خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

داستان ملکه

 

امروز داستان ملکه را سر کلاس خواندم. بیشتر از هرچیزی از این خوشحالم که استادم گفت داستان جانبدارانه (همان که بعضی دوستان گفته بودند فیمینیستی! ) نیست.

خوشحالم که حداقل یک نفر فهمیده بود که شخصیت محوری داستان لیلاست که عاشق می شود. داستان من داستانی است در ستایش جسارت عاشقانه. و نگاهی انتقادی به دنیایی صرفا زنانه دارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۸
تگ ها :


واقعا چرا؟

 

کره چشمم درد میکند. اصلا هم روی دیدم تاثیری نگذاشته. فقط درد می کند و هروقت که به چیزی با دقت بیشتری نگاه می کنم، بیشتر درد می گیرد. همزمان دور چشمم گود افتاده و سیاه هم شده.

به نظر شما می تواند عوارض استفاده از یک عینک شنا خیلی خیلی سفت باشد؟ یعنی موقع برداشتن عینک از چشمم، عینک خیال داشته چشمم را از کاسه دربیاورد؟ واقعا؟ چرا؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
تگ ها :


وقتهایی هست...

 

وقتهایی هست که برای کمک کردن به یک دوست، هیچ کاری از دستت بر نمی آید. جز آنکه دوستش بداری و امیدوار باشی که انرژی محبتت به او خواهد رسید و یاری اش خواهد داد.

 

پ. ن : بخوانید لطفا و البته خیلی لطف می کنید اگر نظر هم بدهید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
تگ ها :


...

 

تخم مرغ گندیده و تخم مرغ سالم ظاهرا هیچ فرقی باهم ندارند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
تگ ها :


یک خانه

 

دلم یه خونه می خواد با پنجره های بزرگ رو به جنوب با منظره های خوشگل. پرنور و دلباز. همه دکوراسیونش چوب قهوه ای تیره باشه. کنار پنجره شومینه داشته باشه و روبروی پنجره یک کاناپه گرم و نرم و راحت. که من لم بدم تو کاناپه یک پتو مسافرتی نازک چهارخونه بکشم روم. یه لیوان نسکافه بخورم و گاهی این برف رو نگاه کنم، گاهی هم شعله های آتش شومینه رو. 

دلم میخواد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
تگ ها :


من بهترم

 

حال و احوالم داره بهتر می شه. بیشتر از هرچیزی دارم تکلیفم رو با خودم روشن می کنم. دارم هی با خودم تکرار می کنم آدم لازم نیست تو همه زمینه ها اول باشه، خصوصا زمینه هایی که بهشون علاقه ای نداره. دارم سعی می کنم متمرکز بشم رو کارهایی که بیشتر دوسشون دارم و تمام توانم رو بگذارم تو این زمینه ها، تا با پیشرفت در اونها حال بهتری پیدا کنم. نمیدونم چی باعث شده که من انقدر دلم بخواد تو همه چیز اول باشم. ولی میدونم این طرز فکر خیلی وقتها بهم آسیب زده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢
تگ ها :


من رویین تن نیستم اما...

 

اسفندیار رویین تن بود اما فقط اگر به چشمهایش تیری اصابت می کرد...

آشیل رویین تن بود اما فقط اگر به پاشنه پایش تیری شلیک می شد...

زیگفرید رویین تن بود اما اگر به کتفش تیری می خورد....

من رویین تن نیستم و فقط هم یک نقطه ضعف ندارم. ولی همزمان به دو نقطه ضعفم تیر شلیک شده است . من رویین تن نیستم اما تاب می آورم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
تگ ها :


چرخ را دوباره اختراع کنید لطفا

اولین بار فکر کنم اول راهنمایی بودم در آن مدرسه گل و بلبل عزیز که شنیدم کسی به من گفت: "چرخ را که لازم نیست دوباره از اول اختراع کنی! "

و این من لجباز یاد گرفت که هربار برای راه انداختن گاری اش، دوباره از اول چرخ را اختراع کند و هربار شکل جدیدی از چرخ.

من اما مواجهم با آدمهایی که تنها با چرخهای مادران و پدرانشان می توانند برانند.

اینجا رسما اعلام می کنم : حالم از شما بهم می خورد آقایان!

 

پ.ن: راستی کدام احمقی حرف درآوردن و پشت سر بقیه حرف زدن را صفتی زنانه می داند و آن را "خاله زنک بازی" نام گذاشته؟ بیاید اینجا در قلب پایتخت و در گروه تحقیقات بزرگترین شرکت IT کشور آقایان مهندسی را نشانش بدهم که از خاله و عمه من بهتر حرف درمی آورند. برانید آقایان برانید با چرخهای پوسیده پدرانتان. زودتر برانید و بروید که بوی گند تفکرات پوسیده تان حالم را به هم می زند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
تگ ها :


اولین داستان یک کلاس سومی

بخوانید و نظر هم لطفا بدهید. البته نظر درباره داستان. نظراتتان درباره خودم و افکارم را اینجا با اشتیاق خواهم خواند.

ولی یک چیز خیلی برایم جالب است. اینکه من در یک داستان فضایی را می سازم اصلا دلیل این نیست که آن فضا را دوست دارم. من اصلا مبلغ هیچ تفکر خاصی نیستم . و راستش هیچ تمایلی هم به هنر متعهد که قصد بیان حقایقی را دارد، ندارم. کار خلاق ناچار از روان ناخودآگاه آفریننده اش ناشی می شود و طبیعی است که انعکاس آن باورها باشد. ولی اینکه خودآگاه قصد ترویج تفکری را داشته باشم؟ هرگز اینطور نبوده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
تگ ها :


مسلمانی

 

نون والقلم و مایسطرون...

 

ای تمام مسلمانان قرآنتان اگر ۵ تا آیه شبیه این بیشتر داشت من هنوز مسلمان بودم.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
تگ ها :


چرا واقعا؟

 

خودتون رو بگذارین جای خدا. فرض کنید این همه آفریده رنگارنگ و متنوع دارین. آخه چه دلیلی داره که بین ابر و درخت و دریا و شهاب سنگ و خورشید و ماه و فیل و زرافه و...............کلی چیزای هیجان انگیز دیگه آدمیزاد بشه سوگلی تون؟ من هرچی فکر می کنم دلیلی نمی بینیم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
تگ ها :


...

 

اینکه لنگ در هوایی...

ولی صبحانه ام هنوز نشده سیگار و چایی، خوشبختانه البته!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
تگ ها :


بدنسازی

 

خوشحالم، یعنی واقعا خوشحالم. خوشحالم از اینکه بدنسازی کار نمی کنم و مجبور نیستم روزی ١٠تا، ١۵تا، سفیده تخم مرغ پخته بخورم. لعنتی مثل لاستیک میمونه. نه طعم داره، نه مزه، نه حتی رنگ!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٥
تگ ها :


آخه این چه وضعشه؟

 

تو پاییز برف میاد تو زمستون بارون ؟!!!!!!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳
تگ ها :


رفتارهای صنفی

این درست که همه آدمهای یک صنف مثل هم نیستند، ولی رفتارهایی وجود دارند که در بین افراد یک صنف عمومیت دارند. مثلا پزشکان از روز اول ترم یک اسم کوچکشان تغییر می کند. همه آنها "دکتر" نامیده می شوند. حتی دوستان صمیمی همدیگر را دکتر صدا می زنند.

من امروز نائل به یک کشف جدید درباره یک رفتار صنفی، در بین کارمندان بانک شدم. این عزیزان نام خانوادگی شان را تغییر می دهند. نام خانوادگی هر کارمند بانک نام شعبه ای است که در آن کار می کنند. وقتی در بین کارمندان بانک هستی هر چند دقیقه یک بار از تو پرسیده می شود که از کدام شعبه آمده ای و اگر بگویی کارمند بانک نیستی، نگاه عجیبی به تو میاندازند که کم و بیش مفهومش این است که پس چطور زنده ای !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
تگ ها :


صادقانه !

 

دارم به پولدارتر شدن فکر می کنم. دلم می خواهد پس اندازم را جایی سرمایه گذاری کنم. حس می کنم احتیاج دارم که حس کنم کار کردنم یک فایده ای دارد. نیاز دارم نتیجه کار کردنم را به صورت ملموس ببینم. دلم می خواهد لذت احساس ثروتمند بودن را تجربه کنم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
تگ ها :


اوف !

 

مگه می میره ؟!؟!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱
تگ ها :