خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

خوب دوستان عزیز همونطور که میدونین من و پویا نمیتونیم برای سفر عید برنامه ریزی کنیم . ولی این انصاف نیست که ما هیچ برنامه با حالی برای عید نداشته باشیم ! من میگم شما یواشکی برای عید برنامه ریزی کنید و بدون اینکه به ما بگین دو تا جا بیشتر رزرو کنین . و درست 1 ساعت قبل از حرکت به ما خبر بدین ! من قول میدم زود آماده بشیم !

 

 

پ. ن : یه دوست نابغه و نازنینی ما داریم که پیشنهاد داده بریم ایرانگردی ! فکر کنم دلش میخواد امریکا به ایران حمله کنه !!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠
تگ ها :


 

من از همین جا به طور رسمی از سرمای هوای امسال تشکر میکنم که باعث شد در ایام محرم بتوانیم شبها خواب راحت داشته باشیم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
تگ ها :


 

میدونستین آنتی بیوتیک خواب آوره ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!مخصوصا این داکسی سایکلین که آدم بعد از خوردنش نباید تا یک ساعت دراز بکشه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٦
تگ ها :


 

خواب بد تا حالا دیدین ؟ خیلی بد چی ؟ کابوس چی ؟ اونوقت این کابوسها و خوابهای بدتون تکرار هم میشن ؟ حالا با جزییات نه , ولی با یک مفهوم و خط سیر کلی چی , تکرار میشن ؟

میدونین کابوس تکرار شونده من چیه ؟ دیر رسیدن ....(دوستان شروع کنید : ای بچه مثبت ! ) نه دیر رسیدن در ابعاد معمول , مثلا ظهر رفتن بر سر قراری که باید صبح میرفتم یا دیر رسیدن به مراسم عروسی یک دوست وقتی همه مهمانها رفته اند و کارگرها دارند میز و صندلی ها را جمع میکنند . و این در حالیه که خیلی زودتر از بقیه آماده شده ام ولی یک رشته از اتفاقات متوالی باعث میشه دیر برسم . مثلا کاملا آماده برای رفتن هستم که تلفن خانه زنگ میزند و مجبور میشوم یک ساعت حرف بزنم بعد دوستی را در خیابان میبینم که او هم یک ساعت وقتم را میگیرد و در تمام این مدت من اصلا توانایی قطع کردن این مکالمات را ندارم . میزان استرسی که به من در این خوابها وارد میشه برام قابل بیان نیست .....دیشب فهمیدم بزرگترین ترس ذهنی من از دست دادن فرصتهاست . همیشه میترسم اگر موقعیتی را از دست بدهم در آینده حسرت خواهم خورد ! و جالبه که با این همه ترس به نظرم فرصتهای زیادی را از دست داده ام . با اینکه در بیداری معمولا سر قرارها یا زود میرسم یا به موقع ، احساسم نسبت به زندگی ام این است که وقت زیاد تلف کرده ام ! انگار در عالم بیداری هم در مکالمات بیهوده فراوانی شرکت میکنم که فقط وقتم را تلف میکنند و توان قطع کردنشان را ندارم . و در نهایت دیر میرسم . یک دایره بسته که قاطعیت کافی برای خارج شدن از آن را ندارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٥
تگ ها :


 

من یه مشکل با نمکی دارم : من تقریبا ماهی یکبار ریشه های موهام رو رنگ میکنم . هر بار حدود یک سانت از موهام دراومده که رنگش با بقیه موهام فرق داره و کاملا معلومه که موهام کمی بلند شده . من الان حدود 5 ماهه که اصلا موهام رو کوتاه نکردم....ولی موهام بلند نمیشه ! یعنی اصلا قدش به نظر بلندتر از سابق نیست ! یعنی چی ؟ موهای من کجا میرن ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٤
تگ ها :


 

عشق واقعی یه چیزیه مثل اسلام واقعی ! یه عده ای معتقدن وجود داره ولی هیچ کس مصداق بیرونی اون رو ندیده . هیچ کس نمیدونه دقیقا چی هست ولی تا ازش حرف بزنی همون آدمای معتقد، میگن : عشق/اسلام واقعی این نیست !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :


 

کامپیوتر ما بالاخره مرد ! بعد از سالها صادر کردن  سر و صداهای عجیب و ریست شدنهای بی دلیل ...وخلاصه انواع اقسام ابراز وجودها و جلب توجه ها وقتی باز هم با  بی محلی و بی توجهی اینجانب و همسرخان مواجه شد تصمیم به خودکشی گرفت و اقدام به انتحار نمود !

من چی کار میکنم ؟ خدا عمر بدهد اینترنت نصفه نیمه و محدود و.....شرکت را ! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
تگ ها :


 

بارش برف مثل عاشق شدن میمونه . اولش همه چیز هیجان انگیز و زیباست . همه لحظه ها رمانتیکه . یکمی که میگذره همه کارات تعطیل میشه ولی هنوز شور و حال قشنگی داره اما اگه باز طول بکشه گیر میکنی توش شاید با سر بخوری زمین و بعد از این گل و شل و کثافتکاریه تا همه آثارش پاک بشه. جالبی قصه اینجاست که صدبار هم اگه برف بیاد دفعه صد و یکم باز همه با هیجان میگن : داره برف میاد ! و چشماشون برق میزنه !‌

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٢
تگ ها :


 

دلم مهمونی میخواد از اون مهمونیهایی که توش انقدر برقصم که خسته بشم ( اینکه من انقدر برقصم تا خسته بشم یعنی خیلی ! ) اونم کی اول محرم الحرام !


دوستان روشنفکر و با کلاس بخشید من جوادم دیگه کاریش نمیشه کرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٠
تگ ها :


 

وسط مهمانی هستیم . بگو و بخند و رقص و پایکوبی که از دور برایم دست تکان میدهد . نزدیکتر که میشود اولین جمله اش بعد از  سلام و  احوالپرسی این است : " چرا تو وبلاگت دیر به دیر مینویسی " و همانجا  وبلاگ نوشتن برایم یک پله دیگر سخت تر میشود . نوشتن وبلاگ اگر بخواهی راحت باشی و لذت ببری باید با این فرض باشد که هیچ کس ( یا حداقل کسی که بشناسدت) وبلاگت را نمیخواند . اگرنه میافتی به خود سانسوری و یا برای خوشایند خواننده ها نوشتن ..............مدتی است که دارم بهش فکر میکنم , وبلاگ دیگری با نام مستعار

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
تگ ها :


 

همه شهر تعطیله و من سرکارم ! سرده .....و من قهوه مینوشم ! خلاف شدم .

شما وقتی میرن رستوران چجوری غذا انتخاب میکنین ؟ غذایی که تا حالا نخوردین ؟ غذایی که اون رستوران به خاطرش معروفه ؟ پیشنهاد سر آشپز یا همیشه جوجه کباب !

من غذایی رو انتخاب میکنم که تا حالا نخوردم . من همیشه مشتاقم که طعم تازه ای رو بچشم . و همیشه فکر میکنم فوقش یه وعده غذا گرسنه میمونم یا پول غذا رو از دست میدم ولی میارزه به یه تجربه تازه . خیلی وقتها غذا بد مزه بوده ، خیلی وقتها غذا گرون بوده....ولی من هرگز از روشم پشیمون نشدم . تجربه کردن هزینه داره ، گاهی میتونه این هزینه خیلی زیاد باشه . ولی به نظر من هزینه تجربه نکردن بیشتره .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
تگ ها :


 

همیشه موقعیتهایی که برای اولین بار برای آدم پیش میاید کمک میکند که آدم خودش را بیشتر بشناسد .

وقتی نزدیک به دوسال پیش فهمیدم یکی از صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستانم باردار است . چیز جدیدی درباره خودم کشف کردم . اینکه دلم نمیخواهد با دوستی که باردار است درد دل کنم ! دلیل ساده اش  این است که میترسم ناراحتیهای من روی جنینش تاثیر منفی داشته باشد . شاید خیلی عجیب نباشد ولی برای من در آن موقعیت تازگی داشت . چون رابطه ام با این دوستم یک ویژگی جالب داشت . حتی اگر مدتها از هم بی خبر بودیم وقتی فقط 3 جمله با هم حرف میزدیم به سادگی هر دو میفهمیدیم که دیگری در چه حال و هوایی است و البته آنچه که باعث محکمتر شدن این دوستی شده بود این بود که اغلب حال و هوایمان مشابه بود . برای اولین بار بعد از 14 سال حس میکردم همان 3 جمله را هم نمیخواهم به دوستم بگویم . خوب و خوش نبودم و دلم نمیخواست دوستم را درگیر نا آرامی هایم کنم . گرچه او به سادگی میفهمید که خوب نیستم ولی هیچ توضیحی درباره جزییات مشکلاتم نمیدادم. باور کنید یا نه من در تمام دوران بارداری تنها دوست باقیمانده از دوران دبیرستانم ندیدمش در حالی که دلم برای گپ زدن با او پر میزد . در حالیکه فقط درد دل کردن با یک دوست قدیمی میتوانست حالم را بهتر کند .

حالا این دوست من مادر یک پسر زیبا و با نمک یک سال و چند ماهه است . و من تا حالا هیچ بچه ای را اینطور دوست نداشته ام ....ولی میدانم این وروجک چیزی در رابطه من و مادرش را تغییر داد که هیچ موجود دیگری این قدرت را نداشت , حتی پدرش ! حالا ما هر دو تغییر کرده ایم . او مادر شده و من تجربه ماههای طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته ام . دیگر با 3 جمله از حال هم با خبر نمیشویم . حس میکنم حرفها و گفتگوهایمان عمق سابق را ندارد ....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
تگ ها :


 

امروز که از خونه بیرون اومدم اولین جاپاهای کوچه رو ایجاد کردم .پیاده روی توی سکوت و تاریکی صبح خیلی لذت بخش بود. منطقه ما کوهپایه های شمالغرب تهرانه که به راحتی دو برابر منطقه محل کارم (میرداماد) برف اومده بود. همینطور که آرام آرام قدم میزدم صدایی از پشت سرم شنیدم . مدرسه ها تعطیله ها ! برگشتم آقایی حدود 40 ساله بود به سختی خنده ام را کنترل کردم و گفتم من مدرسه ای نیستم تا برسم شرکت دو بار دیگر هم همین گفتگو تکرار شد . خلاصه که کوله پشتی عزیز باعث شده بود حداقل 12 سال جوانتر به نظر برسم . داشتم این خاطره را برای یکی از همکارانم تعریف میکردم که یادآوری کرد دبیرستانها امتحان دارند و تعطیل نیستند بنابراین من حداقل 16 سال جوانتر به نظر رسیده بودم ! خلاصه که کیف کوله پشتی استفاده کنید تا جوان بمانید !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
تگ ها :


 

بعد از کلی فکر کردن درباره شغل مورد علاقه و سازگار با روحیات و ویژگی هایم به این نتیجه رسیدم که بروم فوق لیسانس صنایع بخوانم ! البته امسال که فرصت ثبت نام تمام شده . ولی لطفا اگر خبری دارید برای راه حل دیگری برای ادامه تحصیل (البته فعلا در ایران ) خبرم کنید . و اگر میدانید چه مواد درسی را باید بخوانم هم کلی ممنون خواهم شد اگر راهنماییم کنید. خلاصه که یاری کنید تا ساناز ادامه تحصیل بدهد !  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
تگ ها :


 

پشت پنجره نشسته ام , چای مینوشم و منظره بارش برف را تماشا میکنم . محسن نامجو هم میخواند:

ای ساربان , ای کاروان            لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من                    جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا میروی             لیلای من چرا میبری.........

 

و من با خودم فکر میکنم کاش آواز خواندن بلد بودم .

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
تگ ها :


 

مدتی بود که میخواستم درباره وسواس بنویسم . راستش من همیشه فکر میکردم آدم وسواسی نیستم . البته منظورم دقیقا وسواس تمیزی است . چون با توجه به اعتیادی که به نظم و وقت شناسی دارم وسواس فکری که دارم . خلاصه که درباره خودم همیشه فکر میکردم که آدم هپلی هستم و در ارتباط با بهداشت سخت نمیگیرم و....تا اینکه چند ماه پیش در محل کارم به دلایلی برای یک هفته دستشویی آقایان و خانمها رو جا به جا کردند . تجربه وحشتناکی بود . خصوصا برای من که سوخت اصلی ام آب است ! با اینکه میزان پاکیزگی دستشویی ها چندان فرقی با هم نداشت ولی تصور اینکه این دستشویی ها پیش از این توسط آقایان استفاده میشده باعث میشد که احساس خیلی بدی داشته باشم ! میزان نوشیدن آب را به کمتر از نصف رساندم که تا حد ممکن کمتر به دستشویی بروم ! اگر با محیط شرکتها آشنا باشید میدانید که دستشویی برای خانمها کارکرد دیگری هم دارد و آن آرایش است . لازم به ذکر است که من در آن یک هفته کذایی در شرکت آرایش نکردم !!! ( خوب چیه دلم راضی نمیشد ! )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
تگ ها :


 

نمیدونم تا حالا درباره  راز آلودی برنامه های تعطیلات عید مان , اینجا چیزی نوشته ام یا نه .

 قصه از آنجا شروع شد که پاییز سال 82 من و پویا با هم داشتیم فکر میکردیم که چه جاهایی از ایران را ندیده ایم که برای تعطیلات عید برایش برنامه ریزی کنیم . ( پویا سرباز بود و از این گذشته اوضاع مالی اجازه مسافرت خارج از کشور نمیداد ) . دوره دانشجویی خیلی جاها را دیده بودیم . کمی فکر کردیم و اولین انتخابمان بم بود......خبر تلخ و فاجعه باری بود یک هفته بعد از تصمیم ما برای مسافرت به بم , زلزله وحشتناک بم تقریبا این شهر را از بین برد . آنقدر شوک زده بودیم که هر جا صحبت از زلزله , تعطیلات عید , بم و یا هر موضوع مرتبطی بود به همه میگفتیم که چه تصمیمی داشتیم و چه شد . بعد از سال تحویل داشتیم به دوستانمان تلفنی تبریک میگفتیم که گفتند برای اینکه از این فکرهای عجیب نکنید بیایید سنندج پیش ما . ما رفتیم و خوش گذراندیم و حالش را بردیم .

همان سال یکی از همکاران پویا تعطیلات عید را رفته بود تایلند و کلی خوش گذرانده بود .به ویژه از تعدادی جزیره تعریف کرده بود که به هم نزدیک بودند و کلی جاذبه توریستی و طبیعی داشت . تا پاییز سال 83 , مشکل سربازی پویا حل شده بود . وضع مالی ما هم کمی سر و سامان گرفته بود این شد که تصمیم گرفتیم برویم تایلند.خوب لابد به یاد دارید که اولایل زمستان 83 سونامی چه کرد ....آن جزیره ها ؟ به کلی زیر آب رفتند . آن سال عید را هم بدون برنامه ریزی قبلی رفتیم گرگان و خوش گذراندیم .

پاییز 84 بود که با چند تا از دوستان داشتیم درباره تعطیلات عید صحبت میکردیم که من گفتم ما برای پیشگیری از زلزله هم که شده از قبل برای عید برنامه ریزی نمیکنیم ! یکی از بچه ها جدی نگرفت و پیشنهاد کرد چون پویا گرگان را خوب میشناسد عید را با هم برویم گرگان . پویا نیمی شوخی و نیمی جدی از برنامه ریزی سرباز زد . به هر حال شهر بچگی هایش را سعی کرد نجات بدهد . باور کنید یا نه همان شب گرگان زلزله آمد ولی خوشبختانه تلفات زیادی نداشت .....

این شد که ما برای تعطیلات عید از قبل برنامه ریزی نمیکنیم .....باور کنید اصلا شوخی نیست . موضوع کاملا جدی است ! ولی تعطیلات بدون برنامه ریزی قبلی خطری ندارد !

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
تگ ها :


 

دیشب خواب میدیدم که در یک کلاس کنکور مشاور برنامه ریزی زمانی درس خواندن بچه ها شده ام ! یادم میاید که داشتم لذت و میبردم و با خودم فکر میکردم که این کار مناسب من است. به نظر شما من واقعا شاهکار نکرده ام با این انتخاب رشته دانشگاهم ؟

فردا آخرین روز سال ۲۰۰۷ میلادی است . برای همه آرزوی سال شاد و موفقی دارم و برای خودم آرزوی سالی رنگارنگ . سال ۲۰۰۶ سال بد رنگی بود . ۲۰۰۷ بی رنگ بود و آرزو میکنم ۲۰۰۸ خوشرنگ باشد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٩
تگ ها :


 

باور کنید یا نه , دیشب مثل بچه های پنج ساله , انقدر خوراکی شب یلدا خوردم که دل درد گرفتم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱
تگ ها :