خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

يک خونه پيدا کرديم که هنوز نديديمش ولی قيمت و شرايطش ( آنطور که بنگاهی ميگفت ) خوب است احتمالا امروز بعد از ظهر ميتوانيم خانه را ببينيم . اميدوارم سريعتر ماجرای خانه اجاره کردن ما تمام شود .


امروز يک اشتباه بزرگ مرتکب شدم . وارد يک بحث کاملا بی نتيجه شدم . که از اول هم ميدانستم فايده ای نخواهد داشت . ولی بی اختيار وارد این بازی شدم و کلی انرژی هدر دادم . من بايد بر اين عادت بدم غلبه کنم که دوست دارم هر جا با هر کسی بر سر موضوعاتی که برايم اهميت دارد بحث کنم . توانم را تحليل ميبرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٩
تگ ها :


 

اول از همه رحتا خوب و عزيز دوباره خوش آمدی و من هم اميدوارم بی مشکل بتونی به سايتهايی که دوست داری سر بزنی . خودت هم خوب ميدونی که اين جا هميشه از ديدن پيامهايت شاد خواهم شد .

نازلی و رحتا نازنين قبول دارم ، کتاب تنها چيزی است که هرگز از خرج کردن برايش پشيمان نميشوم . تا آخر ماه هم راهی نيست زنده ميمانيم .

اما جادی پرسيده که چه خريده ام : چندين جلد کتاب آموزش داستان نويسی ( چه نوشته نويسنده های ايرانی يا ترجمه از آثار نويسنده های غير ايرانی ) برای اينکه به خودم ياد آوری کنم که بايد نويسنده بشوم .
فيلمنامه سينما پاراديزو ، چون فيلم به زبان ايتاليايی بود ، گرچه فيلم آنچنان استادانه ساخته شده بود که با ديدن فيلم هم به قدر کفايت لذت برده بودم ولی هر چه باشد من يک کلمه هم ايتاليايی نميفهمم .
فيلم داستان فيلم ساعتها ، اين يکی گرچه زبانش انگليسی بود ولی به دو دليل ( يکی اينکه اصولا خيلی زبان انگليسی ام قوی نيست و ديگری پيچيدگی های خود فيلم ) لازم ديدم کتابش را داشته باشم .
و چندين جلد رمان از نويسنده های ايرانی و چندين جلد رمان ترجمه شده ( مينا ! اثر جديد ايزابل آلنده چاپ شده . کتاب زنی که هر روز راس ساعت ۶ می آمد را هم برای خودم خريدم فقط به ياد تو و آن جشن تولدی که ۴ جلد از اين کتاب هديه گرفتی ) .
و يک جلد قانون کار ! برای اينکه بدانم هر روز کدام حقوق قانونی ام پايمال ميشود و بدانم از کداميک از حقوق انسانی ام اصولا صرف نظر شده .
شيوا نازنين و خوب البته که جايت خالی بود . خوب به هر حال تهران خوبيهايی هم دارد ، وقتی داريم ترافيک و دود و..... را تحمل ميکنيم ، بايد از نمايشگاه کتابش هم لذت ببريم . چرا يک سفر برای نمايشگاه نيامدی تهران ؟ ما هم کمی ميديديمت .
بی بی خوب : نمايشگاه امسال به دليل معقول تر شدن ساعات برگزاری اش ( ۱۱صبح تا ۱۰ شب ) ازدحام کمتری داشت . ترافيک هم بهتر بود . از همه جالبتر اينکه تعداد سالنهای کتاب بيشتر از اغذيه فروشی ها بود اکثر ناشرين خوب هم با دست پر شرکت کرده بودند . من به غرفه های انتشارات خارجی سر نزدم چون پول نداشتم . آنقدر هم مهندس باسوادی نيستم که پی آخرين کتابهای جهان علم باشم . با ادبيات حال ميکنم که انتشارات ايرانی به قدر پولم کتاب در اين زمينه دارند . اگر بيشتر به اطلاعات نياز داری بپرس تا اگر ميدانستم برايت بگويم .
تا به حال يک چيزی را دقت کرده ايد که انتشارات مذهبی ( الزهرا ، توحيد ، بدايه ... ) اغلب با الف و حروف اول الفبا شروع ميشوند و انتشارات غير مذهبی خوب و قوی (مرکز ، نيلوفر ، نی .... )با حروف آخر الفبا ؟ حتما دليل خاصی ندارد ولی کار آدم را در نمايشگاه راحت ميکند

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۳
تگ ها :


 

نمايشگاه خيلی خوش گذشت . در عوض کلی خرج رو دست خودم گذاشتم که در نتيجه بايد تا آخر ماه با صرفه جويی زندگی کنيم . ولی به نظرم ارزشش رو داره .
خوبم و سرحال .
امشب يک قرار کاری دارم و براش نگرانم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٢
تگ ها :


نمايشگاه کتاب

فردا را مرخصی گرفته ام تا سری به نمايشگاه کتاب بزنم . در ضمن استراحتی هم کرده باشم . بايد خودم را آماده کنم برای هفته آينده ، چون بايد از هفته ديگه از اين بنگاه به آن بنگاه بدويم دنبال يک واحد آپارتمان اجاره ای که هم شرايط مساعدی برای زندگی داشته باشد و هم قيمتش با پول ما همخوانی داشته باشد . از همه چيز بدتر سروکار داشتن با بنگاهی هاست . بنابراين اين هفته را ميخواهم خوش بگذرانم تا هفته آينده کم نياورم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٠
تگ ها :


زندگی کارمندی

بدتر از همه اين است که از خودت ميپرسی فردا چطور قدرتی پيدا ميکنی که دوباره همان کاری را که ديروز کرده ای و از مدت ها پيش هم غير از آن کار نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پيدا ميکنی که اين کارهای پوچ ، اين هزاران هزار نقشه را که به هيچ کجا نميرسند ، اين تقلا ها برای بيرون آمدن از فلاکت خرد کننده ، تلاش هايی را که هميشه مرده زاد به دنيا می آيند ، پيش ببری ، و اين همه به خاطر اينکه يک بار ديگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است ، که هر شب پای ديوارت و زير دلشوره فردا که هر بار شکننده تر و کثيف تر از روز پيش است ، سقوط کنی .
از کتاب سفر به انتهای شب اثر لويی فردينان سلين



تا به حال توصيفی دقيق تر از اين از زندگی کارمندی و احساسم نسبت به آن جايی نديده بودم ، حيفم آمد که شما را در خواندن آن شريک نکنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٩
تگ ها :


نامه اي براي فردا، نامه رييس جمهور به مردم ايران

وقتی قبل از خرداد ۷۶ خاتمی از اينمدل حرفها ( اينك صاحب هر نظر و عقيده‌اي كه باشيم، اگر انصاف را رعايت كنيم، امام را شخصيتي ممتاز و بزرگ خواهيم ديد ) فکر ميکردم مجبور است ، برای شروع چنين صحبت کند . ولی حالا ميدانم او قصد فريب هيچ کس را نداشت نه ما و نه مخالفين ما ولی ما فريب خورديم . وقتی او جايزه صلح نوبل را بی اهميت دانست فهميدم اين ما بوديم که از او بيش از آنچه بود انتظار داشتيم .

اين شد که تمام آرزوهای ما در ۲ خرداد تجلی پيدا کرد :
( شتاب‌زدگي در استفاده يا سوء استفاده از اين حديث كه به قصد رفع سريع و ناگهاني همه‌ي موانع صورت گرفت، نتيجه‌اي جز صلب و سخت‌تر شدن موانع نداشت. طرفه اين كه برخي از كساني كه خود باعث تشديد موانع شده بودند، طلبكارانه از اصلاحات مي‌خواستند كه به هيات معارض (اپوزيسيون) ولي در دل دولت عمل كند كه چنين امري نه تنها به مصلحت نبود، بلكه مي‌توانست يكي از طنزهاي بزرگ همه‌ي دوران‌هاي تاريخ باشد. البته بسياري از اين شتاب‌زدگي‌ها و شالوده‌شكني‌ها، خود محصول و معلول سرسختي‌ها و تنگ‌نظري‌هايي بود كه متاسفانه در راه پيشبرد مردمسالاري در كشور ظاهر شده بود. فرجام اين رويداد، برآورده نشدن بخش‌هايي از مطالبات به حق جامعه، به خصوص نسل جوان و تحصيل‌كرده و بدتر از آن، ايجاد و تقويت پندار عدم موفقيت و برآورده نشدن خواسته‌هاي عمومي بود. انگاره‌سازي‌ها و آشفتگي‌ها تا به آن جا رسيد كه تصوير ذهني جامعه به مراتب تيره‌تر از حتي كاستي‌هاي عيني شد و بسياري از دستاوردهاي عميق بزرگ اين دوران ناديده گرفته شد. )

حالا ميدانم رسیدن به آن جامعه که در آن دوست دارم زندگی کنم راه درازی هست که شاید بیش از عمر من باشد . ۲ خرداد به من فرصت داد تا بفهمم که آزادی يک فرهنگ است که همه ما بايد آن را بياموزيم :
( اينك به شما عزيزان مخاطب نامه خود مي‌گويم: تامل كنيد كه اگر رفتار حكومت در بسياري از موارد متاثر از تاريخ استبدادزده‌ي ما است، همين حكم در مورد منتقد و روشنفكر و اپوزيسيون ما هم صادق است، هرچند سهم و دايره‌ي اثرشان يكسان نبوده و نخواهد بود. سير به سوي نظام مردم‌سالار، نيازمند پا گرفتن فرهنگ مردم‌سالاري است. در كشور ما،‌ اين فرهنگ مي‌تواند با تكيه بر اخلاق، انصاف و ادب اسلامي كه رواداري را براي بشريت به ارمغان آورد و با ايجاد و تقويت مناسبات اجتماعي دموكراتيك و فرآيندهاي سياسي مردم‌سالار پا بگيرد )

اما من با همه آنچه که خاتمی نبود ، به او احترام ميگذارم وقتی ميگويد : ( در پايان باز بر اين نكته تاكيد مي‌كنم كه همه‌ي ما و شما جوانان عزيز بايد اين پندار غلط را كه حاصل يك بيماري تاريخي است از ذهن خود بزدايم كه: " براي رهايي بايد منتظر قهرمان بود. " قهرمان شماييد و مسوولاني شايسته‌ي شمايند كه خواست شما را درك و در جهت آن حركت كنند)

متن کامل نامه خاتمی را در اينجا ميتوانيد بخوانيد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :


 

فردا روز جهانی کارگر است به خودم و همه کارگرانی که به اينجا سر ميزنند اين روز رو تبريک ميگم و اميدوارم که بتونيم به حقوقمون دست پيدا کنيم . گرچه اين امر بدون تلاش بی وقفه خودمون محاله . ولی خوب يک کم اميدواری که اشکالی نداره . داره ؟  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱۱
تگ ها :


 

ديشب همين نزديکی های خانه خودمان به ديدار دو تا دوست خيلی خوب رفتيم ، چون دير وقت رفته بوديم ، شب را هم همانجا مانديم صبح مثل هميشه از همه زودتر بيدار شدم و هرچه کردم خوابم نبرد . چون همه خواب بودند هيچ کاری هم نميتوانستم انجام بدهم . داشتم کلافه و عصبی ميشدم که ديگر طاقت نياوردم و امدم خانه خودمان . به محض ورود به خانه حالم بهتر شد .....خواستم بگويم من خانه ام را دوست دارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱۱
تگ ها :


 

ديروز و پريروز حالم خيلی بد بود . خسته و به شدت افسرده بودم . اما همينطور بی دليل امروز حالم بهتر شده ، البته تا ساناز هميشگی راه درازی دارم ، ولی اوضاع اميدوار کننده است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧
تگ ها :


 

و من همچنان سرم شلوغه .
دارم کم ميارم ، دارم ميبرم .

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که ميبينم ، بد آهنگ است

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٦
تگ ها :


 

سرم شلوغه ، سرم شلوغه ، سرم شلوغه ، سرم شلوغه .............علاوه بر پروژه قبلی يک پروژه جديد هم برايم تعريف شده و همه کارهايی که در سال قبل انجام ميدادم هم به قوت قبل باقی هستند . گاهی رئيس ها خيلی بی جنبه بازی در می آورند و وقتی اشتياق آدم را به ياد گيری ميبينند سو استفاده ميکنند . کلی کار روی سر آدم آوار ميکنند ، بدون اينکه حداقل ريالی در حقوق مزايا اوضاع را بهتر کنند . درست است که دوست دارم کار ياد بگيرم ولی اصلا هم دوست ندارم ، بيگاری بکشم .
بيرون از محيط کار هم کار جديدی شروع کرده ام که اگر خوب پيش برود احتمالا سود خوبی خواهد داشت . ولی به شدت وقت گير است و انرژی زيادی ميطلبد . و فعلا دارم کند پيش ميروم ولی خيلی اميدوارم که کار به زودی بهتر پيش برود .
پويا باز هم گرفتار يکی ديگر از دوره های افسردگی اش شده و من بايد خيلی مراقب باشم که افسردگی او به من هم سرايت نکند . لعنتی از سارس هم سريع تر منتقل ميشود .
دلم لک زده برای يک ساعت کتاب خواندن بی دغدغه ، برای نوشيدن يک فنجان قهوه با يک دوست بدون نگرانی .
سرم شلوغه ، سرم شلوغه ، سرم شلوغه ............

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢
تگ ها :