خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شب يلدا

شب يلدا را دوست دارم ، با هندوانه و خربزه و انار و ازگيلش .
شب يلدا را دوست دارم ، با آجيل شيرين و فال حافظش .
شب يلدا را دوست دارم ، برای دور هم جمع شدن و شاد بودن .
من اين شب را که از دل هزاران سال به من رسيده دوست دارم ، از زمانی که کيش مردم کشورم آيين ميترا بود . من اين شب را که تولد روشنی و پاکی است دوست دارم . من اين شب را که شب تولد مسيح را هم جابجا ميکند دوست دارم . من اين شب را که تزيين کاج را به غربيان آموخته دوست دارم .
من آنچه که به اين خاک وصلم ميکند دوست دارم . برای همين هنوز اينجا هستم . برای همين هنوز نبريده ام .
آرزو ميکنم امشب خوش باشيد . دوستتان دارم . بيش از آن که بتوانيد حدس بزنيد . شاد باشيد عزيزان من هرجای اين دنيا که هستيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳٠
تگ ها :


تنگ نظری ؟!!؟

در پيام های مربوط به يادداشت چند روز پيش ( مهمانی شام ) يادداشت زير نوشته شده :
فکر نمی کنيد که شما با تنگی نظر خيلی از مسائل شخصی و دوستی بين دو نفر رو با حق آزادی زنان اشتباه می گيريد. اين اشتباهی بود که سالهای هفتاد و هشتاد هم توی غرب خيلی از آدمها تجربه کردن و زمانی طول کشيد تا بتوانند بين آزادی زنان و مسائل عشق و محبت تفاوت قائل شوند.
به وبلاگ نويسنده پيام سر زدم . پيام گير نداشت . تا پاسخ بدهم . بنابراين اينجا چند خطی مينويسم تا نظرم را در اين زمينه ، گفته باشم . به اين اميد که فرهاد باز هم به اينجا سر بزند .
من ادعايی ندارم که تنگ نظر نيستم . من يک زن ايرانی هستم و با توجه به رشته تحصيلی ام با محيط هايی که مردانه( دانشکده های فنی و شرکت های فنی تر ) ناميده ميشوند ، بيشتر در تماس بوده ام . و هميشه شاهد پايمال شدن حقوق زنان بوده ام . اين موضوع ميتواند به تنگ نظری نيز منجر شود . من معتقدم به دليل تربيت غلطی که محصول جامعه مرد سالار ماست ، بسياری از زنان ، خود با رفتارهای نادرست به تداوم نظام مرد سالار کمک ميکنند . بنابراين سعی ميکنم به رفتارها حساس باشم ، تا اگر نشانه ای از اين موضوع ديدم ، عکس العمل نشان بدهم . ( ادعا نميکنم بهترين عکس العمل ) . به نظر من کارا ترين روش در اين موارد ، آگاهی دادن است . يکی از جاهايي که من ميتوانم با ديگران ارتباط برقرار کنم ، اينجاست . بنابراين مينويسم . دقيقا به اين دليل که چنين رفتارهايی را ، مسائل شخصی و دوستی بين دو نفر ، نميدانم . چون تقريبا در روابط اکثريت جامعه ديده ميشود . در ضمن اين رفتارها را ، مسائل عشق و محبت ، نيز نميدانم چون کاملا يک طرفه هستند . و تنها از جانب زنان چنين رفتارهايی ديده ميشود . در جامعه ايران که بر اساس تربيت مردسالار ، مردان سعی ميکنند ابراز احساسات نکنند . چرا زنان بايد برای نشان دادن ميزان عشق و محبتشان ، شخصی ترين کارهای مردان را به عهده بگيرند ؟‌ شما چند زن را ميشناسيد که با وجود از بين رفتن عشق سالهای گذشته همچنان برای همسرش غذا ميکشد ، ميوه پوست ميکند ، جورابهايش را ميشويد ، لباسهايش را اتو ميزند و حتی لباس زير برای او ميخرد ؟ و در چند درصد اين موارد ، مرد اين رابطه نيز کارهای مشابهی را انجام ميدهد ؟ اگر اين رفتارها بر اساس عشق شکل ميگيرند ، چرا هميشه يکطرفه هستند ؟
من همسرم را عاشقانه دوست دارم ولی هرگز نيازی نديده ام برای ابراز عشقم جورابهای کثيفش را بشويم . من او را ميبوسم ، نوازش ميکنم و در مقابل او نيز . و هر کدام برای خودمان غذا ميکشيم و با لذت تمام در کنار هم غذايمان را نوش جان ميکنيم .


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٦
تگ ها :


 

امروز راديو اعلام کرد : هوای امروز تهران از نظر شاخص های آلودگی هوا ، نا سالم است .
به گزارش کسانی که انروز آبريزش بينی دارند : دستما کاغذی ها بعد از پاک کردن بينی خاکستری رنگ ميشوند .
و من خواب آلوده ام خيلی زياد . کاری را شروع ميکنم و به نيمه نرسيده فراموش ميکنم که چه کاری ميخواستم بکنم .
يکی از همکارانم ميگويد اينها نشانه های مسموميت با مونوکسيد کربن و سرب است .
من در تهران زندگی ميکنم . فکر کنم همين روزها يا خفه ميشوم و يا بر اثر مسموميت ميميرم (انتهای اميدواری )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٦
تگ ها :


چه گوارا

ديشب کتاب خاطرات بوليوی ( چه گوارا ) را تمام کردم . اين کتاب مرا ميبرد به دوران نوجوانی که دوست داشتم چريک باشم . چابک ، مقاوم و با اندامی ورزيده و قوی . آنزمان آنچه که کمتر به آن می انديشيديم ، اين بود که به عنوان يک چريک با چه چيزی ميخواهم بجنگم . آنچه که برايم مهم بود اين بود که چريک باشم همين . طبيعی است که قهرمان آندوره از زندگيم چه گوارا بود . او را دقيق نميشناختم . فقط ميدانستم ۱۰ سال و دو هفته قبل از تولد من در حين يک جنگ چريکی در جنگلهای بوليوی کشته شده . ميدانستم دوست نزديک فيدل کاسترو ست . ميدانستم که بعد از پيروزی انقلاب کوبا ، مسووليت سياسی نميپذيرد و تصميم ميگيرد که کل امريکای جنوبی را آزاد کند . شخصيت بزرگی که در هاله ای از تقدس در ذهن من فرمانروايی ميکرد .
سالها بعد که ديگر فهميدم من آدم جنگ چريکی نيستم . نه قدرت بدنی لازم را داشتم ، نه روحيه اش را . اما از ارزش چه در ذهنم کاسته نشد . تا اينکه کتاب خاطرات بوليوی را خواندم . اين کتاب دفترچه يادداشت روزانه اوست ، در آخرين نبردش . خواندن اين کتاب خيلی بيش از آنچه که فکر ميکردم طول کشيد . چون اين کتاب نوشته نشده که کسی بخواند . اين کتاب شايد مرتب کردن ذهن چه است در پايان هر روز . بنابراين کشش داستانی اصلا ندارد . در پايان هيچ صفحه ای انگيزه ويژه ای برای خواندن صفحه بعد به وجود نمی آيد . ولی آنچه که پس از خواندن اين کتاب برايم مهم است ، شکستن تقدس چه در ذهنم است . شايد اگر او الان زنده بود روشهای ديگری را برميگزيد ، شايد هم مانند دوستش هنوز بر روشهای ۴۰ سال پيش پافشاری ميکرد . نميدانم ، ولی چه ديگر قهرمان من نيست . کسی که روستاييان بيسوادی که به او نميپيوندند را خائن ميداند . از همه همرزمانش توقع دارد که تا آخرين قطره خون بجنگند . تا ميتوانند بکشند و بدون آنکه به چيزی در اين ميان شک کنند ، کشته شوند . و در غير اين صورت بزدل و خائن هستند ..... نه او ديگر قهرمان من نيست . همچنان به روحيه ظلم ستيزی اش و افکار و شخصيتش احترام ميگذارم ، اما روشهايش را .... نه .


پ.ن. : اين کتاب مقدمه ای دارد از فيدل کاسترو به حجم ۴۰ صفحه . لابد ميدانيد که کاسترو به سخنرانی های طولانی و بدون نوشته معروف است . فکر کنم اين مقدمه هم يکی از همان سخنرانی ها باشد که کسی از آن نوشته برداشته .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٥
تگ ها :


 

خبر غير منتظره و ناگهانی بود . صدام دستگير شد . و من بهت زده شدم . يادم آمد از روزی که ۱۲ سال داشتم و خبر مرگ کسی را شنيدم که ميخواست اگر جنگ با صدام ۲۰ سال هم طول بکشد ، بايستد و نشد . آنروز هم ناباور و بهت زده بودم . يادم آمد از روزی که ۱۱ ساله بودم و شنيدم که جنگ تمام شد . و من نميدانستم که ميشود جنگ هم روزی تمام شود . و من نميدانستم که جاهايی از دنيا هست که در آن مردم با کشور همسايه نميجنگند . ذهن کودکانه من ، باور کرده بود که زندگی همين است که من تجربه ميکنم .
و امروز صدام که کودکی را از من ، زندگی را و آزادی را و آسايش را و کرامت انسانی را از خيلی های ديگر گرفت ، با قيافه خيابان خوابها در نزديکی محل تولدش ، دستگير شده . و من هنوز ناباورم . اين ديو کودکی من در دام است . و من بايد تمرين کنم به باور کردن . باور آن که روزی ميرسد که در آن فروريختن آنچه که باور ندارم را ببينم .
و من چقدر احساس نزديکی ميکنم به مردمی که در خيابانها رقص و پايکوبی ميکنند . شاد باشيد .
و من چقدر دلم ميخواهد . صدام عادلانه محاکمه شود . بی کينه . آنچه که صدام از خيلی ها دريغ کرد . کاش صدايم به مردم عراق ميرسيد : در اينجا که من هستم هم صدام ويرانگری کرده ، آدم کشته و جنايت کرده . من ميدانم صدام يعنی چه . ولی اجازه ندهيد آن ديو بار ديگر شما را از انسانيت دور کند . با او عادلانه رفتار کنيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٤
تگ ها :


باز هم سرما

فکر کنم که ديگه همه اونهايی که تهران زندگی نميکنند هم تا حالا فهميده اند که امسال هوای تهران خيلی سردتر شده .
خبرهای بد درباره بی خانمانها هم از در و ديوار ميباره . البته فکر نميکنم بعد از اون خبر چهل نفر ديگه اجازه داده بشه خبری رسمی در اين زمينه اعلام بشه . ولی ما ميدونيم که ديشب خيلی سردتر از شبی بود که چهل نفر از سرما مردند . و تعداد بی خانمانهای تهران بيش از چهل نفر است . کافی است ما اين دانسته هايمان را کنار هم بگذاريم تا ديگر نيازی به خبر های رسمی در اين زمينه نباشد .
اين خبر احتمالا تاثيری در تصميم گيری های شهرداری تهران نخواهد گذاشت . همينطور بر تصميمات نيروی انتظامی و يا بهزيستی و يا هر تشکيلات ديگری که به نظر مسوول ميرسند .
اما من حس ميکنم بر احساسات مردم حتما تاثير ميگذارد . و اين احساسات تحريک شده ، شايد کاری بکنند . البته لزوما اين کارها ، کارهای مفيدی نيستند و يا به قدر کافی مفيد نيستند . ولی کوشش بيهوده به از خفتگی .
من که ديروز و امروز از تبعات اين قضيه استفاده کرده ام . من از ديروز تا حالا دو بار سوار ماشينهايی شده ام که موقع پياده شدن فهميدم ، برای کرايه گرفتن مسافر سوار نکرده اند :
خانم بفرماييد . من پول نميگيرم ، هوا خيلی سرد شده .
شيوا و بانو اميدوارم لبانتان کمی به لبخند مهمان شود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۳
تگ ها :


 

سرما ، سوز برف ، باد و بوران .
سگ لرز زدن .
دستهايی که يخ ميکند و ديگر حرکت نميکند .
و نفسهايی که آرام آرام به شماره می افتد .
و انسانی که از سرما ميميرد .
و چهل انسان که از سرما مرده اند .
و امشب سردتر از شبی است که چهل نفر در تهران از سرما مردند. خدا را شکر که ما بی خانمان نداريم . بيچاره امريکايی ها که خيابان خواب دارند .

دارم ديوانه ميشوم . سرما ، مرگ و دروغ های بزرگ باورنکردنی .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٢
تگ ها :


 

بسياری از عزيزان من در خارج از کشور زندگی ميکنند . (همانند اکثريت مردم ايران ) . از وقتی هم که با اينترنت سرو کار دارم . دوستانی پيدا کرده ام که در خارج از ايران زندگی ميکنند . از همه آنها خيلی چيز ها ياد گرفته ام . چيزهايی که زندگی در فضايی باز تر و فرهنگی متفاوت به آنها آموخته است . به نظر من اين حق کاملا طبيعی هر انسانی است که تصميم بگيرد در کجای دنيا زندگی کند . انگيزه يک انسان برای مهاجرت در مرحله بعدی اهميت پيدا ميکند . آزادی سياسی ، تحصيل ، استفاده از امکانات بهتر برای زندگی ، فرار از فرهنگ دست و پاگير ايران و يا هر چيز ديگر . اين برای من مهم نيست . هر کس حق دارد هرجا که بخواهد زندگی کند . دنيا متعلق به همه انسانهاست . اما توقع دارم . اين عزيزان من هم همين حق متقابل را برای من قائل باشند . بله من صادقانه و با صدای بلند اعلام ميکنم که برای زندگی کردن در اين کشور ، من بايد به چيزهايی تن بدهم که شايد به نظر خيلی ها خيانت باشد . من هر روز با حجاب کامل اسلامی از خانه ام خارج ميشوم . در شرکتی کار ميکنم ، که به نوعی دستمزدم را از بانک مرکزی جمهوری اسلامی پرداخت ميکند . من برای زنده ماندن در اين کشور ناچارم به کارهايی که تو دوست من در آنسوی اين مرزها تصورش را هم شايد نتوانی به ذهنت راه بدهی . من به انتخاب تو احترام ميگذارم ، تو هم به شعور من احترام بگذار . در اين دوره ای که برای هم سن و سال های من و با سطح تحصيلات من رفتن از ايران ، کار معمولی است ، ماندن در ايران يک انتخاب است . يک انتخاب که شايد من با کمال خريت انجامش داده ام . انکار هم نميکنم که شايد روزی پشيمان شوم . ولی اين به خودم مربوط است . عزيز من تو شايد سالهاست که از اين کشور دور بوده ای . اين احتمال را بده که چيزی در اين کشور عوض شده . و لطفا کمی احتمال بده ما که در اينجاييم هم چيزی ميفهميم . برای من نسخه نپيچ که از فردا بدون روسری بيايم سرکار . عزيز من از آنجا که تو هستی تندترين شعارها را درباره اين حکومت دادن هيچ شجاعتی نميخواهد . ولی در اينجايی که من هستم . وبلاگ نوشتن هم ميتواند خطرناک باشد .
شايد من هم روزی به اين نتيجه برسم که مثل خيلی های ديگر از اين کشور بروم . ولی اميدوارم فراموش نکنم که در ايران هم آدمهايی هستند که ميفهمند و چون از من به ايران نزديکترند ، آنها هستند که بايد تشخيص بدهند ، چه کاری بکنند . اگر هم نظری دارم پيشنهاد بدهم . نه آنکه هر که را اينچنين عمل نميکند ، خائن بدانم .

دوستان عزيزم که در ايران نيستند ، خودشان ميدانند که روی سخن من با چه کسانی است . چون خودشان ميدانند که چه ديدی نسبت به ما که در ايرانيم دارند . بنابراين از هيچکس عذر خواهی نميکنم . اگر من را خر فرض نميکنی ، اگر تلاشهای من را بچه بازی نميدانی ، اگر کار کردن در ايران را خيانت نميدانی ، خودت خوب ميفهمی که با تو نيستم اگر هم نه که بايد بدانی شديدا آزارم داده ای .

اول صبحی با خواندن اين و ديدن اين يکی و با ديدن بعضی برنامه های ماهواره ای و خيلی حرفهای قديمی تر به هم ريختم . اين شد که اين شد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٩
تگ ها :


زني عاشق مداد پاك كن


شبم را با نوشتن براي تو
مي گذرانم
سپس روز بعد را چنين سپري ميكنم :
همه واژه ها را يك يك پاك ميكنم !
زيرا چشمان تو
دو قطب نماست
كه همواره سويي را مي نماياند .....
دريا هاي جدايي را !

غاده السمان

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٩
تگ ها :


 

سلام دوست عزيز،



تعدادي از بچه هاي خواجه نصيري تصميم گرفته اند نامه زير را براي خانم مهنوش معتمدي آذر، عضو هيات علمي دانشکده برق دانشگاه صنعتي خواجه نصير و عضو فعلي شوراي شهر استان تهران ارسال کنند. اين کار فقط به خاطر يافتن پاسخ هايي است که در ذهن آن ها ايجاد شده است و به اعتقاد آن ها، پاسخگيري از شوراي شهر تهران، اولين حق مدني هر فرد است. اگر شما هم علاقمند هستيد که در پرسش اين سوال ها، با آن ها همراه باشيد، نام کامل و همچنين رشته و سال ورودي خود را براي آدرس

Jadi@softhome.net

يا

sinaansari@yahoo.com

يا

LeylaJan@yahoo.com

يا

skhojaste@hotmail.com

بفرستيد و يا تلاش کنيد تا افراد بيشتري اين نامه را ببينند. تا تاريخ 30 / آذر اين نامه را به دوستان خود کپي کنيد. اگر کسي با چند بار دريافت کردن اين نامه، ناراحت شد، شما را به خاطر هدف خوبتان خواهد بخشيد. هر روزه، امضاهاي جديد را مي توانيد در سايت

www.jadi.net/other/mahnoosh.htm

مشاهده کنيد.





--------------------------------------------------------



سرکار خانم معتمدي

ما [تعداد نهايي امضاها] نفر با توجه به شناخت خود از شما، پيش و پس از انتخابات شوراي شهر، لازم ديديم تا پاسخ سوالات زير را از شما جويا شويم.



شما در انتخابات شوراي شهر با عنوان علمي دکتر معرفي شديد، اما اطلاعات ما از مدارج علمي شما حاکي از اخذ مدرک ليسانس و سپس دريافت مدرک فوق ليسانس توسط شما است. لطفا در اين باره توضيح دهيد.
شما در دانشکده با پوشش مانتو و مقنعه ظاهر مي شديد، اما پس از شروع به تبليغات شوراي شهر تصاوير شما را با چادر مشاهده کرديم. اين تفاوت نشان دهنده چيست ؟
شما در تبليغات انتخاباتي از خود به عنوان استاد دانشگاه خواجه نصير – و نه عضو هيات علمي - نام برديد. از آنجايي که کسب کرسي استادي منوط به طي مدارج مربي، استاديار و دانشيار است، لطفا دليل استفاده از لفظ استادي را در تراکت‌هاي تبليغاتي توضيح دهيد.


ما پاسخ شما را به عنوان نمونه‌اي از روند پاسخگويي شوراي شهر تهران به خواسته‌هاي مردم تلقي خواهيم کرد.



-------------------------------------------------------------


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۸
تگ ها :


چند اثر هنری برتر

من امروز موفق شدم چند اثر هنری برتر در دنيای موسيقی را بشنوم . اينکه آدم هر روز چندين بار تاکسی سوار بشود . اين حسن را دارد که با هنر روز آشنا ميشود

البته من نميتوانم الان اين ترانه ها را برای شما اينجا پخش کنم . ولی قطعاتی از شعر آنها را برايتان مينويسم که دست خالی نرويد :

۱) حالا ناز نگات جونم فدات
با تو ندارم مشکلی خدا وکيلی خوشگلی
( باور کنيد اين ها کاملا پشت سرهم هستند اگر ميبينيد ربطی به هم ندارند به خدا تقصير من نيست )


۲) چشات از جنس مرغوبه چقدر حال چشات خوبه


حالا يه کف مرتب برای شاعر ، خواننده و آهنگساز اين آثار هنری برتر

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۸
تگ ها :


مهماني شام


همه خانمها دور ميز جمع شده اند كه شام بكشند .
دو نوع سالاد ، خورش فسنجان ، رولت گوشت ... به عادت هميشه اول سالاد ميكشم
راه مي افتم كه بروم بنشينم و سالاد بخورم . كه شادي ميپرسد: براي شوهرت غذا نميكشي ؟
نه ! شوهر من ديگه بزرگ شده خودش براي خودش غذا ميكشه

هميشه فكر ميكنم خانمهاي ايراني استعداد عجيبي در لوس بار آوردن همسران و فرزندانشان دارند . نكته جالبي كه وجود دارد اين است كه اغلب رفتاري با همسرانشان دارند كه با فرزندانشان هم دارند . دلم ميخواست يک بار کسی پيدا ميشد که بتواند به همه خانمهای ايرانی بگويد : خانمهاي عزيز شما مادر همسرتان نيستيد . لطفا از لوس كردن مردها دست برداريد . باور كنيد كه يك آدم بالغ ميتواند براي خودش غذا بكشد و خيلي كارهاي شخصي اش را خودش انجام بدهد . مطمئن باشيد بدون کمک شما از گرسنگي نميميرند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٧
تگ ها :


 

روز دانشجو مبارک .
امروز ۵۰ سال از واقعه ای که باعث شد امروز روز دانشجو باشه ميگذره . و متاسفانه هنوز خواسته های دانشجويان ايرانی همان است که بود . مثل بقيه جامعه ، دانشجويان هم هنوز آزادی و قانون ميخواهند . و هنوز...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٦
تگ ها :


 

به نظر من اين اصلا اخلاق خوبی نيست که آدم به مريض شدن بقيه هم حسودی کند . حالا من سرما خوردم ، تب کردم ، تو هم بايد از رو دست من نگاه کنی ؟ خوب اگه دلت سوپ ميخواست ميگفتی برات درست ميکردم . چرا ديگه تب کردی ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٥
تگ ها :


باز باران با ترانه

باز باران با ترانه ...

جوی های آب پرشده و سر ريز کرده و مقدار زيادی زباله و برگ پاييزی را به داخل پياده رو ها و خيابانها ريخته .

با گهرهای فراوان ...

سطح خیابانها که پر از چاله است با آب پرشده ، هر ماشينی که رد ميشود . کلی آب به اطراف ميپاشد . خوب چون من هم جز اطراف هستم . خيس ميشوم .

ميخورد بر بام خانه ...

تاکسی ها اصلا به مسيری که ميگويم ، توجهی ندارند . اکثرا يک مسافر دارند ( لابد دربست ) من هم که پول تاکسی دربست گرفتن ندارم بنابراين آرام آرام شروع به پياده روی ميکنم ، شايد کسی سوارم کرد .

يادم آرد گردش يک روز ديرين ....

يک ماشين بوق ميزند . ( ۲۰۶ !!!!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟ ) شايد آشناست ؟ نه . عوضی گرفته .

خوب و شيرين.....

يک تاکسی يکی از مسافرينش را پياده ميکند و من سوار ميشوم . به ساعت نگاه ميکنم . نيم ساعت پيش که از شرکت بيرون آمده بودم . خشک بودم . ولی وقتی کسی از چتر خوشش نيايد باي هم خيس بشود .

توی جنگلهای گيلان ....

نيم ساعت ديگر گذشته و من هنوز به انتهای ميرداماد نرسيده ام . باران حرکت ماشينها را کند کرده . تعداد کسانی که تا کسی پيدا نکرده اند زياد است بنابراين نيمی از خيابان را گرفته اند . تعداد زيادی هم برای اينکه گرفتار نشوند بر خلاف هميشه حتی برای مسيرهای کوتاه هم ماشينهای خودشان را بيرون آورده اند . اکثر تاکسی ها هم که فقط يک مسافر دارند . پس تعداد ماشينها جند برابر روزها ديگر است . پس حالا حالا ها در اين ترافيک گرفتار خواهم بود . پس پياده ميشوم .

نرم و نازک...

تا سر چهارراه آمده ام . ولی به نظر نميرسد اوضاع فرقی داشته باشد . پس پياده ادامه ميدهم . تا سر نيايش را هم پياده ميروم .

چست و چابک ...

بيش از يک ساعت پيش از شرکت بيرون آمده ام . من هم که سوخت اصلی ام آب است . هوا هم که سرد و مرطوب است : شديدا به دستشويي احتياج دارم . تا ۲ روز ديگر هم که پريود خواهم شد . دل درد و کمر درد هم که دارم . سرما خوردگی هم که تازه خوب شده ولی همچنان آب ريزش بينی ادامه دارد . به جز اينها اوضاع روبراه است . من باران را دوست دارم حتی اگر...

کودکی ده ساله بودم ...

ميرسم سر نيايش نياز های اوليه و دردهای طبيعی ( که ناشی از بيماری نيستند ) و آب ريزش بينی ادامه دارد . تشنه و گرسنه هم هستم . ولی چون تند راه رفته ام گرمم است و عرق کرده ام . تا انتهای بزرگراه را نميتوانم پياده بروم . پس منتظر تاکسی ميشوم .

با دو پای کودکانه ....

بعد از ۲۰ دقيقه تاکسی پيدا ميکنم . بازهم ترافيک و.... ولی کاست شب ، سکوت ، کوير شجريان و تصنيف باران..... البته مشکلات همه به قوت خود باقی هستند ولی حالا عرق تنم در حال خشک شدن است و سردم شده .

ميپريدم از سر جو .....

بالاخره رسيدم . تا خانه را ميدوم . وقتی ميرسم لباسهای خيس را هر کدام به يک طرف پرت ميکنم و ..... آخيش راحت شدم . سعت را نگاه ميکنم ۲ سعت توی راه بوده ام . خسته ام . پويا يک فنجان چای گرم به من بده و آغوشت را . من باران را دوست دارم حتی اگر...

باز باران با ترانه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٢
تگ ها :


 

ديروز اول دسامبر ، روز جهانی مبارزه با بيماری ايدز بود . شايد حالا برای يادآوری کمی دير باشد ولی مسلما برای خواندن يک متن خوب در اين زمينه به قلم عباس معروفی هنوز دير نشده . بخوانيد و ببينيد به وحشتناکترين بيماری دوران ما نيز ميتوان هنرمندانه نگريست .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۱
تگ ها :


 

امروز سالروز کشته شدن ميرزا کوچک خان جنگلی است .
اگر روزی به گيلان سفر کرديد . قلعه رودخان را از دست ندهيد . قلعه ای در اعماق جنگل که در زمان ساسانيان ساخته شده و بعدها چند بار بازسازی شده و آخرين بار ميرزا کوچک خان از آن به عنوان مخفی گاه استفاده کرده . استتار قلعه به قدری درست طراحی شده که وقتی چند متری بيشتر با قلعه فاصله نداری ميتوانی ديوارهای قلعه را ببينی .
من حدود چهار سال پيش اين قلعه را ديدم . سفر هيجان انگيزی بود . هنوز خيلی از اتاق های قلعه قابل استفاده است . چند نفری از گروه ما ( از جمله خودم ) داخل يکی از اين اتاق ها خوابيديم . روستای قلعه رودخان در نزديکی فومن قرار دارد و قلعه هم در جنگلهای اطراف اين روستا واقع شده . تا ده را با جيپ ميتوان رفت ولی از ده تا قلعه ۲ تا ۳ ساعت کوهنوردی لذت بخشی در جنگل پيش رو خواهيد داشت . جنگلی انبوه که با ديدنش ميفهمی چقدر برای پنهان شدن مناسب است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۱
تگ ها :


 

نوشی ميگه : ديروز روز بزرگی برای من بود. ممکنه اين چيز زيادی نباشه، اما اگه مثل من و هزاران مادر ديگه ای که از بچه هاشون دور موندن يا ترس و دلهره دوری از بچه هاشون رو دارن بودين، اونوقت حتی يه قدم کوچولو هم خوشحالتون ميکرد......دلم ميخواد امروز ميتونستم برم يه جايی که فريادم رو کسی بشنوه و داد بزنم چند تا خون ديگه لازم دارين تا توی حقوق زنان و کودکان و قوانين جاری يه تجديد نظر جدی کنين؟


شادی زيبا و صادقانه نوشی به خاطر اين خبر است .
شادی و طبيعی ترين حقوق انسانی ما را به هزار منت به ما پس ميدهند . شاد باشيم ؟ شايد حق با نوشی است ما هم اگر....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٠
تگ ها :


 

کوههايی که از برف سفيد شده رو دوست دارم .
بارانی که يواش يواش تبديل به برف ميشه رو دوست دارم .
پياده روی توی برف رو حتي وقتی کفش و جوراب و پام هم خيس شده رو دوست دارم .
ايستادن زير برف رو دوست دارم حتی اگه به خاطر اين باشه که تاکسی گيرم نيومده باشه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٩
تگ ها :


 

صادق خلخالی هم در گذشت ، و به اعتقاد خيلی ها شانس آورد . و به اعتقاد من حيف شد . کاش زنده ميماند و در يک دادگاه صالح و واجد شرايط محاکمه ميشد . فرصتی که او از خيلی ها دريغ کرد .
هميشه اميدوارم اگر روزی فرصتی برای بازبينی رفتار حاکمان امروز ايران برای مردم پيش بيايد ، منصفانه تر و انسانی تر از گذشته رفتار کنند . به دنبال اجرای عدالت باشيم نه به دنبال انتقام .
اينجا
اينجا
و اينجا
را ببينيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۸
تگ ها :


 

ميدونستين يک سوپ خوب ميتونه معجزه کنه ؟ آره ميتونه من امتحان کردم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٦
تگ ها :


مهمانهای عزيز

يادتون هست وسط تابستون رفته بوديم اهواز ؟

ميزبانان خوبمون آمده اند تهران . البته چون هزار تا دوست ديگه هم دارند فقط گاهی به ما سر ميزنن.

اين زوج عزيز هم مثل ما يه موقعی کوهنورد بودند . يادش بخير . وقتی رفته بوديم دماوند ، محمدرضا و چند نفر ديگه از يه مسير ديگه رفته بود قله و چند دقيقه ای زودتر از مارسيده بودند . من محمدرضا را که ديدم . فهميدم به قله نزديک شدم . برام از دور دست تکان ميداد . چقدر انرژی گرفتم . وقتی رسيدم  بهش گفتم : چقدر مونده ؟ از سر راه رفت کنار و گفت : رسيدی ! باورم نميشد ، بام ايران .... گفتم : من ميخوام جيغ بکشم . گفت : خوب جيغ بکش ! و من آنچنان جيغی کشيدم که پويا ( که سرپرست برنامه بود ) فکر کرد بلايی سرم اومده .

 

اين هم به ياد جوونی هامون :

رستنی ها کم نيست

من و تو کم بوديم

خشک و پژمرده و تا روی زمين خم بوديم

گفتنی ها کم نيست

من و تو کم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ از آغاز

چنين در هم و برهم گفتيم

ديدنی ها کم نيست

من و تو کم ديديم

بی سبب از پاييز

جای ميلاد اقاقی ها را پرسيديم

چيدنی ها کم نيست

من و تو کم چيديم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسيديم

خواندنی ها کم نيست

من و تو کم خوانديم

من و تو ساده ترين شکل سرودن را

در معبر باد

با دهانی بسته وامانديم

من و تو کم خوانديم

من و تو وامانديم

منو تو کم ديديم

من و تو کم چيديم

من و تو کم گفتيم

وقت بيداری فرياد

چه سنگين خفتيم !

من و تو کم بوديم

من و تو اما

در ميدان ها

آنک اندازه ی ما می خوانيم

ما به اندازه ما می بينيم

ما به اندازه ما می چينيم

ما به اندازه ی ما می گوييم

ما به اندازه ی ما می روييم

من و تو

خم نه

در هم نه

کم هم نه

که می بايد باهم باشيم

من و توحق داريم

در شب اين جنبش

نبض آدم باشيم

من و تو حق داريم

که به اندازه ی ما هم شده ،‌ با هم باشيم

گفتنی ها کم نيست .......

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٥
تگ ها :


 

سنگسار .
هيچ چيز ندارم که در اين باره بنويسم .
اينجا را بخوانيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٤
تگ ها :


چند تفاوت اساسی ميان ايران و گرجستان (ابراهيم نبوی )

نتيجه گيری غير اخلاقی: در ايران اصلاحات هم تصادفی است چه برسد به انقلاب

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٤
تگ ها :


مردم شوارد نادزه را برکنار کردند

ميخائيل ساکاشويلی رهبر مخالفان گرجستان تاييد کرده است که نينو بوردژانادزه رئيس مجلس به عنوان کفيل رياست جمهوری تا زمان برگزاری انتخابات در دو ماه آينده سرپرستی اين مقام را بر عهده خواهد داشت.

گرجستان روزی بخشی از ايران بود و قراردادهای ترکمانچای و گلستان آن را از ايران جدا کرد . کاش يک قرار داد ننگين دیگر هم امضا ميشد و تهران را از ايران جدا ميکرد . چه بر سر يک جامعه ميرود که بخشی که از آن جدا بوده حقوق خود را طلب ميکند و بدون خشونت به خواستهايش دست می يابد و بخشی که جدا نشده ، حتی از تفکر به مخالفت هم ميترسد .

خواندنی ها کم نيست ، من و تو کم خوانديم .
من و تو کم بوديم .
(شنيده ايد اين ترانه زيبا را با صدای فرهاد ؟ )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳
تگ ها :


يک انقلاب بدون خونريزی

کاخ رياست جمهوری و مجلس گرجستان به دست مخالفان دولت افتاد و نينو بورژنادزه، رئيس پيشين مجلس اعلام کرد که در چارچوب قانون اساسی وظايف رئيس جمهور را به عهده می گيرد.


اين هم يک نامه به بهانه اين انقلاب ظاهرا بدون خونريزی.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢
تگ ها :


 

سرفه ، سرفه ، سرفه .....
ولی دارم بهتر ميشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱
تگ ها :