خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

گزارش !!!!

من هميشه آرزو داشتم كه نويسنده بشوم . چند وقتي است كه اين آرزوي من تا حدودي به حقيقت نزديك شده . چون در حال حاضر كارم بيش از آنكه مرتبط با رشته تحصيلي ام باشد نويسندگي است . البته نه نوشتن داستان بلكه نوشتن گزارش كار ! صبر كنيد تا كمي توضيح بدهم تا بيشتر در جريان قرار بگيريد .
من در قسمت تعميرات كار ميكنم و فرم های گزارش كار را به ترتيب زير پر ميكنم ( در ضمن پر کردن همه اين فرم ها به طور جدی از جانب رييسها پی گيری ميشود ) :
۱- فرم شرح تعمير : اين فرم براي هر قطعه اي كه تعمير ميشود پر ميشود و در آن توضيح داده ميشود كه براي تعمير اين قطعه به خصوص ، چه كارهايي انجام شده .
۲-فرم گزارش تعميرات روزانه : اين فرم در پايان هر روز پر ميشود و هر كدام از تعمير كاران شركت بخشي از اين فرم را تكميل ميكنند و در آن توضيح ميدهند كه در طول روز چند قطعه تعمير كرده اند .
۳-فرم شرح فعاليت هاي روزانه : در اين فرم كه در پايان روز پر ميشود هر كس بايد بنويسد كه در طول روز چه كار هايي انجام داده و به هر كدام از اين كار ها چقدر زمان اختصاص داده است .
۴-فرم گزارش كار هفتگي : اين فرم در پايان هفته تكميل ميشود و هر كس موظف است در آن بنويسد كه در طول هفته چه كارهايي انجام داده و به هر كاري چقدر زمان اختصاص داده است .
۵-فرم مستند سازي هفتگي : در اين فرم كه براي هر پروژه اي جداگانه تنظيم ميشود بايد توضيح داده شود كه براي پيشبرد اهداف پروژه دقيقا چه كارهايي انجام شده است .
۶-مستند سازي پروژه : در پايان پروژه ، مجري پروژه بايد گزارش كاملي از چگونگي انجام پروژه تهيه كند .
۷-فرم گزارش كار ماهيانه : در اين فرم كه در پايان ماه تكميل ميشود ، هر كس به تفكيك روز مينويسد كه در طول هر روز چه كارهايي انجام داده و به هر كار چه زماني اختصاص داده است و در پايان هم تعيين كند در مجموع در طول ماه به هر پروژه اي چقدر زمان اختصاص داده است .
( فرم های زير را من پر نميكنم)
فرم گزارش كار هفتگي زيرگروه : ( زير گروه چيزي است مثل يك تيم ) در اين فرم مسوول زير گروه به مسوول گروه گزارش ميدهد كه افراد زير گروه تحت نظر او در طول هفته چه كارهايي انجام داده اند .
فرم گزارش هفتگي گروه : در اين گزارش مسوول گروه به هيات مديره گزارش ميدهد كه افراد گروه در طول هفته چه كارهايي انجام داده اند .
البته ما مثل خيلي جاهاي ديگر براي تقاضاي مرخصي ( روزانه يا ساعتي ) بايد فرم پر كنيم . و براي كارهايي مثل فتوكپي گرفتن از مدارك هم بايد فرم پر كنيم .

من روز شنبه اين هفته يك نيمچه شورشي كردم و به رييس زير گروهم گفتم كه فرم شرح
فعاليت هاي روزانه را پرنخواهم كرد و اين تصميمم را به بقيه همكارانم هم گفتم . و نتيجه اين شد كه رييس زيرگروه با رييس گروه صحبت كرده ( كه صد البته هم اين گفتگو كتبي بوده ) و با هم به اين نتيجه رسيده اند كه پر كردن اين فرم لزومي ندارد . راستش از خودم خوشم آمد و تصميم گرفته ام به مرور اين بلا را سر بقيه فرم ها هم بياورم . با بچه ها قرار گذاشته ايم كه يك فرم طراحي كنيم كه تمام اطلاعات لازم در آن فقط يك بار نوشته شود و به رييس ها پيشنهاد كنيم كه فقط همين فرم را پر كنيم .



پ.ن : پرسش : حدس بزنيد من در كدام كشور كار ميكنم؟ ( معلوم است كه در ايران از اين كاغذ بازي ها خبري نيست بنابراين اگر پاسخ شما ايران است نادرست جواب داده ايد )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱
تگ ها :


چه بنويسم ؟

دوستی در پيامهای يادداشت قبل نوشته که از مسائل روزمره ننويسم . چندی قبل هم يک نامه داشتم که همين مضمون را داشت .
راستش من خودم را برتر از آن نميبينم که از سياست و مسائل روزمره بنويسم . اين ها که مينويسم من را عذاب ميدهد و ذهنم را مشغول ميکند . و فکر ميکنم برای حل اين معضلات تنها يک کار از دستم بر می آيد : آگاهی دادن . راستش اگر کار ديگری هم از دستم بر می آمد هم اين روش را ترجيح ميدادم . چون معتقدم برای عوض شدن اوضاع يک جامعه تنها يک راه موثر وجود دارد و آن عوض شدن تفکرات و رفتارهای مردم آن جامعه است . و برای اين تغيير به نظرم آگاهی اولين گام است .
در هر صورت از توجه اين دوستان ممنونم . ولی من روشم را تا زمانی که کارا بدانمش عوض نخواهم کرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٩
تگ ها :


وای به روزی که بگندد نمک !

آش آنقدر شور است که نمايندگان مجلس را هم مجبور به اعتصاب غذا کرده است .

معما : کجای دنيا نمايندگان اکثريت مجلس و اکثر وزيران دولت جز مخالفان ( اپوزيسيون ) هستند ؟

پاسخ : ايران که نيست . ( ما خريم ، باور نداری ......)

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
تگ ها :


خداحافظی

گرچه خداحافظی تلخ است .
اما ماندن سکون است و رفتن زندگی .
و انسان شايسته زيستن است ، نه برازنده سکون .

شيوا عزيز
شاد باشی و پيروز


امروز تو شرکت يک جشن کوچک داريم برای خداحافظی از شيوا

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
تگ ها :


دلتنگی

امشب پويا برميگردد . خودش که از سربازی ناراضی نيست ، بنابراين اين بار رفتنش آسانتر از دفعه قبل است . برای من ...
بهتره بگم که در اين مدت درباره دلتنگی چه تجربه ای پيدا کرده ام : سخت ترين روزها دوری دو ، سه روز اول است . بنابراين سعی کنيد روزهای اول را به دقت برنامه ريزی کنيد و وقتتان را پر کنيد . بعد از چند روز تحمل دوری ساده تر خواهد شد و دلتنگی کم کم به لايه های درونی تر ذهن ميرود . و اين موقع است که آدم ميتواند از تنهايی هايش لذت ببرد . به مرور دلتنگی فقط در موقعيت های خاص به سراغ آدم می آيد . لحظاتی که حس ميکنی : جاش خاليه . ولی وقتی برگشت ، وقتی دوباره ديديش ميفهمی که چقدر دلت تنگ شده بود .
راستش اين که اين بار رفتنش برای من اصلا آسان تر نيست . فقط خيالم آسوده تر است که زياد در عذاب نيست .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۳
تگ ها :


رفتن

چای تلخ از تلخی رفتن يک دوست مينويسه
و من با خوندنش ياد اين افتادم که کمتر از دو ماه ديگه بهترين دوست من هم از ايران ميره . اين چند وقت مدام خودمو ميزدم به کوچه علی چپ . با خودم ميگفتم تا هست از بودنش استفاده کن . وقتی رفت فرصت داری برای نبودنش غصه بخوری . ولی گاهی ديگه نميشه .
تقريبا هر روز کسی از نزديکان آدم از ايران ميرود من حس ميکنم اگر همينطور پيش برود تا ۳،۲ سال ديگه هيچ ددوستی برام ( توی ايران ) باقی نميمونه . راستی من که هنوز تصميم نگرفتم از ايران برم عجيبم ؟ يا شايد هم خنگم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :


 

من به همه کسانی که سربازی نرفته اند پيشنهاد ميکنم تا معاف نشده اند سريع تر بروند خودشان را به نظام وظيفه معرفی کنند !
چون پويا خيلی داره بهش خوش ميگذره !!!!! از شوخی گذشته پويا ميگه که اونقدرها هم سخت نيست . البته پويا اصولا آدم غرغرويی نيست . و وقتی مجبور باشه که شرايطی را تحمل کنه با شکايت کردن از اون ، شرايط را برای خودش سخت تر نميکنه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
تگ ها :


 

پويا همين الان بهم زنگ زد . فردا صبح حدود ۲و ۳ ميرسد تهران

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
تگ ها :


 

وبلاگ هاي زنانه: شخصي نگاري زنانه در اينترنت

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۸
تگ ها :


اولين فستيوال بين المللی زنان

اولين فستيوال بين المللی زنانابتکار جالبی است ولی با نگاهی به برنامه های فستيوال فکر ميکنم يعنی زنان به جز فيلم ، موسيقی ، شو لباس ، گريم و آشپزی به چيز ديگری فکر نميکنند ؟ به چيز ديگری نياز ندارند ؟ حس ميکنم اين کار مثل اين ميماند که به يک کودک گرسنه يک عروسک خوش آب و رنگ هديه کنی .
راستی اين فستيوال از بين المللی بودن چيزی بيشتر از نمايش صنايع دستی دو ، سه کشور ندارد ؟


پ. ن : عيب می جمله بگفتی هنرش نيز بگو ، برنامه نمايش فيلم برای من که تازگی کم سينما رفتم غنيمتی است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧
تگ ها :


 

نهايت تمامی نيروها پيوستن است
پيوستن
به اصل روشن خورشيد
و ريختن به شعور نور

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٧
تگ ها :


سايت زنان ايران بعد از يک سالگی

سايت زنان ايران بعد از تولد يک سالگی دوباره شروع به کار کرده .
اين مطلب هم جالبه برای کسانی که ميخواهند شرايط ازدواج را متعادل تر کنند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٦
تگ ها :


کنسرت ديشب

جاي همه خالي ديشب رفته بودم كنسرت (بداهه نوازي ايران - ارمنستان ، حسين عليزاده - ژيوان گاسپاريان)
خيلي خوب بود . نكته جالب اين بود كه با چند تا ساز جديد آشنا شدم .
سلانه : سازي كه حسين عليزاده طراحي كرده با صدايي شبيه تنبور ولي لطيف تر .
شورانگيز : با صدايي شبيه به سه تار ولي با صلابت تر و اين ساز را هم حسين عليزاده طراحی کرده .
دودوك : سازي بادي با صدايي مشابه ني . اين ساز را گروه ارمني مينواختند اگر فيلم هاي گلادياتور و آخرين وسوسه مسيح را ديده باشيد صداي اين ساز را به وضوح شنيده ايد .
آنچه كنسرت ديشب را برايم ويژه كرده بود هيچ كدام از اين ساز ها نبود : ديشب دوست خوبم بهزاد در اين كنسرت اجرا داشت . بهزاد قبلا هم اجرا هايي داشته ولي نه كنسرتي در اين سطح . ديشب من واقعا از ديدن او خوشحال بودم . اميدوارم كه روز به روز بيشتر پيشرفت كند و روزي به عنوان يك آهنگساز خوب (كه علاقه اصلي اوست ) مطرح شود .
ديشب شنيدم که قرار است درباره اين کنسرت فيلم مستندی ساخته شود . افراد گروه مستند ساز هم عبارتند از : سيف اله صمديان ، بهمن کيارستمی ، بهزاد دورانی ، سهند صمديان و کوهيار کلاری .


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٥
تگ ها :


نامه‌های زندان

از عشق

و از اميد

نامه‌های زندان (1367 – 1361)

نوشابه اميری


نوشابه اميری در يكی از يادداشت‌های پايانی كتاب می‌نويسد :

اگر بگويم روزهای قطع ملاقات وحشتناك بود، محكی برای تشخيص وحشتناكی به دست نداده‌ام ، جز آنكه ندانی نفسی كه فرو می‌دهي، كی بيرون می شود تا ممد حيات باشد. و آن تابستان وحشتناك تر از هميشه بود. آن سال، سال عمليات مرصاد بود. پيش از قطع شدن ملاقات‌ها در ديدار با يكی از مسئولين زندان، قصه‌ی بارها گفته‌ام را بازهم گفتم. او فقط نگاهم كرد و به نظرم رسيد آنچه می‌گويم به گوش او نمی‌رسد و فكر كردم آنچه به گوشش می‌رسد، شنيده نمی‌شود. يا آنچه شنيده می‌شود، درك نمی‌شود و ...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٢
تگ ها :


تنوع اديان

دارم يك كتاب ميخونم به نام ٬ دين مسيح ٬ نوشته برايان ويلسون و ترجمه حسن افشار (نشر مركز ) . هنوز كتاب را تمام نكرده ام كه نظر بدهم ولي از يك جمله از مقدمه كتاب خيلي خوشم آمد :
اثر حاضر اگر بتواند نشان دهد كه تنوع مسيحيت ناگزير و طبيعي است ، در فهم اين نكته هم سودمند خواهد افتاد که تنوع اديان در جهان نيز كاملا طبيعي و اجتناب ناپذير است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱۱
تگ ها :


روزنامه شرق

روزنامه شرق را ديده ايد ؟ چند روزي است كه چاپ ميشود . من چند تا شماره را خريده ام و تقريبا همه مطالبش را خوانده ام . و به اين نتيجه رسيده ام که اگر بخواهم هر روز اين روزنامه را بخرم فرصت نخواهم كرد كه بخوانمش مگر اينكه همه را بخرم و به مرور بخوانم . چون بالاخره وقتي تعطيل شد فرصت خواهم كرد كه همه نوشته هايش را بخوانم !
يكي از خوبيهاي اين روز نامه اين است كه تا حالا چند تا مطلب خوب درباره هري پاتر در آن نوشته شده . تازه قرار است كه سه شنبه ها هم مطالبي درباره جادوگري چاپ كند

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱٠
تگ ها :


ديروز بر من چه گذشت

ديروز درست قبل از اينكه سوار تاكسي بشوم فهميدم كف كفشم پاره شده ( البته چند روزي بود كه ترك برداشته بود ولي من توجهي نكرده بودم ) و من با كمال خنگي به جاي اينكه برگردم خانه و كفشم را عوض كنم با همان وضعيت آمدم شركت .ولي خوشبختانه يكي از همكارانم با چسب و منگنه كاري كرد كه يك روز را دوام بياورد .
روز 5شنبه يك كرم ضدآفتاب خريده بودم كه ديروز ميخواستم بازش كنم ولي وقتي به شيوا نشانش دادم ، فهميديم كه براي پوست من مناسب نيست ولي چون جعبه اش را دور انداخته بودم نميتوانستم كرم را عوض كنم .تصميم گرفتم شب كه ميروم پيش مادر و پدرم (ديشب از سفر برميگشتند ) اگر مادرم هنوز كرم ضد آفتاب نخريده كرم را بدهم به مادرم راستش چون از قبل هم مادرم ميخواست برايم يك دامن بدوزد فكر كردم كرم را به عنوان تشكر به مادرم خواهم داد (دامن را ميخواستم روز 5شنبه اين هفته بپوشم )
موقع رفتن از شركت تصميم گرفتم قبل از رفتن به خانه پدر و مادرم بروم خانه خودمان كفش سالم بپوشم . به محض رد شدن از در شركت و رسيدن به كوچه تمام کارهای همكارم دود شد و رفت هوا : چسب بر اثر گرماي زمين باز شد و منگنه ها هم در اثر اصطكاك با آسفالت بعد از 3 قدم كنده شدند و من با وضعي مشابه صبح در خيابان شروع به راه رفتن كردم رفتم خانه خودمان كفش عوض كردم . به ماهي ها هم غذا دادم و رفتم خانه پدر و مادرم چند ساعتي استراحت كردم و كتاب خواندم . داشتم ماجراهاي روز را فراموش ميكردم كه مسافران از راه رسيدند :
همان روز اول سفر تصادف كرده بودند دوتا از دنده هاي مادرم شكسته بود و سر پدرم و پاي مادرم هم آسيب ديده بود بنابراين تمام سفر را در خانه مانده بودند و يا راه مطب دكتر و راديولوژي و...طي كرده بودند . شوكه شده بودم چون فكر ميكردم اين روز ها اين زوج نه چندان جوان دارند استراحت ميكنند وخستگي در ميكنند . در حالي كه .......
تازه وقتي كمي از شوك بيرون آمدم متوجه شدم كه مادرم خودش درست قبل از سفر ضد آفتاب خريده و در ضمن آدمي كه دنده هايش بشكند نميتواند خياطي بكند و من از حالا تا حداقل 2 هفته پرستار مادرم خواهم بود . در نتيجه نه خانه خودمان ميتوانم بروم نه پيش هيچكدام از دوستانم و يا هر برنامه ديگري كه از قبل فكر ميكردم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٩
تگ ها :


اين چند روز تعطيلی

در اين چند روز كه پويا رفته من در مركز توجه دوستانم بودم تقريبا تمام دوستانم حداقل يكبار
تماس گرفته اند . بنابراين من بارها و بارها مكالمه اي شبيه به مكالمه زير را تكرار كرده ام
من : الو بفرماييد
اونطرف خط : سلام ساناز چطوري ؟
....
....
ا:پويا كي رفت ؟
م: سه شنبه بعد از ظهر
ا : جاش خالي نباشه . تنها نمون پيش ما بيا
م : باشه حتما
...
...
خداحافظ
خداحافظ
احساس خوبي به آدم دست ميدهد وقتي ميبيند دوستانش به يادش هستند و سعي ميكنند تنهايش نگذارند
دوستان خوبم ممنون از همه شما

پنج شنبه و جمعه اين هفته خانه بودم . خوب طبيعي بود كه جاي پويا خالي باشد . ولي بعضي مواقع نبودنش بيشتر به نظر مي آمد .
پويا به حيوانات و نگهداري آنها خيلي علاقه دارد ولي من از لمس كردن حيوانات خوشم نمي آيد در نتيجه براي اينكه نظر هر دو نفرمان تامين شود آكواريوم و چندتا ماهي خريديم . ديروز درست اولين جمعه اي كه پويا نبود و اگر بود حتما ساعت ها كنار آكواريوم مينشست و ماهي ها را نگاه ميكرد ، يكي از ماهي ها تخم ريزي كرد . ماهي نر هم با يك رقص زيبا نظر ماهي ماده را به خودش جلب ميكرد و با حلقه كردن بدنش به دور ماهي ماده كمكش ميكرد بعداز آنكه ماهي ماده تعدادي تخم بيرون ميريخت ، ماهي نر آنها را ميخورد و در فضايي بالاي شكمش نگه ميداشت . من از اين صحنه ها چند تا عكس گرفتم و اميدوارم كه عكس ها خوب شده باشد تا وقتي پو يا برگشت بتواند ببيند . ولي خدا ميداند كه در اين لحظات چقدر جاي پويا خالي بود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۸
تگ ها :


کانادا هم بعله !!!

فکر کنم مهاجرت زياد ايرانی ها به کانادا باعث شده فرهنگ غنی مبارزه با شادمانی کم کم به اين کشور هم سرايت کند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٧
تگ ها :


 

اگر در يک ساختمان گير افتاده باشيد که يک هواپيما با آن برخورد کرده باشد و در حال مکالمه تلفنی باشيد چه خواهيد گفت ؟ 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٧
تگ ها :


 

يادداشت زير نوشته پويا است که قبل از رفتن نوشت ولی فرصت نکرد روی وبلاگ خودش بگذارد :

 

 

 

يکشنبه ۲/۶/۸۲

ساعت ۶:۰۳ ميدان عشرت آباد، اداره نظام وظيفه

۶۰۰ نفری ميشويم،خوشحال يا ناراحت ،همه سعی ميکنند بی تفاوت بنمايند

نامه ای دارم که مرا برای نيروی زمينی سپاه(نزسا)درخواست کرده اند، کمی خيالم را راحت ميکند

ساعت  ۶:۴۰ همانجا

به ترتيب رشته ها جدايمان ميکنند، آمر اصلی مرديست حدودا ۴۰ ساله،با شکمی آنچنانی و لباس شخصی(هيکلش مرا به ياد قصابها می اندازد)

ما را در همان حالت روی زمين رها ميکنند

ساعت ۷:۱۰ همانجا

همان يارو اصل کاری با لباس نظامی پيدايش ميشود، ظاهرا سرهنگ است     تقسيم نيروها شروع شده ولی روندش اصلا اميدوارکننده نيست

مسوول کل نظام وظيفه از راه ميرسد،نامه من خطاب به اوست، کمی اميدوارتر می شوم

ساعت ۷:۴۰ همانجا

به جای نيروی زمينی به نيروی دريايی سپاه(ندسا) فرستاده شده ام، ۵/۶ بايد خودمان را معرفی کنيم

دردسر دارد شروع می شود ، بی موقع خنده ام گرفته است

کمی که از جمع دور ميشوم رفيقم را که سفارشنامه را برايم گرفته بود می بينم

ساعت ۸:۱۵ حوالی افسريه، معاونت نيروی انسانی نزسا

رفيقم وارد ساختمان ميشود تا با نگارنده سفارشنامه صحبت کند،بيرون که می آيد

زياد خوشحال نيست

ساعت ۹:۰۵ تهرانپارس ،اسبدوانی، نيروی دريايی سپاه (ندسا)

مسوول اصلی بخش نيروی انسانی حج است،جانشينش تا ظهر نمی آيد ،در هر حال فايده ای هم ندارد، نيروها بايد خود را مستقيما به پادگان احمد بن موسی در شيراز  معرفی کنند،بنابراين نامه نگاری برای گرفتن دفترچه من از اينجا بيفايده است.

(راستی شيراز دريا دارد؟!)

 من به جغرافيا فکر ميکنم ، درياچه مهارلو در فارس است

رفيقم اصلا خوشحال نيست

ساعت ۹:۳۰ معاونت نيروی نزسا

يک نفر از افراد معرفی شده به نزسا خود را به جای ديگری منتقل کرده است اگر سريعا به نظام وظيفه برگرديم شايد اميدی برای جابجايی باشد

قيافه رفيقم شبيه کسانيست که به خودشان دروغ می گويند

سعی می کنم با خودم صادق باشم

ساعت ۱۰:۳۵ عشرت آباد ،نظام وظيفه

رفيقم ميرود تو ، ظاهرا آشنا ماشنا دارد، بر که می گردد انگار صورتش را روی بند آويزان کرده اند

يکنفر ديگر را جايگزين کرده اند و اميدی نيست

ساعت ۱۱:۱۰ همانجا

 به رفيقم ميگويم :« پاشو بريم بابا ، حالا چرا ماتم گرفتی؟»

دستم را پس ميزند:« حوصله ندارم»

-«خوب اينجا که ديگه کاری نداريم، پاشو بريم خونه»

-« حالشو ندارم ، تو برو»

من از باجه دژبانی نظام وظيفه بيرون می آيم و به سمت خانه براه می افتم ،

در حالی که رفيقم همانجا روی صندلی وارفته است.

دوباره بيجا خنده ام گرفته است، به خودم نهيب ميزنم : «مسخره بازی در نيار ، يه خورده جدی باش،کار خراب شده ميخندی؟!»

بيشتر خنده ام ميگيرد

ياد امتحانات ترم يک دانشگاه می افتم ، بعد از امتحان رياضی۱ با شهاب چقدر

خنديديم، هردو مطمئن بوديم که می افتيم،  افتاديم ،  دانشگاه من هفت سال طول کشيد!

کسی نيست که با من بخندد، تنهايی لبخند ميزنم

جلوی باجه روزنامه فروشی می ايستم . اولين شماره روزنامه شرق

يکی بر ميدارم . می گويند قرار است تحليل نامه خوبی باشد.

راه می افتم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
تگ ها :


دو تا لينک بامزه

چنين شد که اين شد


اين هم پينگ پنگ به روش کارتون فوتباليستها

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٥
تگ ها :


بازهم افسانه نوروزی

اينجا را نگاه کنيد ، به نظر ميرسد شغل آقای مقدم در صدور حکم اعدام افسانه نوروزی بی تاثير نبوده .


با تشکر از جادی که اين لينک رو تو نظر خواهی ها فرستاده بود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٤
تگ ها :


اندر حکايت سربازی همسر و مجرد شدن دوباره من !

خوب بالاخره پويا هم سرباز وطن شد و من دوباره مجرد شدم . پويا امروز ساعت 2:45 بعد از ظهر به سمت شيراز حركت ميكند . من هم از همين امروز به چندين و چند نفر قول داده ام كه تنها نمانم و بروم پيششان ولي خودم ميدانم كه به خيلي از قولهايم عمل نخواهم كرد . راستش من مدتهاست كه به دنبال تنهايي هستم . من هرگز در زندگي ام كاملا تنها زندگي نكرده ام و فكر ميكنم اين تجربه براي هركسي لازم است . خلاصه اينكه حتي پيش مادر و پدر هم كمتر از آنچه كه آنها فكر ميكنند خواهم رفت .
ولي اين دليل نميشود كه من با دوستانم برنامه نگذارم . مثلا امروز با مرجان ، فردا با نسترن و پس فردا با ليلا قرار گذاشته ام كه با هم باشيم . برای شروع خوبه ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٤
تگ ها :


فرار مغزها ...

به به باز هم اول شديم حالا باز نا شکری کنيد :
سالانه بين 150 تا 180 هزار نفر از ايرانيان تحصيلكرده برای خروج از ايران اقدام می كنند و طبق آمار صندوق بين المللی پول، ايران از نظر فرار مغزها در بين 91 كشور در حال توسعه و توسعه نيافته جهان در مقام اول قرار دارد.
جايگاه ايرانيان در مقايسه با ساير خارجيان مقيم آمريكا : رتبه اول درآمد و رتبه دوم تحصيلات با مدرك بالاتر از ليسانس در اختيار ايرانيان است.
اگر نظری داريد که فکر ميکنيد لازمه بيانش کنيد اينجا هم يک راه برای بيان نظراتتون هست .


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢
تگ ها :


وقتی قانون هم ....

من خيلی از دوستانم را ميشناسم که وقتی ظلمی بر آنها ميرود ( مثلا متلک ميشنوند ) اعتراض نميکنند چون ميترسند بقيه فکر کنند : حتما دختره يه کاری کرده که پسره بهش متلک گفته . من هميشه با اين برخورد مخالفت ميکردم چون خودم هر روز بدون آنکه کار خارج از عرفی کرده باشم متلک ميشنوم گويا خود زن بودن خارج از عرف است ( بگذريم از اينکه حتی انسانی که کار خارج از عرف ميکند هم مستحق اين برخورد نميدانم ) ولی وقتی ميشنوی امکان دارد جانت را هم بر سر تفکر لابد کرم از خود درخت است ! بگذاری ديگر نميدانم چه بايد بگويم . اين نوشته شادی صدر را آنها که باور ندارند حقوق زنان پايمال ميشود ، بخوانند . آنها که فکر ميکنند مبارزه برای احقاق حقوق زنان تفنن است ، بخوانند . زن ستيزی در اعماق جامعه ما ريشه دوانده و اين باور ها ميتواند انسانها را از زندگی هم محروم کند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢
تگ ها :


چاه انرژی

تا حالا با آدمي برخورد كرده ايد كه حس كنيد ملاقات با او به شدت از شما انرژي ميگيرد ؟
يعني بدون اينكه كار خاصي انجام بدهد صرف حضورش اذيت كننده باشد . در واقع به نوعي تمام كارهايش آزار دهنده باشد . بدون آنكه بتوانيد دليل قانع كننده اي براي اينكه اين آدم آزارتان ميدهد بيان كنيد .
من اسم چنين آدمهايي را گذاشته ام چاه انرژي . به نظر شما با يك چاه انرژي چه بايد كرد ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۱
تگ ها :