خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ولنتاین

 

من اولین بار دانشجو بودم که اسم ولنتاین رو شنیدم. یادم نمی‌آد سال ٧۶ یا ٧٧ می‌خوام بگم که من تا قبل از بیست سالگی اصلا نمی‌دونستم ولنتاین چی هست. ولی از وقتی فهمیدم برای فرهنگی که روزی برای جشن گرفتن به بهانه عاشقی دارد احترام قائلم. یادم هست که همان وقت ها به نظر اکثر دوستان روشن‌فکرم (بارها گفته‌ام به نظر من روشن‌فکر فحش نیست. فقط توصیف است) کار لوسی بود که به بهانه یک روز کاملا غربی بخواهی هدیه به آدمی که دوستش داری بدهی. به نظر من اما هدیه دادن به آدمی که دوستش داری به هیچ بهانه‌ای لوس نیست. می‌دانید من یک ذات بی‌کلاس لوس رمانتیکی دارم که از قضا خودم خیلی دوستش دارم.

در ایران آدم‌هایی هستند همیشه در تدارک مبارزه با غرب‌زدگی. که فکر‌کنم تخم کینه به گرایش به غرب را مرحوم آل‌احمد انداخت به جان این مردم. (به نظر من که کاشتن تخم کینه کار خوبی نیست حالا کینه به هرچه.) بعضی از این آدم‌ها با سلاح اسلام می‌روند به جنگ غرب‌زدگی و برخی با سلاح ایران باستان. این شد که طی چند سال بعد از آشنایی جامعه ایرانی با ولنتاین و همه‌گیر شدن آن بین جوانان نمونه اسلامی و ایران باستانی روز ولنتاین فورا ساخته و معرفی شد. روز اسلامی‌اش که واقعا معرکه است سالگرد شب زفاف حضرت علی و حضرت فاطمه شد روز خانواده و ولنتاین اسلامی. از آن طرف هم دوستان جستجو کردند و ۴ روز بعد از ولنتاین یک جشن ایران باستان را پیدا کردند به نام سپندارمذگان که ظاهرا روز زن بوده در ایران باستان و هزاران سال پیش در چنین روزی ملت به زنان هدیه می‌داده‌اند. خلاصه که هر روز ایمیل و پیامک و...که آقا به جای ولنتاین بیایید و سپندارمذگان جشن بگیرید.

نظر من؟ : به نظر من روزهای ولنتاین غربی و اسلامی و ایران باستانی هر سه به یک اندازه برای فرهنگ ما غریبه هستند. فرهنگ ما هنوز با جشن غریبه است با عشق غریبه است و طبیعتا با جشنی به بهانه عشق غریبه است. و راستش از این حرکات واکنشی با این روحیه که "اوهوی غربی ها ما هیچ چیز از شما کم نداریم" هیچ خوشم نمی‌آید. برای ما اگر مهم بود داشتن روزی مشابه ولنتاین، سپندارمذگان را فراموش نمی‌کردیم که حالا مجبور باشیم به زور ایمیل و نوت فیس بوک و پیامک یادآوری‌اش کنیم.

برای جامعه‌ای که عاشق نمی‌شود، شاد نمی‌شود، نمی‌خندد و به دنبال زیبایی نیست، هم ولنتاین غنیمت است هم سپندارمذگان و هم سالگرد زفاف علی و فاطمه. من ترجیح می‌دهم هیچ مناسبتی را برای شاد بودن از دست ندهم. من ترجیح می‌دهم با هیچ فرهنگی دشمن نباشم. من ترجیح می‌دهم به جای تخم کینه تخم عشق بکارم.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
تگ ها :


آرام نمی شوم

 

دردناک است وقتی تو داری لبخند می زنی و چشم در چشم تو و رو به تو می گویند مرگ بر آشوب گر. وقتی تو با اعدام مخالفینت هم مخالفی و رو به تو قریاد می زنند آشوب گر عاشورا اعدام باید گردد. وقتی از ما اگر کسی کمی نفس تنگی داشته باشد و نتواند خوب بدود با خودمان نمی بریمش و آنها با کودکان 7-8 ساله و پیرمردان و پیرزنانشان می آیند. وقتی تو می خواهی دیگر هیچ کودکی در سرزمینت با مرگ دوست باشد و روبروی تو دختران تازه محجب شده با خوشحالی و شادی فریاد می زنند مرگ بر منافق. باتوم درد دارد. کیست که نداند. ولی از باتوم دردناکتر فریاد هموطن توست که وقتی تو داری کتک می خوری رو به نیروهای ضد شورش می گویند بزنید بزنید این جیره خورها. 

دردناک است وقتی تازه داری نفسی تازه می کنی از اینکه رسیده ای به یک جای امن. خیل موتورسواران را می بینی که عربده کشان فتح دوباره شهر را جشن می گیرند.

حالم نمی آید سرجایش هرکار می کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
تگ ها :


22 بهمن

 

من برگشتم. تمام بدنم از شدت ترس و اضظراب کرخت و سست شده.

سالمم ظاهرا

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
تگ ها :


کاش

 

کاش کمی به‌هم دلداری بدهیم، کاش کمی به‌هم امیدواری بدهیم، کاش کمی به‌هم قوت قلب بدهیم. همه ما الان لازمش داریم به‌خدا.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۱
تگ ها :


لنگر

 

ای تو روح اون کشتی و لنگرش و ناخداش و...

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
تگ ها :


خونه جون کوچولو

 

یکی از مزایای داشتن یه خونه کوچولو اینه که کافیه که یه شعله از اجاق گازت روشن باشه تا دیگه لازم نباشه شوفاژ روشن کنی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها :


هفت سالگی

 

سلام
من تازه شروع کردم . در واقع نتونسنتم در برابر وسوسه وبلاگ داشتن بیش از این مقاومت کنم و فعلا نمیدونم دقیقا چی میخوام بنویسم .

 

هفت سال برای یک وبلاگ یعنی یک وبلاگ سن‌وسال‌دار!

دوستش دارم وبلاگ خجسته را چون از معدود چیزهایی توی زندگی‌ام بوده که درش پشتکار داشته‌ام.

یک روزی که آدم بزرگ و معروفی شدم، این وبلاگ برای بیوگرافی نویسان مفید خواهدبود!از خود راضیچشمک

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
تگ ها :


اسمش چیه؟

 

این چیه؟ شانس؟ بدشانسی؟ قانون جذب؟ این دقیقا چه کوفتیه که 6 بعدازظهر درحال نوشتن یه داستان هستی که ماده خامش آدمیه که هیچ دلت نمی‌خواد ببینیش و بعد ساعت 7 بعدازظهر می‌بینی‌اش؟

و بعد از آن 3 ساعت دیدن آدم‌ها و تماس داشتن با آدم‌ها و تجربه کردن فضاهایی که خودش می‌تواند ماده خام یک داستان باشد، آن هم از نوع کافکایی. (قول می‌دهم اگر نوشتمش لینک این نوشته وبلاگ را هم بگذارم زیرش)

خسته‌ام تمام تن و عصب‌هایم خسته‌ است. خواب هم فرار می‌کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها :


زمان بی‌رحم

 

اگر چیزی داری که برات باارزشه، باید براش زحمت بکشی و وقت صرف کنی. اگه چیزی داری که خوبه، باید هرروز، آره هرروز، بهترش کنی. اگه بسپریش به امان خدا زمان فرسوده‌اش می‌کنه. تو این جور موارد خدا اصلا امانتدار خوبی نیست. چیزی که بهترش نکنی، برای بهتر شدنش زحمت نکشی, زمان بدترش می‌کنه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها :


مش

 

من بارها گفتم آقایون اگه می‌دونستن مو جوگندمی چقدر جذاب‌ترشون می‌کنه، همه‌شون می‌رفتن موهاشون رو مش می‌کردن، از این مش سوزنی، یخی_نقره‌ای‌ها.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها :


با اعدام "هرکسی" مخالفم

 

وقتی با اعدام مخالف نباشی، می‌توانند برایت استدلال کنند که : مجاهد/منافق بود. سلطنت طلب بود. قاچاقچی بود. محارب بود. مرتد بود.اراذل و اوباش بود...ولی وقتی با اعدام مخالف باشی کافی است تا در پاسخ بگویی: "او انسان بود."

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
تگ ها :


زندانی شده‌ایم بین دو هشت

 

محمود دولت‌آبادی در کتاب سلوکش جایی می‌گوید از نحسی سال ٧٧ . می‌گوید دو تا هفت، دو تا عدد مقدس، مثل دو قلاب گیرانداخته‌اند سرنوشت انسان‌ها را.

کتاب را استاد وقتی نوشته که تصور سالی چون ٨٨ را هم نداشته. نقطه پایان این خبرهای بد کجاست؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩
تگ ها :


وقت

 

بیشتر از پانزده سال پیش تلویزیون را از زندگی‌ام حذف کردم. وقت زیادی به دست آوردم و در مقابل چیزی از دست ندادم. هنوز هم تلویزیون نمی‌بینم ولی وقت به دست آمده را در اینترنت به گ... می‌دهم!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها :


خوش به حالشون

 

دارم فیلم می‌بینم. (خفن فیلما که تو باشی!)* بعد آقای کاراکتر مرد فیلم به سرکار خانوم کاراکتر زن فیلم می‌فرمایند که بیا بریم یه جزیره مدیترانه‌ای و ایشون هم می‌فرمان بریم. به همین راحتی. نه فکر ویزا، نه خرج سفر، نه مرخصی، نه اینکه حالا اونجا به ما که به هم محرم نیستیم اتاق اجاره می‌دن یانه....رسما چند دقیقه از فیلم رو از دست دادم و مجبور شدم برگردم و دوباره ببینم اون چند دقیقه رو. این بار حواسم به فیلم بود ولی نمی‌تونستم جلوی خودم رو موقع گفتن خوش به حالشون بگیرم.

 

* :youth without youth

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧
تگ ها :


حوصله؟نه، ناتوانی!

 

گله‌دارد دوستم از دوستش و می‌گوید: " حوصله من را وقتی حالم خوب نیست ندارد." همین‌طور که او دارد حرف می‌زند و من دارم سعی می‌کنم بادقت گوش بدهم، هم‌زمان مغزم به‌یادم می‌آورد تمام زمان‌هایی که حوصله عزیزانم را نداشته‌ام، وقتی حالشان خوب نیست و مشکل داشته‌اند. یک حال گه و مزخرفی پیدا‌کرده‌ام. کلا که من یک عدد گوش مفت مفید و خوبی بوده‌ام اکثر اوقات و برای اکثر آدم‌ها به‌جز...به‌جز برای عزیزترین‌هایم. باورتان می‌شود یک آدم عزیزی، خیلی عزیزی، به آدم زنگ بزند و درددل کند و من، همین من که شاید خود تو که داری این خط‌ها را می‌خوانی بارها به من گفته‌ای حالت خوب می‌شود وقتی با من درددل می‌کنی، دعوایم شده‌باشد با عزیزترینم؟ حال گه و مزخرفی دارم نه فقط از اینکه حوصله عزیزم را موقعی که حالش جا نبوده نداشته‌ام، از اینکه هیچ، مطلقا هیچ، گهی نتوانسته‌ام بخورم برایش، چه مفید، چه بی‌فایده. حال مزخرفم، هم از اخلاق گه‌مرغی مزخرف خودم است و هم از ناتوانی عمیقم در این مشکل خاص و هم از غم عزیزترین‌هایم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها :


بازی

 

مدت‌هاست که حس می‌کنم زندگی‌ام جدی نیست. مثل یک بازی استراتژیک زندگی می‌کنم. برنامه‌ریزی می‌کنم و پیش می‌روم و اغلب آدم‌های اطرافم طبق پیش‌بینی‌هایم رفتار می‌کنند. حس یک قمارباز قهار را دارم. انگار همه چیز در اختیار من است. جذاب هست ولی خیلی زود ملال‌آور هم می‌شود.

این وسط هم‌چنان هیجان زندگی‌ام را آدم‌هایی می‌سازند که پیش‌بینی‌‌پذیر نیستند. سورپرایز همیشه هدیه نیست. گاهی یک آدمی خودش سورپرایز زندگی است برایم. مانده‌ام که از زندگی تشکر کنم بابت این سورپرایزها یا از خود سورپرایزها !

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها :


لذت انجام وظیفه

 

مدت‌هاست می‌خوانم نه به قصد لذت که به حکم وظیفه. دوستش ندارم. باید دوباره برگردم به خانه لذت، لذت بردن از خواندن، لذت بردن از نوشتن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
تگ ها :