خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تولدت مبارک بابایی

 

هی نشسته‌ام از 89 ، 23 تا کم می‌کنم و می‌بینم می‌شود 66. بعد دلم یه جوری فشرده می‌شود. پدرم 66 ساله شد. 

گفته بودم تولد بابا و عمو ظفر یک روز است؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠
تگ ها :


هنوز هم؟ بله!

 

دخترم ساناز!

حواست هست که گاهی چطور مچ‌ات گرفته می‌شود؟ حواست هست که هنوز چقدر برایت سخت است کمک خواستن، از درد گفتن، از زخم گفتن؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :


رفیق‌های سخت

 

بعضی آدم‌ها بلدند یک طوری با آدم رفاقت کنند که وقتی نیستند، وقتی تلفنی با آدم حرف نمی‌زنند، وقتی ایمیل و اس.ام.اس. هم نمی‌زنند آدم حضورشان را حس کند و دلش به دوستی‌شان گرم باشد. خوب بعضی‌ها هم...بلد نیستند همه این‌ها را. این از ارزش دوستی‌شان لزوما کم نمی‌کند اما رفاقت کردن باهاشان را سخت می‌کند. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
تگ ها :


من جام این‌جا نیست الان

 

من نباید الان پشت میزم تو شرکت نشسته باشم. من الان باید خونه باشم نخود و لوبیاها رو شسته باشم و آش‌رشته رو بارگذاشته‌باشم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
تگ ها :


دیر نمی‌شود

 

به‌نظرم زندگی‌ام شیرین‌تر بشود اگر بتوانم آن صدای کوفتی را که دائم توی گوشم می‌گوید: "زودباش" ، خفه کنم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :


بخشی از داستان کوتاه "دریا جان"

 

هر موجی که به سمت ساحل می‌آمد، باد می‌پیچید توی پیراهنش و موج که برمی‌گشت پیراهن هم آرام می‌گرفت. موهایش، هر رشته از موهایش برای خودش می‌رفت سمت آسمان و آرام بی که عجله‌ای داشته باشد برمی‌گشت روی شانه‌هایش. رویش رو به دریا بود. دلش می‌خواست از لابه‌لای موهای آشفته‌اش نیم‌رخش را ببیند. با اینکه موها یک‌دست سفید بود می‌دانست صورت جوانی دارد. یک صورت جوان پرسن و سال. صورتی که چین و چروک به‌اش نیست اما مثلا از عمق نگاهش یا متانت چهره‌اش حس کنی که صورت یک زن صدساله است، دویست ساله، اصلا هزار ساله. بوی دریا می‌پیچید توی دماغش. همان بویی که از همان لحظه‌ای که پایش را از پله‌های قطار گذاشته‌بود پایین، زده‌ بود زیر دماغش. اما انگار بوی دریا غلیظ‌تر شده بود. بوی دریا شاید با یک ته بویی از خون. ته حلقش شور می‌شد و شورتر با هر موج دریا. دستی چنگ می‌انداخت توی قفسه سینه‌اش و قلبش را توی مشتش فشار می‌داد. تا نفسش باز شود یک نفس عمیق ‌کشید و باز ته حلقمش شورتر ‌شد و بوی خون از بوی دریا ماندگارتر ‌‌ماند ته دماغش. بو انگار می‌چسبید اصلا. و بعد راهش را می‌کشید تا توی سرش. بوی خون دست از سرش برنمی‌داشت. ته دلش می‌دانست این بوی خون از توی سرش بیرون‌برو نیست. می‌‌ماند توی سرش. تا خلش کند. تا پاک دیوانه‌اش کند. و چاره‌اش فقط یک کلمه بود، یک کلمه حرف از دهان دریا جان. اگر لب باز می‌کرد و می‌گفت که تقصیر بهراد نبوده. می‌گفت که کاری از دست او برنمی‌آمده. آن‌وقت مهم نبود که مردم چه می‌گفتند. خودش پیش خودش آرام می‌شدم. اما نگفت. لب از لب باز نکرد. هی گوش تیز کرد که از لا‌به‌لای صدای موج‌های دریا و بادی که می‌پیچید و سوت می‌کشید شاید صدایش را بشنود که دلداری‌‌اش می‌دهد و می‌گوید: "تو پسر من نشدی." ولی حتی خیال هم نمی‌کرد صدایش را می‌شنود.بعد دل‌داری می‌داد به خودش که همین حرف نزدنش لابد یعنی پسرش نبوده‌. و درست همان‌موقع دوباره به‌خودش می‌گفت شاید قهر کرده. هر کسی از پسرش ناامید شود خوب لابد قهر می‌کند و حرف نمی‌زند. حتی انگار ته دلش حق می‌داد به‌ دریا جان.

 

پ.ن. : به جان خودم دارم داستان می‌نویسم!


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
تگ ها :


داستان‌های بالغ

 

بعضی از نویسنده‌ها وقتی نقدی داری به داستان‌شان با تمام قدرت به دفاع از داستان‌شان برمی‌خیزند. انگار داستان فرزند صغیر آن‌ها است که مورد حمله قرار گرفته و نمی‌تواند از خودش دفاع کند. یک جایی باید دست داستان را رها کرد تا خودش تاتی تاتی برود و راه زندگی‌اش را پیدا کند. یک جایی؟ یعنی درست وقتی نقطه پایانش را گذاشتی. از همان موقع داستان یک موجود مستقل و بالغ است. خودش باید از خودش دفاع کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
تگ ها :


بازی ایران-عراق

 

من اهل فوتبال نیستم. یعنی بهترش این است که مطلقا از فوتبال هیچ چیزی نمی‌فهمم. مثلا خبر برد ایران در بازی دیروز را امروز صبح از رادیو شنیدم. ولی در همان لحظه فکر می‌کردم که شکر خدا که دیوانه‌ای مثل صدام هنوز در راس حکومت عراق نیست. وگرنه ممکن بود کل اعضای تیم ملی فوتبال عراق به جرم شکست در برابر تیم ملی ایران اعدام بشوند. یا دست کم غیب شوند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
تگ ها :


تریلرهای نازنینم

 

به‌نظر شما ممکن است در این دوسال که زمستان و برف قهر کرده‌بودند، پاهای من بزرگ شده‌باشند؟ نه؟ پس چرا کفش‌هام برام تنگ شده؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
تگ ها :


این روزها

 

این روزها به گمانم قرار است یاد بگیرم صبور باشم. سخت است خیلی.

این روزها دارم به مادرم معتاد می‌شوم، به آغوش‌اش و شربت‌های بهارنارنج‌اش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
تگ ها :


سمت روشن کلمات

 

نه! شنبه صبح خوبی‌هایی هم داره، می‌تونی تموم بداخلاقی‌ها و حال بدت رو بندازی گردن صبح شنبه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
تگ ها :


غارنشینی

 

تو به کسی نمی‌توانی کمک کنی، به‌ویژه تا خودش نخواهد. حتی آن موقع هم در نهایت خودش به خودش کمک می‌کند.

کسی به تو نمی‌تواند کمک کند. فقط خودت هستی که می‌توانی به خودت کمک کنی. تو باید خودت از خودت مراقبت کنی. هیچ آدمی تا همیشه برای تو نمی‌ماند، فقط خودت هستی که می‌توانی تا همیشه برای خودت بمانی. 

دل‌گیرم از این حقیقت‌ها. این عمق از تنهایی را دوست ندارم. 

دلم می‌خواهد کسی بیاید و  در آغوشم بگیرد بزند به پشتم و بگوید درست می‌شود دختر. طبعا هیچ‌کس نیست جز خودم. از حرف زدن با خودم خسته شدم.

اگر ما این همه تنهاییم چرا اصلا از غارهایمان بیرون آمدیم؟ اجدادمان هم از تنهایی دلشان پوسیده بود لابد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
تگ ها :


قرار نبود

 

مگر قرار نبود با هر تجربه‌ای پوست‌کلفت‌تر بشوم؟ پس چرا من روز به روز پوست‌نازک‌تر می‌شوم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
تگ ها :


من بی‌عرضه‌ام

 

سال‌ها خط قرمز پررنگ ذهن من بی‌عرضه بودن بود. هر کاری کردم تا زن بی‌عرضه‌ای نباشم. گاهی این هرکاری کردن‌ها پوستم را کند. از خودم برای خودم و دیگران تصویری ساختم که هرچه بود بی‌عرضه نبود. ولی هم‌چنان بدترین فحشی که ممکن بود از کسی بشنوم بی‌عرض بود. بدترین سرزنش‌هایی که خودم را می‌کردم با بی‌عرضه تمام می‌شد.

حالا اما گاهی چنان دلم می‌خواهد صادقانه اعتراف کنم: من نمی‌توانم. از پس این یکی برنمی‌آیم. گاهی حس می‌کنم خودم یه تنهایی نمی‌توانم تصمیم بگیرم. دلم می‌خواهد بخشی از کارهایم را بسپارم به کسی، با خیال راحت. به کسی که مطمئن باشم وقتی کاری را سپردم دستش انجام خواهد شد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٤
تگ ها :


خداحافظ تا نمی‌دانم چه وقت

 

آدمی هستم که مرجانش را سفت بغل کرده. هی سعی کرده بغضش را بخورد ولی موفق نشده زده زیر گریه. طبعا مرجانش هم زده زیر گریه. (مقادیری هر دو زر زر کرده‌ایم. بعد زده‌ایم به دنده مسخره‌ بازی. می‌گویم شرط می‌بندم اولین کسی هستم که می‌آید پیشت. پدرش می‌گوید باهم می‌روید دیسکو همان‌طوری که توی عروسی‌اش رقصیدی باهم برقصید. بعد مرجان چشمک می‌زند که لندن را هم به آتش می‌کشیم همان‌طور که نزدیک بود مدرسه را آتش بزنیم.)

آدمی هستم که احساس هدیه تهرانی دارد در اواخر فیلم شوکران. (کلا دو روز و نصفی است رانندگی می‌کنم تجربه گریه کردن پشت فرمان را هم پیدا کردم. فکر کنم قیافه‌ام حتی از هدیه تهرانی آخر فیلم شوکران هم ضایع‌تر شد.)

آدمی هستم که مثل دختری که تازه دوست پسر پیدا کرده هی دارد اس.ام.اس بازی می‌کند و آن‌طرف مرجانش دارد جوابش را می‌دهد. (و بنا داریم تا پای پرواز هم هی به هم اس.ام.اس بدهیم. گور بابای خواب و کار فردا.)

آدمی هستم که از همین الان دلش برای مرجانش تنگ شده.

آدمی هستم که فهمیده گلودردش نه ربطی به سرماخوردگی دارد نه حتی به آلرژی و آلودگی هوا. گلو درد فشار بغض‌های اشک نشده است.

آدمی هستم که آرزو می‌کند مرجانش موفق و خوش‌بخت باشد و تجربه زندگی بهتری داشته‌باشد، اما چشم ندارد شوهر مرجانش را ببیند. (طرف شانس آورد این دم آخری ندیدمش.)

آدمی هستم که در کمال خباثت به سفر لندن فکر می‌کند مثلا برای تابستان.

آدمی هستم که کم‌کم دارد حس می‌کند نیست.

 

(عنوان نام اثری که شخصیت اصلی نمایش‌نامه "یک دقیقه سکوت" نوشته محمد یعقوبی در حال نوشتنش است.)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها :


دلم روشن است

 

دم غروب که می‌شود، خانه تاریک-روشن می‌شود. هر چقدر که چراغ روشن می‌کنم دلم روشن نمی‌شود. خورشید که کاملا غروب کند، از روشن شدنش که دل ببرم یک دیوارکوب هم برایم کافی است. دل که می‌برم چیزی از توی قلبم سوسو می‌زند و دلم را روشن می‌کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
تگ ها :


ٰTime sharing یا اتاقی از آن خود

 

چه کسی است که نخوانده باشد، نشنیده باشد از اتاقی از آن خود خانوم وولف بزرگ؟ برای هر زنی که می‌نویسد یک اتاق از آن خود لازم است و درآمدی معادل 500 پوند.

کیست که نداند این فقط مختص زنانی که می‌نویسند نیست که نیاز دارند به درآمدی مستقل و اتاقی از آن خود.

دوستان مونث من اغلب درآمد مستقل را دارند. اما اتاقی از آن خود؟ اتاقش هم باشد زمانش را ندارند. عادت ندارم درد دل دوستانم را برای بقیه دوستانم بازگو کنم ولی این روزها با هرکدامشان که حرف می‌زنم نیازی مبرم دارند به فضایی و زمانی برای خود. باورتان می‌شود ندارند؟ یک ساعت در روز که بتوانند در یک اتاق را ببندند و صرفا با خودشان خلوت کنند. صدای گریه بچه نباشد، درخواست‌های شوهر نباشد مهمان از راه نرسد تلفن زنگ نزند...

دلم می‌خواهد بروم هر روز یکی از دوستانم را از خانه‌اش بدزدم بیاورمش بگذارمش توی اتاق خوابم و در را رویش ببندم و بگویم یک ساعت فقط به خودت فکر کن. بعد از یک ساعت در را باز کنم و بگویم حالا بگو چه می‌خواهی. مطمئنم که همه‌شان از این سردرگمی کوفتی که دارند تویش غرق می‌شوند نجات پیدا می‌کنند.

به خدا زمانی از آن خود باید جز حقوق بشر باشد.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸
تگ ها :


هیچ تصمیمی...

 

به تقویم که نگاه می‌کنم می‌بینم یک ماه گذشته. دخترک ١٠-١١ سالی از من کوچک‌تر است و یک‌طور ناجوری من را یاد خود دانشجویم می‌اندازد. دارد حرف می‌زند از تصمیمی که گیرش انداخته و نمی‌داند کار درست چیست و ناگهان می‌زند زیر گریه. هیچ کاری از من برنمی‌آید جز اینکه بغلش کنم. اشک‌هایش درشت و گرم است و سر شانه‌هایم را خیس می‌کند. چه بگویم به خودم اگر از دالان زمان رد شده‌بود و آمده‌بود این‌جا در آغوش خودم. به دغدغه‌های آن زمان فکر می‌کنم و می‌بینم چقدر الان برایم کم‌رنگند. یک جمله به ذهنم می‌رسد:

"هیچ تصمیمی توی زندگی اون‌قدر مهم نیست که تو بخوای این همه براش خودت رو عذاب بدی."

حالا بدون آن‌که از دالان زمان گذشته باشم خود الانم را در آغوش گرفته‌ام به خودم یادآوری می‌کنم  که هیچ تصمیمی...

گمانم دارم مرتکب کاری می‌شوم که به احتمال زیاد سخت است و برایم درد به همراه دارد. ولی جایی از زندگی‌ام وقتی برای اولین بار پیش چشم خودم شکستم و فهمیدم آن آدم بی عیب و نقصی که فکر می‌کردم نیستم به خودم قول دادم خودم را از تجربه کردن محروم نکنم از ترس هزینه. چون با تمام سلول‌هایم درک کرده بودم که هزینه تجربه نکردن هیچ کم از هزینه تجربه کردن ندارد که هیچ، یک حسرت هم اضافه دارد. 

دخترک می‌دانم که این‌جا را می‌خوانی. در گوش تو می‌گویم که آقا معلم‌مان نشنود. می‌دانی فروید می‌گوید اولین مخاطب هر جمله‌ای ناخودآگاه گوینده است. مرسی که این امکان را دادی که به خودم یادآوری کنم هیچ تصمیمی....به خودم یادآوری کنم که سخت نگیرم.

می‌خواهم تلاش کنم و نتیجه را تقدیم خدایان کنم. خدایان درونم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧
تگ ها :


حمایت می‌کنیم

 

دخترم ساناز

یه وقتایی به‌ات افتخار می‌کنم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
تگ ها :


شفا زخم‌هایی که شفا داده شده‌اند

 

نوشتن، نوشتن این روزها هرچقدر کم‌تر داستان و وبلاگ می‌نویسم، برای خودم بیشتر می‌نویسم. همین‌طور دارم عمیق می‌شوم توی ذهن خودم. دیشب بی‌وقفه نوشتم بیش از ده صفحه.

دیشب صدای آرام موسیقی بود (سارا! همان!) و نور کمرنگ چراغ خواب و شمعی که بوی جنگل می‌دهد و گل نرگس. گل نرگس برای خودم خریده‌ام. نرگس گل محبوب مامی است. هروقت می‌خواهم برای خودم مادری کنم کاملا ناخودآگاه برای خودم گل نرگس می‌خرم،برای آن مادری که درونم برای خودم دارم. 

و شروع کردم نوشتن. دارم کم‌کم مطمئن می‌شوم نمی‌شود یک زخم را برای همیشه شفا داد. زخم را شفا می‌دهی در همین سطحی که الان هستی. تو تغییر می‌کنی و در سطحی تازه دوباره با همان زخم مواجه می‌شوی و باید این‌بار هم باز زخم را ببینی خودت را درک کنی برای آسیبی که از زخم دیده‌ای و چیزی خیلی مهم‌تر: زخم زننده را ببخشی. بدون بخشش زخم زننده فرآیند شفا رخ نمی‌دهد. از طرفی آن کودک ترس‌خورده از آن اتفاق را درک کنی و بفهمی آن اتفاق مثل آوار روی سرش خراب شده و از طرفی حتی برای زخم زننده هم مادری کنی. درکش کنی که او هم رد صد زخم به تن داشته که چنین زخمی به تو زده. و بعد سال‌ها بعد دوباره در تمام کنکاش‌هایت باز می‌رسی به همین زخم. باز دوباره باید درمانش کنی و برای خودت و بقیه مادری کنی. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢
تگ ها :


فال حافظ یلدای امسالم

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد

من نیز دل به‌‌باد دهم و هرچه باد باد

کارم بدان رسید که هم‌راز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد

در چین طره تو دل بی حفاظ من

هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد

 امروز قدر پند عزیزان شناختم

یارب روان ناصح ما از تو شاد باد

خون شد دلم به یاد تو هرگه که در چمن

بند قبای غنچه گل می‌گشاد باد

از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان باز داد باد

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جان‌ها فدای مردم نیکونهاد باد

 

این هم شاهدش:

 

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر

ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱
تگ ها :