خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شهرام ناظری و کریس دی برگ و حیرانی و سرگردانی و...

شهرام ناظری گوش میدم , لذت میبرم خیلی زیاد و یواش یواش تو خاطراتم غرق میشم . یه روز عصر که شروع کردم حیرانی رو گوش دادم و تا خوابم ببره شاید ۴ یا ۵ بار گوش دادمش . اون موقع چه میفهمیدم از حیرانی ...نه همون موقع هم حیرون بودم . سرگردون بودم . بین بچه های کلاس فلسفه آقای روحانی و بچه های کلاس شاهنامه خونی و کارگاه نویسندگی خانوم روحانی و بین جمع بچه هایی که از کلاسا جیم میشدن . یادم میاد با مونا و ثریا اسم آهنگای کریس دی برگ رو روی دیوار کلاس کنار میزمون نوشته بودیم و هر چی که یادمون میومد رو اضافه میکردیم .....کجایی دخترک ؟ برگرد ١۵ , ١۶ سال گذشته حسرت گذشته رو نخور تو حال زندگی کن...آره فکر خوبیه باهات موافقم . ولی دوست من این دفعه اگه گفتی دلت برای کسی که (به هر دلیلی ) الان پیشت نیست , تنگ شده بهت میگم تو حال زندگی کن با آدمایی که الان کنارت هستن خوش باش , حتی اگه اونایی که میخوای نیستن ! ...چی ؟ موافقی ؟ تو دیگه کی هستی !!!!!!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦
تگ ها :


شبیه سانی دپ

وقتی صبح روز تعطیل خودم را از تخت نمیتوانم جدا کنم . خواب آلود و کسل از جا بلند میشوم . صبحانه و ناهار را یکی میکنم . وقتی تمام اشیا جلوی چشمم نامنظمند . وقتی تمام سطوح خانه زیر یک لایه خاک پنهان شده و من نه حسش و نه انگیزه اش را دارم که تمیز و مزتبشان کنم . وقتی حتی حوصله شانه زدن موهایم را ندارم چه رسد به حمام کردن . وقتی به زور مسواک میزنم چه برسد به لاک زدن . وقتی انرژی بلند شدن از جایم را ندارم چه رسد به رقصیدن . وقتی نه مینویسم نه میخوانم نه میبینم نه میشنوم . شبیه سانی دپ میشوم . و هرچه تلاش میکنم خودم را دوست ندارم . جلوی آینه میروم و رو به تصویر خودم دوبار , سه بار , ده بار , صد بار میگویم : من ترا میبخشم و دوست دارم ولی بار صد ویکم میگویم من ترا به خاطر گندی که به زندگیم زدی نمیبخشم , از تو متنفرم لعنتی . و چقدر زود به زود همه این اتفاقها میافتد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٩
تگ ها :


شبیه خودم

وقتی صبح روز تعطیل نه خیلی دیر نه خیلی زود از خواب بیدار میشوم , پیاده روی میکنم , نان تازه میخرم , صبحانه میخورم . ناهار را بار میگذارم , کتاب میخوانم ,چند صفحه ای مینویسم . فیلم میبینم ,موسیقی گوش میدهم , میرقصم. اینترنت گردی میکنم ( نه خیلی زیاد نه خیلی کم ) . حمام میکنم , ناخنهایم را سوهان میکشم , لاک میزنم ....وقتی در یک 24 ساعت خوب میخوابم و کلی کار انجام میدهم ,  شبیه خودم میشوم , عاشق خودم میشوم . و چقدر دیر به دیر این اتفاق میافتد !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱
تگ ها :


نامهربان و خودخواه !

من آدم مهربونی نیستم . فقط وقتی به کسی محبت میکنم که خودمم هم از اون محبت کردن لذت ببرم . من آدم خودخواهی هستم اولویت اول زندگیم خودم هستم . تو هر تصمیمی اول به خودم فکر میکنم و بعد بقیه و اگر در ظاهر کسی رو به خودم ترجیح میدم , دلیلش اینه که درونی از این ترجیح لذت بردم . برخلاف تمام قضاوتهای منفی که در جامعه ما در مورد این صفات وجود داره از این بودن و از این نبودن خوشحالم . چون بااین روش کمتر سر کسی منت میگذارم و کمتر احساس قربانی بودن دارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٧
تگ ها :


مارسل پروست میخوانیم .....

 

جلد ششم در جستجوی زمان از دست رفته را همین حالا تمام کردم و در حال حاضر اگر بخواهم تا اینجای این اثر را در چند جمله خلاصه کنم به نظر بهترینش این است : فقط آنی را دوست داریم که در آن چیزی دست نیافتنی می جوییم , فقط آنی را دوست می داریم که نداریم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳
تگ ها :


بچه خرخونها به بهشت نمیروند !

خوب حالا که صحبت از معیارهای انتخاب همسر شد , میخوام به یک موضوع مهم اشاره کنم . و اون اینه که آدمها تغییر میکنند, در نتیجه اگه یه آدمی رو انتخاب کردین دلیل نمیشه که خصوصیات مورد نظر شما رو تا آخر عمرش حفظ کنه . مثلا همین همسرخان ما . ایشون تا زمانی که دانشجوی برق بودن کلاس نمیرفتن و درسا رو پاس نمیکردن و....(همسرخان 40 تیکه خانم شاهدن که من راست میگم ) ما هم که از بچه مثبتها و بچه خرخونها خوشمون نمیومد ( به ویژه که خیلی بهشون حسودی میکردیم ) فکر کردیم که ایشون انتخاب مناسبی هستن . غافل از اینکه آدمها تغییر میکنن . مثلا همین آقا امتحان آیلتس دادن و نمرشون شده 7.5 تازه در شرایطی که معتقد بودن امتحانشون رو بد دادن !!! (تیریپ یه بچه خرخون واقعی ) حالا اگه فقط همین بود میگفتم اتفاقی بوده . ایشون ییهو هوس کردن که کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنن و البته چون دل خوشی از برق نداشتن تصمیم گرفتن تغییر رشته بدن . بنابراین درست در آخرین روز ثبت نام کنکور در رشته زبان شناسی ثبت نام کردن و حدود 5 ماه درس خوندن . بعدش هم بعد از جلسه کنکور معتقد بودن که احتمالا حتی مجاز به انتخاب رشته هم نخواهند شد , فکر کنم دارین درست حدس میزنین نه تنها آقا مجاز به انتخاب رشته شدن , بلکه رتبه شون هم شده 7!!!!!!!!!!!!!! آخه من این ننگ رو با خودم کجا ببرم ؟ درسته که آدمها تغییر میکنن ولی دیگه نه اینقدر که نمره دانشگاهشون تو دروه کارشناسی بشه رتبشون تو کنکور کارشناسی ارشد!!!!! آخه من الان از حسودی و خوشحالی و خشم و ناراحتی چی کارکنم ؟ هان ؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱
تگ ها :