خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

آخرین روز سال

حالم از دیروز خیلی بهتره . دارم خورده کاریهای آخر رو انجام میدم . چرا هر چقدر که آدم از قبل کارهاش رو بکنه بازم برای روز آخر ، دقیقه آخر و لحظه آخر هم یه کاری میمونه ؟
پویا خوابه و من احساس میکنم دست تنها دیگه کاری ازم بر نمیاد و دلمم نمیاد که بیدارش کنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
تگ ها :


آخرین روز کاری سال

دارم به این فکر میکنم که آدم تا بچه اس همه چیز رنگ داره ,طعم داره , پشت همه اتفاقها یه رازی وجود داره . زندگی خارق العاده است . و این حس شامل همه نکات ریز و درشت زندگی میشه . نمیدونم از کی شروع میشه , درست پا به پا ی تجربه ها همزمان با یادگرفتن کم کم راز ها از پرده بیرون میافتن رنگها کمرنگ  میشن طعم و مزه ها آروم آروم کم میشن . آدم انتظارش رو برای اتفاقهای جدید , پدیده های خارق العاده از دست میده دست دنیا و زندگی برای آدم رو میشه و این اصلا خوب نیست اصلا زیبا نیست این باعث میشه که بفهمی روزهای سال نو با سال کهنه هیچ فرقی نداره . قرار نیست چیزی عوض بشه . چیزی نو نمیشه آدمها با همون روشهای سال پیش میتونن دلت رو بشکنن یا دلت رو به دست بیارند میتونن عصبانیت کنن یا خوشحالت کنن . خودت میتونی باز همون اشتباهات رو تکرار کنی . میتونی با استفاده از تجربیاتت آدمها رو شاد کنی یا از خودت دلخورشون کنی . چیزی قرار نیست عوض بشه . میتونی امسال هم شب وقتی خونه ساکت و تاریکه تو آخرین ساعتهای سال سعی کنی پرونده یه چیزایی رو ببندی . میتونی برای خودت آرزوهای تازه بکنی میتونی برای خودت یه هدفی در نظر بگیری ....آره میتونی کسی جلوت رونمیگیره ولی دیگه دلت نمیاد سر خودت رو کلاه بگذاری . آره میتونی آدمی رو ببخشی و سعی کنی پرونده اش رو تو ذهنت ببندی ولی میتونی همون اشتباهات رو درباره آدم دیگه ای تو سال جدید تکرار کنی ....نوروز دیگه راز نداره قرار نیست تو لحظه سال تحویل اتفاق خیلی خاصی رخ بده . قرار نیست ....این میشه که سعی میکنی دوباره بچه بشی دختر کوچولو باشی که از تصور پوشیدن لباس عیدش قند تو دلش آب بشه . کفشهای نو و براقت رو تا قبل از سال تحویل تو جعبه نگه داری و هر روز بری نگاهشون کنی ....ولی باز یه جای کار میلنگه . آدم وقتی چیزی رو فهمید دیگه نمیتونه ندونه . میتونه تظاهر کنه ولی خودش رو نمیتونه گول بزنه . وقتی عددهایی که باهاشون گذر زمان رو نشون میدیم عوض میشن چیز دیگه ای عوض نمیشه .

من دقیقا چم شده ؟ چرا تو این آخرین روز کاری سال افسرده شدم ؟ چرا وسط این همه آدم که جادو نوروز باورشون شده مثل آدمای گیج دارم دور خودم میچرخم ؟ چرا شاد نیستم ؟ چرا دلم گرفته ؟ چرا عمو نوروز سراغم رو نمیگیره ؟ چرا امسال گندمام سبز نشد ؟ چرا هنوز هوس خریدن میوه و آجیل ندارم ؟ چرا باز روح سانی دپ در من حلول کرده ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :


جواد میشویم

مدتها بود که احساس میکردم گوشی موبایلم برام تکراری شده ! از طرفی نه وسعم میرسید و نه شعور تکنولوژیکم که برم یه دونه از این گوشی های نوکیا ان خدا یا سونی اریکسون کا خدا (فکر کنم تولید آبادان باشن ) بخرم . دلم برای گوشیم سوخت که از این دندون آبی ها نداره منم رفتم یه عروسک جواد خریدم آویزون کردم بهش . جواد که میگم یعنی واقعا جواد ها در حد دندون طلا و اینا ( استعاره بین دندون آبی و دندون طلا رو داشتین که ! ) این عروسکه یه قورباغه است که رنگ تنش آبیه و رنگ چشماش سبز . ولی فکر نکنین جوادیش به رنگشه . نه , بلکه یه چراغ  اضافی داره که وقت و بی وقت چشمک میزنه اونم با  رنگهای سبز سیدی و قرمز ! البته سطح تکنولوژیکش هم بالاست چون بی دلیل که چشمک نمیزنه . قضیه اینه که یه سولونوئید داره که همونطور که آقامون فاراده فهمیدن وقتی در میدان مغناطیسی حرکت کنه یا مقدار و جهت میدان مغناطیسی اطرافش تغییر کنه دو سرش ولتاژ القا میشه و ایشون دو تا ال ای دی ناز گوگولی رو روشن میکنن . و این یعنی قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه و یا اس ام اس برسه , آقا جواد چشمک میزنه ! حتی اگه تند تند حرکتش بدی باز ایشون شروع میکنن به چشمک زدن . خلاصه که برنامه ای داریم ! 

  میدونین که من بی جنبه ام دیگه . تا یه کاری رو یاد بگیرم دیگه ول کن نیستم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٥
تگ ها :


جمعه خود را چگونه گذراندید

از چهارشنبه غروب مثل یک خانوم خونه دار تا امروز ظهر مشغول تکاندن خونه بودم و فکر کنم به اندازه ۵ نفر آدم متمدن محیط زیست رو آلوده کردم انقدر که مواد شوینده مصرف کردم . الان میشه گفت خونه ما آماده استقبال از نوروزه .
بعد هم رفتم به سلامتی رای دادم ، خیلی احساس بدی داشتم حتی بدتر از روزی که به رفسنجانی رای داده بودم . به چه کثافتکاریهایی که نیافتادیم . به یه لیستی رای دادم که کمتر از ۲۰ درصدشون رو میشناختم و اونایی که میشناختم هم به نظرم آدمای توانمندی نمیومدن ولی....موقع بیرون اومدن هم لیست رو دادم به یکی دیگه که نمیدونست به کی رای بده تا اونم بعد به یکی دیگه که نمیدونه به کی رای بده و................تا مملکت درست بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
تگ ها :


سفرنامه-5 (قسمت آخر)

صبح جمعه خیل سریع آماده رفتن شدیم میخواستم که آبشار شیوند بلندترین آبشار ایران رو ببینیم . موقع طلوع خورشید منظره دشت سوسن بینظیر بود .
 

 
حدود ۱۰ صبح به دریاچه پشت سد کارون ۳ رسیدیم و با لنج به سمت روستای شیوند حرکت کردیم حدود یک ساعت و نیم روی آب بودیم که خیلی لذت بخش بود .
 

 


قبل از ۱۲ ظهر به روستا رسیدیم ۳ ساعت پیاده روی کردیم .تا به اولین آبشار مجموعه آبشارهای شیوند رسیدیم . برای من دیدن بعضی منظره ها خیلی جالب بود یادم میرفت که خوزستانم و حس میکردم رفتم مثلا فشم !

 

 


 
بعد از ناهار برگشتیم پایین و ساعت ۶ دوباره با لنج برگشتیم . و راهی تهران شدیم .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٤
تگ ها :


من فردا رای میدهم

با تمام احترامی که برای نظرات مخالف قائلم ، اعلام میکنم که فردا به لیست ائتلاف اصلاح طلبان رای میدهم . دلایلم برای خودم آنقدر واضحند که نیازی به توضیح نمیبینم . ولی اگر میخواهید بدانید ،  بدانید که من در انتخابات مجلس قبل و شورای شهر قبل از آن شرکت نکردم و به نظرم هر دو این انتخابات راه را برای انتخاب احمدی نژاد هموار کرد . و من از این انتخاب نکردن ها پشیمانم . علاوه براین ها باور ندارم که باشرکت نکردن در انتخابات چیزی از مشروعیت داخلی یا خارجی جمهوری اسلامی کم میشود . در ضمن اگر احتما تقلب هم بدهم فکر میکنم به اندازه یک رای کار متقلبان را سخت تر کنم بهتر از خالی گذاشتن میدان برای آنهاست . در ضمن اگر کسی میتواند رای ها را عوض کند میتواند در صورت تحریم کامل هم در میزان آنها هم دست ببرد و مثل همیشه انتخابات را پرشور و مردمی بنامد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ ها :


سفرنامه -4

روز پنج شنبه بعد از خوردن یک صبحانه مفصل با هدف پیدا کردن حمام عمومی راهی مرکز شهر اهواز شدیم ! گرچه من روز قبل ادعاهایی مبنی بر تفاهم با قشر تشکیل شده روی سطح پوستم داشتم ، ولی بعد از اندکی اجرای حرکات موزون در اتوبوس ، این تفاهم کاملا از بین رفت ! خلاصه رفتیم حمام ! آن هم چه حمامی ! فکر کنم به زودی میراث فرهنگی به موزه تبدیلش کند . ولی با شرایط ما بهترین اتفاق سفر بود !
از ظهر گذشته بود که از اهواز به سمت دشت سوسن حرکت کردیم ولی نمیدانم چه شد که شب رسیدیم ! و تمام روز را در جاده بودیم .
ناهار نخورده بودیم و من کدبانوگری ام گل کرده بود این شد با کمک بچه ها برای شام  ماکارونی درست کردیم با سوپ! و من خدا را شکر میکردم که آنقدر تاریک هست که کسی نبیند چه میخورد و همه آنقدر گرسنه هستند که از خوردن سنگ هم لذت میبرند ! این شد که نماینده نسل جوان لقب کدبانو را بدون هیچ مراسم خاصی به من اعطا کرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ ها :


سفرنامه -3

روز چهارشنبه رو روز عمران آب اعلام کردیم و رفتیم شوشتر و آبشارها رو دیدیم. این آبشارها طبیعی نیستند. در زمان ساسانیان بر اثر حفاری در کوههای اطراف یکی از شعبه های کارون، به وجود اومدن .و در همان زمان هر آبشار یک آسیاب رو به گردش در میاورده . و هر آسیاب برای آرد کردن یک محصول بوده . من قبلا یکبار تابستون هم اینجا اومده بودم و دیدم که با وجود گرمای شدید خوزستان اطراف این آبشارها هوا خنکه. من از تاریخ مهندسی اطلاع درستی ندارم ولی فکر میکنم این آبشارها از قدیمی ترین سازه های مهندسی عمران آب ایران باشند.

 

 


 
بعد از شوشتر به سمت سد دز رفتیم .تو مسیری که از دل کوه رد میشدیم تا به سد برسیم . نسل جوون توی تونل ها شروع کردن به انواع هنرنمایی ! فکر میکنم اینجا اولین بار بود که حس کردم دارم بهشون نزدیک میشم .
سد دز ۴۵ سال پیش ساخته شده. راستش اطلاعات فنی چیزی یادم نمونده ولی مسئول روابط عمومی که برامون درباره تاریخچه ساخت سد و ویژگی هاش صحبت کرد به نظرم یکی از مناسبترین آدمها برای این شغل بود با لهجه جنوبی و بدون ذره ای سعی در پنهان کردن لهجه اش انقدر کامل برامون صحبت کرد که همه ما شیفته صحبت کردنش شده بودیم . به نظرم عالی بود .
سد یه سازه عظیم با ابهت بود که من دربرابرش حسی از ترس و احترام و افتخار داشتم .

 

 


ناهار رو هم در ادامه روز عمران آب کنار سد تنظیمی دزفول خوردیم . ناهار جالبی بود من انقدر خورده بودم که دلم درد گرفته بود ولی هنوز احساس رضایت از غذا خوردن نداشتم . شانس آوردم که غذاها تموم شد . خلاصه که همونجا تصمیم گرفتیم شام یه غذایی بخوریم که کنسرو نباشه !

 

 


 به سمت اهواز حرکت کردیم . قرار شد برای اینکه تمدن از یادمون نره شب رو خونه مادربزرگ یکی از بچه بمونیم . که البته خدا به مادربزرگ رحم کرده بود که تهران بود . بچه ها شروع کردن به خیال پردازی درباره حمام . ولی من اعلام کردم که کاملا با این قشر تشکیل شده روی سطح پوستم درتفاهم هستم ! گرچه اگر هم در تفاهم نبودم یک حمام و ۳۰ نفر آدم ! به نظرتون چی از این حمام به من میرسید .
شام رو پیتزا خریدیم و کنار کارون ( سنگین باشین گفتم کنار کارون ، نه لب کارون ! ) ، نزدیک پل معروف اهواز خوردیم . و من موفق شدم سالاد بخورم ! و این باعث شد که به صورت ناگهانی احساس کنم زنده شدم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ ها :


سفرنامه-2

حدود 11 صبح به دزفول میرسیم . اولین برخوردمان با جلگه خوزستان برای خیلی از بچه ها باعث تعجب میشود . خوزستان و این همه سرسبزی ؟ 

  

 از همین جا راهنمایی (سپیده ) هم همراهمان میشود . و به سمت شوش حرکت میکنیم . روی بدنه کیوسک بلیط فروشی موزه شوش چند کلمه به زبان میخی نوشته شده که برایم جالب است . حس میکنم جدا جای پویا خالی است .  

 اولین سازه ای که میبینیم قلعه باستانشناسی شوش است که گروه باستان شناس فرانسوی چیزی حدود 100 سال پیش با آجرهای به جا مانده از کاخ آپادانا و زیگورات چغازنبیل به منظور اقامت گروهشان و با اسلوب قلعه های نظامی ساخته اند .   

احساس بدی نسبت به قلعه دارم . یعنی زمانی که ما ایرانی ها اصولا نمیدانستیم که باستانشاسی چی هست گروهی از فرانسه آمده اند اینجا برا کشف آثار باستانی . و انقدر احساس حق به جانب بودن کرده اند که برای امنیت خودشان یک قلعه نظامی ساخته اند . آن هم با آجرهای بناهایی با این قدمت ! به این قلعه موزه آجر هم گفته شده ! ویرانه های کاخ آپادانا درست روبروی قلعه دیده میشوند که نمیدانم از اول کشف همینقدر از آنها باقی بوده یا مثل تخت جمشید سالمترین قسمتهایش الان در موزه لوور خوش میگذرانند ؟  

  

به سمت زیگورات چغازنبیل حرکت میکنیم . ناهار را در محوطه درختکاری شده ورودی زیگورات میخوریم. همه فکر میکنیم میتواند جای خوبی برای شب ماندن باشد . برای دین زیگورات بی تابم . در سفر قبلم به خوزستان زیگورات را ندیده ام و حسرتش بدجوری به دلم مانده . میدانم که زیگورات شبها با نور نارنجی نورپردازی میشود و شنیده ام که منظره بینظیری میسازد . امیدوارم که تا تاریک شدن هوا همینجا بمانیم .زیگورات در اصل 5 طبقه بوده که در حالا حاضر 2.5 طبقه از آن باقیمانده . ویژگی زیگورات چغازنبیل این است که هر طبقه به صورت مجزا از رو زمین ساخته شده و هر طبق به روی طبقات بالایی قرار نگرفته .  

 

 

جای جای دیوار ها با نوشته های خط میخی مواجه میشویم که ظاهرا سازندگان بنا در آنها هرکس که این بنا را خراب کند نفرین کرده اند و هشدار داده اند که دودمانش برباد خواهد شد !!! 

 ما در حال گشت زدن هستیم که آرش خبر میدهد با نگهبانها صحبت کرده و میتوانیم شب را در کنار زیگورات چادر بزنیم ! برایم باورنکردنی است .  

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
تگ ها :


سفرنامه -1

قرار ساعت 5.5 بعدازظهر پایین تر از فلکه دوم صادقیه است . کمی دیرم شده ولی شانسم این است که با سرپرست برنامه همسایه ام و با هم داریم میرویم با 5 دقیقه تاخیر میرسیم . 3 نفر از بچه ها آشنا هستند . و 2 نفر را قبلا دیده ام و بقیه کاملا نا آشنا هستند . ظاهرا هنوز خیلی از بچه ها نیستند . منتظریم تا همه جمع بشوند . یک ساعت گذشته و هنوز منتظر چند نفری هستیم که نمیشناسمشان . در مجموع از حدود 30 نفر 10 نفر را میشناسم . بدجوری احساس غریبگی میکنم . از اکثر بچه ها بیش از 10 سال بزرگتر هستم و فاصله عجیب دهه پنجاهی ها با دهه شصتی ها به خوبی حس میشود . رفتارهایشان , روابطشان حتی حرف زدنشان برایم غریبه است . ما هم همینجوری بودیم ؟ میشود پرسش دائمی ما قدیمی تر ها در طول سفر . بالاخره حدود ساعت 7 حرکت میکنیم به سمن فکر میکنم که اگر میدانست به این دیری راه میافتیم شاید میامد. و به اینکه شاید خوب شده که نیامد با این همه جوون جاهل ! گرچه خودش روزی جز جوون جاهلا بود برای من ولی در این جمع به خوبی میتوانست جز بزرگتر ها , قدیمی تر ها و یا شاید پیرتر ها باشد . ساعت از 12 شب گذشته و میخواهیم که بخوابیم ولی نسل جوان تصمیم گرفته که مافیا بازی کند . حتی مافیایشان هم شباهتی به ما ندارد. کلی نقش دارند که ما نداریم ولی به اندازه ما موقع بازی سر و صدا میکنند . میخواهم که از بچه ها بخواهم آرامتر باشند یاد فرناز میافتم خاطره اش از من . میترسم اگر روزی به یاد بیاورم احساس بدی پیدا کنم , خود سانسوری میکنم. ولی باز هم سن و سال بودن به سرپرست به کمکم میاید بچه ها اعتراض میکنند که اکثریت میخواهند بیدار باشند ( خوشم میاید که اعتراض میکنند و دلیلشان هم منطقی است و آرزو میکنم که کاش همیشه همینطور باشند ) ولی سرپرست به ساعتش اشاره میکند و اتوبوس آرام میشود . قبل از خواب به بچه ها سفارش میکنم که به محض روشن شدن هوا بیدارم کنند . تعریف جاده لرستان تا خوزستان را خیلی شنیده ام مخصوصا در بهار . نمیخواهم چیزی را از دست بدهم . بین خواب و بیداری هستم که صدای آرش (سرپرست) را میشنوم "بیدار شین بچه ها هوا روشن شده " اولین جایی که می ایستیم یک امامزاده است . مردم به درخت کنار امامزاده دخیل بسته اند .  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
تگ ها :


سر همه همینقدر شلوغه ؟

نمیدونم چرا انقدر سرم شلوغه . هزار تا کار دارم . کلی خرید دارم . خونه تکونی هم هیچ پیشرفتی نداشته . اغلب شبها هم شام نمیپزم . نمیفهم چرا .
تمام امیدم به این آخر هفته است که خونه تکونی رو تموم کنیم . خرید هامو دارم به مرور انجام میدم . خلاصه که سرم شلوغه ......ولی با این همه این شلوغی رو دوست دارم . این شلوغی که مقدمه آرامش و لذت تازگی نوروز و بهاره .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱
تگ ها :


بازگشته از جنوب !

من برگشتم  ! خیلی سفر خوبی بود و برای من مهمترین نکته مثبت سفر این بود که شرایط اون لحظه انقدر درگیرم میکرد که کل زندگی را بتونم دایورت کنم رو ......یعنی یه دیسکانکت کامل از روزمرگی و بزرگترین دلیل لذت بردن از این سفر هم برام همین بود .
یک نکته دیگه اینکه بالاخره بعد از ۳ - ۴ روز تونستم با آدمهایی که بیشتر از ۱۰ سال از من کوچکتر بودن کنار بیام این بیشتر از کوله کشی بهم احساس جوانی داد !‌
بعدا میام و مفصل از سفر براتون مینویسم و اگه بتونم عکس هم براتون میگذارم . راستی کسی میدونه من چطور باید تو وبلاگ عکس بگذارم ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
تگ ها :


رو به جنوب

با یه تعداد کوهنورد بازنشسته دارم میرم سفر, میرم خوزستان . طبیعتا برای اینکه احساس پیری نکنیم به جای ساک کوله پشتی برمیداریم و به جای هتل تو چادر میخوابیم و به جای غذا کنسرو خواهیم خورد ! البته بعضی مواقع پیاده روی هم خواهیم کرد, انتظار ندارید که مثل این جوون جاهلا از کوه هم بریم بالا؟  خیلی خوشحال و هیجانزده هستم که دارم میرم سفر . امروز باید برم کمی خرید کنم و کوله ام رو ببندم و فردا عصر حرکت میکنیم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
تگ ها :


اولین موفقیت من در جریانات خونه تکونی !

جمعه صبح از خواب بیدار میشی گرچه کمی احساس خستگی داری ولی دیگه خوابت نمیاد ولی چشمات باز نمیشه ! به سختی خودت رو جلوی آینه میرسونی و میبینی که پشت پلکت ورم کرده . فکر میکنی که باز به لوازم آرایشی ات حساسیت دادی . ولی یادت میافته که از آخرین باری که آرایش کردی حدود یک هفته میگذره . پس چس شده ؟ آهان یادت میاد که دیشب ساعت ده شب به طور ناگهانی زهرا خانوم درونی ات فعال شده و خونه تکونی شروع کرده . از اونجایی که شکمویی و آشپزی رو به تمام کارای خونه ترجیح میدی , خونه تکونی رو هم از آشپزخونه شروع کردی و از کابینت ادویه ها ...فلفل قرمزهای نکوبیده و تو که خوابت میومد و چشمات را مدام میمالیدی .....بله به سلامتی موفق شدی چشمات رو به ف....فنا بدی !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۱
تگ ها :


علی سنتوری ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

من سوالم اینه که واقعا این فیلم ساخته مهرجویی بود ؟ واقعا پیری یه همچین بلایی میتونه سر آدم بیاره ؟ اصلا این فیلم کارگردان هم داشت یا عوامل همینطور دور هم جمع بودن داشتن ادا در میاوردن دوربین هم اشتباهی روشن بوده ؟  این سرکار خانوم گل شیفته واقعا تصمیم گرفته بود خودش رو مسخره کنه یا ما رو ؟ آقای بهرام رادان سیمرغ بلورینش رو برای ادای آتقی آینه عبرت در آوردن گرفته بود ؟ توقیف شدن فیلم واقعا به ضرر مهرجویی است ؟
خلاصه که استاد دیشب بد گندی زد به حال ما و دوستانمون !
 
پ. ن. ( از همسر خان ) : استاد موقع ساخت فیلم خمار بوده عوامل خودشون یه کارایی کردن شده این فیلم . بعد آخر کار نشئه بوده خوشحال بوده  ازش پرسیدن اسم تو رو بذاریم رو فیلم گفته بذارین خوش باشین !‌ خداییش «عباس آقا سوپر گوشت » بهتر از این فیلم میسازه . استاد پیر شده خرفت شده !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٩
تگ ها :


مرده صد ساله !

حرف زدن درباره بعضی اتفاقها , بعضی رابطه ها , بعضی آدمها برای من مثل باز کردن در یک تابوت است که یک جسد متعفن را درون خودش جای داده . باز کردنش فقط بوی گند در پی دارد و عذاب یادآوری خاطرات بد و افسردگی . چرا این کار میکنم ؟ چرا تن میدهم به استنشاق این هوای متعفن ؟ چون جرات این را ندارم که یک بار برای همیشه آن جسد متعفن را از تابوت دربیاورم . کامل بسوزانمش و خاکسترش را به هوا ، به دست باد بسپارم و رها از آن به زندگی ام ادامه بدهم .

آدمی ( یا شاید آدمهایی ) در زندگی من بودند که من زمانی به اشتباه آنان را دوستان خودم فرض کرده بودم و در جایگاه خاصی آسیب بدی به من زدند . آنقدر بد که حالا که خودم در همان جایگاه هستم نمیتوانم درست عمل کنم و از ترس بد عمل کردن و تکرار رفتار آنها رابطه ام با دوستانم را  به حداقل رسانده ام . از ترس اینکه به آنها آسیب بزنم , از ترس اینکه نارفیقی کنم ، رفته ام گم و گور شده ام ! چیزی مثل اینکه یک زمانی یک زن بابای بدجنس داشته باشی و حالا خودت زن بابای کسی باشی و به جای آنکه سعی کنی زن بابای خوبی باشی و از ترس زن بابای بدجنس بودن از بابای طرف طلاق بگیری !

 

پ. ن : آن آدمهایی که این آسیب را به من زدند اینجا را نمیخوانند . نگران نشوید منظورم هیچ کدام از شما نیست !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦
تگ ها :


ابراز عشق

 وقتی کسی دیگری را دوست دارد این مسئله دوست دارنده است که علاقه اش را به دوست داشته شونده نشان بدهد , نه مسئله دوست داشته شونده (چی گفتم ! به به ! ) . بنابراین باید محبتش را به روشی نشان بدهد که او به عنوان ابراز عشق و علاقه میشناسد نه به روش خودش . و اگر این روش را بلد نیست به خاطر خودش باید یاد بگیرد و این هیچ لطفی به او نیست . و اگر برای یادگیری این روش دیگر به اندازه کافی انگیزه ندارد , یعنی یا به اندازه کافی نمیخواهد محبوبش از عشق او با خبر شود یا نمیداند آدمها با روشهای مختلف به یکدیگر ابراز علاقه میکنند . جایی به نظرم به نقل از عباس کیارستمی جمله ای خوانده بودم با این مضمون : عشق مثل یک دانه است که در دل خاک است . جوانه زدن و برگ و بار دادن آن دانه همان ابراز عشق است . 

بعد از مدتها یک کتاب روانشناسی امریکایی خواندم و احساس کردم حرف تازه ای دارد . خواندنش را توصیه میکنم : 5 زبان عشق یا چگونه به او بگویم دوستت دارم .(نویسنده : گری چاپمن )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦
تگ ها :


روز مهندس

امروز تولد خواجه نصیرالدین طوسی و روز مهندسه . امروز رو به همه مهندسا به ویژه فارغ التحصیلان دانشگاه خواجه نصیر تبریک میگم !
 
پ.ن. : دوستان خارج از کشور لطفا جو گیر نشین ، این روز مهندس مال ایرانه ! چیه خوب نمیشه که همیشه شما دل ما رو بسوزونین !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :


توصیه ای به با کلاسها !

آخه من قربون اون با کلاسیت برم که خیلی ام خارجی هستی و بدون سگ تو آپارتمان نمی تونی زندگی کنی . سگت هم اگه هر روز پیاده روی نکنه افسرده میشه . خوب قربون شکلت برم خارجی بودن رو کامل یاد بگیر . یه دونه از اون دستکش پلاستکی ها بخر . وقتی سگت تو پیاده رو خودش رو تخلیه کرد مثل خارجیا هنرنمایی سگت رو از سر راه مردم  بردار. (آخه خیلی ناجوره آدم صبح اول وقت که داره میاد سر کار هنوزم کامل از خواب بیدار نشده , پاش بره رو یه تیکه گ... سگ !)  اونوقت انقدر با کلاس تر میشی ....چی ؟ درستون تا سر اینجاست ؟ اونجا جریمه داره اینجا نداره ؟ آهان ببخشید فضولی کردم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :


این وبلاگ در دست تعمیر است !

 
اگه میبینین قیافه اینجا عوض شده دلیلش اینه که به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک اسفند , من خانه تکانی را از وبلاگ شروع کردم وقالب وبلاگم رو عوض کردم . که خودم خیلی خوشم اومد . ولی این وسط همه لینکهام رو از دست دادم ! تمام دیروز داشتم از تو کامنتها و وبلاگهای بقیه آدرسها رو دوباره جمع میکردم . البته بد نشد مدتها بود که باید یه سر و سامانی به لینکها میدادم . ولی الان یک اتفاق بدی افتاده و اون اینه که من آدرس یه تعدادی از دوستام رو گم کردم ! خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم ! اگه قبلا لینک وبلاگتون اینجا بوده و حالا نیست لطفا یه کامنت برای این پست ( معلومه که با آدرس ! ) بگذارید تا من دوباره لینک وبلاگتون رو اضافه کنم .

پ . ن : لازمه توضیح بدم ؟ترتیب لینکها هیچ ربطی به اینکه نویسنده وبلاگ چقدر برام مهمه نداره ( البته به جز لینک اول که لینک اون یکی وبلاگ خودمه ! که معلومه برام از همه وبلاگهای دیگه مهمتره )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤
تگ ها :