خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

در ستایش گل پنبه

 

ماشین پیچید توی خیابان و رفت. من برای آخرین بار پلاکش را خواندم. همین فردا پلاکش عوض می‌شود. تمام خوردگی‌هایش هم که از بین رفته. دیگر هیچ نشانه‌ای ندارم که بشناسمش. گل پنبه با صاحب جدیدش رفت. و من رفتم آن‌طرف خیابان تا ماشین جدیدم را بردارم. یک هفته‌ای هست که ماشین جدید را دارم. از خیلی جهات بهتر است. به‌اش عادت هم کرده‌ام. طوری که موقع رانندگی از تعمیرگاه تا همین جا مدام حس می‌کردم که چرا مثل همیشه نیست؟ چرا دنده انقدر سخت جا می‌رود؟ چرا ماشین سرعت نمی‌گیرد. طوری که وقتی پیاده شدم مطمئن بودم که دلم نمی‌خواهد دوباره ماشین من بشود. اما آقای دلف گرچه ماشین بهتری است، اما جای گل پنبه را برای من در ذهنم نمی‌گیرد چرا؟ چون فقط گل پنیه توانست تمام روش زندگی من را تحت تاثیر قرار بدهد. فقط با بودن گل پنبه بود که شدنی شد ساعت 12 شب بعد از تمام شدن یک مهمانی، بروم یک دورهمی آن سر شهر. فقط با گل پنبه بود که شدنی شد ساعت 2 صبح وسط یک گفتگو بانمک توی کامنت‌های فیسبوک، تصمیم بگیریم همه خانه فلانی جمع بشویم تا آن یکی ماجرا امروز با پسرکش را تعریف کند. 

یک تصویری دارم از کودکی خودم و پدرم که داریم برای مهمانی خرید می‌کنیم. لیست دست من است و بابا پشت فرمان. لیست را معمولن مامی می‌نوشت. از خانه که راه می‌افتادیم بابا می‌گفت بخوان، می‌خواندم، نان سنگک، دوغ محلی، کیک بی‌بی، کاهو، سوسیس، میوه...بعد بابا مسیر را انتخاب می‌کردم اول برویم اختیاریه دوغ بخریم، بعد برویم میوه بخریم. آخر سر برویم بی‌بی که کیک زیاد توی ماشین نماند. هی هم وسط کار دوباره می‌خواست که برایش لیست را بخوانم وقتی لیست تمام می‌شد. یک شعاری داشتیم که باهم بلند می‌گفتیم: "به صد در صد اهداف از پیش تعیین شده‌مان رسیدیم." ...ربطش به گل‌پنبه؟ بودن گل‌پنبه باعث شد من جای بگیرم در تصویر کودکی‌ام. بودنش باعث شد به جای مادرم لیست بنویسم، به جای پدرم بنشینم پشت فرمان و به جای خود کوچکم لیست را ده بار بخوانم و وقتی خرید تمام شد حس کنم یک پروژه بزرگ را به انجام رسانده‌ام. همین جمع شدن هر سه نفر در من مدیون وجود گل‌پنبه بود. 

وجود یک اتومبیل، حالا گیرم از ارزان‌ترین‌های بازار، به من کمک کرد زندگی‌ام را بیشتر شبیه کنم به چیزی که می‌خواستم. همین است که این همه توی ذهنم شخصیت دارد و عزیز است. هر کجا که هست چرخش به خوبی بچرخد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
تگ ها :


از مرزها و روابط

بعضی بحث‌ها و گفتگوها با دوستان و رفقا خیلی خوشایند نیست. اما نتایج خوشایندی می‌تواند داشته باشد. من وقتی درباره موضوعی قبل از آن بحث فکر نکرده باشم. معمولن نه موافقت می‌کنم نه مخالفت، می‌گویم در این باره فکر می‌کنم، و از قضا واقعن فکر می‌کنم. از دل این فکرهاست که نتایج خوب بحث‌های ناخوشایند به دست می‌آیند. این بار درباره مرزها فکر کرده‌ام. هر آدمی برای خودش مرزهایی دارد. از همه چیز مهم‌تر این است که مرزهای آدم برای خودش روشن و واضح باشد. اما نباید انتظار داشت که مرزهایمان برای دیگران هم واضح باشد. چون مرز یک مفهوم واحد و جهانی نیست. از آدم به آدم می‌تواند تغییر کند. همین هم نکته مهمی است. جایی که برای شما مرز نیست برای دیگری هست. کسی دوست ندارد درباره معاشرین و روابطش حرف بزند و توضیح بدهد، کس دیگری درباره درآمد و اوضاع اقتصادی‌اش دوست ندارد صحبت کند. اگر جایی مرز من نیست. معنی‌اش این نیست که مرز دیگران هم نیست. اگر می‌خواهیم به مرزهایمان احترام گذاشته شود. باید به مرزهای دیگران احترام بگذاریم و البته مسوولیت دفاع از مرزهای هرکسی به عهده خود اوست. و آدم‌ها با همه، با همه، با همه، مرز دارند. گیریم هر چه صمیمی‌تر محدوده مرزها کوچک‌تر. اما به یاد داشته باشیم بعضی مرزهای ما برای دیگران معنی عدم صمیمیت دارند. گمانم کاری‌اش نمی‌شود کرد. وقتی مرزی داریم که حفظ آن برای دیگری معنی عدم صمیمیت دارد. باید انتخاب کنیم. یا ماندن و دفاع از مرز و از دست دادن صمیمیت، یا باز کردن مرز به روی کسی که خواهان صمیمیتش هستیم. مثل تمام مسائل بشری، مسئله مسئله انتخاب است، که البته انتخاب گاهی هم می‌تواند خیلی دردناک و سخت و پیچیده باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩
تگ ها :


روزهای بد دوست

الف و ب باهم دوست بودند. من با هر دو آشنا بودم. سابقه دوستی‌شان و عمق دوستی‌شان خیلی بیشتر از سابقه آشنایی با من و البته عمق رابطه ما بود. یک باری الف کاری کرده بود که ب ناراحت شده بود. ب در یک مهمانی داشت از شدت ناراحتی‌اش از الف می‌گفت. و من خیلی اتفاقی (فرض کنید توی مطب دکتر الف را دیده بودم.) چند روز پیش فهمیده بودم که الف مشکلاتی دارد و روزهای سختی را می‌گذراند. طبیعی است که توی آن مهمانی به آن دوست حرفی نزدم از راز دوستش. اما خیلی دلم می‌خواست بگویم شماها باهم دوستید، لابد بارها حال بد همدیگر را تاب آورده‌اید. بعدن که خواهی فهمید رفیقت را در اوج روزهای بدش چقدر ملامت کرده‌ای خودت را سرزنش خواهی کرد. خلاصه حرفم این است که وقتی با کسی رفیقی که روزهای بدت را تاب آورده و گاهی واکنش‌هایی نشان می‌دهد که به نظرت نادرست است. فکر کن شاید در روزهای بدی است که به هر دلیلی نمی‌تواند برایت بازگو کند. روزهای بد رفیقت را تاب بیاور. روزهای بد رفیقی که روزهای بد تو را تاب آورده تاب بیاور، همین

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧
تگ ها :


همه به یک چشم

آدم‌ها معمولن برای دوستان و عزیزانشان چیزهایی میخواهند و برای دشمن‌هایشان چیزهایی یک‌سره متفاوت. اما چیزهایی هست که به نظر من خوب است که برای همه بخواهیم. مثلن اعتماد به نفس. باورتان بشود یا نه، حتی دشمن آدم هم خوب است اعتماد به نفس داشته باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤
تگ ها :


ایمن

در خیلی خانه‌ها شاید به آدم خوش بگذرد. اما در کمتر خانه‌ای هم‌زمان با خوش‌گذرانی احساس امنیت هم وجود دارد. جمع‌ها همینند. جمع‌های امن، خانه‌های امن و صاحبان خانه‌ها امن سرمایه‌اند. باید جمع ناامن را تجربه کرده باشی تا قدر جمع امنت را بدانی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠
تگ ها :


بهانه‌های کوچک خوشبختی

دو ساعت دیرتر از هر روز از خواب بیدار شدم. و بی‌عجله آماده شدم و بدون ترافیک آمدم سر کار. و حالم خیلی خیلی بهتر از هر روز. فاصله من با حال خوب یعنی واقعن همین قدر کم است؟ 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٩
تگ ها :


اعتبار

گاهی هم دوستی حرفی می‌زند یا کاری می‌کند که آدم آزار می‌بیند اما اعتبار آن دوس آن‌قدری هست که آدم سکوت کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
تگ ها :


عادت نکرده‌ام و غمگینم

یادم هست یک روزی به یک رفیقی گفتم: "آدمی یک موجود عجیبی است که به هر کوفتی در زندگی عادت می‌کند." حالا کاش آن رفیق اینجا را بخواند تا برایش بگویم: "نه، آدمی به خیلی چیزها عادت نمی‌کند. اصلن بعضی چیزها وقتی بیشتر تکرار می‌شوند، تحملشان سخت‌تر می‌شود. مثلن همین مقنعه، روسری، مانتو...باورت می‌شود 30 سال است که مجبورم به پوشیدنشان و عادت نکرده‌ام؟ یا همین صبح زود بیدار شدن و موظف بودن به مراعات ساعت کاری. 30 سال است که مجبورم به صبح زود بیدار شدن و مراعات ساعات موظف، 13 سال است که کارمندم و کارم در موظف بودن خلاصه می‌شود. اصلن پولی که می‌گیرم بابت همین موظفی است، اما عادت نکرده‌ام. هنوز وقتی باید یک دورهمی دوستانه را زود ترک کنم چون می‌دانم فردا صبح زود بیدار شدن چقدر سخت است...نه، عادت نکرده‌ام و هر روز انگار سخت‌تر می‌شود. سختی گاهی کلمه درستی نیست، غمگینم می‌کند." غمیگنم برای چیزهایی که ظاهرن باید به آن‌ها عادت کرده باشم و نکرده‌ام.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦
تگ ها :


اولین اعلام عمومی برای تصمیمات سال نو

در راستای این که سال جدید است و معمولن آدم‌ها برای سال جدید تصمیماتی اتخاذ می‌کنند، این‌جانب یک عدد تصمیم گرفته‌ام که با ساناز پیش از من خیلی فرق دارد. و آن تصمیم عبارتست از این که: هر کی درباره جوش‌های صورتم حرف بزند، بدترین ویژگی ظاهری‌اش را به روش می‌آورم. به عنوان مثال: "ای وای ساناز چی شده باز این همه جوش زدی؟" ..." پیش می‌آد دیگه، تو بگو چی شده که این همه چاق شدی؟"

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦
تگ ها :


پرنده مهاجر

دیگر دستم آمده. همه سال اوضاع هورمون‌ها به سامان است تا دی ماه برسد. اوضاع می‌ریزد به هم و اواخر فروردین همه چیز بهتر می‌شود. دکترم می‌گوید طول روز و دما هوا روی ترشح هورمون‌ها موثر است. مشکل فقط هورمون‌ها نیستند. هوا که سرد می‌شود، سینوزیت محترم هم با تلاش وافر مشغول می‌شود. فکر کردم پرنده مهاجر بشوم. فصل سرما را پرواز کنم به سمت جنوب، خیلی جنوب، نیم‌کره جنوبی. بعد نوروز را برگردم ایران. چند تا آدم عزیز هم دارم توی نیم‌کره جنوبی. فرصت دارم پیش هر کدامشان هم یک ماه بمانم. فقط اگر می‌توانستم برای این چند ماه یک کاری پیدا کنم که خرجم را بدهد عالی بود. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
تگ ها :


بیمه امام رمان

روی شیشه ماشین جلویی نوشته بود: "بیمه امام رمان" بله بله خنگ که نیستم منظورش بیمه امام زمان بود. اما من توی خواب‌آلودگی صبح پرترافیک روزهای آخر اسفند تهران دلم خواست بخوانم: "بیمه امام رُمان" . بعد هم با خودم فکر کردم به نظر من امام رُمان کیست؟ فکر کردن لازم نداشتم، امام بی‌شک برای من مارکز است، آقا گابریل گارسیا مارکز. بعد خیالم را پر دادم که در پناه امام رُمان بودن باید چقدر هیجان انگیز باشد. یعنی مطمئن باشی اگر حتی هفت سال آزگار در زندگی‌ات باران ببارد، هنوز می‌توانی منتظر اتفاقات هیجان‌انگیزی باشی در حدی که مثلن یک رمدیوس خوشگله‌ای به آسمان پرواز کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
تگ ها :


داستان آن چراغ کوچک سبز امیدوار که قرمز شد.

وسط کارهایم دیدم برایم توی جیتاک نوشته: می‌دونم سرت شلوغه خواستم فقط بگم....بعد من فکر کردم چی شد که من از یک آدمی که همیشه چراغ جیتاکم سبز بود و آماده بودم برای گپ زدن با دوستانم، تبدیل شدم به آدمی که حتی وقتی سرم خلوت است هم حاضر نیستم آن علامت ورود ممنوع را از کنار اسمم بردارم؟ یکی قطعن از آن زمانی بود که از دوستانم انتظاراتی داشتم و کسانی که گمان رفاقت خیلی نزدیک بهشان داشتم، هیچ کاری نکردند. مطلقن هیچ کاری. شاید هم حتی کارهایی بدتر از هیچ کاری نکردن. حالا دوست ندارم دیگری آغاز کننده مکالمه باشد. من سرم برای همه کسانی که بی‌رحم و بی‌انصاف هستند شلوغ است. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


ناخودآگاه ناقلا من

دیشب توی خواب داشتم به کسی که الان یادم نیست چه کسی بود، می‌گفتم: "اگر می‌خواهی به فلانی نزدیک شوی، یک اس ام اس برایش بفرست یا ازش تشکر کن یا ازش تعریف کن هر آدمی خودش بهتر می‌داند آخرین کارش که مستحق تعریف و تشکر است، چیست."

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
تگ ها :


روزمرگی دروغی است که ما باور می‌کنیم

نگاه می‌کنم به پوست دور چشمم و چین‌های ریزی که لابد به مرور عمیق‌تر هم می‌شوند. و عقربه ترازو که دارد عددی 10 واحد بیشتر از 10 سال پیش را نشان می‌دهد. یعنی طی این 3650 روز این همه شبیه به هم من 10 کیلو سنگین‌تر شده‌ام. هر سال یک کیلو و هر دو سال یک خط دور چشم. آن ساناز بیمار عدد و محاسبه دارد الان توی ذهنم تند و تند حساب می‌کند. یعنی این که روزانه حدود 3 گرم به وزن من اضافه شده. یعنی تمام این روزهای کپی پیست شده از روی هم من هر روز ساناز دیروز بوده‌ام با 3 گرم اضافه‌تر. یعنی هیچ دو روزی شبیه هم نبوده‌ام. بعد نگاه می‌کنم به رابطه‌های از دست رفته، معاشران تغییر کرده. رابطه‌ای که از دست می‌رود آدمی که دور می‌شود. هر روز یک قدم مورچه‌ای از ما دور می‌شود و ما فقط وقتی فاصله به اندازه ده قدم فیلی شد می‌فهمیم که آدمی دور شده. چون یک قدم مورچه‌ای چیزی نیست که به این سادگی حسش کنیم. هیچ روزی وقتی از خواب بیدار می‌شویم همان آدم دیروز نیستیم. آدم دیروزیم به علاوه تجربه یک روز کامل. روزمرگی و تکرار وجود ندارد. ما فقط از سر راحت‌طلبی نوع انسان، این دروغ را باور می‌کنیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
تگ ها :


هنوز هم نظرم همان است

داشتم توی مطالب قدیمی وبلاگ دنبال یک نوشته می‌گشتم. رسیدم به این نوشته . برایم جالب بود که هنوز هم درباره طلب بخشش کردن همین جور فکر می‌کنم.  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٥
تگ ها :


رابطه در سطح کاردار غیر مقیم

برخلاف گذشته گاهی سریال می‌بینم. اغلب اوقات که به قصد سرگرمی است و شنیدن زبان انگلیسی به امید این که همین چهار تا کلمه انگلیسی از یادم نرود. اما گاهی لحظاتی هست که حس می‌کنم دارم چیزی هم یاد می‌گیرم. جایی از سریال "خانه‌دارهای ناامید(؟)" هست که یکی از چهار زن می‌آید پیش سه زن دیگر و خبر می‌دهد، در مدتی که با همسرش قهر بوده فلانی سعی کرده شوهرش را ببوسد. و این فلانی با شوهر دومی و با شوهر و دوست‌پسر سومی هم بختش را آزموده. فقط مانده شوهر چهارمی، خود چهارمی می‌گوید تا حالا...بعد هر چهار نفر می‌روند سراغ فلانی و ...نکته جالب برای من این بود. که آن نفر چهارم لزومن زخم خورده نبود اما می‌دانست کسی که زخم می‌زند بلد است به او هم زخم بزند. در نگاه اول شاید کارش از سر رفاقت باشد. اما به نظر من بیشتر از سر نوعی هوش هیجانی است. کسی که بلایی را سر الف و ب و پ آورده بلد است این بلا را سر من و ت و ث و...ی هم بیاورد. شرط عقل است که دوری بگزینم. و من چقدر خوشحالم که بالاخره به تجربه این موضوع را دریافتم. لزومی ندارد که آدم مثلن قهر کند یا دعوا کند، کافی است فاصله ایمنی را حفظ کند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
تگ ها :


حالا یک سال است که در دلم نوری دارم

لاکی بامبوها را پرستو و لیلا وقتی آمدم خونه جون برایم هدیه آوردند، اولین گیاهان این خانه بودند و بودنشان ناگهان فضای خانه را زنده کرده بود. پارسال بعد از حدود سه سال ناگهان یکی یکی زرد شدند و خم شدند و با من که ته چاه غصه‌ها بودم هم‌نوا شدند. یاد گرفته بودم زندگی را از کام مرگ بیرون بکشم. شاخه‌ها را از جایی که هنوز سبز بودند بریدم و دوباره گذاشتم توی آب. اما ناامید بودم از دوباره جان گرفتنشان. همان وقت‌ها خواب دیدم یک شاخه خیلی ظریف و کوچک بامبو توی آب دارم که ریشه کرده و من خوشحالم و به خودم می‌گویم این شاخه را باید بدهم به دوستی. از خواب که بیدار شدم، انگار نوری دلم را روشن کرده بود. هر سه شاخه تا چند روز بعد ریشه دواندند و این بار کاشتمشان توی خاک. یادم نمی‌آمد که قرار بوده لاکی بامبوها را به چه کسی هدیه بدهم. از هر کدام بارها قلمه گرفتم و به هر دوستم که به فکرم رسید یک گلدان لاکی بامبو هدیه دادم به امید روشن شدن دل همه دوستانم. و من حالا یک سال است که در دلم نوری دارم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
تگ ها :


یازده سالگی

وبلاگم یازده ساله می‌شود امروز. این روزها این‌جا کم می‌نویسم اما معنی‌اش این نیست که تاثیرش روی زندگی‌ام کم شده. بخش بزرگی از معاشرت‌های این روزهایم یک سرش وصل است به همین جا. و البته که راضی‌ام. منظورم این نیست که از تمام معاشرت‌های مربوط به این‌جا و دنیای مجازی راضی‌ام، منظورم این است که از نتیجه در مجموع راضی‌ام. این که خیلی‌ها به جذابی وبلاگشان نیستند، حرفی است که لابد همه بارها گفته‌اند و بقیه شنیده‌اند. اما من در مقابل دوست دارم بگویم همیشه آدم‌هایی هم هستند که از وبلاگشان جذاب‌تر هستند و شخصیت‌شان از شخصیت مجازی‌شان دوست‌داشتنی‌تر است. همین گمانم کافی است برای یک نوشته تولدانه. تولدت مبارک وبلاگم. مرسی که بودی و هستی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :


من باعث آلودگی هوای تهران هستم، می‌دانم. شما می‌دانید چرا؟

چند روزی است هوای تهرانمان تمیز شده و هیچ پلیسی کاری به زوج یا فرد بودن شماره پلاک خودروها ندارد. ذهنم به شدت با این موضوع درگیر است که چرا این همه به خودرو شخصی‌ام وابسته شدم؟ بله وسیله نقلیه عمومی قابل اعتماد و قابل برنامه‌ریزی زمانی در مسیر هرروزه من تقریبن وجود ندارد. اما برای من گل‌پنبه چیزی بیش از این‌ها است. شما فکر کن که زیر اتاق شخصی‌ام چرخ بسته‌ام و با خودم توی شهر حرکتش می‌دهم. یک فضای خصوصی در جامعه‌ای که هیچ به حریم فضای خصوصی من احترام نمی‌گذارد. جامعه‌ای که توی تاکسی احتمال دارد مرد بغل دستی‌ام وقیحانه دست‌مالی‌ام کند و زن چادری بغل ‌دستی من را لایه دوم چادرش فرض کند و فکر کند من لابد چون به حجاب باور ندارم از این که بدنم به بدن دیگری ساییده شود ناراحت نمی‌شوم. یا بسیاری از هم‌جنسانم مثلن توی اتوبوس یا مترو فکر کنند چون هم‌جنس من هستند لزومی ندارد برای حریم تن من احترام قائل باشند. حتی وقتی مثل امروز تصمیم بگیرم بیشتر خرج کنم با آژانس به محل کارم بیایم. راننده محترم اعتقادی به بهداشت ندارد و من صبح را با بوی عرق تن هزار سال مانده، باید آغاز کنم. بله من باعث آلودگی هوای تهران هستم. اما فضای حاکم بر وسایل نقلیه عمومی برای تن و روان من امن نیست. من خودم رو موظف می‌دانم که شخصن برای امن کردن خودم اقدام کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٥
تگ ها :


بابت رفتارم شرمنده‌ام

از گلدان‌هایم قبلن این‌جا نوشته‌ام. براساس نوشته قدیمی لابد الان تصورم می‌کنید یک گلدان پرپشت و شاداب از آن گلدانم دارم که لوس نیست. خوب اشتباه می‌کنید. الان یک گلدان بزرگ تقریبن خالی دارم که فقط یک شاخه کوچک از گل قاشقی دارد. چی شد که این طوری شد؟ چند ماه پیش از طرف شرکت 10 تا گلدان جدید بزرگ خریداری شد و توی اتاق‌های ما چیده شد. سر دو روز پشه‌ها اتاق‌های ما رو به تصرف خودشون درآوردن. خاک گلدان‌های جدید پر از پشه بود. چاره چیه؟ سم گیاهی. آقای رئیس یه اسپری از سم گیاهی داد دست یکی از نیروهای خدماتی شرکت و به‌اش گفت همه گلدان‌ها رو سم پاشی کنه. گلدان‌های طفلکی من هم گناه‌کار شناخته شدند و سم نوش جان کردند. سم قرار بود 10 روز یک‌بار تا کشته شدن همه پشه‌ها به خاک گلدان‌ها اسپری بشه. پشه‌ها با بار اول سم‌پاشی کشته نشده بودند و سروصدای همه همکارها هم درومده بود. رئیس جان حس کرد می‌تونه از روش مدیریتی‌اش برای مدیریت پشه‌ها هم استفاده کنه. چند روز پشت سر هم گلدان‌ها سم‌پاشی شدند. وقتی کاری تکراری بشه، دقت هم توی اون کار کم می‌شه. سمی که قرار بود فقط روی خاک گلدان‌ها پاشیده بشه روی برگ‌ها پاشیده می‌شد. پشه‌ها نسلشون منقرض شد. اما گلدان عزیز من هم هر روز یه شاخه‌اش رو از دست داد. هی سعی کردم شاخه‌های تازه‌تر رو بذارم توی آب که ریشه کنن و بکارمشون. اما فایده نداشت. خاک گلدان بیش از حد سمی شده بود. در نهایت فقط تونستم یه شاخه رو نجات بدم. راستش الان شرمنده گلدانم هستم. من روی لوس نبودن و مقاوم بودنش زیادی حساب کرده بودم. یادم رفته بود هر موجودی یه ظرفیتی داره برای بی‌توجهی دیدن و استنشاق سم. وقتی اون ظرفیت پر بشه دیگه رفتارهاش قابل پیش‌بینی نیست. هر روز که نگاهش می‌کنم به‌ام یادآوری می‌کنه باتوجه زیادی به گلدان لوسه اون رو فراموش کردم و حالا دارم از دستش می‌دم. از خودم شرمنده‌ام بابت رفتارم.              

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
تگ ها :