خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

قابل پیش بینی بودن

آدمايی که عاقلن ، آدمایی که هميشه يه اصولی دارن که طبق اونا عمل کنن ، آدمای اتو کشيده ای که هميشه داخل يه چارچوبايی جا ميشن ، آدمای خیلی اخلاقی ، شايد دوست داشتنی باشن ، شايد بی آزار باشن ولی برای من جذابيت ندارن ، چون قابل پيش بينی هستن . هميشه ميشه حدس زد که الان عکس العملشون چيه . مگه در هر موقعيتی چندتا کار عاقلانه طبق اصول و چارچوبها وجود داره ؟ آدمای خلاق که رفتاراشون هربار از نو آفريده ميشه ، هميشه برام جذاب بودن . شايد گاهی حتی ازشون آزار ديده باشم ولی برام جذابن . چون لذت کشف رو هميشه بهم ميدن . چارچوب های خيلی محکم خلاقيت آدما رو از بين ميبره .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳٠
تگ ها :


تک بعدی بودن

آدمای تک بعدی اونایی که تو تمام زندگیشون فقط یه موضوع مهم برای پرداختن دارن, شاید جذاب نباشن , ولی به نظر من خوشبختن . خوشبخت تر از آدمایی که از هرچیزی که میبینن خوششون میاد و هیچ اولویتی برای پرداختن ندارن-مثل من! 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
تگ ها :


بهار در راه

داره بهار میاد . شمام دیدینش ؟  آسمون آبیه و آفتاب میتابه . هوا بوی تمیزی میده . حس میکنم دارم دوباره زنده میشم . وای بهار . زمین داره نفس میکشه . همین روزا خیابونا پر میشه از آدمایی که به شوق سال نو میخوان لباساشون رو نو کنن .  من بی قرار سبز کردن سبزه ام . من بیقرار چیدن هفت سینم من بی قرار تازه شدن سالم . تازگی , رنگ , شوق , نشاط.....من بی تاب پیاده روی های بی پایان بهاری ام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۸
تگ ها :


یه داستان دیگه نوشتم !

یعنی تا  من اینجا نگم ، شما نباید یه سری به این وبلاگ طفلکی بزنین ؟
این شما و این جدیدترین داستان من .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٧
تگ ها :


که چی ؟

این روزها تغییر جالبی در من رخ داده : از روزمرگیهایم لذت میبرم ! برای اولین بار در زندگیم به جای ملال لذت میبرم . سریال LOSTمیبینم و با توجه به اینکه چیزی حدود 74 قسمتش پخش شده , میشود امیدوار بود که حالا حالاها سرگرمم کند . رمان درجستجوی زمان از دست رفته مارسل پروست را میخوانم که خودش با هشت جلدش یعنی کلی سرگرمی ( البته تا الان پنج جلد را خوانده ام ). آشپزی میکنم نه به عنوان یک وظیفه که به عنوان یک سرگرمی : فقط وقتی حوصله اش را دارم و فقط غذایی که همان لحظه دوست دارم را میپزم.....و با همه اینها دارم اوقات خوشی را میگذرانم . چرا ؟ چون سوال همیشگی که چی ؟ را مدتی است که فرستاده ام مرخصی ....آی امان از این دو کلمه : که چی ؟ اینجاست که زندگی آدمهای با ایمان با تمام محدودیتها و وظایف و فرائضش از زندگی آدمی مثل من آسانتر میشود . به حرف خدا گوش میدهند او هم در عوض سوال بزرگ زندگی را برایشان پاک میکند .......که چی ؟ ....راستی باید حواسم باشد با آدمهای مومن کمتر بحث کنم . من به چه حقی آرامش زندگی بدون که چی ؟ آنها را با سوالهایم و با ایجاد شک و شبهه هایم به خطر میاندازم ؟ باید مراقب باشم. قرار نیست انتقام نوجوانی هدر شده در ایمان را از آدمهای با ایمان بگیرم ......به حاشیه رفتم . میگفتم این روزها با روزمرگیهایم و با خودم در آرامشم . ولی میدانم این مرخصی هم مثل تمام مرخصی ها تمام میشود . گیرم این یکی مرخصی من نیست . چیزیست مثل مرخصی یک رئیس سختگیر بداخلاق زبان نفهم ! ولی میدانم که روزی تمام خواهد شد . این خاصیت تمام مرخصی هاست . ولی من سعی میکنم از تعطیلات لذت ببرم . مدتهاست یاد گرفته ام که حتی غروب جمعه هم میتواند افسرده کننده نباشد . به هر حال شنبه صبح بیدار خواهم شد و راهی کار میشوم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥
تگ ها :


هشت پا

اگه یه پای یه هشت پا قطع بشه ، شاید زنده بمونه ، ولی دیگه هشت پا نیست.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٤
تگ ها :


 

خسته ام ، خسته ام از این روزهای خاکستری .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
تگ ها :


 

به یه دوست که از آدم کمک نخواسته چقدر میشه کمک کرد ؟ اصلا میشه کمک کرد یا نه ؟ اگه بدونی میتونی کمکش کنی ولی حس کنی چون اون کمک نخواسته میتونه کمکت دخالت در مسائل خصوصیش محسوب بشه چی ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
تگ ها :


 

سرما خوردم و عطسه های ناجور میکنم . تمام تنم درد میکنه و سرم گنگه و به شدت تنبلی ام میاد . ولی همه اینها خوبه دارم از تنبلانگی لذت میبرم . کاش یکی یه لیوان آب میوه تموم نشو هم برام میاورد همینطور پشت کامپیوتر ، کنار شوفاژ مینوشیدم و تو اینترنت میچرخیدم .

همسرخان هم به مناسبت نزدیکی کنکور امریکایی شدن و ساعت خواب و بیداری شون برعکس شده و این یعنی حتی روزهای تعطیل هم همدیگر بیشتر از یک ساعت نمیبینیم . البته خدای نکرده یه وقت فکر نکنین این به معنای خرخونیه ! نه ! چون ایشون هرچقدر درس بخونن خرخون و بچه مثبت و اینا نمیشن من فقط اگه تمرینای کلاس زبانم رو بنویسم خرخونم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٩
تگ ها :


 

دارم با یه حقیقت نه چندان تلخ که البته شیرین هم نیست سعی میکنم آشنا بشم ! (جمله رو دارین ؟ ) از من نویسنده در نمیاد متاسفانه . در عوض اگه رفته بودم روانشناسی خونده بودم الان میتونستم یه مشاور متوسط (حتی در مقایسه با مشاورای ایرانی ، یه مشاور خوب ) باشم .

اینو وقتی فهمیدم که تو یه مهمونی زنونه که از همه جوونتر بودم همه ازم نظر مشورتی میخواستن و وقتی بهش اطمینان پیدا کردم که امروز صبح مادرم زنگ زد و گفت یه وقتی بزار فکرم چندروزیه که خیلی مشغوله یه کم با هم حرف بزنیم ! ولی حتی خودم از خوندن داستانهام خیلی لذت نمیبرم ( گرچه هنوز از نوشتنشون مبسووووووط لذت میبرم )

فقط کاش یکی پیدا میشد به من مشاوره میداد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
تگ ها :


 

بازم برف ؟!!!!!!!؟؟؟؟

فضا آدم رو یاد آقامون مارکز میندازه و صد سال تنهایی احتمالا به زودی خزه میبندیم ! زنده باد فضای رئالیسم جادویی!

گفتم مارکز یاد دو تا جمله افتادم که از مارکز خوندم (تو آخرین اثرش) :

ثکص تسکین آدمیزاده وقتی به عشق نمیرسه .

 

عشق خیلی دیر به من آموخت آدم خودش را برای کسی مرتب میکند , برای کسی لباس میپوشد و برای کسی عطر میزند.

پ.ن.: اینکه این جملات را اینجا نوشته ام معنی اش این نیست که من هم همین نظر را دارم . مفهومش این است که ذهنم شدیدا مشغول مفهوم این جملات است!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
تگ ها :


 

 میدانم این وروجک چیزی در رابطه من و مادرش را تغییر داد که هیچ موجود دیگری این قدرت را نداشت , حتی پدرش ! حالا ما هر دو تغییر کرده ایم . او مادر شده و من تجربه ماههای طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته ام . دیگر با 3 جمله از حال هم با خبر نمیشویم . حس میکنم حرفها و گفتگوهایمان عمق سابق را ندارد ....

اینها را من گفته بودم ؟ خوب اشتباه کرده بودم ! دوستیهایی هست که انگار هیچ چیز عوضشان نمیکند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
تگ ها :


 

دیگر قهوه نمی نوشم . نه اینکه دلم بخواهد و جلوی خودم را بگیرم , نه , دیگه دلمم نمیخواد ! برای خودمم عجیبه یاد روزی میافتم که ساعت 10 صبح با یه دوست ( دوست ؟ چی بگم ؟ دوست سابق ؟ هرچی ! ) گپ میزدم گفتم دیشب بد خوابیدم و خوابم میاد , گفت یه لیوان قهوه بخور. گفتم از صبح سه تا خوردم ! گفت آهان حالا شبه , نه ؟

 نه هوای درخشان آفتابی بعد از چند روز ابر و برف نه بارش ملایم برف نه خوشحالی بیش از حد نه غم و افسردگی ملایم . نه خواب آلودگی , هیچ چیز دیگر به قهوه نوشیدن دعوتم نمکیند . هوای آفتابی دیروز را هم بدون قهوه بدون لباس گرم با صدای نامجو در گوشم حین لرزیدن و قدم زدن در حیاط برف گرفته شرکت جاودانه کردم ...ولی انگار یه چیزی کم بود . دلم سیگار میخواست .اونم کجا ؟ وسط شرکتی که همکار جدیدم که هیکل و قیافه اش با گوریل انگوری فقط تو رنگ متفاوته ( بنفش نیست ! ) هم یواشکی سیگار میکشه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
تگ ها :


 

دارم موفق میشم که به چیزهای که نمیخوام انجامشون بدم حتی فکر هم نکنم . ولی...انگار با کم شدن دردسرهای زندگی رنگ و بوی زندگی هم کم میشه ...باید طعم خوب زندگی رو تو مقولات دیگه جستجو کنم...آهای سال 2008 ماه اولت داره تموم میشه یادت که نرفته امسال باید برای من سال رنگها باشه خود رنگین کمان رو میخوام امسال زندگی کنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۸
تگ ها :


 

برف میاد . برف تازه روی برف قدیمی رو میپوشونه همه جا به نظر تمیز و سفید میاد ولی اگه از گل و شل قبلی چیزی پاک نشده باقی مونده باشه با اولین قدمی که بری روش گل و کثافت قدیمی پیدا میشه . خوبه که تا برف قدیمی کامل پاک نشده برف جدید نیاد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
تگ ها :


 

دستانم به سطح چسبناکی میچسبند . سعی میکنم که خودم را نجات بدهم . آرام آرام خودم را عقب میکشم ولی چسبها کش می آیند . کف دستانم.....نه بازوهایم درد میگیرد . چسبها نیستند ، این دست من است که کش میاید . از بازو !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
تگ ها :


 

اعتماد به نفس یعنی احساس خوب من نسبت به خودم مستقل از اتفاقات بیرونی باشه . مستقل از دوست داشته شدن یا نشدن و تایید گرفتن یا نگرفتن از دیگران...........اعتماد به نفس بیشتری میخوام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳
تگ ها :


 

در راستای خوش شانسی الکترونیکی-ارتباطی ! ویندوز کامپیوتر شرکت و میل باکس شرکت ( که من تا حد امکان استفاده غیر اداری ازش میکردم ! ) به لقا الله پیوست . نمیدونم کی درست بشه چون طبق مقررات شرکت فقط آقای دکتر کامپیوتر ها اجازه داره کامپیوترهای مریض رو درست کنه و ممعلوم نیست کی نوبت کامپیوتر من بشه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢
تگ ها :


 

یه چیزایی قرار بود تفریح باشه ، قرار بود فرصتی باشه برای فرار از روزمرگی....ولی حالا شده خود زندگی ! دوست نمی دارم اینطور زیستن را دلم میخواهد برگردم ....دارم سعی میکنم و امیدوارم که موفق بشوم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱
تگ ها :