خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بی جنبگی !

از قدیم و ندیم گفتن آدم بی جنبه نه شاخ میخواد نه دم ! خلاصه که منم بی جنبه ام ! حرفی هست ؟

همه اینها رو گفتم که بگم یک داستان تازه گذاشتم تو وبلاگ داستانهام . تقصیر خودتونه انقدر از داستانم تعریف کرین که پر رو شدم . گفتم که بی جنبه ام .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها :


از نق تا اعتراض

خیلی پیش از اینکه ازدواج کنم یا حتی شریک عاطفی داشته باشم , تصویر یک زن که دائم نق می زند و گیر می دهد ولی هیچ نتیجه ای نمی گیرد  و هیچ گوش شنوایی پیدا نمی کند گوشه ای از ذهنم بود و می دانستم که نمی خواهم هرگز تبدیل به چنین آدمی بشوم  .

بعد از ازدواج ...از سالهای اول که همه چیز عاشقانه و بی عیب و ایراد است که بگذریم ,  کار به جایی رسید که دیدم از ترس ننه غرغرو بودن تبدیل شده ام به یک آدم عقده ای ! آدمی که هیچ حرفی نمی زند مبادا که نق باشد . ولی پر است از حرف ناگفته . اگر هم حرفی می زدم با چنان درجه ای از عصبیت بود ( فکر کنم همه کمابیش می دانید که پتانسیل من برای عصبی بودن چقدر زیاد است )  که حتی اگر حرفم به حق بود , در نهایت متنضرر ماجرا خودم بودم . که این اتفاقات هم باعث شد  حرفهای فرو خورده و عقده هایم  روز به روز بیشتر شوند . تا جایی که دیدم بر خلاف ظاهرم که در سکوت مطلق است درونم یک غرغروی عقده ای دارم که هرگز نمی خواسته ام باشم . درد بدی بود , بودن کسی که نمی خواهی باشی , با تمام وجودت نمی خواهی .

این استخوان لای زخم ادامه داشت تا کسی که حق استادی به گردنم دارد . چیزی درباره " غر " گفت که به مرور برایم شد شاه کلید. " ویژگی غر این است که گوینده اش احساس قربانی بودن دارد ."  و قربانی یعنی کسی که حس می کند بدون آنکه تاثیری بر روند وقایع زندگی اش داشته باشد , دیگران و همیشه دیگران باعث ویرانی زندگی اش شده اند . و در مقابل مفهوم آدم مسوول وجود دارد که کسی است که سهم خودش را در بروز مشکلاتش می پذیرد و برای حل آنها چاره جویی می کند و طبیعتا گاهی این چاره جویی بیان یک مشکل و یا شرایط نخواستنی است .

شاید در بیرون هیچ تفاوتی دیده نشود بین "غر " و "اعتراض" . ولی تجربه شخصی من به من ثابت کرد که دنیای درونم به کل در این دو وضعیت متفاوت است . آدمی که غر می زند , قربانی است و ضعیف . و آدمی که اعتراض می کند , مسوول است و قوی .

هنوز هم گاهی نق می زنم و غر می زنم ولی می دانم که توانایی اعتراض کردن دارم و این به من احساس بی نظیری از توانمندی می دهد .

البته این شرایط فقط مختص به رابطه همسری یا رابطه عاطفی نیست . دلیلم برای  بیان موضوع  در ارتباط با رابطه همسری این بود که از این رابطه غر خیز تر ندیده ام .

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ ها :


عکسهای تار

این داستان هم از تمرینای کلاسمه ولی خودم دوسش دارم , برای همین دلم خواست که با شما تو لذتش شریک بشم . و همه میدونین که نظراتتون چقدر برام مهمن . پیشاپیش ممنون.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها :


خودم می شوم !

بعد از مدتها دارم احساس میکنم که خودمم . یه جورایی خودم رو تو حرفام و کارام پیدا میکنم . تن به موقعیتهایی که دوست ندارم نمیدم یا کمتر میدم . خلاصه که اعتراض میکنم پس هستم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢
تگ ها :


چرا دیگر گاهی نمینویسم ....

این روزها هر هفته دست کم یک داستان مینویسم . چرا وبلاگ داستانها را به روز نمیکنم ؟ چون داستانها همه مشق است . یا موضوع از پیش تعیین شده یا به قصد تمرین تکنیک خاصی نوشته میشوند .  خلاصه که رابطه ام با این داستانها اصلا از جنس داستانهای قبلی نیست . دوست ندارم که به عنوان کارهایم در وبلاگ بگذارمشان . همین !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦
تگ ها :


گاهی وقتها چه خوب است ....

همیشه خیلی خوب است که دوستهای خوب داشته باشی , همیشه خوب است که آدمهایی دور و برت باشند که دوستت داشته باشند , همیشه خیلی خوب است که کسانی دور و برت باشند که خیلی دوستشان داشته باشی ولی گاهی خیلی خیلی خوب است که کسی که دوستت دارد و دوستش داری به یادت بیاورد که چقدر قوی تر و بالغ تر و شادتر و .....خلاصه بهتر از مثلا 2 سال پیشت هستی / شده ای !

قصدم از نوشتن این پست یک تشکر کاملا رسمی بود , نمیدانم به منظورم رسیدم یانه !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
تگ ها :


اطلاعیه رقص اسپانیایی

دوستان عزیز درسته که من با شنیدن صدای آهنگ دیگه سر جام بند نمیشم ولی به خدا فقط یه بار اونم ۴ سال پیش چند جلسه رفتم کلاس رقص اسپانیایی . الان هیچ اطلاعی از کلاس رقص -از هر ملیتی- ندارم . لطفا اگر با سرچ رقص اسپانیایی به اینجا میرسین دیگه سوال نکنین .

من موندم متعجب واقعا ! من یکبار همون ۴ سال پیش درباره کلاسم یه چیزایی نوشتم . حالا یعنی ملت واقعا با سرچ رقص اسپانیایی میرسن اینجا ؟ واقعا ایول به این گوگل ! عجب کارایی که نمیکنه ! بازم بعضیا میگن خدا نیست !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠
تگ ها :


عصر جمعه و نوشتن

در یک از آن موقعیتهایی هستم که حس میکنم باید بنویسم , اگرنه یک بلایی سرم میاید . ولی در عین حال هیچ چیز از پیش تعیین شده ای برای نوشتن ندارم . فقط مینویسم که نوشته  باشم . نه قصد دارم حس و حالی را شرح بدهم نه خدای نکرده پیامی را انتقال بدهم یا مثلا جمعی را از نگرانی بیرون بیاورم . فقط میخواهم بنویسم که نوشته باشم !

نمیدانم چند نفر از کسانی که این خطها را میخوانند به نوشتن حسی مشابه حس من دارند . برای من نوشتن ساده ترین و در عین حال لذت بخش ترین کار دنیا ست . برای فکر کردن مینویسم . برای لذت بردن مینویسم برای سبک شدن غمهایم مینویسم برای عمیق شدن شادیهایم مینویسم . برای رفع شدن استرسهایم مینویسم . برای سرگرمی مینویسم برای شناختن احساساتم مینویسم ....خلاصه که من و نوشتن رابطه عجیبی با هم داریم . خدا عمر با عزت به نوشتن بدهد که بهترین رفیق و یار من است که هرگز تا به حال من را تنها نگذاشته و همیشه بهترین کمکها برایم بوده و لذیذترین لذتها را برایم به ارمغان آورده .

و حالا که با خودم فکر میکنم . میبینم من باید خیلی بی معرفت باشم که با وجود این رابطه با نوشتن به دنبال هدف در زندگیم میگشتم . نمیدانم یادتان هست یا نه که آرزوی من برای سال جدید در لحظه تحویل سال پیدا کردن هدفم در زندگی بود . به گمانم که پیدایش کرده ام . مهم نیست چقدر طول بکشد ومهم نیست چقدر سخت باشد من نویسنده میشوم . به تمام احساساتم به نوشتن قسم که من نویسنده میشوم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۸
تگ ها :


همیشه ... تا آخر عمر !

از جمله کشفهای جدیدم درباره خودم , یکی هم اینه که کافیه به خودم بگم (یا از خارج از خودم کسی یا چیزی بهم بگه) که همیشه , تا آخرعمر باید کاری رو انجام بدم ,  دیگه اونوقته که  نتونم ادامه اش بدم !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
تگ ها :


خشکشویی

 خوب که فکرامو کردم دیدم اگه یه چیز الان بتونه حال و احوال منو یه کم بهتر کنه یه خشکشوییه که کل خونه رو تمیز و مرتب کنه .

خونه ای که دونفر ساکن داشته  باشه , هر دونفر شون به اضافه همه مهمونا ی گاه و بیگاه در کثیف و نامرتب کردنش کوشا باشن و فقط یکی از ساکنین اصولا به تمیز و مرتب کردنش فکر کنه (و البته گاهی از سر اجبار کاری هم براش بکنه ) بهتر از این نمیشه : خاک و کثیفی از سرو کول خونه بالا میره و یکی از اتاقها به انباری تبدیل شده  و من تنهام . توان و انگیزه از جا جنبیدن رو هم ندارم . حالم داره به هم میخوره , فکر کنم فرار کنم برم خونه مامان و بابام . دلم خونه تمیز میخواد .  دلم اتاقایی میخواد که همه چیزش سر جاش باشه .  دلم یه جایی میخواد که توش تمیزی و  نظم خواستن عجیب نباشه .

 

راستی کسی یه کارگر خوب و خوش اخلاق سراغ نداره که بیاد خونه ما رو از این فلاکتی که بهش دچار شده نجات بده ؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱
تگ ها :