خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بازگشت، پله دوم

 

احمدی نژاد رجایی دیگر است، خوب بعدش نوبت موسوی است بعد رفسنجانی بعدش هم خاتمی، بعد دوباره احمدی نژاد! یعنی به عبارتی ٢٨ سال مانده تا دوباره برسیم به همینجا که الان هستیم. آدم واقعا لذت می برد که داخل این مرز پرگهر متولد شده. یعنی یه جو خلاقیت (جو که خیلی بزرگه! ) قد سر سوزن، اصلا تو بگو سلول!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :


بوی بهار

 

چند سالی است که بوی بهار را دیر، خیلی دیرتر از آدمهای دور و برم حس می کنم. همیشه تا آخرین روز کاری سال حس نمی کنم که بهار، عید و سال نو نزدیک است. درست چند ساعت مانده به پایان وقت اداری آخرین روز کاری سال حسش می کنم. و الان چند دقیقه ای است که حسش کردم.

پس :نوروز مبارک.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸
تگ ها :


ای تمام بنگاهیان تهران

 

ای تمام بنگاهیان تهران! اگر همه باهم متحد شوید، باز هم نمی توانید که من را مجبور کنید تا خانه ای که دوست ندارم را بخرم. چون ایمان دارم خانه ای که دوست دارم را پیدا خواهم کرد.

تا حالا البته ۴ تا خونه پیدا کردم که دوستشون داشتم. یکی مشکل سند داشت و ٣ تا دیگه رو قبل از من کسان دیگری خریده بودند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
تگ ها :


Hey you

نشد که باهم اون گورخره رو بسازیم.

موفق باشی

ساناز

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
تگ ها :


هزار

هزار یعنی زیاد. هزار یعنی خیلی. هزار بار باز کردن صفحه پرشین بلاگ و نوشتن در آن یعنی بخش مهمی از زندگی. برای آدمی که بخش مهمی از لذتهایش تعریف کردن اتفاقات برای دیگران است، هزارمین یادداشت یک وبلاگ یعنی هزارمین لذت شریک کردن دیگران. هزارمین لذت روایت.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
تگ ها :


همزمانی یا وقت شناسی اتفاقات

 

وقتی چندتا اتفاق باهم برات بیافته و تو ناچار باشی سه تا کار سخت سخت رو باهم و همزمان مدیریت کنی، چی کم داری؟ اینکه سیم کارتت هم بسوزه.

دوستانی که از دیروز صبح به من اس. ام. اس. زدین و جواب نگرفتین و یا باهام تماس گرفتین و شنیدین که در دسترس نمی باشم و یا خاموش می باشم. نگران نشوید سیم کارت مربوطه سوخته، فردا اگر وقت کنم می روم دنبالش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩
تگ ها :


آدمهای مهربان

 

آهای همه آدمهای دور و اطراف من! با شمام با همه شما: شما واقعا چقدر ظرفیت محبت کردن دارید؟  می دانید این روزها محبتهای همه تان می چسبد درست به دیواره قلبم؟ می دانید که مانده ام تا کی خیال دارید این همه شرمنده ام کنید؟ ممنونم. ممنونم. و باز هم ممنونم.

و یک چیز دیگر، مهم نیست که برای محبت کردن چه روشی را انتخاب می کنید، هر کاری که این روزها کرده اید، از پشتش محبت حس کرده ام. حتی آنهایی که مدام می گویید متاسفید که از دستتان برای من کاری ساخته نیست. باور کنید که خیلی کارها برایم کرده اید.

نمی دانم چطور باید بگویم که ممنونم که حداقل خودم حس کنم میزان سپاسم را به شما انتقال داده ام.

هر کدامتان که اینجا را می خوانید و حس می کنید مخاطب این نوشته اید، شک نکنید که هستید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤
تگ ها :


خبرهای خوب

 

اسامی ده داستانک راه یافته به مرحله بعد اعلام شد.

یکی از داستانهای من و داستان کتایون و نگار هم در لیست هستند!

خوشحال می شویم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
تگ ها :


از محل کار جدید!

گاهی دلم می خواد بعضی مردها چند روزی زن بودن رو تجربه کنند. مثلا همین چند تا رئیس من چند روز زن باشن و بعد مجبور باشن برن لب جاده مخصوص کرج سوار تاکسی بشن . و حداقل یه بار یه ماشین جلو پاشون ترمز کنه و وقتی میپرسن مسیرتون آزادی هست، اون رانندهه بگه مسیرم هرجاییه که شما بگین. یه بار سوار یه ماشن بشن و ماشینه تا یه مسافر دیگه سوار کنه کلی طول بکشه و هی با خودشون بگن یعنی تا برسم امنیت دارم؟ تو مدت 5 دقیقه پیاده روی حداقل 5 تا متلک ناجور بشنون. 5 تا موتور سوار بیان از کنارشون ویراژ بدن و با سروصدا آزارشون بدن و از ترس تو دلشون رو خالی کنن. دلم میخواد یه بار هم که شده تو یه محیطی که همه مردن و حتی توالت زنونه هم نداره برن دستشویی و از دستشویی کناریشون یه مرد نتراشیده و نخراشیده بیاد بیرون. یک بار تو همین محیط پریود بشن و بخوان تو همین دستشویی ها نوار بهداشتیشون رو عوض کنن.

و حالا که هیچکدوم از اینها ممکن نیست. دلم میخواد چونه  اولین نفری که میگه رفت و آمد توی جاده مخصوص کرج و به یه محیط کاملا مردونه خیلی هم سخت نیست  رو با مشت داغون کنم. بلکه برای بقیه درس عبرتی بشه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
تگ ها :


ای کاش

 

دلم یه خواهر میخواد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠
تگ ها :


از نان شب هم...

 

لازم است، اصلا وجودش واجب است. از نان شب هم واجب تر....ولی لعنتی کافی نیست. اصلا کافی نیست. و بدی قضیه این است که دهانت باید صاف شود تا بفهمی اش. تا با تمام سلول هایت درکش کنی.

دنیایم این روزها عجیب و غریب شده. اصلا فانتزی شده. انگار که دارم توی ارباب حلقه ها زندگی می کنم یا هری پاتر یا حتی کارخانه هیولاها. حال فرودو را دارم که حلقه بر گردنش به سمت قله کوه آتش می رفت و نا حرکت نداشت. حال هری را دارم وقتی دیوانه ساز ها اطرافش پرسه می زدند و دائم امکان داشت یکی از آنها با بوسه ای تمام زنده بودنش را بمکد. انگار کسی کودک درونم را گذاشته جلوی آن دستگاه مکنده که تمام انرژی ام را ببلعد. و من باید هی فریاد بزنم به خدا اگر بخندم بیشتر برایتان انرژی تولید می کنم. بگذارید بخندم. بعد با تشر می گویند خوب بخند و کودک درون من می ترسد، انقدر می ترسد که اصلا خنده اش نمی گیرد، شاید اصلا تو شلوارش هم جیش کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤
تگ ها :


داستانک های من!

فرصت نظر دادن درباره داستانک های مسابقه دیروز تمام شد.

من از همه کسانی که به داستانک ها رای داده اند و همچنین برگزار کنندگان مسابقه تشکر می کنم.

فکر می کنم حالا اشکال نداشته باشد که بدانید فقط ٢٧ روز و چیزی در رحمم داستانک های من بودند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٤
تگ ها :