خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سوگواری

سوگواری همیشه هم برای یک انسان مرده نیست، یا حتی انسان رفته. گاهی سوگواری برای حسی است که دیگر نیست. خیلی ملایم و روز به روز و ناگزیر، دیگر نیست. 

باید یک روز بنشینی و باور کنی که دیگر نیست. اشک بریزی و تمام! دیگر برای دوباره زنده کردنش تلاش هم نکنی. به فکر شناخت احساسات جدید باشی و زندگی کردن با همینی که هست. 

زندگی چرا انقدر سخت است؟

 پ. ن. : خوبم. نگران نباشید. خاک بر سر هورمون‌ها کلن. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩
تگ ها :


ترس

داشتم برایش می‌گفتم که من آدم محافظه‌کاری هستم. همان موقع حرفم را قطع کرد که نه تو خیلی هم آدم شجاعی هستی....

اگر وقتی کسی به نظرتان خیلی شجاع آمد فکر کنید شاید این فقط ظاهر قضیه است. آن آدم هم شاید توی دلش پر از ترس است. فقط فرقش این است که آن ترس‌ها برایش تصمیم نمی‌گیرد. راستش به نظر من هر آدمی توی دلش ترس‌هایی دارد. شاید مثلن ترس کسی از حسرت باشد. بله کسانی هستند که کارهایی می‌کنند که در آینده حسرتش را نداشته باشند. از ترس حسرت آینده است که به نظر بقیه جسور می‌رسند. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
تگ ها :


آخرین روز سی و شش سالگی

فردا سی و هفت ساله می‌شوم.

شادم و احساس سلامتی دارم. 

بیشترین انرژی ذهنم متمرکز شده روی فضایی که همیشه در آن احساس شکست کرده بودم. و در کمال تعجب می‌بینم که خیلی وقت‌ها خوب رفتار می‌کنم. از خودم ممنونم.

نیمی از سی و شش سالگی را صرف کردم برای توجه به تغذیه سالم. نتیجه؟ شیر وارد تغذیه روزانه‌ام شد و از آغاز سی و شش سالگی‌ام وزن کمتر و هیکل زیباتری دارم. باز هم از خودم ممنونم. 

فردا را هم مثل تولد پارسالم مرخصی گرفته‌ام. 

برای خودم تولد شادی آرزو می‌کنم و سی و هفت سالگی خوبی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٩
تگ ها :


قوانین

هر روز با قوانین زیادی مواجه هستیم. بعضی برای برقراری نظم هستند مثلن قوانین راهنمای و رانندگی. بعضی برای برقراری امنیت، مثل قانون خانه پدری من به وقت کودکی: قبل از تاریک شدن هوا باید خانه باشیم. اما گاهی قوانین به مرور زمان یا تغییر هدف می‌دهند یا از آغاز دلیل دیگری داشتند. مثل همان قانون خانه پدری من به وقت کودکی اما در شرایطی که امنیتم تامین شده بود. مثلن پدر و مادر دوستم من را به خانه‌مان می‌رساندند. یا وقتی که برای خودم آدم بزرگی بودم. از سن پدر و مادرم وقت دنیا آمدن من هم بزرگتر. اما هنوز همان قانون سر جایش باشد. این قوانین برای حفظ ابهت برقرار می‌مانند، برای حفظ سلطه. گاهی قانون‌گذار نیاز دارد سلطه خودش را به شکل واضحی حفظ کند. خیلی تصویری و ظاهری و توی چشم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
تگ ها :


از شکست و انسان‌ها

می‌خواستم بنویسم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک مادر امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد دیدم دوست ندارم اولین کلمه‌ام مادر باشد. این مخترع قبل از هر چیز انسان بوده. بعد دیدم برایم مهم است که این انسان زن بوده. بعد نوشتم جایی خوانده‌ام مخترع ماشین ظرفشویی یک زن امریکایی بوده که پنج فرزند داشته. بعد فکر کردم خود این مخترع محترم خودش را چطور معرفی می‌کرد؟ به نظر خودش قبل از هر چیز چه بوده؟ مخترع؟ زن؟ مادر؟ انسان؟ امریکایی؟

چیزی نوشته بود درباره شکست. برایش نوشتم به نظر من مهم است که انسان خودش را با شکستش این همان نکند. بله شاید در موضوعی از زندگی شکست بخوریم. اما همه ما آن جز شکست خورده نیست. 

بعد با خودم فکر کردم چقدر سخت است وقتی شکست دقیقن در همان بخشی باشد که اولین کلمه معرفی خودت باشد. مثلن اگر من یک عمری خودم را به عنوان یک مهندس معرفی کرده باشم و حالا ببینم من یک مهندس شکست خورده هستم. 

گمانم گاهی انسان لازم دارد خودش را از نو بسازد و از نو برای خودش تعریف کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٩
تگ ها :


مادرم سِلِمه

 

این روزها حس می‌کنم تمایلم به بودن در طبیعت دائم بیشتر می‌شود. اما نه به آن شکلی که در دوره کوهنوردی با طبیعت رفتار می‌کردم. از نفس افتادن برای رسید به قله. بعد خسته و سریع برگشتن. دلم ماندن و آرام گرفتن در طبیعت می‌خواهد. حل شدن و یکی شدن. گوش دادن به صدای طبیعت و خالی کردن ذهن با سکوت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
تگ ها :


نارنجی

 

از وقتی فیلم شهرموش‌ها را دیده‌ام یکی از تفریحاتم شده سایت موشنا! خبرگزاری شهر موش‌ها! 

یک تکه فیلم هست روی سایت که از آدم‌های مختلف می‌پرسند به نظر شما هر کدام از شخصیت‌های مدرسه موش‌ها حالا که بزرگ شده‌اند چه کاره شده‌اند. بعد خانوم خامنه‌ای مجری برنامه کودک، زمان کودکی ما، درباره نارنجی می‌گوید: " قطعن نارجی دیگر آن همه نازک نارنجی نمانده چون زندگی نمی‌گذارد...." خانوم خامنه‌ای عزیز شما و همه بزرگ‌ترهای من همین‌طور فکر می‌کردید، اما من به تجربه فهمیده‌ام که آدم لوس را همه لوس می‌کنند. یک لوس کاردرست، یاد می‌گیرد در هر موقعیتی کسی را پیدا کند تا لوسش کند. 

همین دیروز داشتم به دوستم می‌گفتم لطفن تو پسرت را لوس بار نیاور. از همین تریبون می‌گویم این به نفع بقیه است که کسی لوس نباشد. اما به نفع خودش خواهد بود که لوس بار بیاید، یک لوس اصیل! لوسی که بلد باشد از همه دنیا سرویس بگیرد. اما راهش را بلد نیستم که چطور یک بچه را می‌شود لوس اصیل بار آورد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۸
تگ ها :


زنان این جور، مردان اون جور

چند تا جمع زنانه دوستانه دارم. که دوستشان هم می‌دارم. هر کدام بر اساس شباهت‌هایی شکل گرفته‌اند اما وقتی سوالی مطرح می‌شود، یا کسی از زندگی‌اش می‌گوید، هربار متعجب می‌شوم از طیف گسترده پاسخ‌ها یا واکنش‌ها در یک موقعیت مشابه.

بعد می‌بینی کسانی هم هستند که چه راحت می‌توانند حکم کلی صادر کنند که زن‌ها چنینند و مردها چنانند. نه عزیزم به جان عزیزتان من یکی موضوعی ندیده‌ام که همه زن‌ها یا همه مردها درباره‌اش هم‌نظر باشند یا واکنش مشابه نشان بدهند. هر آدمی حق دارد از تجربیات زیسته خودش بگوید. اما تعمیم دادن تجربیات شخصی به واقعیت‌هایی تمام شمول خیلی وقت‌ها خطای فکر همراه دارد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٧
تگ ها :


من هم پرفکشنیستم

یاد گرفته‌ام هر آدمی همه چیز هست. هم راست‌گو هم دروغ‌گو، هم خسیس هم دست‌ودل‌باز...هم واقع‌گرا و هم ایده‌آل گرا.

نگاه می‌کنم به زندگی‌ام که همیشه فکر می‌کنم ایده‌آل‌گرا و پرفکشنیست نیستم. و چقدر از همین ویژگی سود برده‌ام.

مثلن همین 6 کیلویی که امسال وزن کم کرده‌ام همه‌اش ناشی از این است که در هر مرحله حس کرده‌ام همین که هستم خوب است لازم نیست خودم را بکشم. اما حالا کمی هم سالم‌تر غذا می‌خورم. راضی بوده‌ام مثلن به هفته‌ای 200 - 300 گرم وزن کم کردن. نخواسته‌ام باربی باشم. برای همین همیشه حس کرده‌ام موفقم. یا مثلن همین خانه‌ای که دارم. کوچک است. در یک محل کاملن متوسط. اما من باهاش خوشحالم. اگر خیال داشتم خانه رویایی همه‌چیز تمامم را بخرم گمانم الان همینی را که الان دارم هم نمی‌توانستم اجاره کنم. مثال زیاد دارم. 

و وقتی جرات می‌کنم ور پرفکشنیستم را ببینم، می‌بینم که چقدر توانایی دارم که به خودم سخت بگیرم. یک روزی توی مدرسه راهنمایی فهمیدم آن شاگرد اولی که همیشه فکر می‌کردم نیستم. خیلی‌ها خیلی از من بهتر هستند. و هرگز حالم با متوسط بودن در آن مدرسه خوب نشد. هر بار انگار دوباره و دوباره شکست را تجربه کردم. گرچه نتیجه کنکور با مقیاس بچه‌های فامیل و دوست و آشنا، یک پیروزی بود. اما برای من یک شکست بود. درس خواندنم توی دانشگاه و تمام کردن درسم هم دقیقن همین شکلی بود. در مقیاس عمومی خوب و با متر و معیار خودم شکست. توی کار هم همین. و...و...و از همه دردناک‌تر در نوشتن هم همینم. وقتی منصف هستم می‌دانم می‌توانم بنویسم. بله به پای خیلی‌ها نمی‌رسم اما از خیلی‌ها هم بهترم. اما نوشتن برای من از آن حوزه‌هایی است که با خودم بی‌رحمم. و شاید همین است که حالا شده 3 سال که نمی‌نویسم. 

شاید راهش این است که اول بپذیرم، بله من پرفکشنیست هستم. بعد بگردم و ببینم راه آشتی با پرفکشنیست درونم چیست؟ این صفت انسانی برای من چه سودی داشته. بعد یاد بگیرم آدم بالغ باید بتواند به وقتش انتخاب کند چه باشد. واقع‌گرا یا ایده‌آل‌گرا...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦
تگ ها :


شهر موش‌ها

من فیلم شهرموش‌ها را دوست داشتم. نمی‌خواهم از اثر خاطره بازی صرف نظر کنم، اما حتی گذشته از طعم شیرین و غمگین خاطرات کودکی، فیلم به نظرم داستان درستی دارد. شخصیت‌ها درست طراحی و ساخته شده‌اند. ساخت عروسک و دکور و نورپردازی خوب است. و موسیقی درست و دلنشین است. دست کم در مقایسه با فیلم‌های کلاه قرمزی خیلی خیلی زیباتر و خوش‌ساخت‌تر است.

حالا برسیم به خاطره‌بازی و خاطره‌سازی، سال‌های کودکی ما جامعه هیچ کودکانه نبود. خشن بود. جنگ بود و جایی برای فانتزی و شادی و بازی نداشت. اغلب خانواده‌ها یا درگیر جنگ و پی‌آمدهایش بودند یا زندان و اعدام. جای نفس تنگ بود. بازی‌گوشی و رنگ و شادی گم شده بود. در این سال‌ها کسانی هم بودند که به زندگی فکر می‌کردند به رنگ و شادی و تخیل. این آدم‌ها با کارهایشان برای من، ما، ماندنی شده‌اند و دوست‌داشتنی. مدرسه موش‌ها و فیلم شهرموش‌ها برای من جز پررنگ‌ترین‌ها بود. حالا کپل و دم باریک و بقیه پابه‌پای ما بزرگ شده‌اند و مو سفید کرده‌اند و سعی کرده‌اند زندگی و شهرشان را بسازند. از آجیل تواموش آجیل می‌خرند در مجتمع مسکونی آتی‌موش زندگی می‌کنند و اخبارشان را از موشنا می‌شنوند و به موشنما می‌روند. بگذریم که اگر بخواهد ادامه زندگی خودمان باشد مقادیری مهاجرت و طلاق کم دارد. اما همان بهتر که این‌ها را کم داشته باشد. مگر مدرسه موش‌ها اثر انقلاب و جنگ و اعدام را فراموش نکرده بود؟ مگر در مدرسه موش‌ها از تفکیک جنسیتی مدارس صرف نظر نشده بود؟ مگر شهرموش‌ها 2 از حجاب اجباری صرف نظر نکرده؟ 

شهرموش‌ها 1 اگر داستان ما بود وقتی با اسمشونبر دائم در جنگ بودیم، شهرموش‌ها 2 داستان نسل بعد از ماست که برایش تمام گربه‌ها دشمن نیست. گربه‌های سفید را هم می‌بیند و می‌داند که: چه گربه باشیم، چه بچه موش، خواهان مهریم و گرمای آغوش. آخ که از آغوش!

پ.ن. : نویسندگان محترم آن چند جمله ضد زن کپل عزیز ما را هم اگر اندکی تغییر بدهند، تا به جای کلمه زن‌ها، بگوید "نارنجی" ، گمانم می‌توانم تمام فیلم را دوست داشته باشم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٥
تگ ها :


تقلبم آرزوست

گاهی موقع دیدن یک فیلم یا خواندن یک کتاب، دلم می‌خواهد می‌توانستم به شخصیت مورد علاقه‌ام تقلب برسانم.

"نکن این کار را"

"نه، نه، همین جمله را نگو."

"نرو، توی آن خانه نرو." 

"هی فلانی، داری بد بازی می‌کنی."

بعد گاهی فکر می کنم کاش به آدم های دوست داشتنی اطرافم هم می‌توانستم تقلب برسانم. یا کاش کسی بود که به من تقلب می‌رساند. 


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۳
تگ ها :


از مکاشفات امروز

همه که قرار نیست نویسنده باشن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
تگ ها :


با خودم

یک روز پر از استرس و فشار کاری را تمام کرده بودم. داشتم وسایلم را جمع می‌کردم که از شرکت بروم بیرون. دو تا دعوت دوستانه داشتم برای دورهمی عصرگاهی. داشتم فکر می‌کردم کدام را دلم می‌خواهد بروم. دیدم هیچ کدام. دلم تنهایی می‌خواهد و معاشرت با خودم را. مستقیم رفتم خانه. حتی سر راه خرید هم نکردم. یه کم ولو شدم روی هپی‌چر زرشکیه. کتاب خواندم. بعد نیم ساعت یوگا تمرین کردم، یک حمام عالی بعد از یوگا. یک شام سبک هم پختم. و شب خیلی زود خوابیدم.

چند ماه خیلی سنگین را پشت سر گذاشتم. هم از فشار کار و درگیری‌های بیرونی. و هم از چالش‌های عاطفی و روانی. اما وقتی می‌توانم با خودم خلوت کنم و شاد و آرام باشم، می‌فهمم که خوبم. مبارکم باشد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۱
تگ ها :


امان از نخ کوک جا مانده

مادرم داشت حلقه آستین پیراهن تابستانیی را که برایم می‌دوخت، می‌شکافت. گفت: "آهان، پیداش کردم تقصیر این بود." و یک تکه نخ کوک رو گرفت جلوی نور. مادرم خیاطی را از دخترعمو مادرش یاد گرفته بود. دخترعمو مادربزرگم از معلم خیاطی خودش نقل می‌کرد که "اگر توی درزی نخ کوک جا بماند، سرنوشت آن درز، شکافته شدن است." بعد خیلی هم مومنانه این نقل قول را انتقال می‌داد به شاگردانش.

یک معلم ریاضی داشتیم آقای نیوشا، می‌گفت می‌شود یک موضوعی را یاد نگیرید حتی اگر سر امتحان هم بیاید یک نمره، دو نمره نگیرید و هنوز درس را حتی با نمره خوب قبول شوید. اما وقتی برسید پای کنکور همان مطلب می‌شود. یک تست که می‌تواند سرنوشت قبولی شما را جابه‌جا کند.

همین دو روز پیش لم داده بودیم روبروی هم و داشتیم هی ناله می‌کردیم از این همه ساختمان‌های بد ساخت و بدنقشه و زشت و نامناسب برای زندگی. برایم گفت چطور تراز نبودن میلی‌متری یک ردیف آجر کار را می‌کشاند به تفاوت قیمت میلیونی در گچ‌کاری.

ربطش به هم؟ شما بگو پرونده باز، کار ناتمام، خداوند در جزییات است یا اصلن هر چیز که خودتان ترجیح می‌دهید.  باز هم توضیح بدهم؟ نه به جان شما راه ندارد دیگر.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٤
تگ ها :


در ستایش گل پنبه

 

ماشین پیچید توی خیابان و رفت. من برای آخرین بار پلاکش را خواندم. همین فردا پلاکش عوض می‌شود. تمام خوردگی‌هایش هم که از بین رفته. دیگر هیچ نشانه‌ای ندارم که بشناسمش. گل پنبه با صاحب جدیدش رفت. و من رفتم آن‌طرف خیابان تا ماشین جدیدم را بردارم. یک هفته‌ای هست که ماشین جدید را دارم. از خیلی جهات بهتر است. به‌اش عادت هم کرده‌ام. طوری که موقع رانندگی از تعمیرگاه تا همین جا مدام حس می‌کردم که چرا مثل همیشه نیست؟ چرا دنده انقدر سخت جا می‌رود؟ چرا ماشین سرعت نمی‌گیرد. طوری که وقتی پیاده شدم مطمئن بودم که دلم نمی‌خواهد دوباره ماشین من بشود. اما آقای دلف گرچه ماشین بهتری است، اما جای گل پنبه را برای من در ذهنم نمی‌گیرد چرا؟ چون فقط گل پنیه توانست تمام روش زندگی من را تحت تاثیر قرار بدهد. فقط با بودن گل پنبه بود که شدنی شد ساعت 12 شب بعد از تمام شدن یک مهمانی، بروم یک دورهمی آن سر شهر. فقط با گل پنبه بود که شدنی شد ساعت 2 صبح وسط یک گفتگو بانمک توی کامنت‌های فیسبوک، تصمیم بگیریم همه خانه فلانی جمع بشویم تا آن یکی ماجرا امروز با پسرکش را تعریف کند. 

یک تصویری دارم از کودکی خودم و پدرم که داریم برای مهمانی خرید می‌کنیم. لیست دست من است و بابا پشت فرمان. لیست را معمولن مامی می‌نوشت. از خانه که راه می‌افتادیم بابا می‌گفت بخوان، می‌خواندم، نان سنگک، دوغ محلی، کیک بی‌بی، کاهو، سوسیس، میوه...بعد بابا مسیر را انتخاب می‌کردم اول برویم اختیاریه دوغ بخریم، بعد برویم میوه بخریم. آخر سر برویم بی‌بی که کیک زیاد توی ماشین نماند. هی هم وسط کار دوباره می‌خواست که برایش لیست را بخوانم وقتی لیست تمام می‌شد. یک شعاری داشتیم که باهم بلند می‌گفتیم: "به صد در صد اهداف از پیش تعیین شده‌مان رسیدیم." ...ربطش به گل‌پنبه؟ بودن گل‌پنبه باعث شد من جای بگیرم در تصویر کودکی‌ام. بودنش باعث شد به جای مادرم لیست بنویسم، به جای پدرم بنشینم پشت فرمان و به جای خود کوچکم لیست را ده بار بخوانم و وقتی خرید تمام شد حس کنم یک پروژه بزرگ را به انجام رسانده‌ام. همین جمع شدن هر سه نفر در من مدیون وجود گل‌پنبه بود. 

وجود یک اتومبیل، حالا گیرم از ارزان‌ترین‌های بازار، به من کمک کرد زندگی‌ام را بیشتر شبیه کنم به چیزی که می‌خواستم. همین است که این همه توی ذهنم شخصیت دارد و عزیز است. هر کجا که هست چرخش به خوبی بچرخد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
تگ ها :


از مرزها و روابط

بعضی بحث‌ها و گفتگوها با دوستان و رفقا خیلی خوشایند نیست. اما نتایج خوشایندی می‌تواند داشته باشد. من وقتی درباره موضوعی قبل از آن بحث فکر نکرده باشم. معمولن نه موافقت می‌کنم نه مخالفت، می‌گویم در این باره فکر می‌کنم، و از قضا واقعن فکر می‌کنم. از دل این فکرهاست که نتایج خوب بحث‌های ناخوشایند به دست می‌آیند. این بار درباره مرزها فکر کرده‌ام. هر آدمی برای خودش مرزهایی دارد. از همه چیز مهم‌تر این است که مرزهای آدم برای خودش روشن و واضح باشد. اما نباید انتظار داشت که مرزهایمان برای دیگران هم واضح باشد. چون مرز یک مفهوم واحد و جهانی نیست. از آدم به آدم می‌تواند تغییر کند. همین هم نکته مهمی است. جایی که برای شما مرز نیست برای دیگری هست. کسی دوست ندارد درباره معاشرین و روابطش حرف بزند و توضیح بدهد، کس دیگری درباره درآمد و اوضاع اقتصادی‌اش دوست ندارد صحبت کند. اگر جایی مرز من نیست. معنی‌اش این نیست که مرز دیگران هم نیست. اگر می‌خواهیم به مرزهایمان احترام گذاشته شود. باید به مرزهای دیگران احترام بگذاریم و البته مسوولیت دفاع از مرزهای هرکسی به عهده خود اوست. و آدم‌ها با همه، با همه، با همه، مرز دارند. گیریم هر چه صمیمی‌تر محدوده مرزها کوچک‌تر. اما به یاد داشته باشیم بعضی مرزهای ما برای دیگران معنی عدم صمیمیت دارند. گمانم کاری‌اش نمی‌شود کرد. وقتی مرزی داریم که حفظ آن برای دیگری معنی عدم صمیمیت دارد. باید انتخاب کنیم. یا ماندن و دفاع از مرز و از دست دادن صمیمیت، یا باز کردن مرز به روی کسی که خواهان صمیمیتش هستیم. مثل تمام مسائل بشری، مسئله مسئله انتخاب است، که البته انتخاب گاهی هم می‌تواند خیلی دردناک و سخت و پیچیده باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٩
تگ ها :


روزهای بد دوست

الف و ب باهم دوست بودند. من با هر دو آشنا بودم. سابقه دوستی‌شان و عمق دوستی‌شان خیلی بیشتر از سابقه آشنایی با من و البته عمق رابطه ما بود. یک باری الف کاری کرده بود که ب ناراحت شده بود. ب در یک مهمانی داشت از شدت ناراحتی‌اش از الف می‌گفت. و من خیلی اتفاقی (فرض کنید توی مطب دکتر الف را دیده بودم.) چند روز پیش فهمیده بودم که الف مشکلاتی دارد و روزهای سختی را می‌گذراند. طبیعی است که توی آن مهمانی به آن دوست حرفی نزدم از راز دوستش. اما خیلی دلم می‌خواست بگویم شماها باهم دوستید، لابد بارها حال بد همدیگر را تاب آورده‌اید. بعدن که خواهی فهمید رفیقت را در اوج روزهای بدش چقدر ملامت کرده‌ای خودت را سرزنش خواهی کرد. خلاصه حرفم این است که وقتی با کسی رفیقی که روزهای بدت را تاب آورده و گاهی واکنش‌هایی نشان می‌دهد که به نظرت نادرست است. فکر کن شاید در روزهای بدی است که به هر دلیلی نمی‌تواند برایت بازگو کند. روزهای بد رفیقت را تاب بیاور. روزهای بد رفیقی که روزهای بد تو را تاب آورده تاب بیاور، همین

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧
تگ ها :


همه به یک چشم

آدم‌ها معمولن برای دوستان و عزیزانشان چیزهایی میخواهند و برای دشمن‌هایشان چیزهایی یک‌سره متفاوت. اما چیزهایی هست که به نظر من خوب است که برای همه بخواهیم. مثلن اعتماد به نفس. باورتان بشود یا نه، حتی دشمن آدم هم خوب است اعتماد به نفس داشته باشد. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٤
تگ ها :


ایمن

در خیلی خانه‌ها شاید به آدم خوش بگذرد. اما در کمتر خانه‌ای هم‌زمان با خوش‌گذرانی احساس امنیت هم وجود دارد. جمع‌ها همینند. جمع‌های امن، خانه‌های امن و صاحبان خانه‌ها امن سرمایه‌اند. باید جمع ناامن را تجربه کرده باشی تا قدر جمع امنت را بدانی. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٠
تگ ها :


بهانه‌های کوچک خوشبختی

دو ساعت دیرتر از هر روز از خواب بیدار شدم. و بی‌عجله آماده شدم و بدون ترافیک آمدم سر کار. و حالم خیلی خیلی بهتر از هر روز. فاصله من با حال خوب یعنی واقعن همین قدر کم است؟ 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٩
تگ ها :