خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هری پاتر

امروز جلد پنجم مجموعه هری پاتر در انگلستان ( و بقيه اروپا ) وارد بازار شد . فکر کنم که بايد منتظر آمار عجيبی برای فروش اين کتاب باشيم . وقتی جلد چهارم اين کتاب چاپ شد در لندن يک کتاب فروشی تنها در يک روز ۵۲۰ هزار نسخه از اين کتاب را به فروش رساند . اين آمار برای ما که هيچ برای دنيای صنعتی که کودکانش با انواع و اقسام بازيهای کامپيوتری و برنامه های تلويزيونی احاطه شده اند هم عجيب است .
ولی من فکر ميکنم اين آمار اتفاقی نيست . چرا بايد کتابهای هری پاتر ، فيلم های هری پاتر ( با وجود ساخت ضعيفش ) و فيلمهای ارباب حلقه ها (و کتابهايش با وجودی که سالها پيش نوشته شده اند )که مضمونی مشابه دارند اين همه با اقبال عمومی روبرو شوند ؟ دوران اقتدار و تماميت علم تجربی به پايان رسيده .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳۱
تگ ها :


فيميمنيسم و اعتياد

وقتی اينو خوندم . ياد جرايمی افتادم که به سعيدی سيرجانی نسبت دادند .*
گاهی وقتی نمی توانيم با کسی که رفتارهايش به دلايلی برايمان آزاردهنده است با منطق مخالفت کنيم و گاهی برای آنکه فشارهايی که به شخص يا اشخاصی ( به دلايلی که همه ميدانند ) وارد ميکنيم را منطقی جلوه دهيم ناچاريم برای آنها جرم ايجاد کنيم .

اگر گرايشات فيمينيستی تاثيری بر معتاد شدن زنان هم داشته باشد ، ناشی از اين است که تا پيش از اين بسياری از زنان تنها به دليل زن بودن از اين مواد دور بودند و حالا زنانی که دلايل مردان معتاد را دارند نيز به اين مواد گرايش پيدا ميکنند . اگر از حل مشکل اعتياد عاجزيم ، اگر مطالبات به حق زنان را به درستی پاسخگو نيستيم . کاش حداقل اينقدر وقيح نباشيم .



* : يکی از جرايمی که به مرحوم سيعيدی سيرجانی نسبت داده بودند ، همجنس گرايی بود !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳۱
تگ ها :


اين روزها ...آن روز ها ....

اين روزها شنيدن و خوندن بعضی ترانه ها و سرود ها عجيب ميچسبه

يار دبستانی من ....

همراه شو عزيز ....

ای ايران ای مرز پر گهر ....

سر اومد زمستون ....

...

ميدونين از چی ميترسم که چند سال ديگه ما هم مثل پدران و مادرانمان با دوباره شنيدن اين نوا ها حسرت بخوريم ، حسرت عزيزانی که از دست داده ايم ، حسرت آرمانهايی که مرده اند و تاسف خوردن برای حرکتی که به بيراهه رفت .
چه ميتوانيم بکنيم که اين بخش تلخ تاريخمان تکرار نشود ؟
من ميگم بايد سعی کنيم آگاهانه تر عمل کنيم و از فضای ارتباطی که ( تفاوت عمده اين روزها و آنروزهاست ) در دسترسمان هست خوب استفاده کنيم و تا آنجا که ميتوانيم همديگر را آگاه کنيم . مردم ايران از آغاز قرن بيستم يک چيز خواسته اند آزادی و قانون و تلخی قضيه اينجاست که هنوز هم همان را ميخواهيم . چه بايد کرد که اينبار هم به بيراهه نرويم ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸
تگ ها :


بقيه چی ميگن ؟

اگه ميخواين بدونين نظر يه خارجی درباره وقايع اين چند روز ايران چيه ؟ ميتونين اينجا رو بخونيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸
تگ ها :


چه خبر؟

خوب خدا را شکر که همه جا امن و امان است . من ميگم که همه مشکلاتمون حل شد هی شما بگيد نه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۸
تگ ها :


لباس شخصی ها

ديگه همه مشکلاتمون حل شد ، ديگر لباس شخصی نداريم . چون نيروی انتظامی به نيرو های انصار لباس فرم داده

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٧
تگ ها :


گاندی و اقتصاد

برابری اقتصادی ، اساس و پايهء استقلال عدم خشونت است ... مطلقا غير ممکن است که يک حکومت مبتنی بر عدم خشونت ، بتواند مدت زمانی طولانی در برابر دره ای که ثروتمندان را از ميليون ها انسان بسيار گرسنه جدا می سازد ، تاب بياورد .

پايه و اساس هر بهره کشی و استثمار بر همکاری رايگان و يا اجباری استثمار شدگان قرار دارد ... بايستی به چنين وضعيتی ، نه از طريق نابودی مالکين و سرمايه داران ، بلکه از طريق تغيير روابط موجود بين آنان و ملت ، جهت سالم سازی و خالص سازی آنها خاتمه داده شود .





(ديگه گاندی تموم شد قول ميدم )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :


تولد

امروز يک نفری ۲۶ سالش تموم ميشه و۲۷سالگي اش شروع ميشه . فکر کنم داره پير ميشه
تولدت مبارک پيرمرد

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥
تگ ها :


عقب نشينی ؟

ديروز سيما ی جمهوری اسلامی اعلام کرد عده ای از اراذل و اوباش که برای نواميس مردم مزاحمت ايجاد ميکردند دستگير شدند . که در اين بين نام سعيد عسگر شاخص بود تا اونجا که من يادم مياد اين اراذل و اوباش ۴ سال پيش اسمشون چيزهای ديگري بود ، ملت هميشه در صحنه ، آحاد ملت و.... همونها که توطئه ۱۸ تير را با يک راهپيمايی مردمی خنثی کردند . نميدونم چرا حالا اسمشون عوض شده . شايدم تاريخ مصرفشون تموم شده .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٥
تگ ها :


بازگشت به عقب ؟ خدا برايمان نخواهد .

ديگه همه ميدونن داره اتفاقهايی ميفته حتی اگه صداو سيما جمهوری اسلامی هيچی نگه .
ولی لطفا حواستون به اطراف باشه . سلطنت ؟ بعد از اين همه خون جگر خوردن ؟ اين آقايی که خودش رو رضا شاه دوم ميدونه ، چه حقی برای خودش قائله ، که بقيه اين حق را ندارن ؟ بعد از اين همه سال از خوردن حاصل دزدی های پدر و پدربزرگش خسته شده و به فکر افتاده خودش هم يه تکانی به خودش بدهد . تازه منت هم سر ما بگذارد که من فلان قدر پول اختصاص ميدهم به کمک به انقلاب مردم ايران . ببخشيد ها من يک سوالی دارم جنالعالی اين پول را از کجا آورده ايد ؟ غير از اين است که پولی است که پدر و پدر بزرگ تاجدارتان از ما دزديده اند ، حالا شما با هزار منت يک صدهزارمش را ميخواهيد خرج کنيد آن هم به اين اميد که باز گرديد به سرچشمه ؟
مردم ايران خسته اند از دزدی با تغيير دزد خستگی شان در نميرود . مردم ايران آزادی ميخواهند از زندان خسته اند با عوض شدن زندان بان راضی نخواهند شد . ( پيش خودمان باشد يعنی اميدوارم که راضی نشوند )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :


از ديشب چه خبر

فکر کنم دوباره ديشب يکی حوالی کوی دانشگاه ريش تراشش را گم کرده بوده .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
تگ ها :


لواسانات

ديروز داشتم به شيوا ميگفتم که دلم ميخواد که برم کنار يک رودخانه و ساعتها به صدای آب گوش بدهم .
ديشب حدود ساعت ۸ شب که خسته ( از کار ) و داغ ( ازگرما ) و عرقريزان ( از ورزش ) رسيدم خونه پويا پرسيد : حالشو داري بريم بيرون . ( احتمالا از قيافه ام حدس زده بود كه آدم بيرون رفتن نيستم )
- آره ! کجا ؟
قرار شده سمر و بهزاد بيان اينجا که اگه تو حال داشته باشی با هم بريم لواسان .


بقيه اش که ديگه معلومه با سرعتی حدودای سرعت نور رفتم حمام و برگشتم . آماده شدم بچه ها که آمدند رفتيم لواسان عالی بود کلی به صدای رودخانه گوش دادم و کيف کردم کلی از خستگی های ذهنم از بين رفت ( به اصطلاح recycle bin را خالي كردم ) جاي همه خالي ! خيلي خوب بود . هنوز اثراتش را به وضوح در خودم ميبينم امروز صبحانه رو بعد از مدتها با اشتها خوردم و با اينكه ديشب ديرتر از هميشه خوابيدم الان كاملا سرحالم . واي خدا جون ممنون .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
تگ ها :


تولد ۲ سالگی کارمندی !

امروز درست ۲ سال است که من دارم در اين شرکت کار ميکنم . در واقع ۲ سال است که دارم کار ميکنم . ولی حس ميکنم اين ۲ سال را گم کرده ام . حس می کنم اين ۲ سال از عمرم را به حقوق ماهيانه ام فروخته ام . و هيچ چيز به جز اين پول به دست نياورده ام . پس همچنان لعنت به اين کارمندی

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
تگ ها :


خودکار

نسبت به خودکاری که تا آخر مصرفش می کنيد چه احساسی داريد ؟
معمولا کم پيش می آيد که خودکاری را تا ته مصرف کنم . چون قبل از آن گمش می کنم ولی وقتی چنين اتفاقی می افتد يک جورايی خوشحالم که توانسته ام گمش نکنم از طرفی هم يک حس دلبستگی نسبت به خودکار پيدا ميکنم انگار که محرم اسرارم باشد . طوريکه وقتی کاملا هم تمام شد دلم نمی آيد دور بياندازمش .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :


گاندي و حقيقت

حقيقت در قلب هر انسانی ، جای دارد . آنجاست که بايد به جست و جوی آن پرداخت ... ما حق نداريم ديگران را وادار سازيم که حقيقت را به روش شخصی ما ببيند .

هدف جنبش عدم خشونت ، مجبور ساختن حريف ، به تغيير رفتار يا عقيده اش نيست بلکه قانع ساختن اوست .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :


سبلان

امروز صبح از راديو پيام شنيدم که امسال ذوب يخچالهای دامنه سبلان ۲ ماه ديرتر از سالهای قبل شروع شده و به علت بارش برف بيشتر و پرآب شدن چشمه های منطقه ، امسال از چند سال گذشته با طبيعت زيباتری در اطراف قله سبلان روبرو خواهيم بود .
بی اختيار رفتم به سالهای آخر دانشجويی که هر هفته ميرفتيم کوه . خيلی از قله های ايران را صعود کردم و خوب خيلي ترها را هم صعود نکردم ولی از اين همه حسرت بعضی ها بدجوری روی دلم مانده ، يکی همين سبلان ( عروس قله های ايران ) . ۲بار قرار بود بروم سبلان و هربار به دلايلی نشد و حالا باز داغ دلم تازه شد .
نزديک به ۳ ساله که هيچ کوهنوردی جديی نکردم . لعنت به اين کارمندی .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٩
تگ ها :


گاندي و مسئله زن و مرد

اگر منظو از قدرت خشونت است ، زن کمتر از مرد خشن است . اما اگر قدرت را معادل شجاعت بدانيم ، بايد صميمانه اعتراف کرد که زن ، برتر از مرد است . آيا زن شمی برتر ، فداکاری بيشتر و تحمل و شجاعتی بسيار فزون تر از مرد ندارد ؟ ... اگر عدم خشونت ، قانون هستی ماست ، آينده از آن زنان خواهد بود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۸
تگ ها :


گزارش جشنواره فيلم !!!!

و اما فيلمهايی که در اين تعطيلات ديدم :
پيانيست : يک فيلم درباره جنگ جهانی دوم و پديده يهود آزاری ، فيلمی معمولی که به جز نمايش يهود آزاری هيچ چيز ديگری نداشت .
شيردل : يک فيلم درباره جنگهای بين انگليس و اسکاتلند . گرچه خشن بود ولی از ديدنش لذت بردم .
ذهن زيبا : داستانی واقعی از زندگی يک آدم خيلی باهوش ( دکتر جان نش دکتر رياضی از دانشگاه پرينستون و برنده جايزه نوبل رياضی ) که بيماری اسکيزوفرنی داشت . يک فيلم لطيف و خوش ساخت که از ديدنش لذت بردم .
نشانه ها : فيلمی علمی تخيلی درباره حمله موجودات غير زمينی به زمين با چاشنی اهميت اعتقادات مذهبی و تاثير آنها در آرامش انسان . معمولی بود .
گلادياتور : داستان يک فرمانده سپاه روم که برده شد ، برده ای که گلادياتور شد و برای نجات جمهوری در روم و بازگرداندن قدرت از امپراطور به مردم و نمايندگان اونها جانش رو از دست داد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٧
تگ ها :


 

با تعطيلات جه طورين ؟ خوش ميگذره ؟
من که از دنيا بی خبرم چون اين چند روزه توی خونه ما جشنواره نمايش فيلم برگزار ميشه
بنابر اين از کامپيوتر فقط برای پخش فيلم استفاده کرديم ، حالا هم چون بی خواب شده بودم فقط برای سر زدن به اينجا وارد اينترنت شدم . از قديم گفتن بی خبری خوش خبری

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٦
تگ ها :


خاتمی

خيلی دلم ميخواهد وقتی چند سالی از اين سالها گذشت ، وقتی ترس از دادگاه ويژه روحانيت و سربازان گمنام امام زمان ( به ويژه از نوع خودسرشان ) ديگر رنگ باخت ، وقتی هيچ مصلحتی برای سکوت وجود نداشت سخنان خاتمی را بشنوم . آيا او اين روزها يادداشت روزانه مينويسد ؟ کاش بنويسد من باور دارم که روزی ميرسد که ماهم بتوانيم اين يادداشت ها را بخوانيم .
هر چند که از اين نوع حرفهايش خسته شده ام ولی هنوز هم دوستش دارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۳
تگ ها :


تعطيلات

برای اين تعطيلات چه برنامه ای داريد ؟
من ميخواهم بمانم خانه و تلويريون تماشا کنم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۳
تگ ها :


گاندی و مذهب هندو

برای من توصيف احساساتم در مورد مذهب هندو ، همان اندازه غير ممکن است ، که توصيف همسرم . مذهب ، مرا بيش از هر زنی تحت تاثير قرار می دهد ، نه از آن رو که بی نقص است : حتی احتمال دارد دارای نقايصی بيش از آن باشد که من ميبينم . اما من حس ميکنم که رابطه بين ما ناگسستنی است . احساس من به مذهب هندو ، به رغم معايب و کاستی های آن ، نيز همين گونه است . هيچ چيز ، چون موسيقی گيتا ، يا رامايانای توليسداس ، ( کتاب های مذهب هندو که واقعا ميشناسم ) مرا از خود بی خود نمی کند ... در اينجا لذتی ميابم که در جای ديگر پيدا نميکنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۳
تگ ها :


چرا؟

مسعود بهنود :
ولی بايد پرسيد که اگر اين همه هوادار داريد چرا همه پرسی نمی کيند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٢
تگ ها :


 

۲ ، ۳ روزی است که در محل کارم جابجايی داريم . تازگی ميز جديد و اتاق جديد خوب است ولی سر و صدا و اينکه هر جا را که نگاه کنی به هم ريختگی ميبينی خسته کننده است . اين روز ها چندين برابر روز های قبل خسته ميشوم . وقتی برای نوشيدن يک ليوان چای يا آب خنک هم يک جای آرام پيدا نکنی خستگی کار مدام انباشته ميشود .
البته فکر کنم اين خيلی هم همگانی نباشد . فکر کنم اين اخلاق من است که از ديدن بهم ريختگی بهم ميريزم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٢
تگ ها :


جهان را که آفريد ؟

«-جهان را که آفريد ؟ »

«جهان را ؟‌
من
آفريدم !
به جز آن که من اش انگشتان معجزه گر باشد
که را توان آفرينش اين هست ؟
جهان را
من آفريدم »

«- جهان را
چگونه آفريدی ؟ »

«چگونه ؟
به لطف کودکانه اعجاز !
به جز آنکه رويتی چون منش باشد
(تعادل ظريف يکی نا ممکن
در ذروه ی امکان )
که را طاقت پاسخ گفتن اين هست ؟

به کرشمه دست بر آورده
جهان را
به الگوی خويش
بريدم »

¤¤¤

مرا اما محرابی نيست ،
که پرستش من
همه
« برخوردار بودن » است .
مرا بر محرابی کتابی نيست ،
که زبان من
همه
« امکان سرودن » است .
مرا بر آسمان و زمين
قرار
نيست
چرا که مرا
منيتی در کار نيست :
نه من ام من .
به زبان تو سخن می گويم
و در تو می گذرم .

فرصتی تپنده ام در فاصله ی ميلاد و مرگ
تا معجزه را
امکان عشوه
بر دوام ماند .


احمد شاملو - ۳تير ۱۳۶۲ (مدايح بی صله )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱۱
تگ ها :


گاندی

به نظر ناچيز من ، عدم همکاری با بدی ، يک تکليف است ؛ همان اندازه که همکاری با نيکی . با اين تفاوت ، که پيش از اين ، عدم همکاری به طور عمد با اعمال خشونت عليه کسی که مرتکب بدی ميشده ، همراه بوده است . من خواسته ام به هموطنانم نشان دهم که عدم همکاری ( توام با خشونت ) اثری جز افزايش بدی ندارد و بدی جز با خشونت ، باقی نميماند ، و ما اگر نميخواستيم از بدی حمايت کنيم ، می بايست از هر نوع خشونت پرهيز ميکرديم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٠
تگ ها :


بانكداري اسلامي !!؟؟!!!!!!!!!!!!!!

يعني چي اونوقت ؟
ما داريم كجا زندگي ميكنيم ؟ ما داريم كجا ميريم ؟ سران طالبان موقع فرار از كجا ها رد شدند ؟ بوش راست ميگه كه بعضي از سران القاعده در ايران هستند ولي موضوع اينه كه بوش فكر ميكنه اونا تو ايران مخفي شدن در حاليكه دارن تو ايران حكومت ميكنن .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧
تگ ها :


ممنون از همه

فعلا دارم بهتر ميشم .
ممنون ازهمه که از هر راهی سعی کردين کمک کنين ، باور بکنيد يا نه از همه اين پيام ها ، احوال پرسی ها و تلفن ها و e_mail ها دارم انرژي ميگيرم . همون چيزي كه بهش نياز دارم . خيلي بيش از اوني كه شما فكر كنيد بهش نياز دارم و بازهم خيلي بيشتر از اون كه فكر كنيد كمكم ميكنيد .
بازهم ممنون دوستاي خوب ديده يا نا ديده .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧
تگ ها :


لعنت به من

کاش ميشد مثل يک باتری قابل شارژ چند ساعت زير شارژ بمونم بعد پر انرژی برگردم .
گاهی آنقدر کم انرژی ميشوم که حس ميکنم درونم خالی است و حس ميکنم هرگز اينقدر بی انرژی نبوده ام ولی هر بار گذشته ( هر چند مثل سيخی که از کباب بگذره !!! ) . هميشه فکر کرده ام هيچ جايی ندارم که ازش انرژی بگيرم و هربار قبل از آنکه فرو بپاشم آن منبع انرژی را يافته ام .
يادش به خير آنروزهايی که دلم يک آغوش بی پرسش ميخواست ، برای گريستن ، برای زار زدن و سر آخر برخاستن با نيرويی که بتوانی اشکت را پاک کني و ادامه بدهی .... و هنوز هم ....
لعنت به من که يک ذره هم سياست ندارم ، لعنت به من که آنقدر اخلاق گندی دارم که حتی وقتی حقوقم را مطالبه ميکنم هم سر آخر ضرر ميکنم .
شما جايی را سراغ نداريد که يک سگ ولگرد زخمی بتواند بدون آزار سنگهای مزاحم زخمهايش را ليس بزند ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٦
تگ ها :


گاندی

اولين بار وقتی کتاب آزادی در نيمه شب ( کتابی درباره استقلال هند ) را ميخواندم با انديشه های گاندی آشنا شدم ، حالا هم دارم کتاب گاندی و ريشه های عدم خشونت را ميخوانم . تازه شروع کردم طبق معمول اگر چيزی به نظرم جالب آمد اينجا مينويسم .

فعلا اين يکی را داشته باشيد تا بعد :
قدرت گاندی در همين جاست : دادن مفهوم سياسی به اعمال عبادی جنبش های مذهبی نظير آيين های جين و بودايي ، برای آن که آنان را به سوی دستاوردهای مدرن ، هدايت کند .


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٦
تگ ها :


دانشگاه خواجه نصير

نگفتم اين دانشگاه خواجه نصير بهترين دانشگاه کشور است ؟
راستی بچه هايی که هنوز با خوابگاه در ارتباط هستيد لطفا اگر چيز بيشتری ميدانيد ما جدا افتادگان از دانشگاه را هم خبر کنيد .


به نظر شما مانتو کوتاه گران ميشود يا ارزان ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤
تگ ها :


اينجا کجاست ؟

اينجا تگزاس است ؟
مرگ بر امريکا

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤
تگ ها :


جوان يعنی چی ؟

اينجا را بخوانيد .
به نظر ميرسد که جوان فقط يعنی پسر جوان و فقط تحريک نشدن پسران جوان است که اهميت دارد . دختران در محاسبات حضرات اصلا به حساب نمی آيند مگر به عنوان عامل بروز گناه . بابا به خدا دختر ها هم غريزه جنسی دارند در سنين جوانی دختران هم برای برآورده کردن اين نياز تحت فشار هستند . چرا به اين فکر نميکنند که بخشی از اين آرايش های تند و عجيب وغريب نتيجه به حساب نياوردن دختران است . تازه آمديم و طرح خانه عفاف هم اجرا شد آيا با فراموش کردن نيازهای جنسی دختران طرح ساماندهی نيازهای جنسی جوانان به نتيجه ميرسد ؟ از آن گذشته آيا آن زنانی که قرار است در اين مراکز به آقايان سرويس بدهند نبايد از حقوق انسانی برخوردار باشند ؟ يا حقوق آنها هم مثل بقيه زنان به حساب نمی آيد ؟

راستی بعد از اين قضايا با شنيدن کلمه عفاف چه معنايي در ذهنتان شکل ميگيرد ؟
اگر يک بچه از شما بپرسد عفاف يعنی چه ؟ چه پاسخی ميدهيد ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٤
تگ ها :


وسيع باش و تنها و سربزير و سخت

يک اشتباهاتی کرده ام ، حالا هم بايد تاوانش را بدهم . پای اينش وايسادم ؛ فقط برای ادامه دادن نياز به انرژی دارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳
تگ ها :


۲ خرداد

يادش به خير آنروز هم جمعه بود . ۶ سال گذشت .....
با ناباوری رای دادم ولی خيلی هيجانزده بودم ببينم نتيجه چه ميشود .
روز بعدش توی دانشکده لحظه به لحظه نتايج را جويا ميشدم و باز با ناباوری ميديدم انگار دارد آن ميشود که فکر ميکرديم نميشود . لذتش به اين بود که ميديدم توانسته ايم کاری بکنيم .

ولی حالا بعد از ۶ سال ......چی بگم ؟


اين نوشته مسعود بهنود را از دست ندهيد

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢
تگ ها :


 

چند بار خواستم بگم ، نگفتم نميدونم دارم ميترسم يا دارم فکر ميکنم نميدونم بگم يا نگم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢
تگ ها :