خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

من باور نمی کنم

 

من باور نمی کنم که همه روزها بیست و چهار ساعت دارند. و همه ساعتها شصت دقیقه و همه دقیقه ها شصت ثانیه. و اگر همه اینها را باور کنم دیگر نمی توانم  باور کنم که همه ثانیه ها با هم برابرند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸
تگ ها :


بافتنی - شال - گبه

 

نمی دانم امسال زمستان چه بر سر خانوم با سلیقه درون اینجانب آمده که شدیدا علاقمند شده به بافتنی!

اول یک شال بافتم با یک کاموا خیلیییییییییییی زیبا. کاموایی که همه طیفهای آبی از خیلی کمرنگ تا پر رنگ را دارد. بعد با اندک تغییراتی شال را تبدیل کردم به یک لباسی بین ژاکت و شنل!

بعد هم رفتم یک کاموا قرمززززززززززز خریدم و اینبار واقعا شال بافتم. البته با رنگهای زرد و مشکی طرحهای کاملا نامنظم و از پیش تعیین نشده هم جا به جا بافتم. رسما هم اعلام کردم که دارم گبه می بافم. همین امشب بافتن شال را هم تمام کردم.

واما در اولین فرصت بافتن یک پتو کاملا سفید را آغاز خواهم کرد برای آقا یا خانوم برادرزاده. که البته ایشون در اواسط فصل گرما به دنیا خواهند آمد ...ولی این دلیل نمی شود که من به عنوان یک عمه مهربان فکر زمستان سال آینده ایشان نباشم، دلیل می شود؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
تگ ها :


کزت

خانومها، آقایان !

کزت  هستم خوشبختم!

من به مناسبت سی امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ایران، کمابیش خانه تکانی را شروع کردم. ولی خانه آنقدر کثیف است که اصلا هیچ امیدی نیست که تا قبل از نوروز کامل تکانده شود. کارگر هم همچنان ندارم و هیچ کارگری هم این وقت سال دیگر وقت ندارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
تگ ها :


...

 

من الان نمی دانم آن سکوت رازآلود برف را می خواهم. یا آن صدای بارش قطرات باران را روی سقف بالکن. واقعا نمی دانم اصلا کدام را می خواهم نه اینکه کدام را بیشتر.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩
تگ ها :


اولین برف

به سلامتی و میمنت بحران هویت زمستان امسال طی شد و نام برده  دست از تقلید از بهار و پاییز برداشت و به خود باوری رسید.

اولین برف واقعی زمستان امسال مبارکمان باشد.

 باشد که برکت و شادی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦
تگ ها :


شش ساله می شویم!

صبح یک روز زمستانی خیلی سرد بود که تمام مقاومتم برای وبلاگ داشتن از بین رفت و وبلاگ خجسته را ساختم. و حالا شش سال از آن روز می گذرد.

بارها نوشته هایی نوشته ام که برایم دردسر درست کرده اند. بارها از اینکه با نام خودم می نویسم پشیمان شده ام. بارها از اینکه تقریبا تمام دوستان و آشنایانم (حتی رئیسم! ) آدرس اینجا را دارند، احساس محدودیت کرده ام . چند باری هم تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم . ولی این وبلاگ برای من عزیز تر از این حرفهاست دوستش دارم و حالا دیگر زندگیم را بدون این وبلاگ نمی توانم تصور کنم.

با این وبلاگ من رشد کرده ام و بزرگ شده ام. از خوانندگانش چیز یاد گرفته ام. با وبلاگهای خیلی خوبی آشنا شده ام و وقتی آنها مثلا به یک نوشته ام لینک داده اند آنچنان ذوق زده شده ام که تمام دردسرهایش را فراموش کرده ام.

و از همه اینها مهم تر که من با این وبلاگ دوستانی پیدا کرده ام که برایم بسیار با ارزشند.

خوشحالم که شش ساله شده ام و دوستتان دارم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
تگ ها :


حافظ

 

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت بر سر پیمانه شد

.

.

.

اما بازم خوابش نبرد!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳
تگ ها :


میشل فوکو

 

برای کاری باید درباره میشل فوکو چیزهایی بدانم. در حال زیر و رو کردن اینترنت بودم که مسئله مهمی رو فهمیدم: میشل فوکو هم متولد ماه مهر می باشد!

میشل فوکو ۵١ سال و یک هفته از من بزرگتره!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
تگ ها :


مسابقه

 

رای دادن به داستانکهای مسابقه داستانک نویسی که یادتان نرفته؟ می دانید که داستانها در چندین صفحه متوالی وبلاگ منتشر شده اند. مبادا که بعضی را نخوانده بگذارید. در ضمن در این آدرس هم می توانید به داستانها رای بدهید.

تا ٣ اسفند رای گیری ادامه خواهد داشت. بعد از اتمام رای گیری احتمالا نتایج اعلام خواهند شد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩
تگ ها :


خود شناسی

 

تازگی علاقه ای به گذراندن وقت با آدمهایی که با آنها به من خوش نمی گذرد، ندارم. یعنی حتی اگر زمانم معمولی باشد هم دلم نمی خواهد که با آنها وقتم را صرف کنم. تا جایی که انتخاب دارم صرفا با آدمهایی وقت می گذرانم که خوش بگذرد. ( البته این خوش گذشتن طیف وسیعی دارد.) به اندازه کافی آدمهای انتخاب نشدنی دوست نداشتنی دور و برم هستند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
تگ ها :


از این زمستان

 

دوست ندارم این زمستانی را که هی ادای پاییز را در می آورد. من دختر پاییزم. گله مند می شوم وقتی فصلی ادای زادگاهم را در بیاورد. ( "گاه" معنی زمان هم می دهد! )

الان که اینجا نشسته ام حدس می زنم این کمتر از دو ماه باقی مانده از زمستان، خیلی کار داشته باشم. امیدوارم به سادگی و آرامی بگذرد. امیدوارم، ولی باز ته دلم یک جور ناجوری شور می زند و می ترسم و دست و پایم سست می شود. به خدا سعی می کنم شجاع باشم.ولی بیشتر از اینی که الان هستم، نمی توانم شجاع باشم. جایی ( که الان یادم نمی آید کجا. ) خوانده ام آدم شجاع کسی نیست که نمی ترسد، کسی است که نمی گذارد ترسهایش برایش تصمیم بگیرند. و من دارم همین کار را می کنم: سعی می کنم نگذارم ترسهایم برایم تصمیم بگیرند. حتی اگر احتمال اشتباه کردنم وجود داشته باشد. و همین سعی حال من را بهتر می کند. خوب است که آدم حس کند شجاع و قوی است.

من شجاع و قوی و خوب و سرحالم.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤
تگ ها :


مسابقه داستانک

 

من برای این مسابقه دو تا داستانک فرستادم.(شایدم تا آخر وقت بشن سه تا! ) ولی با توجه به شرایط مسابقه نمیتونم بگم کدوم داستانکها مال منه. شما برید همه رو بخونید و نظرتون رو درباره همه بدید. اگر مال من بهتر باشه رای میارم واگر نه که نمیارم!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢
تگ ها :