خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

فردا

 

هیچ حواستان هست که تابستان تمام شده و از فردا پادشاه فصل‌ها پاییز آغاز می‌شود؟

 

بردیا سه ماهه شد و از فردا فصل دوم زندگیش را شروع می‌کند. سیستم نظرخواهی وبلاگش هم تصحیح شده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
تگ ها :


یه خبر و درخواست کمک

 

بردیا به زودی سه ماهه میشه.

وبلاگش امروز به روز شده. میتونین با آدرس جیمیل براش کامنت بذارین. و لطفا یکی من رو راهنمایی کنه که تو بلاگ اسپات چطوری میتونم تنظیمات کامنتدونی رو عوض کنم که ملت راحت تر کامنت بگذارن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦
تگ ها :


پرشین بلاگ؟

 

پرشین بلاگ چه بلایی سرش اومده؟ برای شما هم صفحه پرشین بلاگ فیلتره؟ من که با هر اکامتی چک می کنم، صفحه اصلی فیلتره ولی خود وبلاگم باز میشه!!!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦
تگ ها :


نیم سالگرد

 

امروز بیستم شهریوره و از بیستم اسفند شش ماه میگذره. شاید کم کم بتونم دربارش حرف بزنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
تگ ها :


پستچی سه بار در نمی‌زند.

 

فیلم‌نامه از نظر پلات یکی از قوی‌ترین فیلم‌نامه‌های ایرانی بود که تا حالا من دیده بودم. و البته به لحاظ زبانی خیلی جای کار داشت. و بازی‌ها....عالی بودند. من که از دیدن فیلم لذت بردم و البته خوب هم ترسیدم به ویژه شب که برگشتم خانه!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦
تگ ها :


خشم و هیاهو

 

خواندن "خشم و هیاهو" را امروز تمام کردم. کتاب سختی بود. یاد خواندن "در جستجو..." افتادم. چرا من نمی‌تونم کاری که برام سخته رو نیمه رها کنم و حتما باید تمومش کنم؟ این خوبه یا بده؟ قبلا فکر می‌کردم خوبه الان فکر می‌کنم شاید خیلی هم خوب نباشه. آخه این عمر آدمه که داره صرف می‌شه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
تگ ها :


سفر

 

بالاخره دارم میرم سفر.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳
تگ ها :


خاک‌آشنا

 

فیلم را دیدم و از دیدنش لذت بردم. به نظرم فیلم زیبا و خوبی بود. و به‌نظرم فیلم بهتری می‌شد اگر کم‌حرف‌تر بود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها :


لیلیث

 

لیلیث

 

«بنابراین خداوند انسان را بر صورت خود آفرید؛ او وی را به صورت تصویری از خود آفرید؛ خداوند آن‌ها را زن و مرد آفرید» در این متن آفرینش لیلیث پس از گفتار خداوند در خصوص اینکه «انسان نباید تنها باشد» آورده شده‌است. بنابراین خداوند لیلیث را از همان خاکی که آدم را آفریده‌است می‌آفریند، ولی آن دو با هم نزاع می‌کنند. لیلیث مدعی است که چون هر دو آن‌ها از منشا یکسانی خلق شده‌اند، بنابراین برابرند و به همین خاطر حاضر نمی‌شود که نسبت به آدم تواضع کند. وقتی که لیلیث این وضع را می‌بیند نام ناگفتنی را بر زبان آورده و در هوا پرواز کنان دور می‌شود.

 

پس از این بود که خداوند حوا را از دنده آدم آفرید تا همواره با وی باشد، ولی هرچند که آدم نام حوا را بر زبان داشت، با این حال روح وی همواره در جستجو و حسرت لیلیث بود.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
تگ ها :