خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

معجزه ورزش

بابا من سالمم حالم هم الان خوبه . يه کمی سر حال نبودم که خوب شدم در هر صورت ممنون از همه کسانی که e_mail زدند و حالمو پرسيدن .
اما چی شد که حالم خوب شد : يادتون هست که روزهای فرد ميرفتم کلاس ورزش ، خوب رفتم ديگه ........ و حالم کلی بهتر شد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۳٠
تگ ها :


اشک

اشک
و تنها اشک


پرسه های بی هدف بی امید


روزهای بی نشاط


اشک
و تنها اشک

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
تگ ها :


اندوه

اوشو ميگه دليل اصلی اندوه اينه که اونی که میخوای نیستی .
و من این حرف رو قبول دارم چون دارم تجربه اش میکنم . سالها پیش وقتی دبیرستانی بودم . هرگز آینده ام را اینطور که حالا هست تصور نمی کردم . من آنموقع عشق نویسندگی داشتم( هنوز هم دارم ولی یک عشق شکست خورده و ناکام ) . برای همین هم بود که وقتی کنکور قبول شدم آنطور که بقیه فکر میکردند خوشحال نشدم .
در دوران دانشجویی علاقه ام به نوشتن را دنبال کردم . با جدیت مینوشتم و اگر جایی کلاس خوبی پیدا میکردم سعی میکردم حتما شرکت کنم . در حال پیشرفت هم بودم ولی........ سال آخر دانشجویی شروع شد و درسهایم به شدت سنگین شد . پس اولین چیزی که از زندگیم حذف شد نوشتن بود . نتیجه این شد که درسم تمام شد مهندس شدم ولی یک مهندس خیای خیای خیای خیای معمولی با يک کار خیای معمولی تر راستش مهندسی برای من فقط يک درآمد ماهيانه است که متاسفانه خیای هم بهش احتياج دارم پولی که به تعبير يکی از آشنا ها معادل سود ۴ يا ۵ ميليون تومن پولی است که يک بازاری باهاش کار کنه . من تمام سرمايه ام که زندگی ام بود را به اين روش زندگی که حالا دارم فروختم و حالا راضی نيستم وقتی اسم هم کلاسی هايم در کلاس داستان نويسی را در ليست کانديدا ها يا برندگان جوايز داستان نويسي ميبينم احساس ميکنم به خودم خيانت کرده ام . هر بار که پروب های مولتی متر را در دستم ميگيرم . هر بار که صدای بوق بيزر را ميشنوم چيزی از اعماق قلب و ذهنم فرياد ميزند که اين کار من نيست . اين آن زندگی نيست که من ميخواستم . من برای اين زندگی ساخته نشده بودم .

يک اعتراف بکنم ؟ من در حال حاضر تنها يک چيز دارم که دوستش دارم و آن چيزی است که ميخواستم : همسرم و زندگی مشترکم با او .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
تگ ها :


باز هم جنگ

وبلاگ خورشيد خانوم شايد اولين وبلاگی بود که خوندنش رو شروع کردم و در اکثر موارد هم از خوندنش لذت ميبرم حالا هم يک مطلب جالب درباره جنگ نوشته که من خوشم اومد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
تگ ها :


دوستان اينترنتی

حتما همه شما مثل من چند دوست اينترنتی داريد .
در اين صورت خواندن اين مقاله خالی از لطف نيست .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۸
تگ ها :


 

دييشب پويا خيلی پکر بود . ولی من تمام سعيم را کردم که به سکوتش احترام بگذارم . نميدانم کار درستی کردم يا نه . من اگر خودم ناراحت باشم دوست دارم کسی ازم بپرسه که چرا ناراحتم . ولی فکر ميکنم آقايون دوست نداشته باشن . نظر شما چيه ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۸
تگ ها :


کمی هم فلسفه

من يک دوست خوب دارم . که خيلی چيزها ازش ياد گرفته ام . به تازگی يک تست سلامت فلسفی را ترجمه کرده که خيلی جالبه . اگه به فلسفه علاقمند هستيد مطئنم که براتون جالب خواهد بود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٧
تگ ها :


زنان در ژرفای تاريخ ايران

وقتی هنوز آنقدر بچه بودم که به نوشته های کتابهای درسی اعتماد ميکردم ، خوانده بودم زنان در ايران پيش از اسلام هيچ حقی نداشته اند . و جز مايملک مردان محسوب ميشدند . (مثل زنان اروپای امروز ) ولی کسی به من نگفت در کشورم زمانيکه - در بسياری از کشورها برده داری رواج داشت - کارگر آزاد کاخ ميساخت (و اصولا هرگز در ايران باستان برده داری وجود نداشته ) در حاليکه چند زن هم جز مهندسان معمار اين کاخها بوده اند . کسی به من نگفت اولين سند مشابه اعلاميه حقوق بشر در کشور من نوشته شده آن هم به دست کوروشی که به من گفته بودند ظالم بود . حالا من بايد به چنين سمينارهايی اعتماد کنم ؟ در حالیکه در سراسر کتابهای تاریخی که به خورد من داده اند این وقایع ثبت نشده بود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٧
تگ ها :


تظاهرات ضد جنگ

ديروز در خيلی از جاهای دنيا تظاهرات ضد جنگ برگزار شد .
اگر دوست داريد از زبان کسی که خودش در يکی از آنها شرکت کرده چيزی بخوانيد به اينجا سری بزنيد .
من هرگز هرگز هرگز هرگز ......... کسانيکه را که تمام دوران بچگی ام را با بدترين صدا ها و خبر ها و حوادث آلودند . نخواهم بخشيد . سالها پیش در جايی از کتاب بربادرفته خواندم که : بد ترين چيز برای يک ملت آنست که مرگ انسانها برايش عادی شود .
و من هنوز خواندن نياموخته بودم که ياد گرفتم هر روز منتظر خبر مرگ عزيزی باشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٧
تگ ها :


سيستم جديد در بانک !!!

امروز برای کاری رفته بودم بانک . وقتی ديدم بايد اول شماره بگيرم تعجب کردم ولی ديدم انگار قضيه جدی است .
ولی بی شوخی مثل اينکه اينبار قرار است کار مردم راحت تر شود و قرار نيست فقط دردسر ايجاد شود .
در اين سيستم به محض ورود به بانک بر حسب اينکه چه کاری داری شماره ميگيری و وقتی نوبتت شد با احترام شماره باجه ای که بايد بروی اعلام ميشود . و لازم نيست تمام مدت بايستی . و حقت هم ضایع نمیشود .
راستش باورم نميشه که يک کار منطقی در سيستم اداری ايران اجرا بشود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٦
تگ ها :


جشنواره فيلم فجر

اگر دوست داريد اسامی کانديدا های جوايز جشنواره فيلم فجر را ببينيد به اينجا يک سری بزنيد . البته حتما خودتون وارد هستيد و ميدونيد که برگزيده شدن در جشنواره برای يک فيلم به معنای خوب بودنش نيست . چون ممکنه که اصلا اجازه اکران نگيره .
خانه روی آب که يادتون هست ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱
تگ ها :


احترامهای توهين آميز

تا حالا شده آقايی که همراه شماست (البته روی سخنم با خانمهاست ) در را برای شما باز کند و با کمال ادب و احترام بگو يد : خانمها مقدمند . ؟
چه احساسی پيدا کرده ايد ؟ من در خيلی از مواقع ناراحت شده ام . قبل از نظر دادن اينجا را بخوانيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱
تگ ها :


پاک کردن صورت مسئله !!!

شنيده شده که تعداد دانشجويان دختر بيشتر از پسر ها شده و اين تعداد هر سال افرايش هم پيدا ميکنه . و اين باعث بروز مشکلاتی شده . مثل بحران بيکاری زنان تحصيلکرده و مشکل ازدواج ( چون زنان تحصيلکرده حاضر به ازدواج با مردانی بدون تحصیلات دانشگاهی نیستند . انگار ازدواج کردن با معیاری به جز ایمان گناه است !!!!!!!!!!!!!!!)
اما حل این معضل با روشی کاملا هوشمندانه که نشانی از نبوغ مسوولان است

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢۱
تگ ها :


 

من امروز شديدا سرما خوردم .
و با اينکه خيلی هم حرف دارم ولی نمی تونم چيزی بنويسم .
از همه کسانيکه ايميل زدند هم عذر می خوام .
شايد فردا .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٠
تگ ها :


چراغها را من خاموش می کنم

اگر تا بحال اين رمان را نخوانده ايد . اسمش را حتما زياد شنيده ايد . زويا پيرزاد چند جايزه برای نوشتن اين رمان گرفته . وحالا هم برنده جايزه کتاب سال شده .
در اينکه رمان خوبی است شکی ندارم . ولی کاش جابزه کتاب سال به رمان قوی تری داده ميشد . شايد هم بقيه رمانهای امسال ضعيف تر بوده اند . من که همه رمانهای امسال را نخوانده ام

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩
تگ ها :


وای به حال بقيه

من نميفهمم چرا يک کارگردان بايد مجبور باشد به چنين سوالاتی جواب بدهد . آيا يک هنرمند حق ندارد درباره موضوعی که دوست دارد کار کند ؟ راستی تابحال شده که از یک کارگردان مرد چنین سوالی پرسیده شود ؟ مثلا : آقای حاتمی کیا شما تا کی می خواهید در باره جنگ فیلم بسازید ؟
درد ناکی قضیه وقتی بیشتر میشود که نه یک مرد کوچه و بازار که یک خبرنگار که باید از سطح شعور بالاتری نسبت به متوسط جامعه برخوردار باشد این سوال را پرسیده است . وای به حال بقیه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩
تگ ها :


کافی نت بانوان

اولين بار خبر افتتاح کافی نت بانوان را در سايت زنان ايران خواندم .ولی چهارشنبه با يکی از دوستانم رفتم و از نزديک ديدم . به نظر من که خيلی خوب بود .
آدرس : خيابان ولی عصر -ضلع شمالی پارک ساعی - کوی ساعی - فرهنگسرای بانو
تلفن :۸۷۹۹۱۵۴

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٩
تگ ها :


دهه فجر!!!

ميخواستم درباره دهه فجر چيزی بنويسم ديدم که مهشيد خيلی قشنگ نوشته به نظر من که بريد و اين خاطره رو بخونيد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٦
تگ ها :


 

ممنون از همه دوستهای خوب .
يادش بخير دوره دانشجويی که يک گروهی داشتيم و با هم بحث آزاد داشتيم . (راستی بچه ها کسی از آقای توسليان خبری نداره ؟ )
موضوع يکی از بحثهامون اينترنت بود .
اون موقع من عقيده داشتم که همه گيری اينترنت آدمها رو از هم دور می کنه نظر شما چيه ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٥
تگ ها :


 

من روزهای فرد ميروم کلاس ورزش (به قول پويا آيروديناميک! ) .
خيلی هم اين کلاس رو دوست دارم .
روز يکشنبه مرجان موقع ايروبيک آسيب ديد . امروز صبح زنگ زد و گفت که تا ۱۰ روز نميتونه ورزش کنه
بنابراين من امروز تنها ميرم ورزش.
اميدوارم که مرجان جونم هم زود خوب بشه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٥
تگ ها :


حرف اول

سلام
من تازه شروع کردم . در واقع نتونسنتم در برابر وسوسه وبلاگ داشتن بيش از اين مقاومت کنم و فعلا نميدونم دقيقا چی ميخوام بنويسم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
تگ ها :