خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

همین الان دو سوم کاری که میخواستم تا آخر آذر انجام دهم ، تمام شد . بقیه را منتظرم تا مواد خامش به دستم برسد ، شاید تا اخر آذر نه ولی به زودی تمامش میکنم .

دارم به درک جدیدی از تواناییم در نوشتن دست پیدا میکنم . اینکه نوشتن برای من آسان است و از نوشتن لذت میبرم ، میتواند لزوما به این معنی نباشد که برای من نویسنده شدن تنها شغل مناسب است . دارم به شغلهایی فکر میکنم که به توانایی نوشتن احتیاج دارند . چیزی به فکر شما میرسد ؟

چند روزی داشتم آرشیو یک وبلاگ را میخواندم . وبلاگ از اول ،  وبلاگ یک مادر نبود ولی بعد از بارداری نویسنده وبلاگ ، شرح کاملی از احساسات رو به گسترش مادرانه داشت . بعد از خواندنش حس کردم چقدر عشق مادرانه هم میتواند مشابه بقیه عشقها باشد . مادری که فرزندش دیگر در آغوش او نمیخوابد ، یا دیگر از سینه او شیر نمیخورد ، دلش برای این لحظه ها تنگ میشود . ولی جبر زندگی به او اجازه بازگشت نمیدهد . چه انتظار بیهوده ای بعضی از ما (مثلا خود من ) داریم که میخواهیم لحظات عاشقی مثل قبل تکرار شود . عشق هم مثل آدمهای درگیرش میتواند بالغ شود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧
تگ ها :


 

آخرین اثر مارکز عزیز را هم خواندم . و حس کردم یک نابغه همیشه میتواند شاهکار بیافریند حتی چه در ۴۰ سالگی و چه در ۸۰ سالگی !

پرهیز از چیزی که دوست داری به ویژه وقتی امکانش هم برات مهیاست یکی از سخت ترین کارهای دنیاست . یک ماه شده که دکتر برام قهوه رو ممنوع کرده ! و تو این مدت فقط سه بار قهوه نوشیدم و این یعنی اندازه مصرف یک روزم ......لعنت به مصلحت !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥
تگ ها :


لغزش کلامی !

دارم به این فکر میکنم که روانکاوی چقدر میتونست گسترده تر بشه اگر فروید در زمانی زندگی میکرد که ایمیل و چت و اس ام اس و.........وجود داشت . زیگموند عزیز میتونست علاوه بر لغزش کلامی و تحلیل رویاها ، با اشتباهات تایپی و اشتباه در ارسال ایمیل و اس ام اس و....هم مچ مردم بیچاره رو بگیره !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
تگ ها :


دل به رويا ها بسپار ؟

اینکه از سر ترس یا تنبلی رویاهایت را دنبال نکنی یک چیز است و اینکه دیگر رویاهایت را دوست نداشته باشی یک چیز دیگر . گرچه هر دو میتواند افسرده کننده باشد ، اما به نظرم دومی ترسناکتر است ، برای مدتی ، شاید حتی کوتاه ، آدمی را از رویا تهی میکند . من از آدم بدون رویا می ترسم ، حتی اگر خودم باشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٩
تگ ها :


 

یه هدف کوتاه مدت چقدر میتونه به آدم انگیزه بده ؟ واقعا نمیدونم . احتمال میدم بعد از رسیدن بهش حال آدم از اول هم بدتر بشه ولی در حال حاضر تنها راه حلی که به فکر من میرسه همینه . شاید دارم سر خودم کلاه میذارم یا شاید فقط دارم روبرو شدن با مشکل اصلی رو به تعویق میندازم . دارم مشکل رو فقط تغییر شکل میدم .....ولی در حال حاضر  این تنها راه منه .

تا آخر آذر به خودم فرصت دادم برای انجام یه کار . همین تعطیلات خوب پیشرفتم احتمالا تا آخر شب یک چهارم کار رو انجام میدم . فعلا مشغولم و پر انرژی ! خوبه حتی اگه مجازی باشه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
تگ ها :


 

اونی که میگردم دنبالشو  پیداش نمیکنم ، اونی که نمیدونم از اول نداشتم یا حالا گمش کردم ، هدفه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٤
تگ ها :


 

دارم دنبالش میگردم . ولی پیداش نمیکنم . دنبال چی ؟ خودمم نمیدونم !

جای چیزی ، کسی ، کاری ، احساسی  خالی است ، که نمیدانم چیست !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢
تگ ها :


 

گفتگو با شوخی شروع شده , آرام پیش میرود , هر دو داریم لذت میبریم .شوخی میکنیم و سعی میکنیم همدیگر را سرگرم کنیم .  به تدریج حرفها جدی تر میشود . بدون اینکه خودم متوجه باشم بخشی از رازهایم را به اشتراک گذاشته ام . بارها قبل از پاسخ دادن با خودم تصمیم میگیرم که بگویم : دیگه بسه , دیگه نمیخوام این بحث رو ادامه بدم . ولی چیزی به جلو میراندم . میگویم , میپرسد و راهنمایی میکند میپرسم و پاسخ میدهد . باری سبک تر شده و رازی به اشتراک گذاشته شده . حالا به نظر آنقدر هم پیچیده و عظیم به نظر نمیرسد . حالا امیدم به حل شدنش بیشتر شده ......

 

این اتفاق زیاد نمی افتد . کم پیش میاید آدمی آنقدر اعتمادم را جلب کند که بتوانم رازهایم را به او در میان بگذارم . یا اگر قابل اعتماد باشد همزمان آنقدر توانمند هم باشد که بتواند بارم را سبکتر کند و را هنمایی ام کند . اما وقتی این اتفاق نادر , رخ میدهد . حس عمیقی از دوستی را حس میکنم که با هیچ حس دیگری-حتی عشق- قابل مقایسه نیست . بارها گفته ام که دوست زیاد دارم . دوست خوب هم زیاد دارم , ولی این حس که فکر میکنی میتوانی در مقابل این آدم پرده از رازت برداری ....حس عجیبی است . لذت عجیب و غیر قابل مقایسه ای دارد .

 

گاهی برایم پیش آمده که برای دوستی آن آدم قابل اعتماد شده ام که بتواند راز را بشنود و باری را سبک کند , آنوقت حس دلپذیر مفید بودن , دوست بودن و شنوا بودن را در تمام وجودم حس میکنم و حس میکنم که حتی میتوانم پرواز کنم .

 

بزرگترین سرمایه من دوستانم هستند . دوستتان دارم . ممنونم که هستید !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
تگ ها :