خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر.......

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت

ورای مصلحت انديشی بروی.
به آرامی آغاز به مردن ميكني
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بميری...
شادی را فراموش نکن!


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳٠
تگ ها :


....۲۸ مرداد ! (جای خالی را با کلمه مناسب پر کنيد )

امروز ۲۸ مرداد است ! ( عجب کشف مهمی کردم ! ) و ۵۴ سال از واقعه ای میگذرد که هنوز پژوهشگران ایرانی با هم به توافق نرسیده اند که کودتا بود یا شورش مردمی یا ... و هنوز مردم ایران نتوانسته اند دست از بت یا هیولا ساختن بردارند و بپذیرند که آدمهای دوست داشتنی هم اشتباه میکنند و آدمهای دوست نداشتنی هم کارهای درستی کرده اند ! مردم دیجیتال ایران ، همه یا هیچ ، سفید یا سیاه ....

پ . ن : وقتی به ننوشتن عادت میکنی نوشتن دوباره سخت است . امان از تنبلی !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
تگ ها :


چهل روز گذشت !

خوب من برگشتم , بعد از حدود چهل روز ! دوره ای که بهش احتیاج داشتم , دوره سکوت و تفکر ! و در این مدت اینقدر در مورد خودم کشفهای تازه کردم که وقتی فکر میکنم حس میکنم سالها به خودم فکر کرده ام . وحالا خوبم خیلی خوب .خودم را دوست دارم و توانای آن را دارم که آدمهای زیادی را دوست داشته باشم .

درباره خودم فهمیدم که تنها در صورتی میتوانم کسی / چیزی را دوست بدارم که احساس آزادی داشته باشم . و حس کنم وابسته نشده ام و حس کنم توانایی آن را دارم که هر لحظه اراده کنم , رهایش کنم ! و گاهی برای اثبات این موضوع به خودم رفتارهای هیجانی عجیبی از خودم نشان میدهم .

به گذشته ام فکر کردم به چیزی حدود 30 سال که پشت سر گذاشته ام . زیاد راضی کننده نبود . حس میکنم 15 سالگی , 20 سالگی , 25 سالگی ... را هدر داده ام . مدتها در سوگ این لحظات از دست داده آه کشیدم و اشک ریختم . ولی حالا این نیرو را در خودم حس میکنم که مصمم باشم 30 سالگی ام را دریابم ( راستی در تمام این دنیا آدمهای 30 ساله چه شکلی هستند ؟ برای اولین بار در عمرم تصمیم دارم متقاوت نباشم ! )

با خودم در تفاهم و آرامشم و این آرامش این امکان را دراختیار من میگذارد که با محیط اطرافم و با اطرافیانم نیز در تفاهم باشم . حالا , اینجا نشسته ام و حس میکنم نه از کسی عصبانی ام و نه کینه ای از کسی به دل دارم . انتخابهای گذشته خودم را پذیرفته ام و به انتخابهای آدمهای اطرافم احترام میگذارم . حتی اگر این انتخاب , انتخاب من نباشد , حتی اگر این انتخاب مفهومش صرف نظر کردن از من و رابطه با من باشد .

و چیزهای زیادی هم درباره آدمهای اطرافم فهمیدم . دوستهای خوبی که تنها با یادآوری یک خاطره درباره من میتوانند توانایی های من را به من نشان بدهند . آنچه که شاید به چشم خودم هم نمی آمد . و کشف دوباره لذت هم صحبتی با دوستهای قدیمی حتی آنهایی که آنسوی کره زمین زندگی میکنند . و بهره بردن از حمایتهای همراهی که هنوز بهترین دوست من است و کشف دوباره لذت آغوش بی پرسشش و بزرگواری اش در نپرسیدن و احترام عمیقی که به سکوت من داشت .دوستهای جدید قطعا دوست داشتنی هستند , حتما میتوانند با بسیاری از تفکرات آدم هماهنگ باشند ولی لذت نابی که از درک متقابل احساسات در یک رابطه قدیمی حس میکنم را با این همفکری  حتی نمیتوانم مقایسه کنم .

و تجربه اینکه آدمی با سن کمتر , تجربه کمتر , مطالعه کمتر و... هم میتواند به من نکات جدیدی یاد بدهد , آنجا که میگوید یک آدم بالغ باید یاد بگیرد که همه چیزهای دنیا را با هم نمیتواند داشته باشد . زندگی , انتخاب کردن چیزی و از دست دادن چیز دیگری است . تجربه بلوغی که باعث شد  این حقیقت را درباره تمام انتخابهای زندگی ام حالا با آرامش و بدون بیتابی درک کنم .

 

 

و از همه شمایی که به سکوت من احترام گذاشتید ممنونم و از همه شمایی که سراغم را گرفتید هم ممنونم .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۳
تگ ها :