خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

جان های رها!

یک آدمهایی در دنیا وجود دارند که انگار درون یک لباس آهنی زندگی میکنند و فکر میکنند .هیچوقت حرفشان تغییر نمیکند . طرف میگوید دروغ گفتن بد است . جان یک انسان را گرفتن بد است و بعد چشم باز میکند میبیند به خاطر دروغ نگفتنش جان یک انسان به خطر افتاده . جالب است که اغلب هیچ هم عذاب وجدان ندارد . چون دروغ نگفته . هر چه که از سنم میگذرد خودم کمتر چنین آدمی میشوم ( آره یک زمانی همچین آدم مزخرفی بودم .)و بیشتر از چنین رفتارهایی دلزده میشوم . آدمهایی با بیشمار مطلق همیشگی . این آدمها من را به یاد کتابهای مقدس ادیان مختلف می اندازند .گرچه شاید خیلی وقتها خیلی بیشتر از من چیز سرشان بشود ، ولی بدون تعارف دوستشان ندارم .


در مقابل آدمهایی هستند ، که انگار جانشان رها ست .در هر موقعیت انگار باز آفریده میشوند . هر بار که اتفاقی میافتد دوباره خودشان (بدون هیچ مرجع مطلقی ) فکر میکنند و عمل میکنند . حتی اشتباه میکنند و هزینه اشتباهاتشان را میپردازند . این آدمها برای من جذابند . دوستشان دارم چون با من تفاوت دارند و به نظر من از من(حداقل از من گذشته هایم ) انسانی تر زندگی میکنند .


این میان فقط یک چیز به شدت نگرانم میکند وقتی آدمی از دسته دوم درباره شخص دیگری طوری حرف بزند که حس کنی این آدم برای این آدم رها، شده مرجع . از چنین موقعیتی میترسم . رهایی انسانها را دوست میدارم و ارج مینهم و به نظرم خیلی حیف است که این رهایی خرج مرجع شدن آدم دیگری بشود .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱
تگ ها :


این ساناز این روزها

باید یاد بگیرم ساناز این روزها را هم دوست داشته باشم با تمام عصبیت ها و غمگین شدن های ناگهانی اش . باید یاد بگیرم که با خودم روبرو بشم و یاد بگیرم که غرق کردن خودم در کار راه حل نیست . آخه عزیز دلم وقتی خودت خودت رو دوست نداری چه توقعی از بقیه داری ؟
خشم این روزهایم نمیدانم متوجه کیست ولی میدانم بیش از هر کس دیگری خودم را آزار میدهد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
تگ ها :


آدمهای بی احساس !

هر چه که تجربه ام در ارتباط با آدمهای مختلف بیشتر میشه ، بیشتر به این نتیجه میرسم که بعضی آدمها هستند که احساسات هیچ نقشی در زندگیشون بازی نمیکنه . این آدمها معمولا آدمهایی که احساسات محور زندگیشون هست رو درک نمیکنند. به احساسات بقیه توجه نمیکنند و وقتی باید بین عقل و احساس یکی رو انتخاب کنند ، بدون شک عقل رو انتخاب میکنند و البته شاید کمی احساسشون جریحه دار بشه ولی خوشحالن که به توصیه عقل عمل کردن . طبیعیه که وقتی با کار منطقیشون به احساسات آدم دیگه ای آسیب وارد کنند به نظرشون طرف مقابل حق شکایت نداره ولی اونچه که برای من عجیبه اینه که بین این آدمهای ( به قول خودشون )منطقی کسانی هستند که وقتی دیگری احساسات اونها رو درنظر نمیگیره و کاری رو انجام میده به شدت شاکی میشن ! این دیگه خیلی برای من گرون تموم میشه . این یکی رو دیگه نمیتونم تحمل کنم و به نظرم بی انصافیه.
 
 
پ.ن: لطفا نیاین اینجا بنویسین که زنها احساساتی هستند و مردها منطقی . چون اون آدم بی احساسی که باعث شده من این پست رو بنویسم زنه. و اتفاقا این زن سالها احساسات یک مرد رو ندیده گرفته .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
تگ ها :


رویا...

چشمانم رو میبندم و آرزو(ها)م رو با تمام جزئیات تصور میکنم و از حس رخ دادنش لبخند به لبم میاد....و با انرژی به دست اومده روزم رو ادامه میدم . روز روزمرگی , روز طولانی بی شباهت به رویاهام .

  قانون جذب , ماجراهای فیلم راز یا هر چیز دیگه ای که اسمش هست هیچوقت در عمرم انقدر نخواستم که واقعا کار کنه .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱
تگ ها :


این یک پست کامل جدی است !

یه گربه ماده خیلی ناز و خوشگل و مامانی به نام مونیک، نیاز به یه جفت داره ! اگه یه گربه نر میشناسین لطفا خبر بدین . طفلکی به زودی انقدر ناله میکنه که از دست میره . 

 

 

 

بازم تکرار میکنم این یک موضوع کامل جدی است . لطفا شما هم جدی بگیریدش !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٧
تگ ها :


باران آمد

دیروز وقتی یادداشت زیر را نوشتم و فرستادم ، ناگهان صدای باران گوشم را پر کرد . اتفاق یا هر چیزی که بود اشک به چشمانم آورد . بارونو دوست دارم هنوز ، چون...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٤
تگ ها :


بارون دوست دارم هنوز

آقای پدر برای سرکار خانوم مادر یک دستگاه ام پی تری پلیر عیدی خریده بود و داده بود خود فروشنده هم یک فولدر سلکشن ریخته بود روش . بعد هم داد به من که سلکشن معروف گوگوشم رو بریزم روش . که البته من این کار رو کردم ولی به عنوان حق الزحمه سلکشن رو برای خودم هم برداشتم . خیلی هاش رو خودم داشتم خیلی هاش رو اصلا دوست نداشتم . خیلی هاش رسما با کفش پاتیناژ رو اعصابم بود ولی یه چندتایی هم چیزایی بود که مدتهاست دنبالشون هستم :
بارون رو دوست دارم هنوز
چون تو رو  یادم میاره
حس میکنم پیش منی
وقتی که بارون میباره
بارون رو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سرپناه
وقتی که حرفای دلم
جا میگیرن توی یه آه
شونه به شونه میرفتیم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نیستی و خیسه
چشمای من و خیابون......

 

خلاصه که تمام تعطیلات نوروز رو در حال گوش دادن به این ترانه بوده ام فکر کنم ۱۳۸۷ بار تا به حال شنیده باشمش

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۳
تگ ها :


برگشتم

پنج شنبه آخر شب برگشتیم . تمام دیروز به آشپزی و خانه داری و مهمان نوازی گذشت . آخر شب هم با رفتار مهمانهای عتیقه مان خستگی به تنم ماند . طرف بعد از شش سال که از ازدواج ما گذشته برای بار اول آمده خانه ما بعد هم موقع شام میگوید . که م... آقا آبلیکو دوست ندارند . رب دوست ندارند . قیمه پر لپه دوست ندارند ....به درک  ، به جهنم . حالا که شام میل نمیکنین حداقل  زودتر برین من باید فردا برم سر کار . اصلا میفهمی کار یعنی چی ؟ یا تمام عمرت فقط تونستی بفهمی آقاتون چی دوست دارن چی دوست ندارن . الکی نیست که من انقدر از رفت و آمد های فامیلی متنفرم .

چرا هوا انقدر گرمه اینجا ؟
 
خوشحالم اومدم سر کار . اینجا حداقل میدونم چه کارایی وظیفمه . قرار نیست به سلیقه هر آدمی که از راه میرسه کار کنم . ساعت کارم هم یه ساعتی بالاخره تموم میشه . دیشب آخر شب به خودم فحش میدادم و به خودم میگفتم تو یه فیمینیست در پیت بیش نیستی .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠
تگ ها :


دارم میرم سفر

امشب راهی میشم دارم میرم چند روز تو یه روستا زندگی کنم . فکر کنم که خوش بگذرد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥
تگ ها :


نوروز خجسته

این نوروز خجسته که همش تو تلویزیون ازش صحبت میشه از فامیلای ماست ولی نمیدونم دقیقا نسبتش چیه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳
تگ ها :


دوم فروردین

من امروز یک کاری کردم که خودم هنوز درست باورم نشده ! ساعت ۷.۵ صبح بیدارشدم و ساعت ۸ رفتم پیاده روی تا ساعت ۹ ! انقدر کیف کردم که گفتنی نیست . هوا خنک و تمیز . خیابانها و کوچه ها خلوت و مرتب و تروتمیز . تمام مدت پیاده روی هم داشتم فکر میکردم . مایی که یک سال دود و ترافیک و شلوغی تهران را تحمل میکنیم باید از این موهبت نوروزی استفاده کنیم . تهران نوروزی بینظیره . فکر کنم که این برنامه رو باز هم تو تعطیلات اجرا کنم . نمیتونم براتون بگم که چقدر انرژی گرفتم .
راستی من یه اشتباهی کردم که اگر خواستین برین پیاده روی شما تکرارش نکنین . من غضنفرم رو یادم رفت ببرم (غضنفر اسم ام پی تری پلیر نازنین من است ! )

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢
تگ ها :


سال نو مبارک

من از کنار این سفره هفت سین به همه شما سال نو رو تبریک میگم و امیدوارم که سالی پر از شادی سلامتی و موفقیت داشته باشین .


 

 
راستی آرزوی شما موقع سال تحویل چی بود ؟ آرزوی من این بود که در سال جدید هدفم در زندگی رو پیدا کنم ! یه کمی دیر به فکرش افتادم ، نه ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱
تگ ها :