خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

عادت نکرده‌ام و غمگینم

یادم هست یک روزی به یک رفیقی گفتم: "آدمی یک موجود عجیبی است که به هر کوفتی در زندگی عادت می‌کند." حالا کاش آن رفیق اینجا را بخواند تا برایش بگویم: "نه، آدمی به خیلی چیزها عادت نمی‌کند. اصلن بعضی چیزها وقتی بیشتر تکرار می‌شوند، تحملشان سخت‌تر می‌شود. مثلن همین مقنعه، روسری، مانتو...باورت می‌شود 30 سال است که مجبورم به پوشیدنشان و عادت نکرده‌ام؟ یا همین صبح زود بیدار شدن و موظف بودن به مراعات ساعت کاری. 30 سال است که مجبورم به صبح زود بیدار شدن و مراعات ساعات موظف، 13 سال است که کارمندم و کارم در موظف بودن خلاصه می‌شود. اصلن پولی که می‌گیرم بابت همین موظفی است، اما عادت نکرده‌ام. هنوز وقتی باید یک دورهمی دوستانه را زود ترک کنم چون می‌دانم فردا صبح زود بیدار شدن چقدر سخت است...نه، عادت نکرده‌ام و هر روز انگار سخت‌تر می‌شود. سختی گاهی کلمه درستی نیست، غمگینم می‌کند." غمیگنم برای چیزهایی که ظاهرن باید به آن‌ها عادت کرده باشم و نکرده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦
تگ ها :


اولین اعلام عمومی برای تصمیمات سال نو

در راستای این که سال جدید است و معمولن آدم‌ها برای سال جدید تصمیماتی اتخاذ می‌کنند، این‌جانب یک عدد تصمیم گرفته‌ام که با ساناز پیش از من خیلی فرق دارد. و آن تصمیم عبارتست از این که: هر کی درباره جوش‌های صورتم حرف بزند، بدترین ویژگی ظاهری‌اش را به روش می‌آورم. به عنوان مثال: "ای وای ساناز چی شده باز این همه جوش زدی؟" ..." پیش می‌آد دیگه، تو بگو چی شده که این همه چاق شدی؟"

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦
تگ ها :


پرنده مهاجر

دیگر دستم آمده. همه سال اوضاع هورمون‌ها به سامان است تا دی ماه برسد. اوضاع می‌ریزد به هم و اواخر فروردین همه چیز بهتر می‌شود. دکترم می‌گوید طول روز و دما هوا روی ترشح هورمون‌ها موثر است. مشکل فقط هورمون‌ها نیستند. هوا که سرد می‌شود، سینوزیت محترم هم با تلاش وافر مشغول می‌شود. فکر کردم پرنده مهاجر بشوم. فصل سرما را پرواز کنم به سمت جنوب، خیلی جنوب، نیم‌کره جنوبی. بعد نوروز را برگردم ایران. چند تا آدم عزیز هم دارم توی نیم‌کره جنوبی. فرصت دارم پیش هر کدامشان هم یک ماه بمانم. فقط اگر می‌توانستم برای این چند ماه یک کاری پیدا کنم که خرجم را بدهد عالی بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
تگ ها :


بیمه امام رمان

روی شیشه ماشین جلویی نوشته بود: "بیمه امام رمان" بله بله خنگ که نیستم منظورش بیمه امام زمان بود. اما من توی خواب‌آلودگی صبح پرترافیک روزهای آخر اسفند تهران دلم خواست بخوانم: "بیمه امام رُمان" . بعد هم با خودم فکر کردم به نظر من امام رُمان کیست؟ فکر کردن لازم نداشتم، امام بی‌شک برای من مارکز است، آقا گابریل گارسیا مارکز. بعد خیالم را پر دادم که در پناه امام رُمان بودن باید چقدر هیجان انگیز باشد. یعنی مطمئن باشی اگر حتی هفت سال آزگار در زندگی‌ات باران ببارد، هنوز می‌توانی منتظر اتفاقات هیجان‌انگیزی باشی در حدی که مثلن یک رمدیوس خوشگله‌ای به آسمان پرواز کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
تگ ها :


داستان آن چراغ کوچک سبز امیدوار که قرمز شد.

وسط کارهایم دیدم برایم توی جیتاک نوشته: می‌دونم سرت شلوغه خواستم فقط بگم....بعد من فکر کردم چی شد که من از یک آدمی که همیشه چراغ جیتاکم سبز بود و آماده بودم برای گپ زدن با دوستانم، تبدیل شدم به آدمی که حتی وقتی سرم خلوت است هم حاضر نیستم آن علامت ورود ممنوع را از کنار اسمم بردارم؟ یکی قطعن از آن زمانی بود که از دوستانم انتظاراتی داشتم و کسانی که گمان رفاقت خیلی نزدیک بهشان داشتم، هیچ کاری نکردند. مطلقن هیچ کاری. شاید هم حتی کارهایی بدتر از هیچ کاری نکردن. حالا دوست ندارم دیگری آغاز کننده مکالمه باشد. من سرم برای همه کسانی که بی‌رحم و بی‌انصاف هستند شلوغ است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


ناخودآگاه ناقلا من

دیشب توی خواب داشتم به کسی که الان یادم نیست چه کسی بود، می‌گفتم: "اگر می‌خواهی به فلانی نزدیک شوی، یک اس ام اس برایش بفرست یا ازش تشکر کن یا ازش تعریف کن هر آدمی خودش بهتر می‌داند آخرین کارش که مستحق تعریف و تشکر است، چیست."

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


روزمرگی دروغی است که ما باور می‌کنیم

نگاه می‌کنم به پوست دور چشمم و چین‌های ریزی که لابد به مرور عمیق‌تر هم می‌شوند. و عقربه ترازو که دارد عددی 10 واحد بیشتر از 10 سال پیش را نشان می‌دهد. یعنی طی این 3650 روز این همه شبیه به هم من 10 کیلو سنگین‌تر شده‌ام. هر سال یک کیلو و هر دو سال یک خط دور چشم. آن ساناز بیمار عدد و محاسبه دارد الان توی ذهنم تند و تند حساب می‌کند. یعنی این که روزانه حدود 3 گرم به وزن من اضافه شده. یعنی تمام این روزهای کپی پیست شده از روی هم من هر روز ساناز دیروز بوده‌ام با 3 گرم اضافه‌تر. یعنی هیچ دو روزی شبیه هم نبوده‌ام. بعد نگاه می‌کنم به رابطه‌های از دست رفته، معاشران تغییر کرده. رابطه‌ای که از دست می‌رود آدمی که دور می‌شود. هر روز یک قدم مورچه‌ای از ما دور می‌شود و ما فقط وقتی فاصله به اندازه ده قدم فیلی شد می‌فهمیم که آدمی دور شده. چون یک قدم مورچه‌ای چیزی نیست که به این سادگی حسش کنیم. هیچ روزی وقتی از خواب بیدار می‌شویم همان آدم دیروز نیستیم. آدم دیروزیم به علاوه تجربه یک روز کامل. روزمرگی و تکرار وجود ندارد. ما فقط از سر راحت‌طلبی نوع انسان، این دروغ را باور می‌کنیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
تگ ها :


هنوز هم نظرم همان است

داشتم توی مطالب قدیمی وبلاگ دنبال یک نوشته می‌گشتم. رسیدم به این نوشته . برایم جالب بود که هنوز هم درباره طلب بخشش کردن همین جور فکر می‌کنم.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥
تگ ها :


رابطه در سطح کاردار غیر مقیم

برخلاف گذشته گاهی سریال می‌بینم. اغلب اوقات که به قصد سرگرمی است و شنیدن زبان انگلیسی به امید این که همین چهار تا کلمه انگلیسی از یادم نرود. اما گاهی لحظاتی هست که حس می‌کنم دارم چیزی هم یاد می‌گیرم. جایی از سریال "خانه‌دارهای ناامید(؟)" هست که یکی از چهار زن می‌آید پیش سه زن دیگر و خبر می‌دهد، در مدتی که با همسرش قهر بوده فلانی سعی کرده شوهرش را ببوسد. و این فلانی با شوهر دومی و با شوهر و دوست‌پسر سومی هم بختش را آزموده. فقط مانده شوهر چهارمی، خود چهارمی می‌گوید تا حالا...بعد هر چهار نفر می‌روند سراغ فلانی و ...نکته جالب برای من این بود. که آن نفر چهارم لزومن زخم خورده نبود اما می‌دانست کسی که زخم می‌زند بلد است به او هم زخم بزند. در نگاه اول شاید کارش از سر رفاقت باشد. اما به نظر من بیشتر از سر نوعی هوش هیجانی است. کسی که بلایی را سر الف و ب و پ آورده بلد است این بلا را سر من و ت و ث و...ی هم بیاورد. شرط عقل است که دوری بگزینم. و من چقدر خوشحالم که بالاخره به تجربه این موضوع را دریافتم. لزومی ندارد که آدم مثلن قهر کند یا دعوا کند، کافی است فاصله ایمنی را حفظ کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها :


حالا یک سال است که در دلم نوری دارم

لاکی بامبوها را پرستو و لیلا وقتی آمدم خونه جون برایم هدیه آوردند، اولین گیاهان این خانه بودند و بودنشان ناگهان فضای خانه را زنده کرده بود. پارسال بعد از حدود سه سال ناگهان یکی یکی زرد شدند و خم شدند و با من که ته چاه غصه‌ها بودم هم‌نوا شدند. یاد گرفته بودم زندگی را از کام مرگ بیرون بکشم. شاخه‌ها را از جایی که هنوز سبز بودند بریدم و دوباره گذاشتم توی آب. اما ناامید بودم از دوباره جان گرفتنشان. همان وقت‌ها خواب دیدم یک شاخه خیلی ظریف و کوچک بامبو توی آب دارم که ریشه کرده و من خوشحالم و به خودم می‌گویم این شاخه را باید بدهم به دوستی. از خواب که بیدار شدم، انگار نوری دلم را روشن کرده بود. هر سه شاخه تا چند روز بعد ریشه دواندند و این بار کاشتمشان توی خاک. یادم نمی‌آمد که قرار بوده لاکی بامبوها را به چه کسی هدیه بدهم. از هر کدام بارها قلمه گرفتم و به هر دوستم که به فکرم رسید یک گلدان لاکی بامبو هدیه دادم به امید روشن شدن دل همه دوستانم. و من حالا یک سال است که در دلم نوری دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
تگ ها :


یازده سالگی

وبلاگم یازده ساله می‌شود امروز. این روزها این‌جا کم می‌نویسم اما معنی‌اش این نیست که تاثیرش روی زندگی‌ام کم شده. بخش بزرگی از معاشرت‌های این روزهایم یک سرش وصل است به همین جا. و البته که راضی‌ام. منظورم این نیست که از تمام معاشرت‌های مربوط به این‌جا و دنیای مجازی راضی‌ام، منظورم این است که از نتیجه در مجموع راضی‌ام. این که خیلی‌ها به جذابی وبلاگشان نیستند، حرفی است که لابد همه بارها گفته‌اند و بقیه شنیده‌اند. اما من در مقابل دوست دارم بگویم همیشه آدم‌هایی هم هستند که از وبلاگشان جذاب‌تر هستند و شخصیت‌شان از شخصیت مجازی‌شان دوست‌داشتنی‌تر است. همین گمانم کافی است برای یک نوشته تولدانه. تولدت مبارک وبلاگم. مرسی که بودی و هستی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :


من باعث آلودگی هوای تهران هستم، می‌دانم. شما می‌دانید چرا؟

چند روزی است هوای تهرانمان تمیز شده و هیچ پلیسی کاری به زوج یا فرد بودن شماره پلاک خودروها ندارد. ذهنم به شدت با این موضوع درگیر است که چرا این همه به خودرو شخصی‌ام وابسته شدم؟ بله وسیله نقلیه عمومی قابل اعتماد و قابل برنامه‌ریزی زمانی در مسیر هرروزه من تقریبن وجود ندارد. اما برای من گل‌پنبه چیزی بیش از این‌ها است. شما فکر کن که زیر اتاق شخصی‌ام چرخ بسته‌ام و با خودم توی شهر حرکتش می‌دهم. یک فضای خصوصی در جامعه‌ای که هیچ به حریم فضای خصوصی من احترام نمی‌گذارد. جامعه‌ای که توی تاکسی احتمال دارد مرد بغل دستی‌ام وقیحانه دست‌مالی‌ام کند و زن چادری بغل ‌دستی من را لایه دوم چادرش فرض کند و فکر کند من لابد چون به حجاب باور ندارم از این که بدنم به بدن دیگری ساییده شود ناراحت نمی‌شوم. یا بسیاری از هم‌جنسانم مثلن توی اتوبوس یا مترو فکر کنند چون هم‌جنس من هستند لزومی ندارد برای حریم تن من احترام قائل باشند. حتی وقتی مثل امروز تصمیم بگیرم بیشتر خرج کنم با آژانس به محل کارم بیایم. راننده محترم اعتقادی به بهداشت ندارد و من صبح را با بوی عرق تن هزار سال مانده، باید آغاز کنم. بله من باعث آلودگی هوای تهران هستم. اما فضای حاکم بر وسایل نقلیه عمومی برای تن و روان من امن نیست. من خودم رو موظف می‌دانم که شخصن برای امن کردن خودم اقدام کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها :


بابت رفتارم شرمنده‌ام

از گلدان‌هایم قبلن این‌جا نوشته‌ام. براساس نوشته قدیمی لابد الان تصورم می‌کنید یک گلدان پرپشت و شاداب از آن گلدانم دارم که لوس نیست. خوب اشتباه می‌کنید. الان یک گلدان بزرگ تقریبن خالی دارم که فقط یک شاخه کوچک از گل قاشقی دارد. چی شد که این طوری شد؟ چند ماه پیش از طرف شرکت 10 تا گلدان جدید بزرگ خریداری شد و توی اتاق‌های ما چیده شد. سر دو روز پشه‌ها اتاق‌های ما رو به تصرف خودشون درآوردن. خاک گلدان‌های جدید پر از پشه بود. چاره چیه؟ سم گیاهی. آقای رئیس یه اسپری از سم گیاهی داد دست یکی از نیروهای خدماتی شرکت و به‌اش گفت همه گلدان‌ها رو سم پاشی کنه. گلدان‌های طفلکی من هم گناه‌کار شناخته شدند و سم نوش جان کردند. سم قرار بود 10 روز یک‌بار تا کشته شدن همه پشه‌ها به خاک گلدان‌ها اسپری بشه. پشه‌ها با بار اول سم‌پاشی کشته نشده بودند و سروصدای همه همکارها هم درومده بود. رئیس جان حس کرد می‌تونه از روش مدیریتی‌اش برای مدیریت پشه‌ها هم استفاده کنه. چند روز پشت سر هم گلدان‌ها سم‌پاشی شدند. وقتی کاری تکراری بشه، دقت هم توی اون کار کم می‌شه. سمی که قرار بود فقط روی خاک گلدان‌ها پاشیده بشه روی برگ‌ها پاشیده می‌شد. پشه‌ها نسلشون منقرض شد. اما گلدان عزیز من هم هر روز یه شاخه‌اش رو از دست داد. هی سعی کردم شاخه‌های تازه‌تر رو بذارم توی آب که ریشه کنن و بکارمشون. اما فایده نداشت. خاک گلدان بیش از حد سمی شده بود. در نهایت فقط تونستم یه شاخه رو نجات بدم. راستش الان شرمنده گلدانم هستم. من روی لوس نبودن و مقاوم بودنش زیادی حساب کرده بودم. یادم رفته بود هر موجودی یه ظرفیتی داره برای بی‌توجهی دیدن و استنشاق سم. وقتی اون ظرفیت پر بشه دیگه رفتارهاش قابل پیش‌بینی نیست. هر روز که نگاهش می‌کنم به‌ام یادآوری می‌کنه باتوجه زیادی به گلدان لوسه اون رو فراموش کردم و حالا دارم از دستش می‌دم. از خودم شرمنده‌ام بابت رفتارم.              

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
تگ ها :


به بهانه 10 ساله شدن یک حدیث مکرر

امروز توی فیبسبوک دیدم علیرضا نوشته که 10 سال از مهاجرتشان گذشته. یادم افتاد که این یعنی ده سال از اولین مهاجرت رفیق گذشته. مینا صمیمیترین رفیق هم‌دانشگاهی من بود. از رفتنش توی همین وبلاگ هم نوشته بودم. این قصه تکراری انگار تمامی ندارد. و سالی نمی‌گذرد بدون آن که رفیقی برود. برای من که همیشه دوستانم مهم‌ترین سرمایه زندگی من بوده‌اند آسان نبوده تحمل جای خالی‌شان. اما همین رفتن‌ها به من ثابت کرده دنیا پر است از آدم خوب و لایق رفاقت و دوست داشتن. رفیقی که هم بلد است وقت خالی بودن توی دلت بگوید بیا تا ازت مراقبت کنم و هم بلد است وقتی تصمیم درستی گرفتی بگوید کار خوبی می‌کنی و هم بلد است وقت خداحافظی توی گوشت بگوید چقدر حواسش هست به این که تو تلاش می‌کنی رفیق خوبی باشی. رفیقی که بلد است وقتی گریه و اشک داری از آن سر شهر بیاید دنبالت و توی شهر بارانی بچرخاندت و هم بلد است وقت خوش‌حالی‌ات بگوید که برایت خوش‌حال است. رفیقی که بودنش گرمی دل است و رفیقی که اول صبح بی‌ دلیل می گوید که دوستت دارد. و عزیز دلی که بودنش شادی دل است...توی دنیا پر است از آدم‌هایی که محبت و رفاقت را بلدند. این قصه تکراری تمامی ندارد، می‌دانم. اما من دیگر نمی‌ترسم....من نمی‌ترسم اما توی این روزهای پیش رو مراقب من باشید لطفن. مثل همه بارهای قبل که مراقبم بودید. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢
تگ ها :


زن کولی من

بی‌هوا کشیدمش، بدون طرحی که توی ذهنم باشد یا قصدی قبلی. فقط به هوس رنگ مداد رنگی به دستم گرفتم و بی‌هدف کشیدمش روی سپیدی کاغذ. وسط کار دیدم شده قاب صورت یک زن کولی. بنفش انگار سربندش باشد، ابی و سبز و صورتی موهایش. زن کولی من صورت ندارد، اما من می‌دانم پوستش آفتاب‌سوخته است و چشم‌هایش قهوه‌ای تیره، موهایش هم سیاه و ناآرام و پرموج، گمانم عاشقش شده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها :


او با ما نفس می‌کشد.

غم، غم معمولی هم نه، غم عمیق و افسردگی بدون روزنه امید، همیشه انگار پشت در منتظر است. کافی است حمله هورمون‌ها تاب و توانم را با خودش ببرد و در را برایش باز کند تا حس کنم سررشته زندگی که به هزار جهد به دستم گرفته بودم، از دستم رها شده و شادی مثل یک بادکنک سرخ درخشان از من دور می‌شود. و تا حمله بعدی تمام وقتم صرف این بشود که دوباره به دنبال بادکنک خوشگلم بدوم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
تگ ها :


سی و شش ساله شدن

فکر کردم به خودم چه هدیه‌ای بدهم؟ چه چیزی بهتر از این که یک روز کامل را آن طور که دوست دارم زندگی کنم. مرخصی گرفتم و تمام روزم را مال خودم کردم.

به جرات می‌توانم بگویم شادترین روز تولدم در هفت - هشت سال گذشته، امروز است. شکرگزارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
تگ ها :


باید از آسمان ببارد

حالم خوش است، با خودم فکر کردم دیدم چون شب مسافر هستم خوش‌حالم. دیدم قبل از سفر و همان موقع سفر و بعد از سفر خوش‌حالم. پس باید بیشتر بروم سفر، کاش اصلن کارم سفر رفتن بود؟ نه، نه، نه! هرگز! محبوب‌ترین‌ کارهای دنیا هم اگر اجباری باشند اگر الزام شغل و درآمد داشته باشند جذابیتشان را برای من از دست می‌دهند. گمانم چاره همان است که بارها به دوستانم گفته‌ام به نظر من پول باید از آسمان ببارد. زیاد هم ببارد. بر سر همه هم ببارد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
تگ ها :


صبح شنبه

 

همین چند دقیقه پیش یاد شوخی‌های دیروز افتادم و بین ترافیک ماشین‌های بی‌اعصاب و بی‌میلی صبح شنبه با صدای بلند خندیدم. چی بهتر از این که شنبه صبحت را با خنده شروع کنی؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
تگ ها :


زبان عکس

همین الان خواندن کتاب را تمام کردم، زبان عکس، نوشته رابرت اکرت، ترجمه اسماعیل عباسی و محسن بایرام نژاد، انتشارات حرفه هنرمند.

راستش خیلی حرف دارم برایتان بزنم، مثلن اینکه آدم باید رفقایی داشته باشد که بدون نیاز به ویش‌لیست و این غرب‌زدگی‌ها دقیقن بدانند برای آدمی چه هدیه‌ای بخرند، کتاب هدیه تولد پارسال است، از طرف زارا عزیز دل، کتاب ترکیبی است از دو علاقمندی من، عکاسی و روان‌کاوی. تجربه خیلی خیلی دلچسبی بود خواندنش.

اما بانمک‌ترین بخش خواندن این کتاب برمی‌گردد به این موضوع که کتاب مجموعه‌ای است از چندین عکس دسته‌بندی شده که نویسنده کمک می‌کند ما جور دیگری ببینیم‌شان. به نظرم برای من، یک ایرانی مقیم ایران ۱۳۹۲ قابل پیش‌بینی باشد که بعضی از این عکس‌ها قابل چاپ نباشند، اما موضوع بانمک این است که بعضی عکس‌ها حذف شده‌اند، اما توضیحات نویسنده درباره آن‌ها حذف نشده. بانمک نیست؟ مثلن شما یک صفحه توضیح می‌خوانید درباره الیزابت تیلور و همسرش که تازه آشتی کرده‌اند و زیر توضیحات یک قاب خالی می‌بینید، خیلی سوررئال‌طور، حتی هری‌پاتری، آدم‌های توی عکس انگار حوصله‌شان سررفته و عکس‌شان را ترک کرده‌اند. 

تا یادم نرفته پزم را درباره دوستم ادامه بدهم که یک کتاب دیگر هم بین هدایای زارا بود، ترکیب عکاسی و شعر، باز هم ترکیبی از دو علاقمندی من، عکاسی و ادبیات. دل باید این‌طور به دل راه داشته باشد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩
تگ ها :