خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

روزها میان و میرن و من حس میکنم هر کاری که میکنم حالم رو به جای بهتر کردن بدتر میکنه . با هر کسی حرف میزنم غمگینه و هیچ کس به دیگری کمکی نمیتونه بکنه . یاد هری پاتر میافتم که در شروع بخشی از کتاب افسردگی و بدبیاری تمام مردم را فرا گرفته بود . اتفاقات بد یکی پس از دیگری رخ میداد و.....دلیلش لرد سیاه بود و دیوانه سازهایش که دیده نمیشدند ولی وجود داشتتند و تمام شادی و انرژی انسانها را میمکیدند و از بین میبردند . چقدر با حال شخصی این روزها من هماهنگ است این توصیفات . با این تفاوت که در داستان من نه هری پاتری هست نه دامبلدوری و نه امیدی . هر روز بیشتر فرو میروم و توانی برای کمک کردن به خودم ندارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
تگ ها :


 

این هم هدیه ولنتاین من به خودم !

Dov'?l'amore
Dov'?l'amore
I cannot tell you of my love
Here is my story

I'll sing a love song
Sing it for you alone
Though you're a thousand miles away
Love's a feeling so strong

Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
Or match the beauty of your face
I'll keep on singing till the day
I carry you away

With my love song
With my love song

Dov'?l'amore
Dov'?l'amore
Where are you now my love?
I need you here to hold me
Whispered so sweetly
Feel my heart beating
I need to hold you in my arms
I want you near me

Come to me baby
Don't keep me waiting
Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
Or match the beauty of your face
I'll keep on singing till the day
I carry you away

With my love song
With my love song
Non c' nessuno
(There is no other)
Non c' nessuno
Non c' nessuno
Bella come te e ti amo
(As beautiful as you and I love you)
Come to me baby
Come to me baby

Another night without you here
And I'll go crazy

There is no other there is no other
No other love can take your place
Or match the beauty of your face
I'll keep on singing till the day
I carry you away
With my love song with my love song


With my love song with my love song

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :


 

به تقویم نگاه میکنم . ولنتاین نزدیک است و این هیچ مفهومی برای من ندارد . هیچوقت نداشته ! من هرگز برای کسی هدیه روز ولنتاین نخریده ام و هرگز از کسی هدیه ولنتاین دریافت نکرده ام . و حالا حس میکنم اشتباه کرده ام . باخته ام .

پ . ن : با شما هستم . با همه شما که اینجا را میخوانید . چه آنهایی که من را میشناشید چه آنهایی که نمیشناسید . چظور این هم ...ناله را تحمل میکنید ؟ چرا یکی از شما پیدا نمیشود دو تا کشیده آبدار بزند در گوش من که بس کنم ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳
تگ ها :


 

ساعتها با دوستانم حرف میزنم و حالم خوب میشود ولی این حال خوش با یک تلنگر کوچک درهم میشکند . چرا عمر خوش بودنم اینقدر کوتاه شده .

دلم میخواهد بروم وسط خیابان بایستم و فریاد بزنم کممممممممممممممممک

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳
تگ ها :


 

دارم متمرکز میشوم روی آنچه که میخواهم باشم و چون نیستم افسرده شده ام . فعلا نوشتن و وبلاگ داستانها انگیزه خوبی برایم بوده . فکر میکنم اگر نوشتن را جدی تر دنبال کنم به رضایت بیشتری از خودم دست پیدا میکنم .

مشکلات اطراف همیشه هست و میدانم فقط تغییر شکل پیدا میکنند و جا به جا میشوند . باید به سطحی از رضایت از خودم برسم که تاثیر مشکلات خارجی را روی خودم کم کنم . هیچ آدمی ، هیچ اتفاقی و هیچ مشکلی نباید باعث شود من نسبت به خودم احساس بدی پیدا کنم .

من خودم را دوست دارم . حتی اگر در سراسر این دنیا هیچ کس دیگری دوستم نداشته باشد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳
تگ ها :


 

مشکلاتی که منجر به افسردگی ام شده بود رو با چند دوست در میان گذاشتم ، چقدر مشکلات شبیه به هم شده . حالا کم و زیاد ، با اندکی تفاوت ، تفاوتی کمتر از آنچه بین آدمها هست بین مشکلاتشان دیده میشود . من نتیجه میگیرم که بخشی از این مشکل از شرایط جامعه ماست ، جامعه ای در حال گذار که نه قوانین جامعه سنتی در آن به کاملی رعایت میشود ، نه مدرن زندگی کردن در آن ممکن شده است . آدمهایی که تحت تاثیر خانواده و فرهنگ همین جامعه بخش بزرگی از ناخودآگاهشان شکل گرفته و بخش خودآگاهشان با کتابهایی که خوانده اند . با ارتباطاتی که با دنیای مدرن داشته اند و ...... نتیجه تناقض است . تناقض بین آنچه که خودت فکر میکنی درست است و آنچه که واقعا شجاعت زندگی کردنش را داری . تناقض بین آنچه که تو میخواهی باشی و آنچه که جامعه و فرهنگ از تو انتظار دارند و آنچه که اصولا در این جامعه ممکن است .

جایی میخواندم افسردگی یعنی آنچه که میخواهی باشی نیستی !

به رفتن از ایران فکر میکنم به امید حل بخشی از این تناقض ها تناقض بین خودآگاه من و جامعه . ولی میدانم تناقض بین خودآگاه و ناحودآگاه خودم را با این کار نمیتوانم از بین ببرم . و تناقض بین نا خودآگاه من و جامعه ای مدرن هم به احتمال اضافه خواهد شد . و تنهایی و مشکلات واضح مهاجرت .............

گیجم ، نمیدانم چه کنم .

نفرینی چینی میگوید : باشد که در دوران گذار زاده شوی !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
تگ ها :


 

زمستون میره پشتش بهاره .....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۱
تگ ها :


 

یکی از چیزهایی که حالم رو خیلی بد میکنه اینه که فکر کنم همه چیز داره خوب پیش میره ، همه چیز داره بهتر میشه و بعد ناگهان میفهمم چیزی از من با قصد قبلی پنهان شده ، اونهم مدتها ! دلم میگیره عصبانی میشم و گاهی تا سر حد انفجار پیش میرم . و اگه کسی که این کار روکرده جز دوستام میدونستم دیگه از لیست دوستام خط میخوره دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم . دیگه دوستم نیست .

برای من پنهان کردن خیلی سخته و اغلب تمایلی به پنهان کاری ندارم . برای همین هم تحمل پنهان کاری اطرافیان  برام خیلی سخته . و احساس خیلی بدی بهم میده خیلی بد . احساس اینکه از اعتمادم سو استفاده شده ، احساس اینکه خر فرض شدم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
تگ ها :


 

نکته جالب اینجاست که لینک رو پیدا نمیکنم . من تو هات میل دیده بودم تست رو ولی بعدا دیگه پیداش نکردم . به همین دلیل پویا میگه بیماری تو افسردگی نیست توهمه !!!! ولی اگه پیداش کردم حتما براتون لینکش رو میگذارم .

میدونم ظاهرم خیلی وقتا به افسرده ها شبیه نیست ولی دقیقا اونجاهایی که هیچ کس نیست و ظاهرم دیده نمیشه ....بگذریم از تست که بگذریم پزشکم مطمئن بود افسرده شدم و نیاز به درمان فوری دارم ! فقط امیدوارم درمان جواب بده .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
تگ ها :


 

قصه از اینجا شروع شد ( در واقع از اینجا شروع نشد , از اینجا جدی شد . شاید وقتی دیگر نوشتم که قصه از کجا شروع شد .) که داشتم ایمیل چک میکردم , دیدم یک لینک کنار صفحه هست با عنوان تست افسردگی . تست را انجام دادم , نتیجه تست 6 رده داشت , رده 1 آدم سالم و رده 6 آدم افسرده حاد . من رده 4 بودم . تنظیم کنندگان تست پیشنهاد اکید داشتند که حتما هرچه سریع تر به پزشک مراجعه کنم , اگرنه, احتمال پیشرفت بیماری تا حد خطرناک وجود دارد و احتمال کمی هم نیست .

راستش برای خودم هم عجیب بود . من همیشه بین دوستانم به شاد بودن معروف بودم . و همیشه فکر میکردم این توانایی را دارم که زندگی و مشکلاتم را به گونه ای مدیریت کنم که کمترین آسیب را ببینم . ولی ..... یعنی حالا اینطور نبود .

چند سایت اینترنتی را سرچ کردم و مقاله هایی در زمینه افسردگی و روشهای درمانی آنها پیدا کردم و خواندم . یک سری پیشنهادات کلی و عمومی وجود داشت که به آنها عمل کردم ,مثلا بیشتر برای خودم خرید کنم , آرایش کنم , ورزش کنم , با آدمهای شاد و مثبت بیشتر در ارتباط باشم . به جاهایی که دوست دارم بروم . فعالیتهایی که دوست دارم بکنم و...... گاهی روزها بهتر میشدم ولی دوباره با کوچکترین نا ملایمی به عقب برمیگشتم .

این روشها کافی نبود من به کمک جدی تر و تکنیکال تری احتیاج داشتم . رفتم دکتر و داروها را شروع کردم . طبعا فعلا درگیر عوارضش هستم ولی امیدوارم که بدنم با داروها هماهنگ شود و بهتر شوم . در آن صورت شاید مشکلاتی که منجر به بروز این بیماری شدند را هم بهتر بتوانم مدیریت کنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸
تگ ها :


 

به نظر من اون آدمی خوشبخته که آرزوهاش بستگی به خودش دارند . کارهایی که خودش میخواد بکنه و اونچه که خودش میخواد بشه . چون بلاخره میتونه تلاش کنه و به اونچه که میخواد برسه . ولی اون آدمی که آرزوهاش کارهایی است که بقیه قراره بکنند ....چه انفعالی به زندگی میده !

شاهزاده ای سوار بر اسب سفید که قراره بیاد و همه آرزوهای یک نفر رو برآورده کنه . البته منظورم فقط ازدواج نیست . منظورم کلا کسانی هستند که آرزوهاشون بستگی به کارهای آدم دیگری دارد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸
تگ ها :


 

با دو , سه روزی تاخیر : تولد وبلاگم مبارک !

این وبلاگ روز ۱۴ بهمن ۴ ساله شد .

گرچه در اکثر مواقع در این چهار سال هر آنچه که خواسته ام را ننوشته ام . ولی اینجا خیلی چیزها نوشته ام که شاید هرگز جای دیگری بیانشان نکرده ام و به همین دلیل خوشحالم که این وبلاگ را دارم و خوشحال تر از این بابت که کلی دوست ندیده پیدا کرده ام و کلی با گروهی از دوستان دیده ام به واسطه همین وبلاگ صمیمی تر شده ام . گرچه همین وبلاگ چند تایی از دوستانم را از من گرفت ، که حداقل یکی از آنها سالها بهترین دوست من بود . پشیمان ؟ پشیمان نیستم . چون به هر حال آن دوستی بهانه دیگری برای از بین رفتن پیدا می کرد . ولی ناراحت ؟ قطعا ناراحت هستم . ولی در مجموع خوشحالم که وبلاگ دارم و خوشحالم که همه شما دوستان خوب که به اینجا سر میزنید را دارم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :


 

دیدین بعضی بچه ها تا یه عروسک یا اسباب بازی دیگه به دستشون میرسه تکه تکه اش میکنن و بعد دوباره سعی میکنن سر همش کنن ؟ و البته اغلب موفق نمیشن ! گاهی فکر میکنم ما آدمها این عادتمون رو از دست نمیدیم ، فقط اسباب بازیهامون عوض میشن . و برای خیلیهامون این اسباب بازی میشه آدمهای دور و برمون .

با وجود تمام دوستهای خوبی که دور و برم هستند باز هم احساس تنهایی میکنم و نمیدانم چرا ؟ جای چه چیزی در زندگی من خالی است ؟دوستان خوبم لطفا بر نخورد بهتان ، بگذارید اینجا راحت بنویسم شاید پیدایش کردم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٥
تگ ها :


 

هیچ چیز بیشتر از یک کامنت بی ربط نمیتونست اینقدر حالم رو بگیره !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
تگ ها :


 

خسته ام ، از زن بودن خسته شده ام . از زن بودن در این وضعیت نه سنتی ، نه مدرن خسته شده ام . تمام امتیازات یک زن سنتی را داده ام که حقوق انسانی به دست بیاورم ولی هنوز همان اندازه زن سنتی هم حق و حقوق ندارم . حالم از خودم و بی ارادگی خودم به هم میخورد . دلم میخواهد کارم را ول کنم بنشینم خانه فقط رمان بخوانم و آشپزی کنم . گل بخرم و چای دم کنم منتظر همسر مهربانم باشم . خسته شده ام از این شتر گاو پلنگی که هستم از این شیر بی یال و دم و اشکم خسته ام . دلم میخواهد از خودم و تمام اطرافیانم فرار کنم .

پ . ن : لطفا موضوع را به خارج از این وبلاگ گسترش ندهید . هرچه خواستید بگویید ولی در نظر خواهی همین وبلاگ !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
تگ ها :


 

نازنینم !

 آمدنت مبارک !

منتظر میمانم که تولد دوباره ات را

تولد اولین کتابت را

تبریک بگویم .

حتی اگر صد سال طول بکشد !

قربون تو : پویا

این نوشته را روی یک کارت کوچک با عکس گل رز سفید ، امروز توی جلد دفتری پیدا کردم که داستانهایم را  مینویسم . دفتر را همراه همین کارت سال ۸۲ از پویا هدیه تولد گرفتم . آنقدر احساساتی شدم . کارت را گذاشته ام کنار کیبورد و مدام نگاهش میکنم . حس میکنم دیگر نمیتوانم ننویسم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
تگ ها :


 

دوستان عزیز از ابراز لطفی که به وبلاگ داستانها دارید ، خیلی ممنونم . ولی لطفا زحمت بکشین نظرات درباره اون وبلاگ وداستانها رو تو همون وبلاگ بنویسید . پیشاپیش از همکاری شما ممنونم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :


 

یه چیزی هست که همیشه من رو به فکر فرو برده : انتخاب بین امنیت و تجربه . خیلی ساده میشه گفت تجربه به هزینه اش باید بیارزد . این حرف به نظر من یک جمله درست است که هیچ اطلاعاتی به آدم نمیدهد . هزینه یک تجربه چگونه معلوم میشود ؟ آیا هزینه تجربه نکردن را هم کسی جایی محاسبه میکند ؟ میدانم تمام کسانی که آدم را از تجربه های خطرناک سعی میکنند دور نگهدارند . از سر دوست داشتن یا حداقل از سر دلسوزی چنین میکنند . ولی کاش همین آدمها به هزینه های تجربه نکردن هم فکر میکردند . و اینکه هزینه هر آدمی با آدم دیگر متفاوت است . من همیشه حس دریغ کردن تجربه آنقدر برایم دردناک هست که گاهی به سیم آخر بزنم و تجربه های به مراتب خطرناکتری را به جان بخرم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :


 

امسال قرار بود علم کشی در دسته های عزاداری محرم ممنوع باشد . قرار بود نصب عکس ائمه ممنوع باشد . قرار بود ایجاد سر و صدا بعد از ساعت ۱۲ شب ممنوع باشد . شد ؟ نمیدانم که مثلا نیروی انتظامی دقیقا چقدر پی گیر این ممنوعیتها بود . ولی آنچه که من دیدم تفاوتی با سالهای ییش نداشت . عوض شدن یک سنت به همین سادگیها نیست . با دستور و بخشنامه و حتی بگیر و ببند عوض نمیشود . مگر چهارشنبه سوری و آتش بازی اش از بین رفت ؟ فرق نمیکند که مخاطب دستور چه کسی باشد . ( چه یک آدم مذهبی ، چه یک آدم غیر مذهبی ) یک سنت را نمیتوان به راحتی از بین برد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :


 

من گاهی مینویسم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها :


 

اگه وقت کنم امشب وبلاگ داستانها رو راه اندازی میکنم . و فعلا با یک داستان مربوط به سال ۷۷ . که تایپش تموم شده و به ترتیب تایپ هر داستانی تموم شد . میذارمش تو وبلاگ . مرسی که کامنت میذارین کلی تشویق میشم که زودتر وبلاگ رو درست کنم . در ضمن لطفا حتما نظر بدین درباره داستانها . هزارتا مرسی .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۸
تگ ها :


 

تایپ میکنیم !

فعلا دارم به ترتیب نوشته شدن داستانها رو تایپ میکنم . و از هر داستانی که دوست ندارم ، چشم پوشی میکنم . تا بعد تصمیم بگیرم که به چه ترتیبی در وبلاگ بگذارم .

هر داستان را دریک پست بگذارم ؟ محدودیتی برای حجم هر پست وجود دارد ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :


 

از دیروز دارم دنبال همه دست نوشته هام میگردم که وبلاگ داستانهام رو راه اندازی کنم . به نظر شما به چه ترتیبی داستان ها رو توش بنویسم به ترتیب از اولین داستانی که نوشتم ؟ داستانهای یا ترتیب دیگری به ذهن شما میرسه ؟ ایده خاصی برای یک وبلاگ که قراره توش داستان نوشته بشه دارین ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :


 

بهمن خونین جاویدان !

محرم ماه پیروزی خون بر شمشیر !

من از هرچه خون و خشونت و جنگ و تیغ و باروت متنفرم . دلم هوای تازه میخواهد و صلح و آرامش . هوای تازه میخواهم مگر که باکتری های بی هوازی از بین بروند . میدانم که در هوای آزاد هم باکتری هوازی میتواند زندگی کند ولی تفاوت اینجاست که در هوای تازه علاوه بر باکتری هوازی من هم میتوانم زندگی کنم . 

بوی جنگ و باروت ، بوی خون می آید . رایحه خوش خدمت .....خسته ام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳
تگ ها :