خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

آدما برای یک کار مشخص میتونن دلایل متفاوتی داشته باشن ، میتونه کلا جنس دلایلشون باهم فرق داشته باشه . میشه که دلایل آدم برای انجام کاری از جنس ترس باشه و میشه دقیقا همون کار رو با انگیزه عشق انجام داد ! شاید ظاهر قضیه به هم شبیه باشه ولی احساس آدم عمیقا میتونه متفاوت بشه . من به این ایمان دارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
تگ ها :


 

اگر مارمولکها رشد منفی نداشته باشن ، میشه مطمئن بشیم که اون جوش من واقعا جوش بوده و مارمولک نبوده چون داره کوچیک میشه !

پ. ن : همین الان یادم اومد که شاید مارمولک بوده و حالا مرده و جسدش داره تجزی میشه که کوچیک شده !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۳
تگ ها :


 

گفته بودم که دارم باز هم هری پاتر میخوانم . خواندن جلد اول هری پاتر احساس عجیبی بهم میداد شبیه احساسی که موقع خواندن  آرشیو یک وبلاگ به آدم دست میدهد . خواندن آرشیو وبلاگی که نویسنده اش دیگر نمینویسد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢۱
تگ ها :


 

یکی از توانایی های منحصر به فرد من اینه که میتونم جاهای عجیبی جوش بزنم ! اما باور کنین این یکی دیگه برای خودمم عجیبه : زیر چشمم , درست روی پلک پایینم جوش زده ! اونم چه جوشی !!! قیافه اش هم مثل مارمولک میمونه . با دیدنش یاد این ایمیل هایی میفتم که مثلا یکی خاک میره توی چشمش بعد ورم میکنه و در نهایت عفونت و دردسر و .... آخر معلوم میشه تخم کرم تو چشمش رفته بعد توی چشمش تبدیل به کرم شده . فکر کنم من هم یک نوزاد مارمولک رفته توی چشمم حالا داره زیر پلکم رشد میکنه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
تگ ها :


 

تازگیها موقع تایپ کردن زیاد اشتباه میکنم . چرا ؟

تازگیها موقع انگلیسی حرف زدن ضمیر مونث و مذکر را مرتب اشتباه میکنم . چرا ؟

تازگیها اسم دوستانم را فراموش میکنم . چرا ؟

تازگیها موقع اس ام اس زدن متن ها را برای آدمها بی ربط میفرستم . چرا ؟

تازگیها موق ایمیل زدن ایمیل ها را برای آدمهای بی ربط فوروارد میکنم . چرا ؟

تازگیها زیاد پیش میاد که دیر برسم . چرا ؟

تازگیها به اندازه سابق حواس جمع و مرتب و وقت شناس نیستم . چرا ؟

نکنه تمام طعنه هایی که دوستان و غریبه و آشنا بهم میزدن که زیادی مثبتم ، باور شده ! دوست ندارم و میترسم . این آدم تازگیها برایم غریبه شده !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۸
تگ ها :


تدی بر

صبح اولین روز زمستان بعد از تلخ ترین و عجیب ترین یلدای عمرم ، تصمیم گرفتم تمام عروسکهایم را ببخشم . تدی بر ، هیوم ، باران ، خوابالو ، موشی ، خرگوشی و.....همه ( به جز ببعی ) را توی یک کیسه ریختم و به پرورشگاه بردم . به این امید که لبخند کودکانی که عروسکهایم را در آغوش میکشند ، شادی را دوباره به زندگیم برگرداند ، که کمابیش  پیش بینی ام درست بود ، اما ....اما حالا....دلم برای تدی برم تنگ شده !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
تگ ها :


 

خواستم یک مژده ای به همه دوستداران پاوروتی بدم : اصلا ناراحت و افسرده نباشید این هنرمند بزرگ از دست رفته ، چون من هستم ! چطور ؟ یادتون میاد که سرما خورده بودم ؟ خوب دیشب هم رفتم عروسی ! در نتیجه الان یک صدای زیبا و قدرتمندی پیدا کردم که باورنکردنیه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧
تگ ها :


 

بالاخره دیروز انقدر به جون خودم غر زدم که ظهر رفتم خونه و چهار - پنج ساعت خوابیدم و حالش رو بردم !

شب هم رفتم خونه دوستامون و دسته جمعی فیلم کمدی دیدیم : دیدار با خانواده فوکر ! و خوب خندیدیم .

 خواب حسابی و خنده فراوان و طی شدن دوره سرماخوردگی همه باهم باعث شده که امروز بهتر باشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۳
تگ ها :


 

سرما خوردگی عزیز داره پیشرفت میکنه , البته خوشبختانه آنتی بیوتیک ها باعث شده گلو درد نداشته باشم ولی آبریزش بینی , گرفتگی گوش , سوزش چشم و بی حالی و.......خلاصه همه علایم عزیز سرماخوردگی به راه است . من خوابم میاد ولی الان سر  کارم  و باید کار کنم . دلم میخواد غر بزنم و دیگران به شدت لوسم کنند .

 

میدونین این روزا چی دلم میخواد ؟ یک گروه که توش چند نفر باشیم که داستان مینویسم . داستانهامون رو برای هم بخونیم و همه با هم درباره  داستانهامون حرف بزنیم , نقد کنیم و درباره کتابهایی که خوندیم با هم  گپ بزنیم حس میکنم مدتیه دارم تو خلا مینویسم .  هیچ نظر جدیی درباره داستانهام نمی شنوم .

 

میدونین دیگه چی دلم میخواد ؟ یه مرخصی طولانی بگیرم و برم سفر , برم جایی که یه مدت هیچ آدم آشنایی نبینم و هیچ کاری هم مجبور نباشم انجام بدم .

 

حداقل اگه اینا نمیشه همین الان یه جایی باشه که من بتونم بخوابم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٢
تگ ها :


تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟

یک داستان نوشتم ( بنابراین الان شما باید این داستان را بخوانید و طبیعتا نظرتان را بنویسید ! )

رفتم آرایشگاه ( این قسمت را میتوانید به عنوان ادامه اعترافات در نظر بگیرید ) موهایم را یک مدل خیلی مکش مرگ ما کوتاه کردم برای عروسی که دعوت بودم موهایم را سشوار هم کشیدم و در نهایت طی یک اقدام بی سابقه ناخنهایم فرنچ مانیکور کردم !

این دوستمون تنها بود بنابراین رفتیم از تنهایی درش آوردیم و در نهایت جمعه آخر شب حس کردم تعطیلات خوش گذشته و دوست ندارم تمام شود بنابراین صبح شنبه طی یک تماس تلفنی خودم را تعطیل اعلام کردم ( این هم یک اقدام کم سابقه ضد بچه مثبتی !!! ) و تمام دیروز را به خواب گذراندم و آخرشب با احساس گلو درد و گوش درد مژده یک تعطیلی دیگر را هم به خودم دادم ولی امروز صبح یادم رفت که خانه بمانم و پس از مراجعه به پزشک و نوش جان کردن دو عدد آمپول پنیسلین فهمیدم که فراموشکاری اصلا هم چیز خوبی نیست !

 

 

 

پ . ن : دوستان عزیز ، من هنوز زبان انگلیسی میخوانم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱۱
تگ ها :


 

من یک کشف جدید کردم : کلاس زبان برام مثل مدیتیشن عمل میکنه ، وقتی سر کلاسم انقدر باید حواسم جمع باشه که درست حرف بزنم که اصلا نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم !

به همین دلیل زمان کلاس زبانم رو طولانی تر کردم : از ۲ روز به ۳ روز در هفته و از ۲ ساعت به ۴ساعت در هرجلسه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧
تگ ها :


 

ادامه بدم ؟ یعنی واقعا ادامه بدم ؟

خوب پس این هم وقایع اعترافیه ، بخش سوم ، رسانه هاس تصویری !

۱- خیلی با فیلم دیدن حال نمیکنم .

۲- فیلم را دوست دارم تو سینما ببینم و دوست دارم فیلم خوب ببینم ، جمع این دو در ایران میشود نزدیک صفر !

۳ - تلویزیون خوب ، تلویزیون خاموش است !

۴- کارتون و فیلم کمدی دوست دارم و دوست دارم در جمع ببینم ، وگرنه تنها فیلم دیدن را بیشتر دوست دارم .

۵- دوست ندارم بعد از دیدن یک فیلم با کسانی باشم که بخواهند فیلم را نقد کنند !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٦
تگ ها :


 

ظاهرا آبروی روشنفکری ام خیلی هم نرفته پس هنوز جا دارم برای چند تا اعتراف دیگه :

۱- از محسن نامجو  خیلی هم خوشم نمیاید .

۲- صدای شهرام ناظری را به شجریان ترجیح میدهم !

۳- ابی را به داریوش ترجیح میدهم !

۴ - روی ام پی تری پلیر م یک فولدر کامران و هومن دارم !

پ . ن : اعترافات دیروز درباره کتاب بود امروز درباره موسیقی ، فکر کنم این اعترافات را ادامه بدهم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤
تگ ها :


 

من اومدم اینجا که یکی دو تا اعتراف غیر روشنفکری را اینجا بنویسم و آبرو نداشته خودم رو ببرم :

۱- زن در ریگ روان رو خوندم و خوشم نیومد !

۲- هری پاتر ۷  رو هم انگلیسی و هم فارسی خوندم و خییییییییییلیییییییییییییی لذت بردم !

۳- چون احساس کمبود هری پاتر دارم بازهم (برای بار نمیدونم چندم ! ) از جلد اول شروع کردم به خواندنش !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳
تگ ها :