خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

 

ممنونم از همراهی همه. آدم شاید یه عمو ظفر مریض داشته باشه که اوضاع رو خیلی اشکی می‌کنه ولی همون آدم یه عالمه دوست مهربون داره که تو اوضاع اشکی هوای آدم رو داشته باشند. مرسی

دیروز برادرم زنگ زده می‌گه نری بیمارستان عمو رو ببینی! و من با خودم می‌گم جمعه می‌رم دیدنش...برادرم ١٣ آبان و روز قدس و....زنگ زده بود گفته بود نری....من به عنوان یک خواهر کوچکتر بسیار حرف‌شنو می‌باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ ها :


شبی با خیال تو

 

بچه‌ام، یادم نمی‌اد چند ساله، ولی اونقدر بزرگ شده‌ام که بدونم این صدایی که دارم می‌شنوم و این جمع پدر و مادر با دوستاشون که اون گوشه اتاق پذیرایی تو نور آباژور نشسته‌اند دارند کاری می‌کنند که من نباید توی مدرسه درباره‌اش حرف بزنم. و توی آن استکان‌هایی که روی میز است آب نیست. از این وسط صدای عمو ظفر می‌اید که دارد می‌خواند " شبی با خیال تو..." با آن صدای خاص و لهجه کرمانشاهی‌اش.

عمو ظفر عمو خونی من نیست. ولی از هیچ عموی واقعی و تنی و خونی برای من کمتر عزیز نیست. وقتی بچه بودم و بابا ماموریت های یکی دو ماهه داشت عموظفر با آن لندرور قرمزش تنها کسی بود که هیچ‌وقت مارا فراموش نمی‌کرد و صدایش باعث علاقه من به ابی شد.

من به پزشک‌ها به سختی اعتماد می‌کنم. دیشب رفتم پیش تنها پزشکی که همیشه به تشخیص‌هایش ایمان دارم. برای سردردهای این چند وقت گفت بدون شک سینوزیت است و از سر اتفاق همین پزشک چند هفته پیش تشخیص داده بود که آن چیزی که صدای عموظفر را دارد روز به روز می‌گیرد یک تومور بدخیم لعنتی است. و همین دیروز صبح عمو ظفر عزیز من بخشی از حنجره و تارهای صوتی‌اش را از دست داد. دکترها تومور و بخشی از صدایش را برداشتند تا جان عزیزش بین ما بماند....امروز موقع آمدن به شرکت به عادت همیشه ابی گوش می‌دادم و "شبی باخیال تو..." و گریه امانم نمی‌داد. حال و احوال این‌روزهای من اشکی است. عموظفر دیگر نمی‌تواند برای ما بخواند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :


آنتی بیوتیک

 

آنتی بیوتیک خر است.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها :


صداها

 

بروید صداها را ببینید و به آینده سینمای ایران امیدوار شوید.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها :


عشق لرزه

 

البته عشق لرزه یک اجرای خوب از یک متن قوی است، اما نمی توانم از این اجرا حرف بزنم و نگویم که پیام دهکردی و افسانه ماهیان از شش و ربع بعد از ظهر تا یک ربع به هشت بعدازظهر در این تئاتر بازی می کنند و از ساعت هشت و نیم در تئاتر رومولوس کبیر! فکر کنید دو تا اجرا در یک شب به مدت دوماه! واقعا توانایی می خواهد. من نمی توانم تعجب و تحسینم را ابراز نکنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
تگ ها :


آنفولانزا

 

از همه دوستان دور، چند روزی در بستر بیماری بودم و مشغول دست و پنجه نرم کردن با ویروس آنفولانزا. که خطر از سرم گذشت از این انواع خوکی‌اش نبود. ولی اساسا حالمان را به هم ریخت.

به نظر من که بهترین نکته یک همچین بیماری هایی آن خود لوس سازی و استراحتش است که اینجانب هم مبسوط به آن مبادرت ورزیدم. یعنی انقدر استراحت کردم که حوصله آم سر رفت!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
تگ ها :


تایید

 

دیروز داشتم به دوستم می‌گفتم:

"وقتی کسی از کارهای بعضا غیر اخلاقی کسی خبر دارد و رابطه‌اش با آن آدم تغییری نمی‌کند، یعنی دارد تاییدش می‌کند و این به نظر من یعنی روشنفکر فقط در حد حرف"

دوستم گفت:

"آدم‌ها شاید علنا کسی را محکوم نکنند، ولی سطح رابطه‌شان با آن آدم تغییر می‌کند، اعتبار آن آدم برایشان دیگر مثل سابق نیست"

می‌گفت که دلداریم بدهد، بعد یادم افتاد همین حرف چیزی است که باید به دوست دیگرم بزنم. زندگی بازی‌های عجیبی دارد، گاهی مثل یک تئاتر بزرگ می‌شود که در شب‌های مختلف اجرا، نقش‌هایمان را باهم عوض می‌کنیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
تگ ها :


صدای وحشت‌ناک موتورسیکلت

 

آقایونه‌های موتورسواری که برای زدن ما نیامده‌اید توی خیابان، لطفا حواستان باشد که ما از صدای موتور آقایونه‌هایی که برای زدن ما در خیابان هستند آنقدر ترسیده‌ایم که می‌توانیم با صدای موتور شما هم سکته کنیم.

با تشکر

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
تگ ها :


نباید که حتما بگی که

 

یه وقتایی، یکی، یه چیزی می‌گه که منظورش دقیقا همون که گفته نیست. نباید که حتما منظورش رو پوست کنده بگه که. بعد همون موقع‌ها اون یکی می‌فهمه دقیقا منظور چی بوده، ولی باز هم نباید که حتما بگه فهمیدم که.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها :


گزارش

 

من حالم خوبه، کاملا. واقعا معذرت می‌خوام که نگرانتون کردم. آدم باید حال و احوال فیزیکی‌اش از یه حدی بهتر باشه که بتونه بشینه وبلاگ بنویسه و کامنت بنویسه دیگه.

من مراقب خودم هستم و شما هم همه لطفا مواظب خودتون باشین.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
تگ ها :


13 آبان

 

می‌ترسم و کمی هم نگرانم. مثل صبح هر تظاهرات دیگری.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها :


بی‌پولی

 

خوب بود، به دیدنش می‌ارزید. ولی اصلا منظورم این نیست که ایراد نداشت.

آخر فیلم با خودم می‌گفتم گاهی وقت‌ها بی‌پولی نه بدشانسی است، نه درد اجتماعی، یک نوع بیماری است. یا شاید ترکیب چند نوع بیماری. باور نمی‌کنید؟ من باور می‌کنم. چون از خیلی نزدیک دیده‌ام.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها :


بعضی آدم‌ها

 

بعضی آدم‌ها مثل یک خار هستند توی انگشتت، هر حرکتشان درد دارد.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها :


پیدا می‌شود.

 

در گوشه و کنار این شهر دکتر متخصص زنانی پیدا می‌شود که به جای اینکه از آدم بپرسد ازدواج کرده‌ای یا نه، می‌پرسد به طور منظم رابطه جنسی داری یا نه. و تازه موقع ویزیت کردن با بیمارش درباره تئاتر و "رومولوس کبیر" و "مهر هفتم" هم حرف می‌زند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
تگ ها :


8/8/88

 

دارم عصبانیتم از شیعیان را کنترل می کنم. حضرات هزار سال تقویم خورشیدی به ت... چپشان هم نبوده، حالا که تولد امام هشتمشان با 8/8/88 یکی شده دارند ک... خودشان را پاره می کنند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
تگ ها :


ذوق زده

 

این‌جانب یک عدد ساناز ذوق زده از اتصال اینترنت ای.دی.اس.ال می‌باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
تگ ها :


زیر آسمان کویر

 

در کار نوشتن داستانی تازه‌ام که زیر آسمان کویر رخ می‌دهد و پا را از مرز‌های تنگ واقعیت هم فراتر می‌گذارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
تگ ها :


هنوز کار دارم

 

استاد مربوطه ایمیل ارسال فرموده‌اند و بدین وسیله حال اینجانب را اتخاذ نموده‌اند! داستان‌ها دو دسته‌آند و مناسب دو مجموعه داستان جدا هستند. و تعداد هرکدام برای یک مجموعه داستان کم است!

خلاصه که باید باز داستان بنویسم برای مجموعه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
تگ ها :