خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مدعی

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱
تگ ها :


محدودیت

 

محدودیت میتونه یه وقتایی به چشم نیاد , میتونه آزار دهنده نباشه : وقتی گستردگی جان اون آدمی که گرفتار اون محدودیته خیلی کوچکتر از اون چارچوبها باشه .

 اگه شرایطی قبلا آزارت نمیداد و حالا داره  آزارت میده , شاید دلیلش این باشه که رشد کردی !

 اگر میبینی شرایطی تو را آزار نمیده ولی برای یکی دیگه عذاب آوره, شاید اون از تو بزرگتره .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳٠
تگ ها :


خواهش میکنم

خواهش میکنم سعی نکن با استدلالهای کاملا منطقی به من بگی که باید چه احساسی داشته باشم ! سعی نکن برام ثابت کنی که احساسی که الان دارم اشتباست ! خواهش میکنم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩
تگ ها :


اسمایلی

یکی از چیزایی که واقعا میتونه منو دیوانه کنه استفاده از این اسمایلی ها ( مثلا خجالت) وسط یه متن کاملا جدیه ! احساس توهین بهم دست میده . باور کنین !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
تگ ها :


اینرسی

حس میکنم سرعت همه چیز کمتر از آن چیزی است که من میخواهم . همه کارها کندتر از آنچه که من میخواهم و برایش انرژی صرف میکنم پیش میرود . حس میکنم کل هستی موجود تنبل و پیری است که ذره ای گذر زمان برایش اهمیت ندارد و این میان فقط عمر من , تنها سرمایه واقعی من در حال هدر شدن است و من توان غلبه بر این اینرسی عظیم جهانی را ندارم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
تگ ها :


یک اتفاق خوب

   در حال حاضر در یکی دیگر از آن دوره هایی هستم که شدیدا نیاز دارم  یک کار احمقانه و از سر دیوانگی انجام بدهم ! خدایا اگر هستی و مهربان و بخشنده و کریم و رحیم و..........همه اینها هم هستی لطفا یه دونه از اون اتفاق خوبات از اون سفارشی هات رو برام بفرست . یادت باشه پای آبروی چندین و چند میلیون ساله ات درمیونه ! من برای خودت میگم وگرنه من که شوهر دارم !!!!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧
تگ ها :


شجاعت ، روی دیگر سکه ترس

- جایی رو میشناسی که  بشه رفت بانجی جامپینگ ؟

- ها ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! برای خودت میخوای ؟

- اوهوم . مگه چیه ؟ به نظرم باید خیلی کیف داشته باشه .

.

.

.

- بریم پارک ارم ؟ دلم رنجر میخواد .

- رنجر ؟ واقعا میتونی سوار شی ؟

- آره به نظرم از همه بازیهای دیگه کیفش بیشتره . اصلا اگه نخوای رنجر سوار بشی که پارک ارم کیف نداره .

.

.

.

بچه که بودم ,مثل همین حالا , از دست زدن به سگ و گربه و حتی مرغ و جوجه و بازی کردن با حیوانات به شدت میترسیدم ,چیزی مشابه فوبیا و ترس بیمارگونه , اما به سادگی سوسک را در دستم میگرفتم یا از دیدن و کشتن مارمولک هیچ احساس ترسی پیدا نمیکردم , باز هم مثل همین حالا !!!, حالا که به قضیه نگاه میکنم , به نظرم ناخودآگاهم نیاز داشت تا بشنود : ساناز تو چقدر شجاعی .

حالا هم انگار ساناز کوچک نیاز دارد بشنود : ساناز تو چقدر شجاع و جسور هستی . که البته میشنود ولی انگار به سادگی سابق گول نمیخورد .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
تگ ها :


شبه گزارش کلاس داستان نویسی

خوب در کمال رضایت از خویشتن و دست بالا گرفتن خودم بگم که سطح کلاس از یادگرفته های قبلی من پایین تره ولی من از اینکه دوباره شروع کردم کاری که دوست دارم رو انجام بدم خوشحالم . و از اون گذشته  برای تمرینات کلاس مجبورم بنویسم و این هم نکته خیلی مهم و مثبتیه . در نهایت هم دو تا  داستان دادم به استاد که بخونه. خودش گفت بدون در نظر گرفتن نظر بقیه دو تا کارت که خودت بیشتر از همه دوست داشتی رو بده که من بخونم . منم فقط کمی بلند تر و کافی شاپ رو دادم . مرسی از همتون که نظر دادین . و دلداریم دادین .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :


تلاش -فقط تلاش-!

در راستای تلاش -فقط تلاش-  برای یه گ..ی شدن ,میخوام برم کلاس داستان نویسی . اولین جلسه امروز بعدازظهره , باورتون بشه یا نه اضطراب دارم !

باید یه چندتایی از داستانام را با خودم ببرم . اصلا نمیدونم کدوم رو ببرم . به نظرم همشون یه جورن . به نظرم هیچکدوم خوب نیستن !  

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٥
تگ ها :