خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

3

 

امروز رفتیم مرکز شهر بن. هم‌‌سفرها خرید کردند و من گشت زدم. دفعه پیش که آمده بودم یک مدل ساندویچ سوسیس دیده بودم که موقعی که همه داشتند می‌خوردندش من میل نداشتم. امروز هم از جلوی دکه که رد شدم سیر بودم. وقتی داشتیم از مرکز شهر می‌رفتیم دوباره گرسنه شدم اما تنبلی‌ام آمد که بروم و سوسیس بخورم. این شد که این‌بار هم نخورده‌ام هنوز از آن ساندویچ سوسیس.

به قبرستان شهر بن سری زدیم و مزار فریدون فرخزاد را دیدیم. بعد هم رفتیم فروشگاه کارخانه پاستیل "هاری‌بو" در حد خودکشی و خفه‌کردن خودم خرید کردم.

داریم آماده می‌شویم برای سال تخویل علاوه بر هفت سین همیشگی یک هفت سین انسانی هم ما داریم اینجا که به ترتیب سن عبارتند از : سوسن، ساسان، سعید، سروش، سهیل، ساناز و سارا.

سال بهتری برای همه آرزو می‌کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
تگ ها :


2

 

پسر عمه بزرگه از ایران راه افتاده رفته ایتالیا پیش دو تا برادراش، بعد امروز سه نفری راه افتاده‌اند آمده‌اند آلمان جمعمان جمع است در حال کازین دیدن کنون هستیم در ابعاد بوندس لیگا ! بلکه هم من هم راه بیافتم با پسر عمه ها بروم ایتالیا. قول داده‌اند که این بار برویم فلورانس. هنوز نمی‌دانم می‌روم یانه. اما دوست دارم که بروم.

پسر عمو از امریکا ایمیل زده که دارد سعی می‌کند تا همه جمعند بیاید آلمان! یعنی واقعا به این قدرت جذبم دارم ایمان می‌آورم هربار که می‌آیم اینجا کل اقوام از اقصی نقاط جهان جمع می‌شوند دور هم. واااااااااقعا خوش می‌گذرد. از خاطرات کودکی‌هایمان تا آخرین جوک‌های مودبانه و غیر مودبانه تا بازی حکم و هفت کثیف و پیاده‌روی‌های طولانی بدون پایان و البته ترقص.

فردا شب بعد از سال تحویل می‌خواهیم راه بیافتیم برویم یک شهری همین دور و برها کنسرت ایرانی به قصد قر و قنبیله.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
تگ ها :


اولین پست از ژرمانی!

 

خوب من الان 26 ساعته که رسیدم آلمان. الان بن هستم و شهر بن با هوای خوبش ازم پذیرایی گرمی داره می‌کنه. دیروز هوا 17 درجه بالای صفر بود و امروز 14 درجه. من و این همه خوشبختی محاله. 

مختصرا به عرض برسونم که با بخشش دو کیلوگرمی بدون اضافه بار از کانتر عبور کردم اما من موندم و یک ساک دستی 10 کیلویی و یک کوله پشتی 7 کیلویی! و به دلیل یک ژن خانوادگی 3 ساعت قبل از پرواز در فرودگاه امام رحمه الله علیه حضور به هم رسانده بودم و در حال سماق مکیدن بودن تا گیت باز بشه. هی صبر کردم تا گیت باز بشه که هیچ کس هیچ چیز نمی‌گفت ولی باز به دلیل همون ژن خانوادگی طاقت نیاوردم و بارها رو از خودم آویزون کردم و راهی چک گذرنامه و سالن ترانزیت شدم. رسیدم دم گیت که مامور معذور فرمودند مسافرین کلن "کمی" صبر کنند. ما هم البته کمی صبر کردیم ولی این کمی صبرمان سه ساعت و نیم طول کشید! بعد هم که سوار هواپیما شدیم کاپیتان خبر خوش دادند که چون باد از سمت مقابل با شدت می‌وزد و زمان پرواز را هم از دست داده‌ایم هی باید سعی کنیم که برج به ما اجازه پرواز بدهد وقتی هم که رسیدیم برج در کلن چند دوری ما را دور شهر کلن چرخاند تا اجازه فرود بدهد این شد که پرواز 5 ساعته هم 6 ساعت طول کشید!

خلاصه که خسته و خواب‌آلود و دیر کرده ساعت 16:30 به وقت ایران و 14 به وقت محلی از هواپیما پیاده شدیم. خوشحال و خندان خودم را به چرخ دستی ها رساندم که خودم را از سنگینی ساک دستی خلاص کنم که فهمیدم باید یک عدد سکه ناقابل یک یورویی خرج چرخ دستی کنم و من چون خیلی شیک بودم خردترین پولم اسکناس 50 یورویی بود!!! بنابراین به خودم مژده دادم که علاوه بر ساک دستی و کوله پشتی باید یک ساک دیگر و یک چمدان را هم خودم شخصا تا سالن فرودگاه حمل کنم. ولی خوبختانه باز هم به همان دلیل ژنتیکی چون بارم را اولین نفر تحویل داده بودم طبیعتا آخرین نفر تحویل گرفتم و این باعث شد که شانه‌هایم کمی خستگی در کنند. عموی مهربان هم که بیرون سالن بود و به محض اینکه خودم را به عمو جان رساندم بارها را ازدستم گرفت.

در این دو روز تا توانسته‌ام بدون حجاب رفته‌ام پیاده‌روی که اگر هوا دوباره سرد شد مغبون نشده‌باشم.

منتظر گزارشات کامل من باشید

فعلا

 

پ.ن. : لپ‌تاپ طفلکی بنده دارد از شدت تعجبو خوشحالی شاخ درمی‌آورد اینترنت پرسرعت آن هم بدون فیلتر!!!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
تگ ها :


و حالا...

 

کابوسی به نام اضافه بار...

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
تگ ها :


مناجات اسفندیه

 

پروردگارا بخشی از گرمای هوای ولایت تهران را به سمت بلاد ژرمانیه گسیل بدار. باشد که هم ما از گرما پخته نشویم و هم ما در آستانه سال نو در آن ولایت یخ‌زده نشویم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
تگ ها :


یدالله مع الجماعه

 

...یا وقتی می‌کشی به آداب می‌کشی، دراین صورت در چنبره آدابی گرفتار می‌آیی که آن نحوه قتل را مجاز شمرده است. بعد دیگر نمی‌توانی آزادانه بنشینی و از بوی علف که در هوا پراکنده است لذت ببری، مجبوری به موهای سپیدت تکیه کنی، عصا دست بگیری و بکوشی قیافه‌ات نورانی باشد.

 

شهرنوش پارسی‌پور، طوبی و معنای شب

چاپ سوم پاییز ١٣۶٨

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
تگ ها :


بیستم اسفند

 

صدای اذان مغرب می‌آمد. توی کلاس بودیم. من رو به پنجره نشسته‌بودم. به آسمان آبی تیره نگاه کردم توی دلم گذشت که " تمام شد! "

کلاس داستان‌نویسی نبود. جلسه‌های سه‌شنبه بود. خودم درباره میشل فوکو حرف‌زده‌بودم و حالا علی داشت از ادوارد سعید می‌گفت.

تا همان روز صبح من نمی‌دانستم که خطبه طلاق را باید موقع غروب آفتاب خواند. توی دفترخانه فقط از ما وکالت گرفتند که چندتا حاج‌آقا موقع غروب آفتاب از طرف ما خطبه طلاق را بخوانند. و وقتی تمام شد فقط همان‌جا برای اولین بار در تمام مدت کارهای اداری نفرت‌آورش گریه‌ام گرفت. چه خوب که سارا کنارم بود. بغلم کرد سفت و محکم. همان لحظه پیش خودم گفتم که چه خوب که سارا قدش از من بلندتر است و من را می‌تواند اینطور توی بغلش بگیرد. 

حالا یک‌سال گذشته. خیلی زود گذشت. یادم می‌آید بچه که بودم هروقت می‌گفتم زود گذشت مادرم می‌گفت : " خوش گذشته. " حالا نمی‌دانم آنچه که در این یک‌سال بر من گذشت اسمش خوش گذشتن بود یا نه. اولین حسم جوری رهایی و سبکی عجیب و غریب بود. مثل آدمی که مدت‌ها یک کفش تنگ و ناراحت را پوشیده و حالا درش آورده. و البته شب‌هایی که از خواب می‌پریدم و خودم را در خانه جدیدم می‌دیدم، تنها. و بعد قلبم فشرده و می‌شد و دلم، می‌سوخت، درد می‌گرفت. نمی‌خواهم قهرمان‌بازی دربیاورم تعارف که ندارم با خودم اینجا، خیلی وقت‌ها سخت بود و تلخ. آدم‌هایی که قصدی نداشتند که ناراحتم کنند اما کردند. آدم‌هایی که می‌خواستند کمک کنند اما همه‌چیز را سخت‌تر کردند و خودم که خودم را در موقعیت جدید نمی‌شناختم.

اما حالا خوش‌حالم و از خودم راضی‌ام. به این یک‌سال که نگاه می‌کنم در مجموع به خودم نمره قبولی می‌دهم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
تگ ها :


تست دوام رابطه زناشویی

 

به یک مرد بگویید " از تو شوهر در نمیاد" اگه ناراحت شد و غر زد و از خودش دفاع کرد و از شما راهنمایی خواست که چی کار کنه شوهر بهتری باشه...هی میشه به آینده اون زندگی مشترک امیدوار بود. اما اگه به زور لبخندش رو جمع کرد و فکر کرد دارین ازش تعریف می کنین....به فتوای من بر آن رابطه نماز کنید. شاید الان نمرده باشه ولی میمیره به زودی ماگزیمم دو سه سال دیگه طول میکشه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها :


هشت مارس

 

روز جهانی زن مبارک!

من چشم به‌راه روزی هستم که ایران هم خودش رو جز جهان بدونه!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٧
تگ ها :


دم خروس

 

در این دوره شش داستان نوشته‌ایم به این قصد که در هر یک گزاره‌ای درباره یک مفهوم را به خواننده اطلاع بدهیم و در آخر قرار شد که با جمع بندی تمام گزاره‌هایمان یک گزاه کلی بنویسیم که مفهوم تمام گزاره‌های قبل را دربر بگیرد.

سخت‌ترین کلاس نوشتنی بود که تا به‌حال پشت سر گذاشته‌ام. و به من بیشتر از نوشتن چیزهایی یاد داد:

شادی : تقریبا همه ما شادی را در نبودنش تعریف کردیم. شادی چه چیزی نیست. جای خالی شادی....

گزاره نهایی : با آنکه فقط یک گزاره مستقیم مربوط به مرگ نوشته‌بودم اما در گزاره نهایی‌ام آنچنان حضور مرگ پررنگ بود که خودم را ترساند. در گزاره‌های زمان، ترس، عشق، حتی زیبایی و شادی هم جای پای مرگ دیده می‌شد.

دیروز بعد از کلاس فکر می‌کردم حتی اگر عمدا و خودآگاهانه هم بخواهیم گزاره‌ای را که در عمق جانمان به آن اعتقاد نداریم به مخاطب انتقال بدهیم، جایی دم خروس ناخودآگاهمان می‌زند بیرون و رسوایمان می‌کند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
تگ ها :


فسنجان

 

داریم از عروسی برمی‌گردیم به مامانم می‌گم : "عروسی‌ای که شامش فسنجون نداشته باشه که عروسی نیست!"

" مامان جان تنبلیت می‌آد فسنجون درست کنی بگو برات درست کنم، چرا ایراد می‌ذاری رو عروسی مردم!"

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
تگ ها :


شهرکتاب

 

پروژه شهرکتاب اجرا شد و البته از تمام کتاب‌هایی که دلم می‌خواست برای خودم بخرم فقط "ذوب شده" معروفی را پیدا کردم. چندتایی هم هدیه خریدم ولی به هرحال شادی و سرخوشی‌ام بیشتر شد. ولی وقتی موقع برگشتن به خونه تاکسی پیدا نکردم و مجبور شدم هی پیاده برمو هی نرسم. اونقدر خسته شدم که وقتی رسیدم خونه فورا خوابم برد. یعنی ساعت 8.5 شب بیهوش شدم تا امروز ساعت 6 صبح!!!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
تگ ها :


سرخوشانه

 

چند روزی است که خیلی سرحالم. آنقدر که گاهی حس می‌کنم حتی سرجایم بند نیستم. به نوروز و تعطیلات و سفری که در پیش دارم فکر می‌کنم و هی ذوق می‌کنم. هوا هم که هی بهاری و بارانی و خوشگل و آجیلی می‌شود و من خوشحال‌تر می‌شوم.

امروز هم می‌خواهم بروم شهرکتاب آرین کتاب بخرم. می‌خواهم خرید کنم فقط به قصد لذت. اصلا به "باید بخوانمش" ها فکر نکنم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
تگ ها :


حذف می‌کنم تا بازبیابم

 

در راستای مطالب این پست، تصمیم گرفتم زمان حضورم در اینترنت رو محدود کنم و همین زمان محدود رو هم ازش استفاده بهتری بکنم.

دارم آدم‌هایی که تو گوگل ریدر فالو می‌کنم رو کم می‌کنم و تعداد وبلاگ‌هایی که می خونم رو هم کاهش می‌دم.

البته این حذف‌ها تا حالا شامل هیچ دوستی نشده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها :


از این صبح

 

به نظر من اصلا درست نیست آدم صبحش رو با سردرد شروع کنه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠
تگ ها :


موبایل قادر متعال

 

خانم‌ها و آقایان فرشتگان مقرب، باسلام!

لطفا این گوشی موبایل آقای قادر متعال را بدهید دستش. ظاهرا مانده روی ویبره صدایش را نمی‌شنود. هم آن‌هایی که پشت خط مانده‌اند به فا... رفتند و هم آن‌هایی که بر اثر لرزش‌ها جانشان را دارند هر روز از دست می‌دهند. ثقل سامعه ایشان دیگر دارد زیاد هزینه برمی‌دارد. بعد هم لطفا ویبره را بردارید و یک زنگ معمولی بگذارید روی گوشی مذکور. مستدعی است آهنگ زیبا و یا مورد علاقه ایشان نباشد که به قصد گوش فرا دادن به موسیقی دل‌نشین باز هم ملت بمانند پشت خط و دهانشان گا... شود.

 

با سپاس و احترام

من

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩
تگ ها :


آیا؟

 

مایلم بدونم اون کسی که تو سفارت نشسته برگه تقاضای ویزا طراحی کرده، وقتی داشته می‌نوشته "آیا تابه‌حال عضو هیچ گروه تروریستی بوده‌اید؟" واقعا انتظار داشته بعضی‌ها در جواب بنویسند "بله" ؟

واقعا؟ آیا؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
تگ ها :


گاهی

 

گاهی از دوست و آشنا یه چیزایی می‌شنوم که می‌ترسم نکنه با روش زندگیم دارم بندگان خدا رو تشویق می‌کنم به جدایی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٤
تگ ها :


من درختم تو باهار

 

گوش‌هام می‌خاره. ته گلوم هم می‌خاره و سرفه می‌کنم. سرما نخوردم. بدنم مثل درخت‌هایی که پرشکوفه شدن فکر کرده چون هوا گرم شده لابد بهار شده. بعد از بین تمام کارهایی که میشه یه بدن تو بهار انجام بده، داره عوارض آلرژی از خودش بروز می‌ده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳
تگ ها :


همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم!

 

برای خودم گل نرگس خریده‌ام و دارم بو می‌کشمش. فکر می‌کنم به اینکه وقتی زنی برای خودش گل می‌خرد یعنی کسی در زندگی‌اش وجود دارد که او انتظار دارد برایش گل بخرد و نمی‌خرد و یا هیچ کس در زندگی‌اش وجود ندارد که برایش گل بخرد و یا همان لحظه به صورت ناجوری دلش هوس گل کرده. و به این فکر می‌کنم که من در زندگی‌ام هر سه این زنان بوده‌ام به تناوب.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها :