رفیقهای سختتر؟
قهوه دم کرده بودم برای خودم. به خودم گفتم حیف که شکلات ندارم. بعد یاد آن جمله خودم افتادم که یخچال من از منابع ویژه خودش همیشه شکلاتش رو تامین میکنه. تا شکلاتهام تموم میشه یا سوغاتی میرسه یا میرم سفر یا شکلات فروشی هیجانانگیز سر راهم سبز میشه. ناامید در یخچال رو باز کردم و نگاهم افتاد به یه لینت 300 گرمی بادومی. هنوز حتی 24 ساعت نگذشته بود از هدیه گرفتن این مائده بهشتی. به کل فراموشش کرده بودم.
حالا میخواهم بگویم آدمهایی هم هستند که وقتی فیزیکی در کنار آدم حضور ندارند اصلا نیستند یک طوری نیستند که انگار هرگز نبودهاند. نمیدانم اگر به قبلیها گفتهام رفیق سخت به اینها باید چه بگویم؟
هوررررررا گلدن گلوب
قصد ندارم با هر اتفاق خوشی خاطره تلخی را زنده کنم. اما شباهتش برایم عجیب بود. من تلویزیون و ماهواره ندارم. آن شب تلخ 22 خرداد هم که همه نشسته بودند پای بیبیسی، تا صبح من خوابیدم. مثل همین دیشب. آن شنبه نفرتانگیز 23 خرداد من که رسیدم شرکت خبردار شدم. امروز صبح 26 دی 1390 اما خبرها را خواندم خوشحال شدم. آقای اصغر فرهادی خیلی خیلی عزیز ممنون که بالاخره ما هم یک روز صبحی بیخبریمان به خنده ختم شد.
لبخندم
به دیروزم نگاه میکنم. از اول صبح که توی ماشین زیبا شیرازی گوش دادم و به کسی فکر میکردم که باعث شد حس کنم زیبا شیرازی از زبان من سخن میگوید و بعدش و بعدترش و بعد از اون...(دارم خودسانسوری میکنم؟ بله! حق ندارم رازهای آدمها را اینجا فاش کنم. آدمهایی که از طریق همین صفحه میشناسمشان و برایم عزیزند.) به دیروزم نگاه میکنم و میبینم چقدر دارم آنطوری زندگی میکنم که دوست داشتم. 3 سال پیش رویایم زندگیی بود با این ویژگیها. ساده به دست نیامده. پوست انداختهام و هربار پوست کلفتتری جایش را گرفته اما به نظرم ارزشش را داشته. یک جور خوبی به خودم دارم لبخند میزنم.
قصهگو شفاهی
دلم میخواهد برای خودم یک فنجان قهوه ترک دم کنم، غلیظ با کمی شکر. بنشینم روی مبلهای سبز چهارخانه عزیزم و همینطور که دارم ابی گوش میدهم بنوشمش با آرامش و لذت. بعد فنجان را برگردانم توی نعلبکی و بگذارم خوب نقش بندد. بعد فنجان را بردارم و نگاه کنم و هی خبر خوب و قصه قشنگ و آینده روشن برای خودم ببینم. و بلد باشم آنطور که توی چشم دوستانم نگاه میکنم توی چشم خودم نگاه کنم و همانطور حرف بزنم. یک جوری که باورم بشود.
...
زندگی است دیگر، گاهی هم یک تصمیمی میگیری و بعد میبینی عمل کردن بهاش سختتر از تصور توست.
میبینمت
تا منطقت به جاست میگویی درک میکنی آن دختر ماجراجو و ایدهآلیست بیست و یک ساله را که عاشق شد. تا هنوز در دایره تنگ خودآگاهیات نشستهای میگویی خوب شد که بیست و سه سالگی پای آن همه صفحه را تند و تند امضا کردی اگر نه حسرتش میماند به دلت. و مىدانی که حسرت نکرده همیشه تا پای ویرانی میبردت. میگویی استقلال میخواستی و لذت تنانه و در آن موقعیت راه حل دیگری بلد نبودی برای رسیدن به هر دو اینها...اما کافی است منطقات را حل کنی در یک پیاله و فرو بدهی تا چشم در چشم بشوی با آن خود خشمگینت که با ترسناکترین صدایی که میشناسی رو به تو فریاد بزند نمیبخشمت برای گندی که به زندگی من زدی.
باید اعتراف کنم چیزی در من هست که هنوز من را نبخشیده. تا حالا انگار با تمام قوا و با تمام منطق و خودآگاهیام انکار میکردم وجود این بخش ناراضی را. همین انکار ناراضی را تبدیل کرده به یک خشمگین دیوانه. فعلا دارم فقط نگاهش میکنم. که بداند دیده میشود. دیگر انکار نمیشود. حالا لابد میفهمد که نیازی به فریاد زدن ندارد. بعد شاید بتوانم بنشینم به گفتگو با او. کسی چه میداند شاید روزی برسد که ببخشدم. اما میدانم اگر نرسم به آن بخشش. اگر خودم را نبخشم بابت آن تصمیم بیست و سه سالگی همیشه یک جای کار خواهد لنگید.
از قاطعیت
برایم تازگی دارد. همیشه وقتی بالاخره تصمیم میگیرم و قاطعانه جواب میدهم بعدش رهایی میآید و راه نفسم باز میشود. حالا اولین بار است که تصمیمی گرفتهام و یک نه قاطع هم گفتهام اما غمگینم. گمانم تصمیمم را با مشورت از تمام اجزا ذهن و روانم نگرفتهام. چیزی در من از این نه قاطع که گفتهام ناراضی است. این غم کار هم اوست.
برآیند صفر فرق دارد با برآیند صفر
وقتهایی هم هست که میخواهی زیاد و همزمان همانقدر زیاد نمیخواهی. فیزیک میگوید حرکتی رخ نمیدهد وقتی برآیند نیروها صفر است. ولی به جان خودم فرق میکند برآیند صد و منفی صد صفر است یا برآیند هزار و منفی هزار. این وقتهاست که جانت میافتد به نوسان، به لرزه. به ناچار پناه میبری به آغوش همیشه پذیرنده جام. آغوش همیشه پذیرنده اما همیشه امن نیست. گاهی هم زیر پایت را خالی میکند. نوسان جانت را میاندازد به اندامت به قدمهایت. همین وقتهاست که آغوش/آغوشهای گرم و صمیمی و پذیرندهای انگار دوباره کشف میشود. وقتی به تو میگوید: "من نمیخوام تو الان احساس تنهایی کنی"
مار گزیده
بدبینم؟ شرطی شدهام؟ مار گزیدهای هستم که از ریسمان سیاه و سفید میترسم؟ هستم. شدهام. میترسم. اصلا هر چه شما بگویید. من اما دیگر به کسی که نتواند دوست صمیمی همجنسش داشتهباشد اعتماد نمیکنم. اعتماد که کلید ندارد. کلیدش را بزنی بعد بتوانی اعتماد کنی. اعتماد خودش باید بیاید و بنشیند در فضای ارتباطی آدمها وقتی نیاید تصمیم تو کمکی به آمدنش نخواهد کرد.
مرگ-زندگی
آدمی که زنده است، زنده زنده نه که فقط نفس بکشد، به گمان من باید بتواند زندگی را بو بکشد و ردش را هرجایی پیدا کند. چنین آدمی ناچار بوی مرگ را هم میشناسد. و باز به گمان من بخشی از احترام به زندگی، باور مرگ است. باور اینکه هر مرگی قطعی است حتی اگر باورش نکنی و انکارش کنی. کمکم آدمیزاد به جایی هم میرسد لابد که با مرگ آشتی میکند، با هر مرگی آشتی میکند. با مرگ یک دوره از زندگیاش مثلا. بعد به تجربه میبیند که مرگ، همان مرگ قطعی، پایان دنیا نیست. یک دورهای تمام میشود و یک دوره دیگر شروع میشود. چیزی در آدمی میمیرد و چیزی دیگر جایگزینش میشود. وقتهایی هم هست که لابد به اعتبار همین تجربه آدمیزاد به استقبال مرگ چیزی میرود به امید زاده شدن چیزی جدید. مثل باغبانی که درختانش را هرس میکند به احترام بهاری که میآید.
