خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شکیبایی

خبر رو لابد همه تا حالا شنیدین . من چیزی ندارم که اضافه کنم . جز اینکه اگه شکیبایی هامون رو بازی نمیکرد شاید من هرگز هیچ علاقه ای به سینما پیدا نمیکردم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۸
تگ ها :


تکذیب میشود !

این ساناز آروم بی سرو صدا که به هیچ چیز اعتراضی نداره و در عین حال هیچ چیز هم بر وفق مرادش نیست,  این سانازی که در ظاهر ساکته و تو دلش پره از حرف و گلایه و اعتراض این ساناز منفعل نا امید هییییییییچ شباهتی به من نداره .بدین وسیله اینجانب هر گونه نسبتی رو با خودم تکذیب میکنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٤
تگ ها :


ماجراهای یک توده !

این اطراف کسی نفرینم کرده ؟ تمام این هفته را هر روز دکتر رفته ام , فردا هم وقت دکتر دارم !

جمعه صبح در حال دیدن فیلمهای دوقلوی قبل از طلوع و قبل از غروب هستم . جایی اواسط فیلم دوم گریه ام میگیرد, درد بدی را زیر غبغم حس میکنم . درد تا گلویم حودش را امتداد میدهد . توجهی نمیکنم , فیلم دیدن را ادامه میدهم ... موقع ناهار خوردن وقتی غذا را میجوم باز درد به سراغم میاید . جلوی آینه که میروم حس میکنم صورتم کمی متورم شده . به غبغبم که دست میکشم یک توده سفت و دردناک را زیر دستم حس میکنم که ثابت سر جایش مانده . میترسم . وقتی مادرت پرستار باشد همیشه یک چیزهایی از خبرهای بد پزشکی را میدانی توده سفت و ثابت میتواند بدخیم باشد . به روی خودم نمیاورم . آهنگ اسپانیایی میگذارم و میرقصم . موقع حرکات سریع سر و گردن باز هم درد دارم . بیخیال میشوم. غضنفر را میاورم یک فولدر لایت انتخاب میکنم و سعی میکنم بخوابم . بین خواب و بیداری به این فکر میکنم که به محض اینکه مطمئن شدم سرطان است کارم را رها میکنم , خانه را میفروشم و نیمی از پولش را برمیدارم و فرار میکنم . نه به دنبال درمان خواهم بود نه حلالیت طلبیدن و این لوس بازی ها . هر تفریح و لذتی که به فکرم برسد را تجربه میکنم و هرچه از رویاهایم را که بتوانم دنبال میکنم و احتمالا در نهایت از بی پولی و گرسنگی در گوشه ای از این دنیا میمیرم . فکر میکنم حکمت اینکه آدمها از زمان مرگشان بیخبرند همین است که مردم همه ماههای آخر عمرشان را به عیاشی نگذرانند .

صبح شنبه به نزدیکترین مطب دکتر سر میزنم , دکتر معاینه ام میکند و میگوید : چون توده هم سفت و هم ثابت است در نهایت باید یک جراح معاینه ات بکند ولی فعلا یک دوره آنتی بیوتیک قوی برایت تجویز میکنم تا دوشنبه اگر بهتر نشدی با من تماس بگیر تا برایت از جراح , خودم وقت بگیرم . کمی نگران میشوم . وقتی پزشکها خودشان بخواهند برای آدم وقت بگیرند احتمالا خبرهای خوبی ندارند . اما به روی خودم نمیاورم . در حال حاضر هیچ خبری برایم بد نیست یا بیماری مهمی نیست که به زودی خوب میشوم یا اوضاع خطرناک است که برای من یعنی عیاشی تا سرحد مرگ !

شنبه بعد از ظهر : با وجود مصرف آنتی بیوتیکها تورم و درد بیشتر شده . حالا دارم فکر میکنم از کجاها میتوانم ویزا بگیرم ؟ به عمو بگویم برایم دعوت نامه بفرستد ؟ نه از فامیل نمیخواهم کسی خبر شود , از نگار خواهش میکنم دعوت نامه بفرستد . بعد از پذیرایی از اقوام شوهر احتمالا از دیدن من هم حتی میتواند خوشحال بشود .

یکشنبه صبح : وقت دندانپزشکی دارم . با خودم میگویم در هر صورت باید دندانپزشکی را بروم . حتی اگر رفتنی باشم نمیخواهم این روزهای خوشگذرانی را با درد دندان خراب کنم . دندانپزشک موقع کارکردن روی دندانم متوجه موضوع میشود . میگوید احتمالا یک عارضه است به نام سنگ مجرای بزاق ! البته توصیه میکند حتما به متخصص گوش و حلق و بینی مراجعه کنم .

یکشنبه عصر : التهاب و درد و تورم همچنان بیشتر میشود . با دکتری که بینی ام را عمل کرده و از دوستان خانوادگی ماست تماس میگیرم . پیدایش نمیکنم . به مطب زنگ میزنم : دکتر امروز نیست , فردا تماس بگیرید.

دوشنبه : حتی موقع حرف زدن هم درد دارم . گاهی حتی بدون هیچ حرکتی هم درد و سنگینی را حس میکنم . با خودم میگویم . اگر خواستم بروم آلمان از نگار خواهش میکنم برایم هتل بگیرد . هر دو راحتتر خواهیم بود.

دوشنبه بعد از ظهر : با منشی دکتر تماس میگیرم . ساعت 6.5 باید مطب باشم . توی مترو با خودم فکر میکنم . آیا فرصت خواهم کرد به جز اروپا جای دیگری را هم ببینم ؟ از کجا امکان دارد که بتوانم ویزا بگیرم؟ کم کم از این رویا خوشم میاید . خوشگذرانی تا مرگ !

وارد مطب دکتر میشوم , مدتهاست که ندیده امش , پیر شده , خیلی زیاد. اول من را نمیشناسد . خودم را معرفی میکنم , از دیدنم خوشحال میشود و میگوید : "چاق شدی نشناختمت " میگویم که چاق شده ام ولی همه اش چاقی نیست , صورتم کمی ورم هم دارد و موضوع را توضیح میدهم . روی صندلی معاینه مینشینم . دست سرد دکتر که به توده میخورد از درد از جا میپرم . دکتر انگار خوشحال شده باشد به جوشهای قورباغه شکل صورتم اشاره میکند و میپرسد : اینا چیه مثل دخترای تین ایجر ؟ میگویم برای درمان جوشهای همیشگی ام  قرص روآکوتان میخورم و ظاهرا قبل از درمان کامل آدم مرتب جوش میزند . ( به نوعی سهمیه جوش تا آخر عمرت را طی چند ماه مصرف میکنی و چیزی برای بقیه عمر باقی نمیماند ! ) . باز هم خوشحال تر میشود و میگوید قضیه همین است . غدد لنفاوی برای مبارزه با این عفونتها متورم شده اند .

یک نوع دیگر آنتی بیوتیک برایم مینویسد , مسکن و ضد التهاب .

از مطب دکتر که بیرون میایم . به این فکر میکنم که انگار یه کمی خیط شده ام . البته خوشحالم شده ام . وضع جالبی است هر خبری میتوانست خوشحالم کند .

سه شنبه صبح : التهاب و درد خیلی کمتر شده . تورم هم از قبل کمتر است حتی انگار توده کوچکتر هم شده ! یادم میافتد که فردا وقت دکتر پوست دارم . به خودم میگویم امروز هم یک وقت از چشم پزشکی بگیرم که تمام روزهای کاری این هفته را دکتر رفته باشم . کسی این اطراف مرا نفرین کرده ؟ طفلک چه حالی میشود اگر بفهمد من از تصور خبر مرگ قریب الوقوعم چه حالی کرده ام و چه رویاهایی پرورانده ام ! زندگی چقدر میتواند لذت بخش شود وقتی با بزرگترین ترسهایت , حتی مرگ , روبرو شوی . حتی میتوانی با ترسهایت دوست شوی , درباره شان رویا بسازی و از رویاهایت لذت ببری .

مرگ گاهی ریحان میچیند .

مرگ گاهی ودکا مینوشد.

گاه در سایه نشسته است , به ما مینگرد .

و همه میدانیم ,

ریه های لذت , پر اکسیژن مرگ است .

 

                                                   "سهراب سپهری –صدای پای آب "

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
تگ ها :


زمان باز یافته !

همین الان خواندن رمان هشت جلدی در جستجوی زمان از دست رفته رو به پایان بردم , بعد از حدود هشت ماه !

من دور و بر خودم کسی رو نمیشناسم که این رمان رو خونده باشه *. یادم میاد زمانی که بازی کارهای نیمه تمام تو وبلاگستان رواج داشت خوندن این کتاب جز کارهای نیمه تمام خیلی از بلاگرهای اهل کتاب بود . این حس خوبی به من میده , انجام کاری و به پایان رسوندنش ....بستن یه پرونده باز که همیشه ته ذهنت ازت انرژی میگیره , پرونده ای که بستنش میتونه تمام اون انرژی هایی که ازت گرفته رو یکباره بهت برگردونه . خوشحالم از به پایان بردن این رمان طولانی و احساس توانمندی عجیبی دارم . حس میکنم من قادر به انجام هر کاری که اراده کنم هستم . فقط اگر اراده کنم !‌

 کاش چندتایی از دوستام هم بخوننش که بتونیم دربارش با هم حرف بزنیم .شاید تو یه فرصت دیگه درباره کتاب اینجا نوشتم . فعلا من پرم از احساس خوشایند به پایان بردن این کتاب ، خود کتاب در درجه بعدی اهمیت قرار داره !!!ببخشید آقای پروست !

 

*    : بعد از نوشتن این پست فهمیدم که یحیی این کتاب رو خونده . فقط گفتم که گفته باشم !‌

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳
تگ ها :


اطاعت امر

این دوست رنگارنگ ما تقاضای عکس کشو و میز لوازم آرایش کرده اند , ماهم اطاعت امر میکنیم :

میز آرایش

کشو لوازم آرایش

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸
تگ ها :


هدیه ای برای کودک درون

عصر چهارشنبه است و به شدت احساس تنهایی و دلتنگی داری . به تجربه میدانی که باید کاری برای خودت بکنی میدانی که  باید دل کودک درونت را به دست بیاوری . میدان تجریش با جشنواره رنگهایش انتخاب خوبی است . بالغ درون دست کودک درون رو گرفت و دور از غرغرهای والد درون بردش تجریش .

ساناز جونم برات بستنی بخرم؟

نُمُخوام

ذرت مکزیکی میخوای کوچولو؟

نُمُخوام

برات گل سر بخرم ؟ رنگی رنگی ! خوشگل !

نُمُخوام 

پس چی میخوای عزیز دلم ؟

از اونا

 

 

این کودک درون ما یک جفت صندل چرم قهوه ای پسندید . که به نظرم انصافا سلیقه اش خوبه . و چون مدلش اصلا مناسب بچه ها نیست قرار شد بالغ درون و والد درون مشترک ازش استفاده کنن و به جاش کودک درون رو بردن تندیس یه فنجون قهوه بهش دادن . چی ؟ قهوه هم مناسب بچه نیست ؟ خوب چی کار کنم دلش میخواست بچم !

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦
تگ ها :


به بهانه مرگ یک دوست

هیچ چیز در این دنیا به قطعیت مرگ نیست . یک لحظه و بعد از اون دیگه باید از فعل ماضی برای عزیزت استفاده کنی .

فرزاد فریدی رو از طریق شاهو میشناختم . رفیق مدرسه ای هم دانشگاهی من بود . و اولین بار تو عروسی شاهو و سحر دیده بودمش . سعی کرده بود کردی رقصیدن رو یادم بده . و بعداز اون بارها باهم رقصیده بودیم و خندیده بودیم . نوشیده بودیم و برای هم آرزوی سلامتی و شادی کرده بودیم . اما انگار دوام این سلامتی و شادی اندازه همون مستی ها بود . به سنت همیشگی شب یلدا مامانم گفته بود بچه هایی از دوستام که پدر و مادرشون تهران نیستن رو دعوت کنم خونشون. فرزاد هم اومده بود و مامان از همون موقع داشت براش دنبال زن میگشت .هی هی راستی فرزاد میدونستی برادر الناز که ازش خوشت اومده بود هم چند ماه قبل از مرگش تو کما بود ؟ ربط داره ؟ نداره ؟ اصلا به من چه ربطی داره ؟

امروز شماره موبایل فرزاد رو از لیست موبایلم حذف کردم ولی صدای خنده هاش و حرف زدنش با اون لهجه کردی اغراق شده اش را... و خاطرات مشترکم که از سر اتفاق همه شان شاد است را ...نه . خوشحالم که بدن نیمه جان و نیمه هوشیارت را در بیمارستان ندیدم . آخرین تصویرت برایم همان چهره نیمه مست است که از پشت بطری ویسکی گرنتس میدیدم . به شادی تو دوست من چه باشی چه نباشی . چون نمیدانم که هستی یا نیستی !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥
تگ ها :


برگزیده بودن !

از کجا شروع شد که من فکر کردم جز برگزیدگانم ؟ از مدرسه فرزانگان ؟ نه اون قبولی فقط یه مهر تایید بود که باعث شد دیگه خودمم کاملا باورم بشه که جز برگزیدگانم . چیزی هستم که خیلی ها نیستند . قبل تر از اون وقتی شاگرد اول مدرسه بودم ولی آروم و خانوم و سر به زیر نبودم ؟ یا قبل تر از اون وقتی مادربزرگم تعریف میکرد که از روز اولی که به دنیا اومدم چشمهام یه نگاه عجیب و جستجوگر داشته و تکرار حرف پدربزرگم که اولین باری که من رو دیه گفته : این یه چیزی میشه ! ( دیدی بابابزرگ این آخرین نوه ای که دیدی هم هیچی نشد . ) واقعا نمیدونم از کجا شروع شد . ولی تا همین چند وقت پیش هم فکر میکردم جز برگزیدگان هستم و به این دنیا اومدم که یه کار خیلی مهم رو انجام بدم , خوردن و خوابیدن و بزرگ شدن و بچه درست کردن و این کارای روزمره که میلیاردها انسان و از اون گذشته همه جانوران هم انجام میدن , من اما برای یه کار مهم ساخته شدم . من یگانه ام........خیلی دردناکه فهمیدن این که تو خود تو که برای خودت مرکز جهانی یکی هستی از میلیاردها و حتی ذره ای هم از اونها مهمتر نیستی. خیلی دردناکه وقتی آدم به این فهمیدنش تسلیم میشه . تسلیم شدن دردناکه. گاهی فکر میکنم وقتی یه نفر عاشق آدم میشه این حس یگانه بودن و برگزیده بودن رو به آدم میده , شاید همین عشقه که جالب و جذابه ...ولی وقتی اون عشق هم یه روز از بین رفت...میفهمی که نه تو واقعا یکی هستی از میلیاردها....تسلیم . پرچم سفید , دستها بالا , من دربرابر هجوم حقیقت تسلیمم.

 

 

پ. ن : این نوشته رو امروز صبح نوشتم ولی نتونستم پستش کنم . داشتم کتاب آهستگی کوندرا عزیز و بزرگ رو میخوندم که رسیدم به فصلی که درباره برگزیدگی نوشته . انقدر جا خوردم و هیجان زده شدم که نتونستم اینجا ننویسم . آره منم مثل قهرمانهای داستان کوندرا با اعلام شباهتم به آدم بزرگ و معروفی مثل کوندرا میخوام ثابت کنم که جز برگزیدگانم!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢
تگ ها :