و پروانه‌ای هم از شرق دور و آن حوالی می‌آید مهر تایید روانشناسی بازاری امریکایی هم رویش هست که به صلح برسیم و خشم چرا و عصبانیت اخ و پیف. نتیجه؟ چیزی که من به چشم می‌بینم این است: آدم‌های بزرگسالی که در ظاهر در صلح کامل با والدینشان هستند. آنها را کاملا بخشیده‌اند. حتی در مواردی روش‌هایشان را تایید می‌کنند و خاطرات کودکی را با یک غرور نامحسوسی تعریف می‌کنند. (خاطراتی که وقتی خودت را جای بچه قصه می‌گذاری دلت می‌خواهد گریه کنی و جیغ بکشی) و در مقابل تمام ارزش‌ها و باید و نبایدهای والدین را درونی کرده‌اند.

اغلب به شدت از دست خودشان عصبانی هستند که چرا فلان مدرک را ندارند، چرا به قدر کفایت پول ندارند، چرا ازدواج نکرده‌اند یا اگر ازدواج کرده‌اند آنچنان مطابق استانداردها نیست که بدرخشد. چرا مدیریت مالی ندارند، چرا مدیریت زمان ندارند، چرا خانه‌شان تمیز و مرتب و درخشان نیست. حتی چرا هیکل ایده‌آل ندارند. چرا قشنگ و ملیح و تو دل برو نیستند، چرا خوش‌تیپ و خوش‌لباس و...نیستند. انگار که پدر و مادر حالا که دیگر قدرتی برای تسلط بر ما ندارند از طریق نسخه‌های اغراق شده‌شان در درون ما به تسلط خود بر ما ادامه می‌دهند.

عزیز من عصبانی بودن از خود خیلی وقت‌ها تغییر شکل داده شده عصبانیت از والدین است. فرقش این است که این یکی شما را به شکل یک فرزند خوب جلوه می‌دهد. اما نه عذابش کمتر است و نه آسیبش. شما فقط محل جنگ را تغییر داده‌ای. مثل خیلی از سیاستمدارهای این روزها. به جای جنگیدن در مرزهای واقعی خودت، جنگ را برده‌ای چندین کیلومتر آن‌ورتر.

همچنان معتقدم صداقت با خود و شناخت خود، بهترین هدیه‌ای است که هر انسان بالغی می‌تواند به خودش بدهد. پا را فراتر می‌برم و می‌گویم، هدیه‌ای است که باید به خودش بدهد. نظر دقیق‌ترم را بخواهید، به مناسبت یکی از تولدهای بین 30 تا 40 سالگی. مثل هر هدیه‌ای دیگری هم گاهی شاید نشود به تنهایی تهیه‌اش کرد. شاید کمک لازم داشته باشد. اما بهتر است دیر نشده باشد. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۸
تگ ها :


از نیش‌ها و مارگزیده‌ها

هر تجربه انسانی ممکن است که زخمی به همراه داشته باشد، بعضی تجربه‌ها انگار مستعدتر هستند برای زخمی کردن آدمی. تو بگیر مثلا عاشقی. از آن سو هر زخم هم درد دارد و هم درس. 

به گمان من این میان برنده آن کسی نیست که دیگر هرگز زخم نمی‌خورد. آن کسی هم نیست که با تجربه‌های مشابه هزار باره پوست روی زخم قدیم‌اش را می‌کند. برنده، تو بگو اصلا قهرمان آن کسی است که درس می‌گیرد اما باز رویش گشوده است برای تجربه. گناه آدم گذشته را پای آدم تازه نمی‌نویسد و از هر ریسمان سیاه و سفیدی نمی‌ترسد، به ویژه وقتی آن ریسمان دست دیگری باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٧
تگ ها :


نایس، مودب، مهربون...

 

اجازه بدین که بگم: "امان از آدم‌های نایس! " همین دیگه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠
تگ ها :


وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

از سی سال که رد شدیم شروع کردیم به تصویر سازی که دوست داریم چهل سالگی کجا باشیم، چه کار کنیم...که چهل سالگی آن طور که سی سالگی نفسمان را گرفت، نگیرد. بتوانیم براساس تصویر دوست داشتنی‌مان تصمیم بگیریم و جلو برویم....به همه چیز فکر کردیم الا اینکه اصلا نباشیم.

کلمه‌ها بی‌معنی‌اند، جهان ناامن و زندگی بی‌اعتبار...و تسلیت گفتن عبث‌ترین کار جهان. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٩
تگ ها :


آتروپاتِ دل‌گرم

دل‌گرم بودن حس خاصی است. با شادی فرق دارد. از اساس از جنس دیگری است. آرامش نیست اما اغلب به دنبالش آرامش هم هست. حتی در زمانی که آسایشی در کار نباشد.

فکر می‌کنم که این روزها دل‌گرمم. در دلم نوری هست و گرمایی از یک شعله که به واقع با جانم از آن شعله پاس‌داری کرده‌ام. اصلا کار ساده‌ای نبوده. و تا حالا در زندگی‌ام سابقه نداشته. و حالا فکر می‌کنم ارزشش را داشت.

خیلی فقدان‌ها هیزم این آتش بود. خیلی وقت‌ها به شدت سخت بود. اما آنچه که امروز دارم، ارزشش را دارد.

و می‌دانم نگهداری از این شعله کوچک، مثل پاس‌داری از شعله کوچک امید، یک کار تمام وقت به درازای تمام عمر است. هرگز نمی‌شود عقب نشست و فکر کرد که دیگر کاری ندارم و فقط بنشینم و از گرما و نور و تماشای رقص این شعله لذت ببرم.

در اسطوره‌های قدیم ایران، کسی بوده، نگهبان آتش، آتروپات نام. گمانم مثل یک کهن الگو در اعماق جان همه ما خانه دارد. فقط باید فرصت بدهیم تا در ما زندگی کند و با ما اسطوره‌های هزار ساله را بار دیگر متولد کند.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۸
تگ ها :


آغاز آخرین سال دهه سی

روز جمعه 39 ساله شدم. و آنچنان محبت دیدم که آخر شب به معنای واقعی مست محبت بودم. روز شنبه اولین روز 39 سالگی را مرخصی گرفتم و یک روز ملایم با یه عالم برنامه ملایم خوب از سر گذروندم.

38 سالگی پرکار و شلوغ و دوست داشتنی بود. مهمترین دستاوردم در این سن دوست شدن با کارم و با کار کردن بود. بسیار ارزشمندتر از چیزی که شاید از دور به نظر برسد. نتیجه این باور که من به قدر کفایت خوبم. خیلی وقت‌ها بهتر است آدم حرف دیگریی را که لایق نظر دادن و قضاوت کردن نیست، باور نکند. اما خوب همیشه هم آدم انقدر قوی نیست. 

روز آخر 38 سالگی فشرده‌ای بود از یک سال گذشته. شلوغ و پر از اتفاق، پر از دیدارهای خوب و گفتگوهای نچندان خوب و حس اینکه کاش، به یک کار دیگر هم می‌رسیدم و...خستگی شیرین

و دهه سی؟ بهترین سال‌های عمر تاکنون. من دیگر از هیچ عددی برای سن نخواهم ترسید. هرچه بیشتر جذابتر. منتظرم ببینم 39 قشنگ برایم چه هدیه‌هایی دارد.

 

و دوستانم؟ مرسی که هستید مثل همیشه گرم و صمیمی و مهربان و حمایت‌کننده.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢
تگ ها :