خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

امروز سر کار اصلا حالم خوش نبود . راستش از کارم به شدت خسته شده ام و به وضوح دودره بازی در مياورم  . طبيعی است که رئيسم تحمل نميکند . گاهی اعتراض ميکند گاهی تهديد ميکند که از کارانه ام کم خواهد کرد . و برای من تمام اين حرفها به شدت مسخره است . از کارمندی دلزده شده ام . از اينکه کسی که ايراد های جدی به روشهايش دارم رئيسم باشد متنفرم . از فضای مبتنی بر خودشيرينی حاکم بر شرکت حالم به هم ميخورد . و از اينکه خودم هم بخشی از اين سيستم بيمار هستم چندشم ميشود .

حالا که آمده ام خانه دارم سعی ميکنم کمی به خودم رسيدگی کنم . يک حمام داغ گرفتم . داشتم آجيل ميخوردم که پويا يک شيشه دلستر برايم آورد . عود هم روشن کرده ام . همه اينها خوب است ولی اصلا کافی نيست . من از اين شرايط خسته ام و نياز به يک تغيير دارم . شايد لازم باشد اين تغيير را در خودم ايجاد کنم .

هفته آينده ميخواهم به يک کلاسی بروم به نام بنيان . ۳ روز پشت سر هم و تمام وقت بعد هم ۴ جلسه ۲ ساعته تکميلی که هفته ای يکبار برگذار ميشوند . ميدانم اين کلاس بر پايه علم آنتولوژی کار ميکند و به شناخت انسان از خودش کمک ميکند . راستش خيلی به اين کلاس اميدوار شده ام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳۱
تگ ها :


 

امروز .....

من به عملکرد اصلاح طلبان نقد جدی دارم . از جبهه مشارکت دل خوشی ندارم . خاتمی آنچه که انتظار داشتم نبود و نيست . اما به حرکت امروز مييوندم ، چون با سانسور هم مخالف . چون به آزادی انديشه معتقدم . و فکر ميکنم فعلا اين کاری است که از دست من بر می آيد .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۳٠
تگ ها :


 

دو روزه که هوای تهران کاملا بهاری شده . و اين باعث شده که باز من هوس کنم يک مدتی سرکار نروم و سعی کنم از اين هوای خوب لذت ببرم . بروم پارک ، کوه و .... اين هوا من را هوايی کرده !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٥
تگ ها :


 

ديشب يک دوست خيلی خوب با ما تماس گرفت و به پويا گفت که اين امکان را دارد که بتواند در يک دبيرستان تدريس کند .

برعکس من که اصلا تدريس را دوست ندارم ( چون حوصله آدم خنگ ندارم و به همين دليل مطمئن هستم که معلم خوبی نخواهم بود . ) پويا عاشق تدريس است . و اگر حقوق معلمی در حد حقوق فعلی اش بود حتما تدريس را به عنوان شغل اصلی اش انتخاب ميکرد .

اميدوارم که پويا بتواند از چنين موقعيتی ، خيلی خوب استفاده بکند . فعلا مشکل اصلی کار پويا است . اگر بتواند يک نيمروز در هر هفته سر کار نرود ، به احتمال زياد ميتواند تدريس را شروع کند .

جادی خوب ممنون که به ياد پويا بودی .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٢
تگ ها :


 

دارم تمام شدن يک دوستی را حس ميکنم . چون يک دوست من به خودش اجازه ميدهد من را قضاوت کند و برای کاری که هيچ ضرری برای او ندارد و من هنوز هم نميدانم اشکالش چيست من را محکوم کند . و من هرگز خودم را درچنين مواردی برای ديگری توجيه نخواهم کرد . من خودم را از همه دوستانم بيشتر دوست دارم و سعی ميکنم بيش از همه به خودم وفادار باشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٩
تگ ها :


 

دارم دوباره کتاب آخر از سری داستانهای هری پاتر را ميخوانم . مهم نيست که همه داستان را حفظ شده ام . مهم اين است که در تمام لحظاتی که کتاب را ميخوانم  بسيار لذت ميبرم .

راستی ميخواهيد باور کنيد يا نکنيد . من امروز رفتم و برای ترم دوم جادوگری ثبت نام کردم

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٦
تگ ها :


 

کلی عصبی شدم که راس ساعت به قرار برسم وقتی رسيدم طرف نبود تازه بعد از نيم ساعت رسيد دلم ميخواست با دستهای خودم خفه اش کنم خيلی خيلی خيلی حرص خوردم . لجم در اومده بود .

چرا ملت ما بد قول هستن ؟ چون وقت تو اين کشور بی ارزشه ؟ پس چرا من سعی ميکنم خوش قول باشم ؟ چون خلم ؟ ديوونه ام ؟ يا شايدم مريضم . نميدونم والله امروز که از شدت حرص و جوش داشتم خل ميشدم . شايدم شدم و خودم هنوز نفهميدم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٢
تگ ها :


 

من برای هزار و صدمين بار از رئيسم اخطار گرفتم که با اينترنت کمتر کار کنم .

جالب اينجاست که اينترنت برای شرکت ما خرجی ندارد . و من وقتهايی با اينترنت کار ميکنم که کار ديگری نداشته باشم . نميفهمم چرا رئيسم با اينترنت کار کردن من مشکل دارد .

نکته بامزه اين است که هر بار من به دليل زياد کار کردن با اينترنت بخشی از حقوقم ( به نام کارانه ) را از دست ميدهم و تا به حال تاثيری در ميزان کارکردن من با اينترنت نداشته . راستش اين رفتار رئيسم من را به ياد مبارزه جمهوری اسلامی با بد حجابی مياندازد : آقای رئيس اگر فايده داشت تا حالا اثر کرده بود . به دنبال راههای تازه تری باشيد . اندکی حرکت با زمان ثواب دارد به خدا .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٠
تگ ها :


 

خوشحالم که مدال رضازاده آخرين نبود .

ولی يک چيزی : چرا رضا زاده برگشت ايران ؟  چرا نبايد در رژه اختتاميه حضور داشته باشد ؟ خرجش زياد ميشد ؟قرار شده به کسانی که مدال طلا ميگيرند ۱۰۰ ميليون تومان جايزه بدهند . نميشد کمی از اين جايزه را صرف هزينه هايشان در آتن کنند تا حداقل افتخار آفرينان ورزش کشور در رژه اختتاميه حضور داشته باشند ؟

يکی از همکارانم ميگفت ميترسند که منحرف بشوند . من نميدانم چه کسی زورش به رضازاده يا مثلا ساعی ميرسد که منحرفشان کند ؟ ( البته به جز خودشان  )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸
تگ ها :


 

ما در حال تنبلانگی آخر هفته هستيم و خوش ميگذرانيم . جای همگی خالی .

راستی اولين و آخرين مدال طلا تيم ايران در المپيک آتن مبارک . خوب شد بالاخره حضرت ابولفضل يک کاری کرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٥
تگ ها :


 

کتاب جديد زويا پيرزاد ( عادت ميکنيم ) را خواندم . اين زن استعداد عجيبي دارد که از هيچ داستان بسازد .
اگر داستانهاي کوتاهش را خوانده باشيد حتما ميفهميد چه ميگويم . مهمترين ويژگي او اين است که تمام داستانهايش را با صحنه جلو ميبرد . تمام اتفاقات جلوي چشم خواننده رخ ميدهد . از تلخيص يا استفاده نميکند يا با وسواس زياد و به ندرت استفاده ميکند . و اين باعث ميشود که خواننده در داستان زندگي کند .

داستان در تهران همين روزها اتفاق مي افتد. همه چيز ملايم ميگذرد . هيچ اتفاق ناگهاني و غير منتظره اي رخ نميدهد. اما شما نميتوانيد کتاب را زمين بگذاريد چون با داستان زندگي ميکنيد . در مجموع اين رمان به نظر من از نظر تکنيکی خيلی قوی است . و داستان جالب و زيبايی هم دارد .  


راستي کتاب( سهم من )را هم خواندم . و حس کردم با عجله نوشته شده و علي رغم طرح خوبي که دارد اصلا پرداخت نشده . کتاب از نظر تکنيکي خيلي ضعيف است . اما زنجيره اتفاقات طوري کنار هم  چيده شده اند که خواننده را به دنبال خود ميکشد . البته اين اصلا عجيب نيست .با خواندن يک مصاحبه با نويسنده کتاب فهميدم که ايشان يک محقق علوم اجتماعي هستند و اين کتاب نيز حاصل يکي از تحقيقات ايشان است .کتاب از نظر زنجيره وقايع ايرادي ندارد . اما بي تعارف داستان نيست بيشتر شبيه پاورقي هاي مجلات است . اما آنچه که باعث شده کتاب با اقبال
عمومي روبرو شود به نظر من اين است که  مشکلاتي که معصوم در سالهاي زندگي خود با آنها روبرو ميشود همه واقعي هستند گرچه در زندگي واقعی شايد کسي با همه اين بلايا روبرو نشود ، اما همه آنها را درک ميکند . عاشق شدن در نوجواني برادران غيرتي و بي منطق . ازدواج اجباري .يک زندگي مشترک بدون عشق . تاثير فراز و نشيب هاي سياسي بر زندگي او .زندان . اعدام . پاکسازي .زندان .خروج غير قانوني از کشور . محروميت از تحصيل . جنگ  . سربازي . اسارت و.... بالاخره هر کدام از ما اگر خودمان اين بلايا را تجربه نکرده باشيم در نزديکي ما اين اتفاقات افتاده . گرچه بسياري از آنها خوب پرداخته نشده اند اما قابل درک هستند. و به نظر من دليلش هم تحقيقات نويسنده است . کاش داستان اين همه شتاب زده نوشته نشده بود . در آن صورت ما يک برش تاريخي قوي از تاريخ انقلاب داشتيم  .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢
تگ ها :


 

دو تا از دوستان من دارند از هم جدا میشوند . و من بر عکس تمام سریال های تلویزیونی به عنوان یک دوست احساس میکنم وظیفه دارم تا کمکشان کنم که سریعتر از هم جدا شوند تا کمترین آسیب را تحمل کنند . در ذهن من طلاق منفی نیست . مگر هر انسانی چند بار زندگی میکند که بخواهد سالها یک زندگی آزار دهنده را تحمل کند . حالا هم از جداشدن این دوستانم چندان ناراحت نیستم . چون هر دوی آنها را دوست دارم و فکر میکنم بیش از این در کنار هم زندگی کردن به نفع هیچکدامشان نیست .ولی روزهای سختی است . کاش بتوانند با توافق از هم جدا شوند . کاش بیش از این به یکدیگر آسیب نرسانند . کاش....
 گرچه این ازدواج باعث آشنایی من با یکی از آنها و صمیمی تر شدن با دیگری بود ولی تمام کوششم را خواهم کرد تا این جدایی باعث جدایی من از هیچکدام از آنها نشود . ولی سخت است . سخت

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱
تگ ها :


 

امروز اول شهريوره . من هميشه نسبت به شروع اين ماه حس ويژه ای دارم . شايد تاثير تعطيلات تابستانی باشد . شروع پايان . امتحانات تجديدی و خريد وسايل مدرسه .

راستی امروز روز بزرگداشت ابوعلی سينا و روز پزشک است . و به همين مناسبت يک خبر با مزه از راديو شنيدم انجمن بوعلی سنا برای اولين بار در ايران ديروز در همدان شروع به کار کرد . تا بحال در ۷ کشور جهان اين انجمن شروع به کار کرده . به نظر شما اين يک کم عجيب نيست که انجمن بوعلی سينا بعد از هفت کشور ديگه در ايران شروع به کار بکند ؟ هيچ علاقه ای به حفظ همين يک ذره آبروی به ارث رسيده از گذشته  هم  نداريم . چه رسد به ايجاد افتخار جديد . حتی در المپيک !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱
تگ ها :