خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

به نظر شما این پدر و مادر هایی که میبینند فرزندانشون عاشق شده اند هوس نمیکنند خودشون هم عاشق بشوند ؟ یا سن و سالی میرسد که دیگر عشق جذابیت نداشته باشد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

کزت هستم ، خوشبختم . خلاصه که بعد از نوشتن یادداشت قبل شروع کردم به تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون ! تا ژان وال ژان رسید و نجاتم داد . و البته ژان وال ژان از تغییرات خانه سورپرایز شد . اصلا فکر میکرد آدرس را اشتباه آمده ( حالا من بنویسم شما باور میکنید ؟ ) نتیجه اینکه اتاق بچه ها ( آکواریوم ) به اتاق پذیرایی انتقال پیدا کرد و پدر بچه ها با خیال راحت همه وقتش را به فرزندانش اختصاص میدهد !!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

احتمالا اگه همت کنم ، یه وبلاگی میسازم برای داستانهام . ولی کی حال داره تایپ کنه ؟؟؟!!!

امشب ( در واقع یعنی جمعه صبح ) پویا بر میگرده من هم از صبح اومدم که تدارک اومدن پویا رو ببینم . اینجا نمینویسم چون شاید پویا ناپرهیزی کرد و اینجا رو خوند ! نمیخوام مزه اش بره

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
تگ ها :


 

نوشتمش !

البته هنوز احتیاج به دستکاری داره ولی نوشتمش !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٧
تگ ها :


 

ایده یک داستان دیشب به سرم زد و کلی بیخوابم کرد . هنوز خوب آماده نشده . میخواهم بنویسمش . اینجا نوشتم که مجبور باشم بنویسمش .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦
تگ ها :


 

من کماکان شادم و امیدوارم که همه شما هم شادتر از پیش باشید .

این دو روزه چه هوایی شده ! تهران زادگاه من وقتی هوایش تمیز است من را از همه بد و بیراههایی که نثارش میکنم پشیمان میکند !

در ضمن همسر خان امروز ساعت ۴ صبح راهی بریتانیای کبیر شدند . گرچه سفرش ۴ روز بیشتر نیست ، ولی قرار شده اگر کم عکس گرفته باشد ....... ( ؟آدم که همه مسائل خصوصی زندگی اش رو تو وبلاگ نمینویسه !!!! )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٥
تگ ها :


 

امروز حالم همین طور بی دلیل خوب است و سرحالم . اعدام و صدام و..... را لطفا بیخیال .

اینجایی که من نشسته ام پنجره ای هست رو به منظره زیبای زمستانی : کاجهایی که برف رویشان نشسته و برفی با عجله میبارد . و من شادم و دلم میخواهد همه عزیزانم امروز شاد باشند . امیدوارم همه شمایی که به اینجا سر میزنید شاد باشید . هستید ؟ اگر شاد هستید لطفا در پیامها برایم بنویسید که شاد هستید .

مدتهاست که هر کسی از دوستان و آشنایان را میبینم غلظت شادی زندگی اش کم شده . مدتهاست وقتی غمی دارم با دوستانم تماسی میگیرم تا درد دلی کرده باشم . و میدانم که بسیاری از دوستانم هم همین کار را میکنند . امروز اما شادم و میخواهم به همه خبر بدهم که شادم . اگر شاد هستید به من خبر بدهید . ممنونم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
تگ ها :


 

گویی اعدام صدام بهانه ای شده برایم که به موضوع مخالفت با اعدام دوباره فکر کنم . یادم هست اولین بار که در این مورد نوشته بودم . به این موضوع اشاره کرده بودم که مخالفت با اعدام در شرایط فعلی جامعه ما بیشتر یک کارزار فرهنگی است تا یک کارزار حقوقی . و مثل تمام مقوله های فرهنگی نیاز به مداومت و آگاهی بخشی دارد . من میدانم که بسیاری از مردم ایران حتی نمیدانند که در دنیا آدمهایی هستند که با اعدام مخالفند . چه رسد که بتوانند به این موضوع فکر کنند که خودشان با اعدام مخالف باشند . و من فکر میکنم که صحبت کردن درباره این موضوع میتواند این موضوع را عمیق تر و گسترده تر کند . همین که آدمهای بیشتری به این موضوع آگاه شوند و به این موضوع فکر کنند برای جامعه ای مثل ایران موفقیت است .

من با اعدام صدام مخالفم چون فکر میکنم جهانی که صدام را اعدام میکند به صدام شبیه تر است و امکان به وجود آمدن صدامهای دیگر در آن بیشتر است تا جهانی که به مجازاتهای انسانی تری میاندیشد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٠
تگ ها :


 

یک مطلبی رو فکر میکنم باید توضیح بدهم : اینکه من نمیدانم اگر صدام را اعدام نمیکردند ، باید چگونه او را مجازات میکردند ، هیچ دلیلی نیست برای اینکه من با اعدام به طور کلی و به طور خاص با اعدام صدام مخالفت نکنم . منظورم را با چند مثال شاید بهتر بتوانم بیان کنم .

میدانیم که در دنیا مفهومی وجود دارد به نام قتل از روی ترحم . به این معنا که اگر بیماری وجود داشته باشد که بیماری غیر قابل درمانی داشته باشد ، و هیچ امیدی به درمان او نباشد با موافقت خودش پزشک با تجویز موادی به زندگی او پایان بدهد . شاید شخصی با این موضوع مخالف باشد . ولی این دلیل نمیشود چون با این روش مخالف است حتما برای روش نگهداری این بیمار هم نظری داشته باشد . و البته اینکه نظری درباره روش نگهداری این بیمار ندارد ، دلیلی برای اینکه با قتل از روی ترحم موافق بشود هم نیست .

یا کسانی در دنیا با سقط جنین مخالف هستند . اگر این افراد نظری درباره نحوه نگهداری و تربیت یک کودک نا خواسته نداشته باشند . دلیلی برای اینکه با سقط جنین موافق بشوند نیست .

در دنیا علمی وجود دارد به نام حقوق ! ( عجب کشف بزرگی کردم !!!! ) نحوه مجازات انسانهایی مانند صدام موضوع این علم است . همانطورکه نحوه نگهداری از یک بیمار لاعلاج موضوع علم پزشکی است .   و یا همانطور که شیوه نگهداری و تربیت یک کودک نا خواسته میتواند موضوع علم روانشناسی باشد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٩
تگ ها :


 

فردا ۱۷ دی است سالروز کشف حجاب . یادم هست وقتی بچه بودم و این عبارت کشف حجاب را میشنیدم فکر میکردم تا قبل از آن کسی نمیدانشته حجاب چیست و در آن تاریخ کشف شده !

بگذریم این لباس زنان هم مسئله ای است در این تکه از جغرافیا که ما زندگی میکنیم . یکبار به زور از سر میکشند ، یکبار با توسری روسری به سرمان میکنند و هربار هم معتقدند این زور و توسری را به خاطر خودمان آزادی مان یا احترام و مصونیتمان انجام میدهند . و این در لفافه یعنی اینکه نه خودمان بلدیم آزاد باشیم نه خودمان بلدیم احترام خودمان را حفظ کنیم ...... حکایتی است !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
تگ ها :


 

اول از همه ، من چند روزی است که وبلاگ مسعود بهنود را نمیتوانم باز کنم . کسی هست که بداند چرا ؟ آیا این مشکل را شما هم دارید ؟

دوم : چیزی درباره طرح تشکیل پلیس امنیت برای موبایل شنیده اید ؟ من در روزآنلاین خواندم که البته چون فیلتر است نمیتوانم لینک بدهم .

سوم : من با اعدام مخالفم . پس با اعدام صدام هم مخالفم . ولی صادقانه باید بگویم که نمیدانم اگر قرار بود اعدامش نکنند باید چه میکردند ! به هرحال به جز اعدامش توقف دادگاهها و سرعت عمل در اعدامش به شدت عجیب است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
تگ ها :


 

دیشب با چند تا دوستان صحبت میکردیم ، میگفتیم : موبایل به چه درد میخورد وقتی کسی به آدم زنگ نمیزند، کسی اس ام اس نمیزند . یا حتی ایمیل به چه درد میخورد وقتی کسی برای آدم ایمیل نمیزند . اصلا شما بگویید کامنت دونی به چه درد میخورد وقتی کسی برای آدم پیام نمینویسد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
تگ ها :


 

سال جدید میلادی شروع شد .

امیدوارم سال بهتری پیش رو داشته باشیم .

برای خودم هم امیدوارم که آدم بهتری باشم در سال جدید .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۱
تگ ها :


 

درختی که روبروی پنجره اتاقم در محل کارم  بود ، شکسته است . سنگینی برف را مقدار برف معلوم نمیکند ، این بستگی به تاب و توان درختان دارد .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٩
تگ ها :


 

وقتی انسانی را تحقیر میکنی ، هرگز قادر به درک احساسات و افکار او نخواهی بود .

انسانها را باید دوست داشت و گرامی دانست تا بتوان به عمق ذهن و افکارشان راه یافت .

ارتباط غیر کلامی زمانی روی میدهد که برای انسان مقابلت ارزش قائل باشی و بخواهی بدانی او چه میخواهد ، به چه فکر میکند و چه احساسی دارد .

پ . ن : اینها را بیش از همه برای خودم نوشتم . برای یادآوری به خودم .  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
تگ ها :


 

من شرمنده ام . خوب آدم بچه اس یک کارایی میکنه دیگه ! من شجاعت به خرج دادم و از لوس بازی های دوره دانشجویی نوشتم . شما هم دیگه به روم نیارید دیگه !!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها :


 

خوب وقتی یک دوست خوب آدم رو برای شرکت در یک بازی دعوت میکنه آدم باید خیلی بی سلیقه باشه که قبول نکنه . از اونجایی که من بی سلیقه نیستم ، این دعوت رو میپذیرم . پس این شما و این ۵ تا چیز که در مورد من نمیدونستید : (تقریبا همش هم بدجور آبروریزی است )

۱ . من از سوسک نمیترسم و بارها برای اذیت کردن بقیه یک سوسک تو مشتم گرفتم و دنبال بقیه کردم . درعوض از تعداد خیلییییییییییییییییییییییییییییییی زیادی حیوان میترسم . از جمله جوجه مرغ ، جوجه اردک ، بچه گربه و.... طبیعی که از همه حیواناتی که ابعاد بزرگتری دارند هم میترسم

۲ . باشنیدن دوستت دارم به راحتی آب خوردن خر میشوم !

۳ . در دوران دانشجویی یکبار با تشکیل نشدن کلاس و حداقل سه بار با به تعویق افتادن امتحان مخالفت کردم !

۴ .در راستای بچه مثبت بودن و میل به سوی مثبت بینهایت با اولین ( و طبیعتا تنها ) دوست پسرم ازدواج کردم !

۵ . عاشق اس . ام . اس بازی هستم و تقریبا همیشه هزینه اس. ام . اس های ارسالی ام دوبرابر تماسهای تلفنی ام میشود .

در پایان از دوستان همیشه در صحنه خانومها و آقایان : علی کیت ، خانوم میم ، مثل هیچ کس ، لیشام و شوایک در خواست میکنم وارد بازی شوند .  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢
تگ ها :