خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

کتابهای هری پاتر رو خوندين ؟
من خوندم ولی چون شنيدم که اواسط خرداد ماه جلد جديدش در انگلستان وارد بازار ميشه و طبيعيه که خيلی زود در ايران هم چاپ بشه دوباره شروع کردم بخونمش که چيزيش يادم نره .

راستی اگر جز طرفدارهای هری پاتر هستين اينجا رو ببينين .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٧
تگ ها :


 

ووووووه به اين ميگن بهار
چه بارون قشنگی جون ميده برای قدم زدن .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٧
تگ ها :


 

کم کم خواندن اين کتاب زنان خوب به بهشت ميروند ، زنان بد به همه جا هم معيار بيسوادی و با سوادی ميشود . (قبلا گفتم يعنی چی اگر نميدونين بگين تا توضيح بدم) و چون من سواد دارم پس خواندن اين کتاب را شروع کرده ام .
از کتاب خوشم آمده ، به ويژه از بحثهای چگونگی به کارگيری زبان و زبان تن .
در جايی از اين کتاب اشاره شده که : زنان هنگام نشستن سعی ميکنند فضای کمتری اشغال کنند . و مردان تمايل به اشغال فضای بيشتری دارند . مثلا مردان هنگام نشستن پاها را از هم باز ميکنند ،دستها را دور از بدنشان در اطراف قرار ميدهند و اغلب با گردن افراشته مينشينند . در حاليکه زنان دستها را به بدن ميچسبانند ، پاها را روی هم قرار ميدهند و با قوز کردن و خم کردن گردن تمايل به اشغال فضای کمتر را به نمايش ميگذارند .

ميگيد نه ؟ اولين باری که سوار تاکسی شديد دقت کنيد ، ميبينيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦
تگ ها :


 

از امروز صبح در محل کارم کار جديدی را شروع کرده ام .
تازگی کار برايم جذابيت دارد و اين باعث شده حالم بهتر بشود.

به نظر من خوشبخت ترين آدم کسی است که کارش را دوست دارد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦
تگ ها :


 

لحظه مرگم روزی فرا ميرسد .
دير يا زود فردا يا امروز
حيف از آن يک قطره :
اگر بر جام باقی مانده باشد
و من ننوشيده باشمش .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٦
تگ ها :


 

باز باران
باران
باران
باران
تازگی ، نو شدن ، طراوت ، تنوع
چرا باران را دوست داريم ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :


 

صدام هم رفت .

باور کنيم ؟

من که هنوز باورم نشده .

يکی دیگر از قاتلين کودکي های ما هم رفت .

کاش کودکان فردا .....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٤
تگ ها :


 

من آبستنم !
آبستنی ، بی لذت همآغوشی
تنها از پی يک درد
و بی اميدی به فراغت .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٠
تگ ها :


تغيير

روزهای آخر تعطيلات بود که کم کم احساس کردم دوست ندارم به همين شکل حالا به کارکردن ادامه بدهم . دوست دارم يک مدتی با مسووليت کمتری کار کنم . مثلا يک کار ساعتی . يا اصلا يک کار جديد ، مثلا برم يک مدت گلفروشی کنم . يا کارت تبريک درست کنم و بفروشم . يک کاری که تا حد امکان از نفس انجام اون کار لذت ببرم . نه اينکه هر روز از ساعت ۸ منتظر ساعت ۵ بعداز ظهر باشم و هر هفته از شنبه به اميد چهارشنبه . من اينطوری دارم خودکشی تدريجی ميکنم . چه فرق ميکند که آدم خودش را بکشد يا لحظاتش را خفه کند ؟

آخ، که اگر شجاعت يک تغيير را داشتم . اگر اعتماد به نفسش را داشتم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٩
تگ ها :


تا کی جنگ ؟

خدايا تا کی جنگ ؟
تا کی اين اشرف مخلوقاتت وحشيانه تر از وحشيترين حيوانات جنگل زندگی خواهد کرد ؟
من که اگر جای خدا بودم بد جوری دنيا رو ميريختم به هم . حتی به بقيه هم رحم نميکردم .


دوست خوبم جادی ، مجموعه قشنگی از عکسهای تظاهرات ضد جنگ را توی سايتش گذاشته به نظر من که از دستش نديد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٩
تگ ها :


اولين روز کار

اولين روز کار در سال جديد هم شروع شد . (البته کم کم داره تموم ميشه ) از پارسال همچين روزی راحتتر اومدم سر کار . و روز را بهتر سر کردم . شايد به اين خاطر باشه که امسال به همکارام بيشتر از پارسال علاقمند شدم . ميدونم که بعضی از شما هم به اين همکار من علاقه داريد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦
تگ ها :


پايان تعطيلات

خوب من باز هم از سفر برگشتم . و از فردا بايد برم سر کار . و از اين موضوع خيلی خوشحالم ببينم چرا من انقدر دماغم بزرگ شده ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٥
تگ ها :


استراحت بين دو نيمه !!!!

امروز صبح ساعت ۴:۳۰ از مشهد رسيديم تهران . فردا صبح زود هم حرکت ميکنيم به سمت گرگان تا ۱۱ فروردين آنجا خواهيم بود و احتمالا ۱۲، ۱۳و ۱۴ فروردين راهم ميرويم کلاردشت !
به نظر من تو دنيا هيچ چيزی به خوبی سفر نيست .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۸
تگ ها :


کودکانه

به ياد صدای ویژه و بی همتا ی زنده ياد فرهاد ، با سروده ای از شهیار قنبری .

بوی عيدی ، بوی توپ ، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو ،‌ بوی ياس جا نماز مادر بزرگ
با اينا زمستون سر ميکنم ، با اينا خستگيمو در ميکنم .
شادی شکستن قلک پول ، وحشت کم شدن سکه عيدی از شمردن زياد ، بوی اسکناس نو لای کتاب
با اينا زمستون سر ميکنم ، با اينا خستگيمو در ميکنم .
فکر قاشق زدن يک دختر چادر سياه ، شوق يک خيز بلند از روی بته های نور ، برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستون سر ميکنم ، با اينا خستگيمو در ميکنم.
عشق ستاره ساختن با دولک ، ترس ناتموم گذاشتن جريمه های عيد مدرسه ، بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب .
با اينا زمستون سر ميکنم ، با اينا خستگيمو در ميکنم .
بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نذری ، شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن ، توی جوی لاجوردی هوس يه آبتنی .
با اينا زمستون سر ميکنم ، با اينا خستگيمو در ميکنم .



  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱
تگ ها :


عيدی

اين دو سالی که کار ميکنم بيشتر از تمام عمرم عيدی گرفته ام ولی هرگز ذره ای از لذت عيدی گرفتن آن اسکناس صد تومانی نو - که مادر بزرگ از لای قرآن در می آورد و بايد مراقب می بودی که لبههای تيزش دستت را نبرد - را دوباره حس نکرده ام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱
تگ ها :


سال نو مبارک

خيلی وقته که ننوشته ام .
وقتی من اکانت اينترنت دارم ، پرشين بلاگ در دسترس نيست . خوب وقتی هم که من اکانت ندارم ديگه چه فرقی ميکنه که پرشين بلاگ در دسترس باشه يا نه .
در هر صورت سال نو مبارک (با کمی تاخير )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱
تگ ها :