خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دلتنگانه

 

می خواین برین خارج؟ میخواین مهاجرت کنین؟ خوب این حق شماست، موفق باشین. ما هم چشممون کور دوری و دلتنگی دوستامون رو تحمل می کنیم، به امید اینکه زندگی بهتری برای خودشون درست می کنن. من فقط یه سوال دارم : دیگه چرا قبلش بچه دار می شین که آدم دلش برای آدمای بیشتری تنگ بشه؟ رحم و مروت می دونین چیه اصلا؟

دلم برای سروش داره ضعف می ره. حتی بیشتر از مامانش. می دونم به زودی دلم برای کوروش هم ضعف خواهد رفت حتی بیشتر از مامانش.

چی؟ مامان ها حسودی می کنن؟ حقشونه! اصلا تقصیر خودشونه، می خواستن یه قند عسل دنیا نیارن که هم ما دلتنگ آدمای بیشتری نشیم، هم خودشون حسودیشون نشه! بعله!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠
تگ ها :


زاغکی قالب پنیری...

 

همین الان تو راه رسیدن به شرکت، یه کلاغ رو دیدم که یه قالب پنیر تو دهنش بود، البته خیلی سریع از جلوی چشمم رد شد، شایدم صابون بود، همون صابونی که اولدوز برای ننه کلاغه از زن باباش دزدید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸
تگ ها :


اتهام

 

بعضی وقتها متهم میشوی به این گناه که به اندازه کافی به دیگران کینه و نفرت نداری.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧
تگ ها :


چرا؟

 

تازگی ها داستان هایم پر شده از مراسم ختم! چرا؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦
تگ ها :


فقط بخوان

 

سر کلاس هستیم و می خواهم داستانم را بخوانم، می دانم شخصیت ها خاکستری نیستند، می دانم طرح گسترش پیدا نکرده، می دانم داستان بیشتر گفته شده تا خلق شده باشد.

سرم خیلی شلوغ بود. برای تمرین این هفته هم باید فراوان می خواندیم و هم باید می نوشتیم. ٣ ساعت قبل از شروع جلسه شروع کردم به نوشتن و معلوم است که اصلا فرصت گسترش طرح را نداشتم. از آن مهم تر با این همه که سرم شلوغ بود اصلا تمرکز کافی برای نوشتن نداشتم.

قبل از آنکه خواندن داستان را شروع کنم می خواهم توضیح بدهم که خودم می دانم...که استادم می گوید:" توضیح نده فقط بخوان!"

همین است، تو زندگی ات را می آفرینی، نیاز به توضیحی نیست. زندگی تو مثل داستانت یک موجود مستقل از توست. بدون توضیح تو هم خودش را می تواند بشناساند.

توضیح نده، فقط بخوان!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠
تگ ها :


جذابیت ابهام

به نظر من هر مسئله ای که برای آدم سوال ایجاد کند، جذابیت هم پیدا می کند. هر آنچه که پنهانی است، کنجکاوی را هم تحریک می کند. می خواهی که بدانی پشت این مه، در پس این کلاف سر در گم چیست؟ ولی گاهی این مه آدم را گول می زند. گاهی ابهام فقط از غبار است. و در پس این غبار هیچ چیز نیست. فکر کن که چه موقعیت تراژیکی است! آدمی که به هزار بدبختی بخواهد غبار و مه را پس بزند تا به اصل موضوع برسد و هر چه پیش تر می رود، کمتر می یابد. و زمانی ناچار باید دست از تلاش بردارد و بپذیرد که با هیچ چیز مواجه نیست، در پس این غبار هیچ خبری نیست. باید بپذیرد این ابهام از پیچیدگی نیست، باید بپذیرد اگر چیزی دستگیرش نمی شود، دلیلش این نیست که با موضوع غامضی مواجه است، دلیلش به سادگی شاید این است که با هیچ چیز مواجه نیست! پشت غبار یک هیچ بزرگ است، متاسفانه!

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩
تگ ها :


برج ها

 

وقتی محل کارت جاده مخصوص کرج باشد، ناچاری هر روز از میدان آزادی عبور کنی. وقتی از ضلع شمال غرب میدان رد می شوی، صحنه ای که همیشه می بینی، موتور سیکلت های تزیین شده و عکاسان آنها هستند و مردانی (تا به حال هیچ زنی را در این شرایط ندیده ام ) که کنار این موتور ها و با پس زمینه برج آزادی عکس یادگاری می گیرند. با لبخندی بر لب شاید به نشانه ثبت چهره شان در عکسی که یک مدرک رسمی است برای تایید سفرشان به تهران. برایم عجیبند این آدمها و اغلب با لبخندی ناشی از عدم تفاهم نگاهشان می کنم. تا دیروز که به این فکر کردم که چه فرقی است بین این آدم ها با کسانی که مثلا به پاریس سفر می کنند و با برج ایفل عکس می گیرند؟ احساس اهالی پاریس نسبت به آن توریست ها چیست؟ نمی دانم ولی فکر می کنم با احساس من نسبت به مسافران زادگاهم متفاوت باشد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤
تگ ها :


باید بنویسم

 

باید بنویسم قبل از اینکه نوشتن از این هم سخت تر شود، باید بنویسم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱
تگ ها :