خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

تا به حال حس تجزیه شدن را تجربه کرده اید ؟ نه تجزیه شدن فیزیکی اینکه حس کنید چند آدم شده اید . آدمی که صبح از خواب بیدار میشو.د با او که میاید سر کار با او که کار میکند و او که بر میگردد خانه و یا در خانه آشپزی میکند . اینها یکی نیستند ! اگر تجربه کرده باشیدش میفهمید منظورم را اگر نه من واقعا نمیدانم که بتوان توضیحش بدهم . ولی چند وقتی است که دچار چنین حسهایی میشوم . کارهایی که انجام میدهم آنقدر به هم بی ربط هستند که حس میکنم از درون تجزیه میشوم . و آدمهای مختلفی میشوم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
تگ ها :


 

مهمانها نیامده رفتند ، البته رفته اند اصفهان وشیراز و هفته بعد بر میگردند . ولی در مجموع ۵ روز بیشتر پیش ما نیستند . حتی نیمی از جاهایی که دوست داشتم ببرمشان هم فرصت نمیکنند ببینند .

دیروز فکر میکردم کدام ملتی در دنیا اندازه ما ایرانی ها بین المللی شده ؟ لذت منتظر بودن برای دیدار یک عزیز و یا درد خداحافظی را کدام ملت دیگری اندازه ما تجربه میکند ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها :


 

هورا ! عمو جونم داره میاد . با خانمش ، دخترش و داماد اجنبی ! خوشحالم . حیف که کم پیش ما هستن . کلا دو هفته ایرانن که یک هفته رو میرن اصفهان و شیراز . یعنی من فقط یک هفته وقت دارم باهاشون باشم ! ولی همینم خوبه .

از همدردی هایی که درباره بیماری مادرم کردین خیلی خیلی ممنونم . خوشبختانه آنژیو باعث شده گرفتگی مویرگهای قلب باز بشه و رگ اصلی هم گرفتگی نداشته . در کل اوضاع قلب و عروقش بهتره . قضیه ضعف حافظه رو شاید من خیلی بزرگ کردم و دلیلش ترسی است که از بیماری آلزایمر دارم . مادربزرگم این بیناری رو داشت و باعث شده که همه خانواده ما خاطره خیلی بدی از این بیماری داشته باشیم . البته خوشبختانه مادرم به این بیماری مبتلا نیست . قضیه یه نوع ضعف حافظه عادی تری است که امیدوارم با تمریناتی که انجام میده بهتر بشه .

یه موضوع دیگه ، چند وقتی است که احساس خیلی خوبی نسبت به خودم دارم . خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و برای خودم احترام بیشتری قائل هستم و به توانایی هام بیشتر از سابق اعتماد دارم . شاید دلیلش پشت سر گذاشتن سال عجیب و غریب ۸۵ باشه وقتی به پشت سر نگاه میکن و میبینم که چه مراحلی رو پشت سر گذاشتم و از عهده چه کارهایی بر اومدم از خودم خوشم میاد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢
تگ ها :


 

با مادرم تلفنی حرف میزنم . همه حرفهایی که هفته پیش برایم گفته را دوباره میگوید . یادش نیست که همه را برایم تعریف کرده . بعضی ها را میگویم که برایم گفته و بقیه را به روی خودم نمی آورم ولی حس بدی دارم . مادرم پیر شده و قلبش بیمار است . غصه دارم ، دوست ندارم پیری مادرم و بیماری مادرم را باور کنم . ولی حقیقت به باور من بی اعتناست . دلم گرفته . و از همه بدتر این است که هیچ کاری از دستم بر نمی آید و این حس بیشتر آزارم میدهد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ ها :