خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مینیاتور

 

خبر را لابد تا حالا همه شنیده اند. اتومبیل جدید ایرانی طراحی و ساخت شرکت سایپا به نام مینیاتور. البته نه هیچ ظرافتی در طراحی اش دیده می شود و نه اندازه اش آنقدرها کوچک است که این نام مناسبش باشد. ولی حرف من اصلا بر سر این اتومبیل نیست.

حتما تا حالا دقت کرده اید که مینیاتور نام یک هنر کاملا ایرانی است. به نظر شما جالب نیست که این هنر نام ایرانی ندارد؟

نمی دانم در گذشته نام این هنر چه بوده. و یا فرهنگستان معادلی برای این نام پیشنهاد کرده یا نه، از نظر من چندان اهمیتی ندارد. چون همه ما از همان نام مینیاتور استفاده می کنیم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠
تگ ها :


آدم بزرگ های نابالغ

 

بلوغ و پختگی به آدم آرامشی می دهد که بعضی ها ندارند. آدمی که متلک می گوید یا گوشه و کنایه می زند و نمی تواند مستقیم و با گفتگو نظریاتش را بیان کند، یا ضعیف است یا با بالغش تصمیم نمی گیرد. این صدای کودک آسیب دیده اوست. وقتی که آدم بخواهد همیشه با صلابت و با قدرت به نظر برسد، گاهی بلایی سر کودکش می آورد که چاره ای باقی نمی ماند که این کودک آسیب دیده خودش را از لابلای گوشه و کنایه ها بروز دهد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩
تگ ها :


من ابی را دوست دارم.

 

من ابی را دوست دارم. اما تا به حال:

برای خرید آثارش، یک ریال هم نپرداخته ام.            

در هیچ کدام از کنسرتهایش نبوده ام.                                

  اصلا او را از نزدیک ندیده ام.                  

 

دوست داشتن من به چه درد ابی می خورد؟

من گاهی از ابی طلبکار هم می شوم. مثلا وقتی ابی با نوید و امید یکی از آهنگهای قدیمی اش را بازخوانی کرد، کلی عصبانی شدم و با یک قیافه حق به جانب گفتم: ابی به چه حقی خاطرات گذشته من را بازیچه قرار می دهد!

من کلا خیلی باحال هستم و خودم را قبول دارم. این مشکل ابی است که از دوستدارانی مثل من هیچ فایده ای نمی برد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٦
تگ ها :


بودن تا شدن

 

برای من جالب و یا حتی قابل احترام است آدمی که

خوش هیکل و خوش لباس و خوش سلیقه است. بیشتر از آدمی که زیباست.

پولدار شده است. بیشتر از آدمی که بچه پولدار است.

سختکوش است. بیشتر از آدمی که باهوش است.

چون من فکر می کنم، زندگی شدن است، نه بودن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤
تگ ها :


دو تا خواهش

می شه لطفا ملکه رو بخونین ؟ میشه خیلی لطفا تر نظراتتون رو هم برام تو کامنتاش بنویسین؟ خیلی تا مرسی میشم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳
تگ ها :


دعا برای نما ساختمان ها

بار الها به پولداران شهر ما اندکی سلیقه اعطا بفرما. آمین!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٧
تگ ها :


نسل کافی شاپ

همین حالا از کلاس برگشته ام.

داستان می خواندیم. یکی از بچه ها داستان خیلی خوبی نوشته بود. همین آدم همیشه نقدهای خیلی دقیقی از کارهای بقیه دارد. من حس می کنم  هر نکته ای که به نظرم برای بهتر کردن کارش به دردش بخورد و به ذهن من برسد وظیفه دارم که حتما بگویم.

جایی از داستان گفته بود که یکی از شخصیتهای داستان موقع حرف زدن با دیگری در کافی شاپ عصبانی می شود و فنجان قهوه اش را می کوبد توی نعلبکی و چند قطره از قهوه لب پر می زند بیرون. وقتی خواندنش تمام شد گفتم که به نظرم این صحنه خیلی تکراری و کلیشه ای است...استادمان حرف جالبی زد و گفت کلا موقعیت حضور در کافی شاپ خیلی کلیشه ای شده است. راست می گفت به نظرم. خود من اولین فضایی که برای وقوع داستانهایم به فکرم می رسد، کافی شاپ است....چرا واقعا؟ نسل ما جالبترین فضایی که تجربه کرده کافی شاپ است؟ آیا تنها فضای شبه مدرن اطراف ما همین کافه ها هستند؟ برایم جالب است که بدانم چرا کافه این چنین پای ثابت ادبیات داستانی و نمایشی نسل من شده است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦
تگ ها :


خوشمان آمد!

 

ترم دوم کلاس داستان نویسی ام رو به اتمام است. این ترم بیشتر از هر کار دیگری متمرکز بودیم روی "زبان" و سطوح مختلف آن. مباحث جدید باعث شده که به صورت وسواس گونه ای به زبان هر نوشته ای توجه کنم. چند روز پیش اتفاقی افتاد که که فهمیدم ترم دوم اثربخش بوده. وبلاگی را مدتها بود که می خواندم. چند ماه پیش نویسنده وبلاگ اعلام کرد که دیگر در این آدرس نخواهد نوشت. هیچ خبری از آدرس جدید نداشتم تا اینکه در قسمت لینکهای روزانه وبلاگ دیگری به یک نوشته جالب لینک داده شده بود. خواندم و حس کردم زبان نوشته به شدت آشناست.حدس زدم باید آدرس جدید همان وبلاگ گمشده باشد. بقیه وبلاگ را هم خواندم...تا به شواهدی رسیدم که مطمئن شدم که همان وبلاگ گمشده است! از خودم خوشم آمد!

ادامه مطلب   
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳
تگ ها :


خودشناسی

یکی دیگر از چیزهایی که درباره خودم فهمیدم این است که از توضیح دادن خودم بیزارم. از آن گذشته وقتی مجبور می شوم درباره خودم به کسی توضیح بدهم، بلافاصله احساس بی انرژی شدن پیدا می کنم. و در ادامه احساس ناتوانی. و این عصبی و ناراحتم می کند. باعث می شود از رابطه ای که من را مجبور به توضیح کرده است، دلزده بشوم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٢
تگ ها :


زمان

من مدتیه که دارم به این موضوع فکر میکنم که زمان وقتی کندتر میگذره که لاک زدم و باید منتظر بمونم که خشک بشه یا وقتی که رنگ رو موهام گذاشتم و منتظرم تا وقت شستنش برسه؟ زمان وقتی سخت تر میگذره که به یه قرار رسیدی و دیگری دیر کرده یا وقتی که منتظر یه تلفن هستی ؟ وقتی تو شرکت هستی و بعد از کارت یه قرار با یه دوست داری یا وقتی قراره آخر هفته یه برنامه دوست داشتنی داشته باشی و الان اول هفته اس؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦
تگ ها :