خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مرگ گاهی...

ديروز بعد از تعطيل شدن از کار کمی خريد کردم و ديرتر رسيدم . منشی تلفنی چشمک ميزد . کسی پيامی برای ما داشت ، صدای نسترن بود : سلام نسترن هستم . خبر بد! قصه مامانم قصه اش تموم شد !

بهت زده شدم . ميدانستم مادرش بيمار است ولی نه آنطور که قصه اش را تمام کند . و صدای نسترن که هيچ تفاوتی با هميشه اش نداشت . پويا که رسيد . تماس گرفتيم کمی با نسترن حرف زديم . ( باز هم همان صدای هميشگی اش را داشت ) . اول ميخواستيم به ديدنش برويم ولی ديديم خودش چندان مايل نيست . بيشتر مشکلش اين بود که ديگران از او انتظار دارند عزاداری کند و... در حاليکه به قول پويا نسترن اصولا گريه نکن است . بنابراين قرار شد هر وقت از دست عزاداران حرفه ای و طبق وظيفه ، کلافه شد . به دنبالش برويم و از آن محيط دورش کنيم . ( باز به قول پويا تابو شکنی که فقط لواشک خوردن در بزرگسالی نيست )

اين شد که تا نيمه شب با پويا و زوج جوانی که مهمانمان بودند . از عزاداری و عزاداران حرفه ای و... حرف زديم آنقدر که مرگ آمد کنار دستمان نشست و با ما گپ زد ، با هم خنديديم و خاطرات را زير و رو کرديم . آنوقت بود که فهميدم  سهراب چرا ميگويد . مرگ گاهی ريحان ميچيند ، مرگ گاهی ودکا مينوشد ....

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
تگ ها :


 

می نويسم . حتما . فقط دلم نميخواد بيش از اين چرت و پرت بنويسم .

فعلا امروز يک مطلب از سايت زنان ايران خواندم درباره ختنه دختران در سومالی حالم گرفته شده .

در ضمن ترسم ربطی به وبلاگ سپاه اسلام ندارد . ( تعجب نکنيد اسم من هم جز کسانی است که خونم مباح است !!!! ) .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٥
تگ ها :


 

نه که حرف نداشته باشم . دارم خيلی هم دارم ولی هر بار تا ميخوام بنويسم چيزی جلوم رو ميگيره . حس ميکنم حرفهای نگفته ام اونقدر زياد شده که ديگه نميتونم شروع کنم . اگه بخوام شروع کنم از کجا شروع کنم ؟ ميترسم شروع کنم و دعوا بشه . دلخوری ايجاد بشه . بعضی آدمها اصلا بهشون نمياد يک روزی ترسناک بشن ولی ميشن . بعضی آدمها هم اصلا بهشون نمياد يک روزی ترسو بشن ولی ميشن .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٧
تگ ها :


پنير ی که جا به جا شده !

کتاب چه کسي پنير مرا جابه جا کرده را خوانده ايد ؟چند وقتي بود حس کرده بودم که پنيرم جا به جا شده . حالا مثل يک موش با هوش و چابک مسيرم را عوض کرده ام .
اين اولين بار است که در چنين موقعيتي حس نميکنم شکست خورده ام يا اشتباه کرده ام . کارم با اين مسير تمام شده و حالا بايد مسير تازه اي را امتحان کنم .از تصميمي که گرفته ام خوشحالم . احساس پشيماني هم ندارم . ميدانم اگر اين راه را امتحان نکرده بودم هميشه فکر ميکردم اگر امتحانش ميکردم موفق ميشدم . نميخواستم راهي را از خودم دريغ کرده باشم .
عزيز دلم ممنون که همراهم بودي و هستي .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٥
تگ ها :


 

پويا برگشت .

تجربه خوبی داشته . فعلا وقت ندارم بيشتر بنويسم .

برميگردم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٤
تگ ها :