خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هزینه حرف‌هایمان

 

فکر می‌کنی به آدمی که الان می‌گویند حالش خوب نیست و فکر می‌کنی این آدم دارد هزینه کارهای خودش را می‌دهد و دلت نمی‌سوزد. بعد با دقت فکر می‌کنی این حالش بیشتر از همه هزینه کدام کارش است؟...می‌روی به بیشتر از سه سال پیش و آن لحن بی‌خیال و آن نگاه از بالا به پایینش..."تو این کاره نیستی." و همان جمله‌اش باعث شد. تشویقی شد که تو کاره‌ای بشوی و آخرش هم دقیقا همان کاری را کردی که او فکر می‌کرد از تو برنمی‌آید. مواظب حرف زدنت باش. به آدمی نگو که کاری از او برنمی‌آید مخصوصا کاری که از انجام شدنش مثل سگ می‌ترسی. و از آن مهم‌تر به تحلیل‌هایت از آدم‌ها این همه ایمان نداشته باش که وقتی اشتباه از آب دربیایند ویران کننده‌اند. چون ایمان تو را به خودت از بین می‌برند. و فروریختن ایمان ویران کننده‌است به ویژه وقتی ایمانت به خودت فرومی‌ریزد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها :


از خواب‌هایم هم حتی...

 

اول از احساست حذف می‌شود، بعد از دور و برت، بعد از شناسنامه‌ات و بعد از ذهنت. وقتی از خواب‌هایت هم حذف شد با کل ایل و تبارش، می‌توانی به جرات بگویی که از او جدا شده‌ای.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
تگ ها :


سنت ها

 

پدرم از خرید برگشته و علاوه بر میوه و کاهو و گوجه‌فرنگی یک قابلمه مسی هم خریده. و از خریدش ذوق زده‌است. می‌گویم جایی خوانده‌ام که پخت غذا در قابلمه‌های مسی برای سلامتی مفید است و پدر جمله همیشگی‌اش را می‌گوید که زندگی سنتی ما هرکارش حکمت داشته. پدرم عاشق به جا آوردن هر سنتی است. یلدا، چهارشنبه سوری، نوروز...با خودم فکر می‌کنم چقدر پدرم را ناامید کرده‌ام با این روش زندگی‌ام.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
تگ ها :


نمی‌دانم چی شد که این‌جوری شد

 

یک داستان نوشتم که چهارتا آدم توش بود، اول قرار بود یکی‌شان قدش بلند شود بعد نفهمیدم چی شد که هرچهارتاشان مردند!!!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
تگ ها :


زمستان؟

 

نه دیگه, این فصل واسه ما زمستون نمی‌شه!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها :


خاکستری، نه سفید، نه سیاه

 

اول : وبلاگ شهاب فیلتر شده و من از گوگل ریدر هم با بدبختی می‌خوانمش. ولی اگر توانستید و وبلاگش را باز کردید نوشته آخرش را از دست ندهید.

دوم : نگرانی همه ما اگر نه، نگرانی بخش عظیمی از کسانی که من دور و برم و می‌بینم و از نظرشان با خبرم این است که اشتباهات 30 سال پیش را تکرار نکنیم. و البته یکی از زیر مجموعه های همین نگرانی شاید این باشد که به خشونت کشیده نشویم. راهی که من به نظرم می‌رسد این است که فراموش نکنیم ما برای زندگی بهتر تلاش می‌کنیم و اتفاقا جنگ ما جنگ بین حق و باطل نیست! هیچ گروهی نه حق مطلق است نه باطل مطلق. اشتباه نشود منظورم این نیست که مثلا یک دولت کاملا غیر قانونی هست یا نیست، منظورم این است که تمام حقیقت نزد هیچ کس نیست. به حکم انسان بودن همه اشتباه می‌کنیم. یادمان نرود نسل گذشته مان را که از پهلوی ها دیو ساختند و چند سالی بعد جایشان را خالی کردند و افسوس خوردند. و البته برعکسش از کسانی فرشته ساختند و حاصلش را همه دیدیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها :


آیه

 

ای تمام کسانی‌که هرچقدر می‌خوابید باز خوابتان می‌آید، شاید که کمبود ویتامین دارید!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها :


کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره

 

دیدمش و هنوز جایش درد می‌کند. شکر که به موسیقی اینقدر علاقه ندارم. چه فرق می‌کند اما، همه ما به یک اندازه بی‌کسیم.

برای بهمن قبادی احترام زیادی قائلم، آنجا که می‌گوید اگر کسی از این بچه‌ها در همسایگی شما بود...انگار که بگوید آره ما بی‌کسیم بیایید کس و کار هم باشیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها :


سال نو

 

خوش آمدی 2010. بیا و سال خوبی باش و برای ما هم خبرهای خوش داشته باش. بیا و از گذشتگانت با مرام‌تر باش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
تگ ها :


آخی!

 

شما که می‌خواین برین تظاهرات بعد با اتوبوس می‌برنتون و با اتوبوس برتون می‌گردونن. اونوقت نه گاز اشک‌آور دارین، نه قراره بهتون باتوم بزنن، نه کسی دنبالتون می‌کنه که فرار کنین...خلاصه شما از کاری که می‌کنین هیچ لذت می‌برین؟ هیچ احساس شجاعت و افتخار می‌کنین؟ دلم برایتان می‌سوزد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
تگ ها :


آن شعله کوچک حتی شاید کم فروغ

 

همه هنوز ته قلبمان داریمش. آن شعله کوچک شاید حتی کم فروغمان را می‌گویم. ما همه هنوز امیدواریم. نگذاریم شعله‌هایمان خاموش بشوند. نگذاریم شعله درون قلب دوستمان، عزیزمان، همراهمان خاموش شود. یاد بگیریم که زندگی حتی روز ١١ و ١٢ محرم هم ادامه دارد و باید به بهتر شدنش امیدوار باشیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۸
تگ ها :


خشونت

 

خشونت بد است چه من مرتکبش بشوم چه او که در مقابل من است. ما تجربه کرده‌ایم حکومتی را که با خشونت به‌دست آمده. حکومتی که با خشونت به‌دست بیاید برای ما آزادی به همراه نخواهد آورد. اجازه ندهیم که خشونت طرف مقابل ما را شبیه او کند. که وقتی ما هم شبیه او باشیم او پیروز شده. پیروزی ما در انسانیت ما است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
تگ ها :


عاشورا

 

1400 سال بعد مداح از سرما خواهد گفت و کلتی که مستقیم شلیک می کرد و وانتی که مردم  را زیر می گرفت. مشک و گلوی تشنه تنها بخشی از تاریخ عاشورا است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
تگ ها :


نیم سالگی بردیا

 

وبلاگ آقا بردیا به روز شده. بروید ببینید و حالش را ببرید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
تگ ها :


چندان هم بد نیست

 

خوبی رابطه داشتن با یک آدمی که اصلا رمانتیک نیست، این است که شما می‌توانید آهنگی را که شب عروسی با آن تانگو رقصیده‌اید، صبح اول وقت گوش بدهید و اصلا به هیچ‌جایتان نباشد!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
تگ ها :


تولد خورشید مبارک

 

دیشب یلدا را پشت سر گذاشتیم با این ایمان که سحرگاه خورشید زاده می‌شود. پس امروز اولین روز زندگی خورشید است در این سال. امروز روشنایی بر تاریکی پیروز شده. و هر روز به اندازه دقیقه‌ای روشنایی طولانی‌تر می‌شود و تاریکی کوتاه‌تر. طبیعت به ما یاد می‌دهد که پیروزی روشنایی ملایم است و آرام‌آرام رخ می‌دهد. این پیروزی انفجاری نیست، انقلابی نیست. من دیشب از طبیعت درس یلدایم را گرفتم. تداوم تا سبز شدن دوباره در بهار.

پ.ن. : باورتان بشود یا نه من دیشب یادم رفت فال حافظ بگیرم. یعنی ناخودآگاهم از چه چیزی در فال می‌ترسید که این سنت را از یادم برد؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
تگ ها :