خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

نگام کن ! من ، چه بی پروا ! چه بی پروا !       به مرز قصه های کهنه میتازم !

این اصلا توصیف این روزهای من نیست . ولی چیزی است که دوست دارم توصیف این روزهای من باشد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳٠
تگ ها :


 

از بین تمام خوراکی ها صبحانه مورد علاقه من پنیر است . نان و پنیر و چای شیرین . اگر هم بخواهم کمی تجملاتی اش بکنم با گردو یا سبزی .... همراهش میکنم .

امروز صبح از خواب بیدار شدم و بسیار گرسنه بودم ولی وقت صبحانه خوردن نداشتم . سریع حرکت کردم .

ترافیک سنگین همیشگی پیش رویم بودم و ابی و داریوش در گوشم میخواندند : نون و پنیر و سبزی..........نون و پنیرو گردو .......نون و پنیر و بادوم...........

پ.ن. ۱ : توقع ندارید که نقطه چین ها را پرکنم چون من در شرایطی که گفتم  هیچ چیز به جز صبحانه مورد علاقه ام نمیشنیدم !

پ.ن. ۲ : چه خوبه که آدم افسرده نباشه ...چه خوبه که آدم ابی گوش بده بدون اینکه بغض توی گلوش بپیچه و اشک توی چشماش حلق بزنه ......خوبه خیلی خوبه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٩
تگ ها :


 

دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد , که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد .

 

گابریل گارسیا مارکز

 

 

 

این جمله رو بیشتر از همه برای خودم نوشتم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :


 

خوب به یک بازی دعوت شدم که باید از تحولات دوران مدرسه بگم .

اولین نکته ای که درباره مدرسه به ذهنم میرسه اینه که من فقط دو تا مدرسه عوض کردم

دبستان : به شدت شیطون بودم و بدون اینکه خیلی درس بخونم نمراتم خوب بود . سال چهارم با مرجان دوست شدم که هنوز هم بهترین دوست منه و بهترین اتفاق اون دورانم بوده .نکته جالب اینه که همیشه معلمهام ازم راضی بودن و ناظم ها از دستم شاکی بودن !

راهنمایی و دبیرستان : خوب رفتم مدرسه فرزانگان و تمام اعتماد به نفس گذشته ام که بچه درسخوان و باهوشی هستم در یک هفته با خاک یکسان شد و تا آخر دبیرستان هم ترمییم نشد . همانجا حس کردم در زبان انگلیسی ضعیفم و این حس تا همین پارسال که برای اولین بار رفتم کلاس زبان ، ادامه داشت و وقتی تاپ استیودنت شدم کمی این ذهنیت عوض شد ! سوم راهنمایی در درس انشا خیلی خوب بودم و این باعث شد که به نوشتن علاقمند بشم و این علاقه تا همین حالا هر روز بیشتر شده ! از اول دبیرستان در ریاضی جدید خوب بودم واین باعث شد به دیجیتال و بعد الکترونیک علاقمند بشم و در ادامه افتادم تو هچل رشته برق ! دبیرستان به شدت کتاب میخوندم هرچه که به دستم میرسید و دوستای خیلی خوبی داشتم که تو مدرسه خیلی بهمون خوش میگذشت . همون دوره تحت تاثیر فضای مدرسه مذهبی شدم که الان فکر میکنم که خیلی باعث محدودیتم شد . از بروز این عقاید پشیمان نیستم چون باید مذهبی میشدم تا مذهب برایم تمام شود ولی فکر میکنم کاش آن دوره از زندگیم را آزادتر زندگی میکردم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤
تگ ها :


 

آهای ! با شمام با همه شمایی که به من میگین بچه خرخون ! شماها بچه خرکارهایی بیش نیستید ! یادتان باشد که در این روزی که هوا این همه تمیز بود و کوههای شمال تهران به این خوبی و زیبایی دیده میشد و احتمال وقوع مجدد چنین هوایی تا پایان امسال نزدیک صفر است . هیچکدامتان پا نبودید که برویم کوه یا حتی پارک ! آن هم به چه دلیلی ؟ کار ! آن هم بعد از پایان ساعات اداری !!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
تگ ها :


 

خوب من همین الان فهمیدم این مدت که سفر بودم به یه بازی دعوت شدم . ۵ تا از کتابهای موثر در زندگیم رو بگم :

۱.جاناتان مرغ دریایی

۲.جان شیفته

۳. صد سال تنهایی

۴. هری پاتر

۵. مرگ در آند

و حالا من باید ۵ نفر رو به بازی دعوت کنم ولی چون روم زیاده بیشتر از ۵ نفر رو دعوت میکنم :

لیلا ، بهار ، یکی مثل تو ، سپیده ، خانوم میم ، اندک شرری ، شوایک ، لیشام و الهام بانو

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
تگ ها :


 

از سفر برگشتم ، عالی بود ، بی نظیر ....خیلی بهم خوش گذشت . و الان حالم خیلی خوبه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
تگ ها :


 

واقعا شرم آوره دیروز تو کلاس زبان درباره هنرپیشه های مورد علاقه مون حرف میزدیم ، فکر میکنین چی شد ؟ من اسم جرج کلونی یادم رفته بود ! البته آل پاچینو ی عزیزم رو فراموش نکرده بودم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
تگ ها :


 

با تمام توانم دارم سعی میکنم در حال زندگی کنم . و کمابیش موفقم و از حالا ، همین حالا، لذت میبرم . و خوبم ، بهتر هم میشوم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٩
تگ ها :


 

تا حالا شده که حس کنین زیر آوار خاطره ها دارین له میشین یا اینکه سیل خاطرات داره شما رو با خودش میبره ....نه ؟....بیاین من براتون بگم یعنی چی !!!

حافظه خوب همیشه خوب نیست . اینکه بدونی دقیقا پارسال همین روز چه اتفاقی افتاده همیشه هم خوب نیست . کاش کمی حافظه ام درباره تاریخها ضعیف تر بود . حافظه خوب درباره تاریخها داشتن همیشه مفهومش به یاد داشتن تاریخ تولد دوستان نیست ........

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٧
تگ ها :


 

هدیه تولد , ایمل تبریک ...نبود ؟ بریم ؟ دیشب دهه تولد تمام شد با سه تا از همکارام رفتم کافی شاپ و چند تا هدیه سبز گرفتم ! ( اینکه سبزه مهمتر از اینه که چیه !!! )

 

من یک پروژه خیلی مهم شروع کردم : خواندن در جستجوی زمان از دست رفته نوشته مارسل پروست در 8 جلد ! که خوب گفتن نداره که جز هدایای تولدم بود اون هم  از طرف همسر خان ! تا اینجا که حدود صد صفحه از کتاب رو خوندم که خیلی از خوندنش لذت بردم . و گذشته از لذت خواندن به نظرم کلی درس نوشتن هم برایم به همراه دارد .

 

دلم میخواهد یک داستان کاملا عاشقانه بنویسم ! کلی دیالوگ و توصیف وفضا پردازی در ذهنم هست اما طرح داستان ندارم !

 

تا حالا به این فکر کردین این ضرب المثل فارسی : آشپز که دو تا شد آش یا شور میشه یا بی نمک , چه خوب روحیه کار تیمی ما ایرانی ها رو نشون میده !!!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
تگ ها :


 

هنوز هم احساسات خوبم ادامه دارند و به جز اینکه نگران حال یک دوست هستم ، همه چیز خوب است . خوب و آرام ، فقط امیدوارم آرام بودن اوضاع و کم شدن هیجان باز باعث نشود دست به کارها عجیب و غریب بزنم .

راستی شما حواستان هست که ماه نوامبر در راه است ؟ پاییز ...نوامبر...همه چیز خیلی خوب است !!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
تگ ها :


 

امروز صبح درست بعد از خواندن آخرین ایمیل های تبریک تولدم احساس عجیبی داشتم . احساس خوشبختی کامل و بی عیب و نقص . حس کردم در حریری از محبت و عشق تمام دوستان و اقوام و آشنایانم  پیچیده شده ام !و آنچنان خوشبختم که میتوانم فریاد بزنم من خوشبختم و آرزو کنم که خوشبختی همه آدمها را در بر بگیرد . حس میکردم خوشبختی ام تکثیر میشود و همه زمین را در بر میگیرد بیش از همیشه دلم میخواست که به همه آدمها خوشبختی هدیه کنم . و حس میکردم این حس خوب نتیجه هدیه کردن تمام محبتم به دیگران بوده هدیه کردن همه محبتم و همه آنچه که از من بر می آمده به کسانی که شاید حتی من را نمیشناختند و یا اگر میشناختند به خونم تشنه میشدند !  خیلی عجیب و کم نظیر بود این حس . لذبذ و شکننده . دلم نمیخواست از صفحه مونیتور چشم بدارم مبادا این حس دوست داشتنی از بین برود .

یادم میاید 7 سال پیش هم بعد از تولدم همین حس را داشتم و آنشب بعد از رفتن مهمانها پولیوری که پویا به من هدیده داده بود را پوشیدم و شروع کردم به نوشتم . حتی دلم نمیامد که بخوابم ......

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱
تگ ها :