خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هیچ

 

دیشب دیدمش. فیلم "هیچ" رو می‌گم. خیلی خیلی فیلم خوب و بی‌عیب‌و‌نقصی بود.

فیلم خیلی خیلی غمگینه. خبری از زیبایی‌های بصری و این قرتی‌بازی‌ها هم نیست. اما فیلم قوی و خوش‌ساختیه...و فیلم‌نامه، درود بر این فیلم‌نامه. درود بر ایده نو و اجرا قوی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳۱
تگ ها :


برف و سمفونی ابری

 

مادرم برای غذا گرم کرده. می‌خورم و وقتی غذا تمام شد تشکر می‌کنم. مهمانی می‌روم، حتی خیلی وقت‌ها وقتی غذای رستورانی خیلی خوب است، بعد از غذا تشکر می‌کنم. حالا چرا وقتی یک کتاب خوب می‌خوانم تشکر نکنم؟

آقای پیمان اسماعیلی، کتاب برف و سمفونی ابری‌تان را خواندم. یک روز کش‌دار پر از بی‌حوصلگی را برایم رنگی کرد. ممنونم. هرچه جایزه گرفته‌اید و در آینده خواهیدگرفت نوش جانتان.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠
تگ ها :


سنگ‌به‌سنگ، آجربه‌آجر

 

حرف‌هایم را مثل یک قلوه‌سنگ گاهی می‌گیرم توی دستم و بازی می‌کنم با قلوه سنگ. هی سعی می‌کنم گوشه‌های تیزش را بگیرم و اگر وقت پیدا کنم حرفم را می‌گویم به آدمی که باید بشنود حرفم را. انگار که قلوه سنگ را بگذارم کف دستش. قدیم‌ترها فقط بلد بودم سنگ‌ها را پرت کنم توی صورت آدم‌ها. الان اما هی دارم یاد می‌گیرم که وقتی آرام شدم. آرام حرفم را بگویم. دارم یاد می‌گیرم سنگ که نه اگر جواهر را هم پرت کنی توی صورت کسی، ویران می‌کند. یک وقت‌هایی هم از آن‌طرف بام می‌افتم انقدر حرفم را توی دستم بازی می‌دهم که از وقت گفتنش می‌گذرد. حرف می‌ماند توی دلم و می‌شود یک آجر از دیواری که بین من و آدم روبه‌رو سنگ‌به‌سنگ، آجربه‌آجر می‌رود بالا. یک روز به خودم می‌آیم و می‌بینم دیگر صدایم به آن طرف دیوار نمی‌رسد. بلد نیستم هنوز دیوار را سنگ به سنگ از جلویم بردارم. دیگر آدم لگد زدن به دیوار و خراب کردن همه‌چیز هم نیستم. بی‌سروصدا راهم را می‌کشم و می‌روم. در یک رابطه‌هایی هم یک حرف‌هایی هی نگفته می‌ماند و یک حرف‌هایی هی گفته می‌شود. دیوار بالا می‌رود اما یک روزن‌هایی می‌ماند توی دیوار. رابطه کور نمی‌شود اما راه صدا تنگ می‌شود. دیگر از هر چیزی نمی‌توانم حرف بزنم با آن آدم. حیفم می‌آید از این رابطه‌ها. حالا دارم سعی می‌کنم حرف‌های کم‌خطرتر را بگویم. سنگ را همان لحظه بگذارم کف دست آدم روبه‌رو. دارم سعی می‌کنم تا آن دست‌به‌دست کردن و گرفتن لبه‌های تیز را زیاد طولش ندهم به جایش اگر حرفم کف دست آدم رو‌به‌رو را زخمی کرد فورا جای زخمش را ببوسم. ولی هنوز فقط دارم سعی می‌کنم. فقط دارم تمرین می‌کنم. هنوز یاد نگرفته‌ام. هنوز روشم نشده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
تگ ها :


چترک من

 

من باران را دوست دارم، چتر را نه.

امروز اما با خودم چتر برداشتم. همین‌طور که داشتم توی پیاده‌رو خیابان میرداماد می‌رفتم به سمت شرکت، حس‌کردم با وجود چتر باز هم دارم خیس می‌شوم. چترم برایم کوچک باشد انگار. حساب کردم دیدم چترم ٢۴ ساله است. چترم را سال ۶۵ خریدم، وقتی کلاس سوم دبستان بودم. چترم سنش از بعضی از دوستانم بیش‌تر است! حس کردم چترم را، چترک نازنینم را دوست دارم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
تگ ها :


...

 

دلم برای یکی از دوستام تنگ شده که ظاهرا اون دیگه نمی‌خواد دوست من باشه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
تگ ها :


کشف جدید شکمویانه

 

بنده به عنوان یک مورد بسیاااااااااااار نادر در زندگی‌ام بعد از این سفر 2 کیلوگرم وزن کم کردم! و هی دارم با خودم فکر می‌کنم چی شد که این‌جوری شد. اولین چیزی که فکر می‌کنم دلیلش باشد همان خودخفه‌سازی با هوای آزاد باشد و پیاده‌روی‌های طولانی. 

البته یک دلیل دیگر را دیروز که رفتم سر کار کشف کردم. خوردن برای من خیلی وقت‌ها سرگرمی است وقتی به اندازه کافی سرگرمم بی اشتها می‌شوم!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦
تگ ها :


سلام تهران

 

بنده الان پشت میزم در شرکت هستم. فین و فین و سرفه می‌نمایم به‌خاطر آلرژی یحتمل و ته گلویم می‌خارد. دیشب بسیار غصه‌دار بودم که باید بروم سر کار. اما امروز صبح بدون دردسر و احساس بد آمدم سر کار. همکاران محترم هم هنوز نرسیده خبر بی‌کار شدن عده‌ای از همکاران را به من دادند تا من شکر‌گزاری را فراموش نکنم. (می‌دانید که خبر بد صبر و حوصله ندارد.) البته شکر‌گزاری که می‌کنم اما به‌شدت نگران همکارانم هستم. امیدوارم همه آنهایی که از این شرکت می‌روند کار بهتری پیدا کنند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٤
تگ ها :


26

 

دارم برای آخرین‌بار توی این سفر وبلاگ می‌نویسم. این پست را که نوشتم. لپ‌تاپ را جمع می‌کنم و کوله‌پشتی لپ‌تاپ را می‌بندم و می‌روم که بخوابم.

باید ساعت 9 فرودگاه باشم. 11 پرواز دارم. 8:30 از خانه راه می‌افتیم. قرار شده صبحانه دسته‌جمعی بخوریم. ساعت 8 بقیه می‌‌آیند اینجا برای صرف صبحانه. پس من باید حدود 7:30 بیدار بشوم. یعنی اگر تا ده دقیقه دیگر بخوابم شش ساعت وقت خوابیدن دارم.

امشب شام را هم دسته‌جمعی خوردیم به همراه پدربزرگ و مادربزرگ آلمانی بیبی در راه توی یک رستوران وسط جنگل به همراه آب‌جو دست‌ساز همان رستوران. در پایان هم اینجانب مقادیر فراوانی پاستیل هاریبو هدیه گرفتم که سوغات ویژه شهر بن است. شما انگار کن رفته‌ای اصفهان و گز هدیه گرفته‌ای.

اندکی احساس کیپ شدگی مجاری تنفسی هم دارم که به حول و قوه الهی امیدوارم منجر به سرماخوردگی نباشد. البته دوا و درمان سرپایی شامل قرص ویتامین ث جوشان و پودر آسپرین انجام شده. (شما هی باز هم بگین dm بده.)

 


‌ 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
تگ ها :


25

 

رفتم کتاب‌فروشی! کتاب‌ها طلبعتا آلمانی بودند اکثرا ولی دیدن یک کتاب‌فروشی خیلی بزرگ با انواع و اقسام امکانات خیلی جالب بود. البته در آخر هم از بخش انگلیسی "لولیتا‌خوانی در تهران" را خریدم.

قرار است عصر برویم جایی توی جنگل آب‌جو دست‌ساز بخوریم و اگر شد شاید شب هم بروم سینما "آواتار" را ببینم البته آن‌هم به زبان آلمانی. یاد بچگی‌هایم می‌افتم که هیچ‌چیز از انگلیسی نمی‌فهمیدم و باز فیلم انگلیسی‌زبان نگاه می‌کردیم. یادش به‌خیر می‌گفتیم فیلم زبان‌اصلی!

نمی‌دانم قبلا هم گفتم یا نه. من اینجا حس تخمین سرعتم را از دست داده‌ام. توی جاده داریم نرم‌نرم می‌رویم برمی‌گردم و نگاه می‌کنم به عقربه سرعت سنج که دست‌کم دارد 100 تا نشان می‌دهد. دیروز که همسر دخترعمو رانندگی می‌کرد. فکر کردم که این بی.ام.و ها سرعتشان از مرسدس کمتر است انگار سرعت سنج را نگاه کردم 140 تا! بعد هم یک اتومبیل دیگر از کنارمان سوت کشید و رفت. از همه این‌ها بدتر قطار بود. فکر می‌کردم که اگر رانندگی بلد بودم و گواهی‌نامه بین‌المللی داشتم یک اتومبیل اجاره می‌کردم و هم توی جاده‌های اینجا رانندگی را تجربه می‌کردم و هم وقتم هم کمتر تلف می‌شد. چند دقیقه بعد از کنار یک جاده رد می‌شدیم و ماشین‌هایی که از آن‌ها دور می‌شدیم و من حس می‌کردم هی بیچاره‌ها دارند سوسک می‌شوند!!!

تا حالا هنوز هیچ‌کس گریه‌اش نگرفته.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها :


24

دیروز هم گفتم که چمدان ها را بستم. موقع بستن چمدان فهمیدم از همه بیشتر برای بردیا سوغاتی خریده ام. احتمالا دلیلش این است که تنها کسی که نگفت برام هیچ چیز نخر بردیا بود.

بعد از بستن چمدان ها تنها رفتم تا خانه دخترعمو جان. باهم ناهار خوردیم و بعد از آن به همراه همسر گرامی ایشون راهی شهر کلن شدیم به قصد بازدید از موزه شکلات.

توی راه برای بار دوم در این سفر یک ترافیک مشت دیدم. احتمالا کائنات دارن آماده ام می کنن برای بازگشت به میهن. خلاصه که رسیدیم. همراه بلیط نفری یه دونه شکلات 10 گرمی هم بهمون دادن که به نظر من خیلی خوشمزه بود ولی دونه ای 7.5 یورو اصلا نمی ارزید!!!

موزه به نظرم بیشتر به منظور آموزش بچه ها ساخته شده بود. از اولین مراحل چیدن میوه درخت کاکائو و تا بسته بندی شکلات رو نشون می داد. در واقع یه خط تولید کوچیک شکلات بود. قسمت های جالبش برام یکی یه محفظه با دما و رطوبت امریکای جنوبی بود که توش یه نمونه هایی از چند تا درخت گرمسیری کاشته شده بود. بعد هم چند تا دستگاه فروش خودکار شکلات مال 70 - 80 سال پیش و یک قسمت کامل هم درباره تمدن های باستانی امریکای جنوبی مثل مایا ها و آزتک ها.

امروز فکر کردن و حرف زدن درباره برگشتن ممنوع است و فردا 11 صبح به وقت اینجا پرواز می کنم به سمت تهران و 18:45 به وقت تهران می رسم. خوشحال، غمگین و هیجان زده ام.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
تگ ها :


23

 

حتس چمدانم را هم بستم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
تگ ها :


22

 

حتی رفتم شکلات هم خریدم و این یعنی پایان خریدها. فردا و پس فردا را هنوز برای خوش گذراندن دارم. شاید فردا بروم یک سری تا کلن که موزه شکلات را ببینم و شنبه احتمالا یک مهمانی خانه عمو هست که همه دور هم جمع شویم و یکشنبه...دارم میرم به تهران...(با صدای اندی بخوانید!)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
تگ ها :


21

 

توی خانه تنها هستم. نشسته‌ام پای اینترنت و هی از سرعت و بی‌فیلتری‌اش لذت می‌برم. باید کم‌کم بلند شوم و پیاده راه بیافتم به سمت خانه دختر عمو. هوا هم‌چنان آفتابی است و قرار است بازهم باهم پیاده‌روی کنیم و بعد هم برویم ناهار را در sub way بخوریم. تا حالا تنها تا خانه دخترعمو نرفته‌ام اما فکر می‌کنم که راه را بلدم. البته کمی هم ادونچر توی این تنها رفتن هست.

هی یادم می‌رود بنویسم که این‌بار به نظر تعداد زنان با حجابی که دیده‌ام خیلی بیشتر از دفعه قبل است. و به نظرم تعدادشان در شهر بن بیشتر از شهرهای دیگری است که من دیده‌ام.

همه این‌جا در تدارکند که روزهای آخر سفر به من خوش بگذرد و من در تدارکم که هی فکر نکنم که روزهای آخر است! البته روزهای آخر بودن به معنی دیدن دوباره کلی آدم دوست‌داشتنی در ایران هم هست. اما من توی خداحافظی خوب نیستم. به همین دلیل سعی می‌کنم به خداحافظی فکر نکنم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها :


20

 

پیاده‌روی‌های طولانی هم‌چنان ادامه دارد امروز بیشتر از 3 ساعت پیاده‌روی کردم همراه با دختر‌عمو.

چمدانم را وزن کردم که مطمئن باشم اضافه‌بار ندارم. با خیال راحت می‌توانم بروم و مقداری شکلات هم بخرم.

آدم‌ها خوب است که یاد بگیرند هی روزهای باقی‌مانده را نشمرند. اما هر کار خوبی را لزوما آدم یاد نمی‌گیرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
تگ ها :


19

 

برگشتم بن و یک تکه از قلبم مونده اشتوتگارت.

خیلی خرین که مهاجرت می‌کنین!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٧
تگ ها :


18

 

دیروز بار دیگر اهمیت برنامه ریزی در بلاد کفر رفت توی چشممان، با پرداخت نزدیک به 25 یورو تفاوت قیمت بلیط قطار! بلیط قطار را اگر تا سه روز قبل از روز حرکت خریده بودم می‌توانستم قیمت‌های بهتری پیدا کنم. ولی تجربه‌ای که قیمتش فقط پول باشد ارزان‌ترین تجربه‌هاست.

امروز عصر به سمت بن حرکت می‌کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
تگ ها :


17

 

در حال حاضر بنده بیدارم و دارم با کامپیوتر صاحب‌خانه عزیز اینترنت گردی می‌کنم . زوج میزبان خواب هستند و من چای دم کرده‌ام و منتظرم که بیدار شوند.

دیروز سیزده‌به‌دری داشتیم بی‌نظیر. با انواع اقسام قطارها خودمان را رساندیم به شهر استراسبورگ که واقعا شهر زیبایی بود. با چندین و چند کلیسای زیبا و تعداد خیلی زیادی قصر و یک محله به نام فرانسه کوچک! این شهر هی مال آلمان بوده هی مال فرانسه شده و هی برعکس! این شده که اغلب مردم هم آلمانی صحبت می‌کنند هم فرانسوی. خیلی عکس گرفتیم و کلی هم پیاده روی کردیم به جز کاهو سکنجبین و آش رشته و بقیه خوراکی‌های سیزده‌به‌در بقیه مراسم سیزده‌به‌در در حد اعلا اجرا شد. طوری که وقتی برگشتیم خانه سه عدد آدم از حال رفته بود همه چیز عالی بود به ویژه اینکه فردا صبح قرار نبود بریم مدرسه و مشق عید ننوشته هم نداشتیم.

صاحب‌خانه‌ها بیدار شدند. من بروم که صبحانه بخورم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
تگ ها :


16

 

خوب در راستای دیدوبازدید نوروزی ما امروز به دیدن منزل حضرت آقای هگل هم نائل آمدیم. و در ادامه مقادیری مرکز شهر اشتوتگارت را هم بازدید نمودیم به همراه تعدادی قصر قدیمی. و یک بازار میوه و تره‌بار دیدیم شما بگیر بازار تجریش اشتوتگارت. و البته سه بار از جلوی فروشگاه اسمشو نبر هم عبور کردم ولی توانستم بر هوای نفس غلبه کنم.

وقتی هم برگشتیم خانه هوای شهر اشتوتگارت با فستیوالی از باد و طوفان و باران تگرگ و حتی برف از ما پذیرایی کرد و البته ما متقابلا بسیار ممنون بودیم که این فستیوال وقتی ما در حال گشت‌زنی بودیم اجرا نشد.

فردا به مناسبت سیزده‌به‌در به همراه دوستان عازم فرانسه خواهیم شد و احتمالا شهر استراسبورگ را بازدید می‌نماییم.

بنده مستحضر شدم که خانه آقای شیللر هم همین اطراف است والبته که مجبورم بروم دیدن ایشان هم. فقط امیدوارم اسباب دل‌خوری ایجاد نشود که بعد از سیزده‌به‌در به دیدار ایشان خواهم رفت!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
تگ ها :


15

 

بنده الان در شهر اشتوتگارت در منزل دو تا دوست عزیز هستم. که از خوش اتفاق! فردا تولد یکی شان و البته سالگرد عقدشان هم هست.

این بار بدون تاخیر و با لذت فراوان و خیلا راحت بین فرانکفورت و اشتوتگارت با قطار سفر کردم و واقعا لذت بردم. تا رسیدم بارها را سپردیم به صندوق امانات ایستگاه قطار و راهی یک گالری فوق‌العاده شدیم و بعد هم یک برجی که نشان مرسدس بنز همینطور مدام بالایش می‌چرخید حتی وقتی برف بیاید هم می چرخد!!!

راستی گوته هم خانه نبود اما یکی از اهالی خانه ما ایرانی ها را با حافظ شناخت. فردا شاید بروم خانه هگل!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱
تگ ها :


14

 

از ایکیا خرید می‌کنم قربه الی الله!

 

فردا صبح می‌خواهم خانه گوته را ببینم و ظهر حرکت می‌کنم به سمت اشتوتگارت.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها :


12+1

 

به همت هواپیمایی ایران ایر و خطوط آهن کشور ژرمانی این سفر را سفر تاخیر نام گذاری می نمایم!

باورتون بشه یا نه وسط آلمان مهد نظم و دیسیپلین قطارمون 80 دقیقه تاخیر داشت اون هم برای یه مسیر دو ساعته. بنابراین بی خیال شده و سوار یک قطار دیگر شدم و وسط راه هم قطار عوض کردم که بالاخره خودم را برسانم فرانکفورت. البته عمو گرامی بنده را سپرد دست یک خانوم محترمی که مراقبم باشد وسط بلاد کفر گم نشوم. طبق آمار فکر کنم یه دو سه نفری تو آلمان انگلیسی بلد نباشند این خانوم یکی شون بود!

وقتی با یک ساعت تاخیر از ساعتی که باید می رسیدم، رسیدم فرانکفورت و زنگ زدم  به عمو خبر بدم که نگران نباشه گفت اون قطاره که قرار بود 80 دقیقه تاخیر داشته باشه هنوز هم حرکت نکرده! یعنی 3 ساعت تاخیر! طفلکی اونایی که می خواستن با قطار خودشون رو برسون به فرودگاه فرانکفورت! یکی این خبر رو به دست این اراذل بیست و سی برسونه یه کم حالشو ببرن.

الان من خونه نگار عزیزم هستم. انقدر تو خونه اش راحتم که باورم نمی شه دفعه اولمه که اومدم خونه اش. با هلیا خانوم گلش هم کاملا رفیق شدم. همسرش هم خیلی خون گرم و صمیمیه. خلاصه که دارم وسط ساختمان های بلند شیشه ای و فلزی کنار رود ماین خوش می گذرانم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠
تگ ها :


12

 

من الان دارم آماده می‌شم که برم ایستگاه قطار. التبه قطار یک ساعت و چهل و پنج دقیقه دیگه حرکت می‌منه ولی درباره ژن خانوادگی که قبلا گفتم براتون!

شنبه شب بعد از یک ماشین سواری روی پل متحرک همراه خانواده عموجان برگشتیم و نشستیم پای تلویزیون و برنامه سوپر استار شبکه آر.‌تی.ال. و به شرکت کننده ایرانی‌اش مهرزاد مرعشی رای دادیم. من برنامه دو هفته آینده رو هم می‌بینم. امیدوارم که انتخاب بشه بازم. البته من خیلی موافق نیستم که به یه هنرمند به صرف ایرانی بودنش کسی رای بده ولی مهرزاد واقعا صداش خوبه و خوب می‌خونه.

دیروز برای بار سوم به دیدار خانه بتهوون نائل آمدم. و البته یک دوست وبلاگی نادیده رو هم دیدم. شانس این رو داشتیم که هم‌زمان با یک اجرای مدرن از یکی از سمفونی‌های بتهوون اونجا باشیم که واقعا جالب بود.

دیروز موقع قدم زدن کنار راین من با همین دوتا چشم‌های خودم آشغال دیدم کنار رودخانه! بشارت باد شما را که حتی این ژرمن‌ها هم آشغال می‌ریزند کنار رودخانه. آن هم رودخانه وسط شهر.

دیشب هم نشستم پای اینترنت و با دیدن فیلم‌های یوتیوب خودم رو خفه کردم. (آخه هوا بارانی شده و دیگه نمی‌شه که خودم رو با هوای آزاد خفه کنم.) کلی هم غصه خوردم که ابی نزدیک فرانکفورت روز 29 اسفند کنسرت داشته و من خبر نشدم!

من امروز ظهر با قطار می‌رم فرانکفورت. نگار جونم هم قرار شده بیاد دنبالم. روز چهارشنبه هم از فرانکفورت می‌رم اشتوتگارت پیش مریم و مهیار خیلی عزیزم. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٩
تگ ها :


11

من که الان این‌جا نشستم یک عدد آدم خلوف‌کار می‌باشم که دیشب رفتم کوکتل‌بار آن‌ هم از نوع برزیلی! و یک تعدادی نوشیدنی خوشگل و خوشمزه نوشیده‌ام و خوراکی‌های عجیب و غریب خورده‌ام. و حتی گارسون ایرانی در بار برزیلی دیده‌ام که به علت مشکی بودگی مو و چشم و ابرو برزیلیایی فرض شده‌اند.
امروز دعوتم منزل دخترعمو به صرف یک عدد مهمانی کاشت درخت! لازم به ذکر است که در این بلاد کفر همه صاحبان خانه‌های حیاط‌دار موظفند به کاشت حداقل یک درخت در باغچه رو به خیابانشان. و البته یک رسمی هم هست بین مردم ژرمانی که با تولد هر فرزند یک درخت بکارند که دخترعمو و همسر گرامی‌اش هم تصمیم گرفته‌اند با یک تیر دو نشان بزنند. لازم به ذکر است که نی‌نی مذکور قرار است تا 14 آوریل قدم‌رنجه نموده پا به این دنیا بگذارند که البته والده مکرمه‌شان که بشود دخترعموی بنده بشارت داده‌اند که حس می‌کنند که تا من در بلاد کفر حضور دارم ایشان تشریف‌فرما خواهند شد که این یعنی تا پیش از 11 آوریل نزول اجلال خواهند کرد. که در‌این‌صورت من هم شاهد عقد این زوج خوشبخت بوده‌ام و هم شاهد تولد اولین فرزندشان و به‌همین دلیل ملقب به لقب خاله افتخاری نی‌نی خواهم‌بود. (نی‌نی هم مثل من خاله واقعنی ندارد.)
هوا هم امروز بارانی نیست اما هی ابر و آفتاب با هم جا عوض می‌کنند. پس من سعی می‌کنم تا هوا ابری نشده راه بیافتم که تا خانه دخترعمو را بتوانم پیاده بروم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٧
تگ ها :


10

 

خوب به سلامتی و میمنت باران شروع شد و حداقل تا سه شنبه هم ادامه دارد!

امروز شاید بتونم تو مرکز شهر بن یک دوست تازه آلمانی شده رو ببینم. البته با این بارون خدا می دونه که چطوری تا مرکز شهر بریم و چطوری اونجا گشت بزنیم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦
تگ ها :


9

 

خوب همچنان مراسم خودخفه سازی با هوای آزاد ادامه دارد. امروز تا مرکز شهر با دخترعمو پیاده رفتیم و با اتوبوس برگشتیم. بالاخره سوسیس هم خوردم و بلیط های قطارم را خریدم.

خرید هم کردم خرید کردنی! دوستانی که می دونن فروشگاه dm چیه به اونایی که نمی دونن چیه توضیح بدن. اون وقت شاید هم به این نتیجه برسن که من حق داشتم 125 یورو اون جا خرج کنم و هنوز هم دلم بخواد باز هم برم همون جا خرید و فقط از ترس اضافه باره که دوباره نمی رم همونجا خرید و البته شاید باز هم برم همونجا خرید حتی با وجود ترس اضافه بار!!!!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥
تگ ها :


8

 

وقتی داری تنها صبحانه می خوری توی خانه ای که تا دیروز هر لحظه بین 7 تا 12 نفر ساکن داشته، هیچ چاره ای نداری تا دلت تنگ شود.

منتظرم که دخترعمو بیاید که باهم برویم توی شهر بلیط های قطارم را بگیرم و گشت بزنیم و بالاخره من سوسیس بخورم!

آسمان تکه های پراکنده ابر دارد اما آفتاب بیشتر از ابر است. البته پیش بینی هواشناسی می گوید از امروز بعدازظهر باران خواهد بارید و تا دوشنبه هم ادامه خواهد داشت! خدا رحم کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٥
تگ ها :


7

 

پسرعمه‌ها برگشتند ایتالیا. من نرفتم. چون از قبل برنامه‌ریزی نکرده‌بودم قیمت بلیط برایم گران تمام می‌شد، گران‌تر از آنچه که بیارزد. (ایرانی‌های مقیم اروپا چقدر طول می‌کشد که به این همه نظم و برنامه‌ریزی عادت کنند؟ ) پسرعمه‌ها را دیده‌ام و برای دیدن فلورانس بازهم وقت دارم. شاید هم آخرهای تعطیلاتم یک سفر یک‌روزه برای فلورانس ترتیب بدهم.

دیدن هرروزه فیس بوک توی سفر ریسک دارد. خبرهای فیس بوک همیشه خوش نیست. معصومه و آیدا....لعنت به جاده‌ها اگر معنایشان جدایی است. نمی‌توانم باور کنم. دلم می‌خواهد فکر کنم فقط رفته عید دیدنی خانه پریسا.

امروز هوا آفتابی است نزدیک به دو ساعت پیاده‌روی کردم همراه دخترعمو و زن‌عمویم. از ترس اینکه دوباره هوا ابری و بارانی بشود خودم را دارم با هوای آزاد خفه می‌کنم (صنعت تضاد را حال می‌کنید؟ )

برای بقیه سفرم یک برنامه هایی دارم : از یکشنبه تا چهارشنبه فرانکفورت پیش نگار خواهم بود و از چهارشنبه تا یکشنبه یا دوشنبه هفته بعد پیش مریم و مهیار. و برای بقیه روزها هیچ برنامه‌ای ندارم. هرچه پیش آید خوش آید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
تگ ها :


6

 

پنج روز از سفرم گذشته و حدود 20 روز دیگه‌اش مونده. امروز که داشتم برای نگار می‌نوشتم که برنامه‌ام چیه که بپرسم کی برم پیشش، یهو حس کردم سفرم تموم شد و هیچ کاری نکردم!!!! می‌گم که من شاهکارم!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
تگ ها :


5

من واقعا شاهکارم این‌همه هزار کیلومتر آمده‌ام این‌جا که بروم عید دیدنی! خانواده عمو آلمانی می‌گن امسال بعد از 23 سال اولین سالی است که احساس می‌کنند عید شده. برای همین هم کلیه اقوام دور و نزدیک ساکن آلمان مهمان‌های عمو (همان هفت‌سین انسانی) را هی دعوت می‌کنند خانه‌شان عید دیدنی! دیروز ناهار خونه دختر عمو و همسر آلمانی‌اش مهمان بودیم (همان‌ها که چهار سال پیش آمده بودم عروسی‌شان) عصر هم به مناسبت تولد پسرعمو کوچیکه کلی زدیم و رقصیدیم. البته قبلش من و زن‌عمو در راستای سورپرایز سازی رفتیم و کیک تولد خریدیم. بدکی نبود قتادی آلمانی هم دیدم. کیکش هم برخلاف همه تبلیغات خوشمزه بود. 
در جمع‌هایمان علاوه‌بر جمع کازینی خودمان دو تا آلمانی داریم. همسر دخترعمو و دوست‌دختر پسرعمو. دلم گاهی برایشان خیلی می‌سوزد آن‌طور که یک‌هو همه باهم تند و تند فارسی و یا حتی گیلکی حرف می‌زنیم باید بدجوری گیج بشوند. بعد هم که عذرخواهی می‌کنیم. می‌گویند همه چیز خیلی جالب است! احتمالا حس می‌کنند آمده‌اند موزه زنده! اما از شوخی گذشته به نظرم این‌که سعی می‌کنند در جمع‌های ما حضور داشته باشند فقط یک دلیل دارد : احترام به و همراهی با پارتنرشان که من به این شعورشان احترام عمیقی می‌گذارم.
حالا هم امروز در راستای ادامه عید دیدنی‌ها شام دعوتیم منزل خواهر زن‌عمو. صبح هم احتمالا برویم توی شهر و خرید کنیم. من که معمولا خریدهایم را از قبل می‌دانم سه‌سوت کار خریدم تمام می‌شود تا بقیه خریدشان تمام شود می‌روم و ساندویچ سوسیس مذکور را می‌خورم. 
اقوام ایتالیایی چهارشنبه برمی‌گردند آن موقع شاید بتوانم به جز مراکز خرید شهر جاهای دیگر را هم ببینم.
پ.ن. : رفتم توی سالن لباس کودک و اختیار از کف بدادم. بعد دیرم شد و باز فرصت نکردم ساندویچ سوسیس بخورم. ولی عوضش جای دوستان خالی توی رستوران استانبولی دونر کباب خوردم و سوپ عدس

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢
تگ ها :


4

 

دیگه واقعا سال نو مبارک. 

دیشب رفتیم کنسرت. خوش که گذشت ولی وقتی همه فریاد می‌زدند مرگ بر دیکتاتور برای من چیزی کم بود. اینجا دور از باتوم و ... همه شجاع هستند. نه این مرگ بر دیکتاتور برای من مزه‌ای نداشت.

در راه تا کنسرت یک ترافیکی دیدیم در حد همت! 12 کیلومتر همه ماشین‌ها ایستاده بودند. دلم خنک شد انقدر که هی این آلمانی‌ها پز ترافیک نداشتن و... را می‌دادند. از آن جالب‌تر این بود که آلمانی‌های قانونمند و بادیسپیلین هم خلاف می‌کردند. دوستان آب نمی‌بینند اگر نه شناگرهای قابلی هستند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱
تگ ها :