خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رژه افتتاحيه بازيهای المپيک

من تلويزيون نگاه نميکنم ( يعني اصلا تلويزيون نداريم که بخواهم نگاه کنم ) البته با اين برنامه هاي صدا و سيما اغلب هم حس نميکنم که چيز زيادی از دست ميدهم .خلاصه اين را گفتم که يعني افتتاحيه بازيهاي المپيک را نديده ام ولي از هر که شنيده ام از وضعيت اسف بار تيم ايران ناليده است . آن هم در کشوري که رغيب ساليان باستاني ايران است . گرچه امروز نه از آن يونان خبري هست نه از آن ايران . اما حداقل اندک شرری براي افتخار براي يونانيان باقي مانده . اما ما نه نشانه فرهنگي نه لباس محلي نه نشاط نه شادي هيچ نداريم که حداقل دنيا به اشتباه فرض کند اين ايران وارث همان ايران است .
ورزش که نشانه اش نشاط و سرزندگي است با اين تيم به دنيا نشان داده ميشود . واي به روزي که گردهمايي معتادين جهان باشد  .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٥
تگ ها :


 

من برگشتم .

از شانس ما به گرما و شرجی بعد از باران رسيديم . ولی خوب بود .

امروز کاملا سر حال و پر انرژی هستم . به نظر من سفر بهترين تفريح است . حيف که اغلب گرانتر از آن تمام ميشود که بتوان وقتی نيازش را حس کنی به سفر بروی .  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٤
تگ ها :


 

دارم ميرم شمال . مسافرت و کار . وقتی برگشتم خواهم نوشت .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۸
تگ ها :


 

امروز صبح توی ايستگاه تاکسی های خطی ميدان آزادی به ميدان ونک ۳ يا ۴ تاکسی منتظر ايستاده بودند که ۳ نفر مسافر در صندلی عقب هر يک نشسته بودند و منتظر بودند تا کسانی پيدا شوند که حاضر باشند دو نفری روی صندلی جلو بنشينند و يا کسانی که برای يک نفر کرايه دو نفر را پرداخت کنند . و با اينکه يک صف طولانی از مسافرين هم تشکيل شده بود هيچکش حاضر نميشد که با اين شرايط سوار اين تاکسی ها شود . تعداد مسافرين منتظر تاکسی به حدود ۲۰ نفر رسيده بود و هيچ کس حاضر نميشد که حتی به قيمت جلو افتادن نوبتش روی صندلی جلو بنشيند . ( وقتی نفر اول صف نخواهد سوار تاکسی شود نوبتش به نفر بعدی داده ميشود و همينطور تا آخر صف ) . در نهايت يکی از راننده های تاکسی پذيرفت که روی صندلی جلو فقط يک مسافر سوار کند بدون اينکه کرايه را دو برابر کند . و در نتيجه بلافاصله حرکت کرد . مسافران يکی ديگر از تاکسی ها هم که مدت بيشتری منتظر مانده بودند ، از ماشين پياده شدند و سوار ماشينی شدند که راننده اش پذيرفته بود فقط ۴ مسافر سوار کند و کرايه بيشتری هم درخواست نکند . و تا زمانی که من آنجا بودم  همه تاکسی ها همين شرايط را پذيرفتند .

حس خيلی خوبی  داشتم . يک نمونه خوب از يک مبارزه بدون خشونت .از همه چيز جالب تر همبستگی بين مسافرين بود . آدمهايی که هيچ يک از قبل همديگر را نميشناختند ولی توانسته بودند با همراهی هم از منافع مشترکشان دفاع کنند.  جای جادی خالی بود . يادم هست همين جادی يک خاطره جالب داشت از يک مهمان خارجی که جالب ترين سرگرمی اش در تهران سوار شدن در صندلی جلو تاکسی بود !   ( جل الخالق ) .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱۳
تگ ها :


دوباره عاشق شدن

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٢
تگ ها :


 

خوابم مياد . چند هفته است که پنج شنبه و جمعه به جای استراحت کردن و بيشتر خوابيدن ، کمتر ميخوابم . شبها تا دم صبح بيداريم و در طول روز هم اصلا نميتوانم بخوابم . خوابم مياد . دلم ميخواد چند روز مرخصی بگيرم و فقط بخوابم . ولی موضوع اصلی اين است که من بايد از خودم مرخصی بگيرم که خيلی سخت تر از بی خوابی است . ( چی گفتم ! )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٠
تگ ها :


 

امروز تولد مادرم است .

صبح که زنگ زدم که تبريک بگويم ، مثل يک کودک شادمانه ميخنديد و ذوق زده بود ( هديه های پدرم و برادرم را گرفته بود ) حالا هم منتظر من است که بروم و جشنش کامل شود . مادر من يک کودک ۵۹ ساله است . و اميدوارم که هميشه بتواند با شادمانگی يک کودک بخندد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٧
تگ ها :


 

خيالمان راحت شد . متهم پرونده قتل زهرا کاظمی هم تبرئه شد . فقط معلوم نشد اين دفعه چه کسی ريش تراش دزديده بود .

روابط عمومي دادگستري کل استان تهران: در خصوص مرگ زهرا کاظمي؛ حقيقت امر هرچه باشد، خدا مي‌داند، ايلنا  ( خوب شد که خدا ميدونه )

 

قصه لنگه کفش و سیندرلا و پسر حاکم ( ابراهيم نبوی )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٥
تگ ها :