خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

اعتیاد

به همش میگن اعتیاد ، چه سیگاری باشی، چه تریاکی، چه هروئینی و یا اصلا اگه معتاد باشی به یه ماده کمیاب. مردم به همشون میگن معتاد. انگار نمیفهمن که کسی که به سیگار معتاده ، هر جا اراده کنه میتونه سیگار پیدا کنه و تقریبا نه چندان سخت میتونه یه نخ دود کنه. اونی که تریاکیه یه کم گرونتر، یه کم سختر، پیداش میکنه و با یه کم آداب و دردسر یه بست میزنه...هروئینی سخت تر از اون...ولی میشه که آدم معتاد به چیزی باشه که خیلی سخت پیدا بشه ، خیلی سخت بتونی یه گوشه رو پیدا کنی که مصرفش کنی و از همه مهمتر حس کنی اصلا نمیتونی ترکش کنی. اینا با هم فرق داره. من میفهمم فرق داره. با اینکه سیگاری نیستم، تریاکی نیستم، بازهم میفهمم که فرق داره. به خدا فرق داره.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩
تگ ها :


من ها !

یادم هست که سالها پیش بدون اینکه تصمیمی گرفته باشم کشتمش ! البته نه با یک حمله، آنقدر غذا ندادمش تا مرد. از مرگش خوشحال هم هستم . آن ساناز سر به زیر حرف گوش کن را می گویم (باور کنید یک موقعی همچین سانازی وجود داشت )  و حالا باز به کار کشتن ساناز دیگری هستم . باز هم آنقدر غذایش ندادم که دارد میمیرد . از مرگ این یکی هم خوشحالم . طفلک از اول هم ناقص الخلقه دنیا آمده بود . می کشمش و غذایش را می دهم به آن دیگری . سانازی که فکر می کرد مهندس است را می گویم ، مدتی است که دست به کار کشتنش شده ام ! وقتی کامل مرد ، خبرتان می کنم که با هم جشنی بگیریم ، دستی بیافشانیم و حتی شاید به شادی می در ساغر اندازیم و فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :


سیل ، آب ، قطره

میتونی سیل باشی ، در کمترین زمان ممکن سد ها رو از سر راهت برداری و در عوض کلی هم خسارت به بار بیاری. میتونی باران باشی و ظاهرا هیچ سدی رو از سر راه برنداری ولی حال و هوای دنیا و آدمهاش رو عوض کنی و میتونی اون قطره های آب باشی که آروم آروم از سقف میچکن و عاقبت بدون اینکه هیچ آسیبی به هیچ چیزی بزنن به هدفی که میخوان برسن و سنگ رو سوراخ کنن. من دلم میخواد اون قطره ها باشم .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٥
تگ ها :


ترجمه؟

تا حالا به این موضوع دقت کردین :  امریکایی ها به محل اقامت و کار رئیس جمهورشون میگن "خانه سفید" و ما بهش میگیم "کاخ سفید" . شاید دلیلش اینه که ذهن شرقی ما حکومت رو از سلطنت نمیتونه جدا کنه . حتی برای کشوری که هرگز حکومتش سلطنتی نبوده.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
تگ ها :


روز تعطیل

از صبح که بیدار شدم دیدم کزت درون (همون کلفت درون ! ) از من زودتر بیدار شده . افتادم به جان خانه و دارم خانه را تمیز می کنم. امیدوارم قبل از اینکه باز کمردرد بگیرم تمام شود. راه حل خوبی است برای کاهش استرس . و فکر نکردن به آنچه که اگر میدان بهش بدهی میتواند ویرانت کند . خلاصه که:

I will survive

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳
تگ ها :


به موقع

به زندگیم که نگاه می کنم فراوان کارهایی را می بینم که زود انجام داده ام و بعد کارهایی که از ترس اینکه زود باشند آنقدر به تعویق افتاده اند که دیگر دیر شده است. در این میان معدود اتفاقاتی هست که درست به موقع افتاده, عاشق این دسته از اتفاقات زندگیم هستم

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢
تگ ها :


کنعان

همین الان از سینما رسیدم خونه . اولین چیزی که درباره فیلم کنعان میتونم بگم اینه که : چرا فروتن اینقدر بد بازی می کرد تو این فیلم ؟

بعدش هم : یه فیلمی که خوب شروع میشه و خوب ادامه پیدا می کنه چی میشه که یهو انقدر گند میزنه ؟

و آخر هم اینکه ترانه علیدوستی این فیلم را دوست میدارم .

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
تگ ها :


اوباما

به نظر شما حالا که رئیس جمهور امریکا یه رنگین پوسته , اسکارلت اوهارا چه احساسی داره ؟ پدرش چی ؟ اشلی ویلکز چی ؟ رت باتلر؟ اونو میدونم نشسته یه گوشه داره لبخند موذیانه جذاب میزنه !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧
تگ ها :


پنیر...مرگ...تب...

به مرگ گرفتند , به تب راضی شدم !

انقدر کارم را عوض نکردم که خودشان دارند کارم را برایم عوض می کنند. اول قرار بود بفرستندم یک سایت خارج ازشهر , حالا یک احتمال وجود دارد که داخل شهر بمانم ولی کارم و محل کارم را عوض کنم. حالا امیدوارم این احتمال عملی شود.

از تغییر نمی ترسم و همیشه معتقدم تا پذیرای تغییر نباشم , پیشرفت رخ نمی دهد. ولی لعنتی اینرسی بدجوری دارد دهانم را مورد عنایت قرار میدهد. سخت است محیطی که هفت سال در آن بوده ای و با آن خو گرفته ای را ترک کنی.

مثل بچه ای که مدرسه اش را عوض کنند دارم می ترسم و از همین الان دلم تنگ می شود برای این میز رو به پنجره و پنجره رو به حیاط . و آدمها , که یگانه اند و جایشان را هرگز کس دیگری نمی تواند پر کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها :


یک تمرین ، یک داستان

داستان این هفته ام بیشتر از آنکه داستان باشد تمرین است . تمرینی برای نوشتن داستانی با جمله های کوتاه و یا خیلی کوتاه. اول قصد نداشتم که در وبلاگ بگذارمش , ولی بالاخره تصمیم گرفتم که با شما سهیم باشم .

ممنون که می خوانید . و لطفا نظر بدهید.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤
تگ ها :


دومین داستان پوشه...

من الان از کلاس داستان نویسی برگشتم . و مجددا بسیار خوشحال می باشم . استادم گفت که داستان هفته قبلم (مردان پارک ملی )  هم داستان خوبیه . و می تونم بذارمش تو همون پوشه مجموعه داستانام ! در ضمن گفت که پیشرفتم خیلی خوب بوده و کلی هم ازم تعریف کرد.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها :


می نویسم پس هستم !

 

این هم داستان این هفته . امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید و من هم از خوندن نظرات شما .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۱
تگ ها :


یقین

یقین...هیچوقت نمیتونی مطمئن باشی تصمیمی که گرفتی درسته یانه . همیشه باید لحظه آخر دل رو به دریا بزنی. همیشه باید چشمت رو به روی همه ترسهات ببندی و بپری تو استخر وگرنه شنا یاد نمیگیری.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٠
تگ ها :


فردین

ای تمام مردان ایرانی ! بر شماست که فردین درونتان را افسار زنید !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩
تگ ها :


سفرنامه کویر

قرارمون ساعت ۵ بود و طبیعیه که ساعت ۵ تنها زمانیه که راه نیافتیم ! ٧ راه افتادیم . تا دامغان رفتیم و شب رو موندیم . صبح از جاده معلمان به سمت کویر مرکزی ایران حرکت کردیم .

اولین جایی که برای دیدنش توقف کردیم , جندق بود. جندق یک قلعه قدیمی داشت که روایات غیر رسمی زمان ساختش رو دوره ساسانی تخمین میزنن. نکته جالب اینه که تو قلعه هنوز چند تا خانواده زندگی میکنن.

 

بعد از اون به سمت فرحزاد حرکت کردیم . البته فرح زاد بودن این روستا در مقیاس کویر باید در نظر گرفته بشه ! این یعنی اینکه تو حیاط خونه ها چند تا بوته کرچک دیده میشد. تو این روستا هم ۵ خانواده زندگی میکنن. اگه بخواین میتونین خونه اجاره کنین . ما برای شب یه خونه اجاره کردیم . ناهار رو هم همونجا خوردیم . و بعد رفتیم شتر سواری. به خدا راست میگم سوار شتر شدم , ببینین :

 

بعد از اون به سمت کویر مصر حرکت کردیم . یکی از عظیمترین مناظری که من دیدم . و من میتونم ادعا کنم که منظره کم ندیدم . منظره با عظمت هم کم ندیدم . ولی کویر چیز دیگه ای . عظمتش تمام روزمرگی آدم رو می بلعه . و دعوتت میکنه به رفتن .

 

 

 وقتی پا برهنه روی شنها راه میری احساس میکنی که پا بر پذیرنده ترین خاک زمین گذاشتی . با مهربانی نوازشت میکنه و تمام خستگیت رو در خودش حل میکنه . این رو من خودم تجربه کردم .

 

 

دلم میخواست کویر رو در سکوت تجربه کنم . ولی وقتی بیشتر همسفرهام١٠-١٢ سال از خودم کوچکتر بودن , اصلا امکانش نبود. یعنی حتی ازشون نخواستم که ساکت باشن. هیچ دلم نمیخواست مادربزرگ غرغروشون باشم.

و بعد غروب آفتاب و صحنه های بی نظیرش . غروب آفتاب هر بار انگار منظره جدیدی است . برام خیلی جالبه که طلوع و غروب آفتاب که میتونه بزرگترین نماد روزمرگی باشه, در عین حال میتونه هربار تازه باشه .

 

 

وقتی کامل خورشید غروب کرد . آتش روشن کردیم . تولد یکی از دوستامون رو همونجا برگزار کردیم همراه با آتش بازی زیر آسمان پر از ستاره کویر. پر که میگم منظورم واقعا پره . منظورم زیاد نیست . آسمون جای خالی نداره و هر لحظه حس می کنی که ستاره ها امکان داره بیافتن روی سرت !

شب رو بیشتر بچه ها تو اتاق خوابیدن ولی من حس کردم از دست دادن این آسمان بی سلیقگی است . هر چه لباس داشتم پوشیدم و رفتم تو کیسه خواب. چند ساعت بعد از سرما بیدار شدم . یک پتو مسافرتی داخل کیسه خواب داشتم برای همین سرما . آن را هم به دورم پیچیدم . و باز حدود ۶ صبح از سرما بیدار شدم . فقط یک باد گیر برایم باقی مانده بود که گذاشته بودمش برای وقتی که از کیسه خواب بیرون میایم . این شد که مجبور شدم بیدار بشم !!!

تمام روز شنبه رو تو راه بودیم . خسته کننده بود واقعا . ولی همراهی یک عالمه آدم دوست داشتنی که هر لحظه فکر جدیدی برای بهتر گذروندن زمان دارن , لذتبخش بود. خلاصه حدود ١۴ ساعت راه رو به رقص و آواز و پانتومیم و مافیا و یه مرغ دارم و هوپ و البته مقادیر قابل توجهی خواب ! گذروندیم .

ساعت نزدیک ١١ شب بود که رسیدم خونه ! از اینجا به بعدش هم که ربطی به سفرنامه نداره دیگه !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧
تگ ها :


سفر...

دارم میرم مصر. همین امروز بعدازظهر , ساعت ۵ .

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢
تگ ها :


خودم هستم !

خوب امروز هم تولد منه ! چطوری ؟ به تقویم نگاه کنین : ٢٢ اکتبر ٢٠٠٨ و تولد من هم ٢٢ اکتبر ١٩٧٧ !!!!

بچه پرو رو ام ؟  آره هستم ! خودمم! خود خودمم!

 

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱
تگ ها :