خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

چهل تکه شده‌ام

 

این روزها گیجم. هزار تکه می‌شود ذهنم. یک بخشی دارد مدام حساب و کتاب می‌کند که از پس هزینه‌های سفرم بربیاید، باید حواسش به قیمت بلیط و قیمت سوغاتی و خرج‌های روزمره باشد. و بعد هی بهترین راه‌ها را انتخاب کند بی که راهنمایی داشته‌باشد یا مشورتی. یک بخشی دارد کارهای شرکت را تند و تند انجام می‌دهد که قبل از شروع مرخصی تمام‌شان کند، باید حواسش باشد این دم آخری با رئیس جان دعوایش نشود که نکند یک وقتی کلا با مرخصی مخالفت کند.  یک بخشی مشغول اتفاقات ولنتاین به بعد کشور است، باید حواسش باشد که مفیدترین کار را انجام بدهد و امنیت خودش و یا دیگری را بی‌جهت به خطر نیاندازد و هزینه اضافی غیرقابل جبران ندهد. یک بخشی سرش به کار خودش است و هی دارد دنبال زن درون گم شده و مرد بیرون نایاب می‌گردد. یک بخش دیگر گیر داده به خواندن ادبیات کهن و می‌گوید بی ادبیات زندگی نشاید حالا اگر نمی‌نویسی تا نفس داری بخوان، سفرنامه ناصرخسرو تمام می‌شود، کلیله‌ودمنه، این یکی تمام می‌شود هزارویک شب. بعد باید حواسش باشد کلمه‌های فارسی ازیادرفته را پیدا کند، معنی‌اش را از دهخدا دربیاورد و فهرست کند برای یک وقتی که اگر قلم دوباره راه افتاد به جایش استفاده کند ازشان. بعد با هر دوستی که حرف می‌زنی شریک یک بخشی است. چقدر کم‌یاب است دوستی که بتوانی درباره همه این تکه‌ها حرف بزنی برایش. تن/ها/یم و از این تنهایی، خس/ته/ام. خسته و بی‌انرژی. برای شروع سفرم ثانیه شماری می‌کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
تگ ها :


ولنتاین مبارک(با تاخیر)

 

خوب این هم می‌شود که ولنتاین یک سالی آدم دوباره عاشق مردم کشورش بشود.

مردم کشور من زنده‌اند. مردم کشور من پیروزند.

 

پ.ن. : بابت تاخیر عذر می‌خواهم. دسترسی‌ام به اینترنت به شدت محدود شده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧
تگ ها :


این‌جا زنی گم شده است

 

فکر می‌کردم تمام دردم این است که دیگر نمی‌توانم کلمه‌ها را دست‌ به دست بدهم و شاهد رقص‌شان باشم. فکر می‌کردم یک روزی تمام امیدم را گره زده‌ام به نوشتنم و حالا که نوشتن قهر شده با من تمام امیدم هم پوچ شده. 

تلنگری خوردم از یک دوست که باورش نشد تمام دردم همین باشد. به عادت تمام این دو سه ماه باز دوباره چرخیدم به درونم. دوباره شروع کردم به شخم زدن، به کنکاش. دیدم ننوشتن فقط بخشی از مشکل است. اگر نوشتن خلاقیت است و خلاقیت زایش است و زایش از زن درون، این‌که نمی‌نویسم فقط بخشی از درد زن درون من است. 

این روزها مهربان نیستم. از همه بیشتر با خودم. و البته با آدم‌های مهم و عزیز زندگی‌ام. گوشی را برنمی‌دارم و همین‌طور بی‌دلیل پیام نمی‌فرستم برای کسی، دوستی، عزیزی که: "دوستت دارم حواست هست؟" هیچ دوستی صبح زود با صدای اس.ام.اس من که به‌اش می‌گوید : " عشگ منی" بیدار نمی‌شود. دیگر گوش شنوای دوستانم و آغوش بی‌پرسش‌شان نیستم. نامهربان شده‌ام. بی‌ملاحظه شده‌ام. 

به بدنم بی‌توجه شده‌ام و بدنم هم هر روز اعتراض جدیدی دارد. یک روز معده، یک روز پوست، یک روز کل سیستم تنفسی...حوصله موهایم را ندارم. مدام گره شده است پشت سرم. یک لباس انتخاب می‌کنم تا چند تا مهمانی پشت سر هم می‌پوشم‌اش. آرایش؟ نه خواهش می‌کنم. خرید؟ از نداشتن هیچ چیزی نمرده‌ام تا حالا. آشپزی؟ خدا عمر بدهد به مادر و ظرف‌های غذای کوچکی که هر بار توی یخچال خانه کشف‌شان می‌کنم. مهمان دیر به دیر دعوت می‌کنم. و کوچکی خانه را بهانه می‌کنم. حوصله مهمانی‌های شلوغ ندارم. اگر هم بروم حتما کسی که صمیمی‌ام باشد می‌فهمد که فقط دارم نقش مهمانی که دارد به‌اش خوش می‌گذرد را بازی می‌کنم. 

و از همه این‌ها واضح‌تر زن بودنم در مقابل مرد بودن هیچ مردی تعریف نمی‌شود. 

می‌ترسم و برای خودم نگرانم. زنم گم شده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
تگ ها :


دبی 6

 

بهله هنوزم دبی می‌باشم. آخرین پول‌خرد‌هام رو هم شکلات خریدم و اومدم دم گیت نشستم منتظر که برم سوار هواپیما بشم.

امروز یکی از جالب‌ترین روزهای عمرم بود. تو فاصله پست قبلی تا حالا، اتاق هتل را تحویل دادم و چمدانم را همان‌جا گذاشتم و زدم بیرون. رفتم یه بلیط روزانه مترو خریدم و سوار مترو شدم. هر ایستگاهی که عشقم کشید پیاده شدم یه گشتی زدم و دوباره سوار شدم. ایستگاه آخر مرکز خرید ابن‌بطوطه پیاده شدم. اگر یک‌بار دیگه بخوام بیام دوبی و یا اگر کسی با سلیقه من ازم بپرسه از کدوم مرکز خرید، خرید کنم. بی‌شک می‌گم ابن بطوطه. این آقای ابن‌بطویه جهان‌گرد بوده. به همین دلیل هر قسمت از بازار رو هم شبیه یکی از کشورهایی که ایشون سفر کرده ساختن (بعدا خواستین به نام من مرکز خرید بسازین یادتون باشه!!!) حالا ترتیب کشورهایی که من دیدم رو داشته‌باشین: تونس، مصر، ایران!!! هند و چین. هم‌چنان خرید نکردم. دوباره سوار مترو شدم و برگشتم این‌ور شهر رفتم فواره‌های معروف موزیکال دبی رو دیدم و بعد هم رفتم هتل چمدانم را تحویل گرفتم و آمده‌ام فرودگاه.

توی قسمت ایرانی بازار یه استارباکس بود رفتم یه لیوان کوچیک چای سفارش دادم و یه ماگ اندازه بشکه چایی تحویل گرفتم و رفتم نشستم توی یه کاناپه مخمل به غایت راحت. تمام عضلات بدنم خسته بود. چای‌ام رو شروع کردم به نوشیدن یک حس عجیبی از آرامش و صلح پیدا کردم. با خودم، اطرافم، این سفرم، دنیام....مثل جرقه تو ذهنم درخشید که من تا حالا فقط تنها زندگی کرده‌بودم. امروز واقعا تنهایی لذت بردم. من آدم رفیق ذلیل پارتنر ذلیل حالا واقعا تنهایی لذت برده‌بودم. 

با این احساسم خیلی خوبم. فقط حواسم هست که سویه تاریک ماجرا این می‌‌شه که خیلی سخت‌تر از قبل آدم‌ها رو به حریمم راه خواهم داد.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
تگ ها :


دبی 5

 

هم‌اکنون به مثابه یک معتاد واقعی به اینترنت از آخرین لحظات در هتل بودن برای استفاده از اینترنت استفاده می‌کنم.

دیگه اتاق رو تحویل بدم و بزنم به دل شهر. بی‌خانمانی هم حس خوبیه!!!

دیگه فکر کنم تا ایران دست‌رسی به اینترنت نداشته‌باشم.

تا بعد.

 

پ.ن.: دخترم ساناز!

شما که پات از مرز پرگهر رد می‌شه تا برگردی با دامان پاک مام میهن همین‌طور یک‌سره پروژه باد در موهایش را اجرا می‌کنی این همه گل سر و کش و تل چیه هر دفعه دنبال خودت راه می‌اندازی؟ جا اضافی داری یا کمبود بار؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
تگ ها :


دبی 4

 

همانا من یک قهرمان می‌باشم کسی که بتواند توی دبی از سرما بلرزد اگر قهرمان نیست پس چیست؟

ثانیا دبی مال هم موتور خرید بنده را روشن نکرد. فعلا فقط برای بردیا مقادیری لباس خریده‌ام.

ثالثا از محل هتل من (دیره) به سمت برج‌الخلیفه که می‌روی می‌رسی به یک شاه‌راهی که نمی‌دانم اسمش چیست. این‌جا به نظرم دبی مایل است خودش را در چشم توریست‌ها فرو کند بلکه هم کمی‌ بترساندشان

رابعا موقع خوردن شام در محوطه کی اف سی نازنین پسر یکی از دوستان مادرم را دیدم (همون بجه معروف خودمون) می‌گفت از شدت خرید کردن با همسرش کبود شده!!! پس چرا من موتور خریدم همین‌طور خاموش است آیا؟

سادسا پس مردم خود دبی کجا هستند؟ من فقط هندی-پاکستانی می‌بینم و آسیای جنوب شرقی و مقادیری هم توریست ایرانی و کمتر اروپایی.

(هفت چی می‌شد به عربی؟) من فردا ساعت 12 ظهر باید اتاق را تحویل بدهم و پروازم ساعت یک صبح پس‌فرداست به نظرتون دقیقا چه خاکی به سرم بریزم؟ پرین هستم خوش‌بختم

همین دیگه فعلا

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :


دبی 3

 

خوب چون یک داستان نویس مدرن هستم داستان را از بهترین جایش شروع می کنم: بله من ویزا گرفتم. یوهو!

اما اگر بخواهم قضیه را شرح بدهم: ساعت 5:30 صبح از هتل خارج شدم. شش رسیدیم سفارت. از ساعت 6:45 تا ساعت 8 تا دلتان بخواهد از ایکس ری و سکیوریتی چک رد شدم. مدارک را تحویل دادم و یک شماره 325 گرفتم و منتظر شدم تا شماره صدا کنند. هنوز ننشسته بودم شماره 324 را صدا زدند. من هم پر از هیجان که لابد الان نوبت من می شود در حالیکه سخت در اشتباه بودم. مگر سفارت معظم امریکا قول داده شماره ها را به ترتیب بخواند؟ هرگز! خلاصه که یک فضای کافکایی حاکم بود که من فعلا از توصیفش ناتوانم. شماره ها بدون هیچ ترتیب خاصی خوانده می‌شد. تمام کسانی که زودتر از من آمده‌بودند صدا زده‌شدند و همین‌طور تعداد زیادی از کسانی که بعد از من آمده‌بودند. من یک خانمی با شماره 333 که وجه اشتراکمان در این بود که هر دو از همسران‌مان جدا شده‌بودیم هم‌چنان منتظر بودیم. نهایتا ساعت 11 صدایم زدند. تمام برنامه‌ها این سفر مدام به من می‌گویند شکیبا باش.

آقای خوش‌تیپ مهربون پشت باجه قبل از هرچیز تشکر کرد از صبر و حوصله‌ام و گفت می‌دادند که خیلی معطل شده‌ام. این آقای خوش‌تیپ مهربون اصرار داشت با من فارسی حرف بزند و طفلک خیلی از کلمات من را اصلا نمی‌فهمید. پسرعمو را اول شنیدم پسرم! چشم‌هایش گشاد شده‌بود که پسرت چند ساله است که امریکا زندگی می‌کند و برایت دعوت‌نامه فرستاده. دو جمله انگلیسی حرف زدم سوتفاهم برطرف شد. خواهش کردم گفتگو را انگلیسی ادامه بدهیم می‌گفت نه حق‌ات ضایع می‌شود تو باید فارسی حرف بزنی. نگفتم که حالا هم نگرانم حقم ضایع بشود با این لیسنینگ فارسی تو. کلمات مخابرات، انفورماتیک، خدمات، عمو، پسرعمو...را مجبور شدم انگلیسی بگویم. خلاصه که امریکا نرفته شدم شبیه این مجری‌های شبکه‌ها لوس‌آنجلسی. بعد تعلیق شروع شد. آقاهه خوش‌تیپ مهربون پشت باجه به من گفت چند لحظه منتظر باش و خودش پشت باجه ناپدید شد! خانوم شماره 333 که درست قبل از من صدایش زده‌بودند از باجه کناری برگ زرد ویزایش در دستش بود و با من خداحافظی کرد و رفت. چند دقیقه بعد آقای خوش‌تیپ مهربون برگشت و شروع کرد چیزی را امضا کردن و مهر کردن. از شانس نیمه پایینی شیشه باجه آینه بود و تمام سعی من برای دید زدن با شکست مواجه می‌شد و به جز دستان خودم چیزی ندیدم. تا اینکه بالاخره ...بعله....برگه زرد خوشگل را داد دستم. این آقای خوشگل مهربون! و آرزو کرد سفر خوبی در امریکا داشته‌باشم و از ادامه سفر دبی‌ام هم لذت ببرم. اگر کانتر شیشه نداشت ماچش کرده بودم.

خلاصه که بنده خوشحال ساختمان کنسول‌گری امریکا را ترک کردم به همراه برگه زرد مذکور. اما هیچ‌کس نبود تا شادی‌ام را با او تقسیم کنم. کیفم را تحویل گرفتم و سوار تاکسی شدم. یعنی به آقای تاکسی بگویم؟ دست‌بردار ساناز! انقدر بی‌جنبه نباش. رسیدم هتل فورا یک کارت اینترنت خریدم که بیایم شادی‌هایم را تقسیم کنم. عظیم (روی کارتش نوشته فرانت آفیس منجر، مدیر المکاتب الامامیه). فورا نتیجه تقاضای ویزا را پرسید وتبریک گفت. بنابراین عظیم اولین کسی بود که از من شنید که ویزا گرفته‌ام.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :


دبی 2

 

با سفرم حالا دیگر دوستم. با تنهایی‌ام هم. حس شیرین استقلال و رهایی و قدرت می‌دهد به‌ام.

مثل سنگ افتادم خوابیدم. قندم افتاده بود پایین اصلا نا نداشتم حرکت کنم. باید یک چیزی می خوردم حتما. دو تا خرما خوردم که بتوانم خودم را برسانم به رستوران هتل. بعد از ناهار هم باز خوابیدم. از ترس اینکه شب بی خواب بشوم و سریال بی‌خوابی تکرار شود، با کتک خودم را بیدار کردم دوش گرفتم و پیاده زدم به شهر. دارم با دبی آشنا می‌شوم. دبی کوچولو متظاهر! طفلک هی دلش می‌خواهد بگوید می‌بینید بلندترین برج دنیا را دارم؟ می‌بیند چی‌چی‌ترین مرکز خرید و بهمان‌ترین هتل دنیا و فلان‌ترین ساحل و....این‌جاست. رفتارم با دبی دقیقا مثل آدم‌های این شکلی است. اول پس می‌زنم و از دور نگاه‌شان می‌کنم بعد کم‌کم درک‌شان می‌کنم و می‌توانم یک حداقلی از رابطه را برقرار کنم. 

رفتم مرکز خرید سیتی سنتر. موتور خریدم روشن نشد. فقط یک مگنت خریدم برای در یخچال بگذارم کنار بقیه شهرهایی که رفته‌ام. 

فردا صبح زود می‌آیند دنبالم که بریم سفارت. حسم این است که ویزا می‌گیرم. در عین حال از نگرفتنش هم نه متعجب می‌شوم نه ناراحت. 

شکلات‌های سوغاتی را همین امروز صبح از فری شاپ خریدم فردا هم که از سفارت برگردم دیگر هیچ انگیزه‌ای برای ادامه سفر ندارم!!!

راستی بی‌خود فکر می‌کردم می‌خواهم بروم تابستان. این‌جا الان فوقش بهار باشد. بنابراین از من توقع نداشته‌باشید بروم ساحل و پارک آبی من سرمایی‌تر از این‌حرف‌ها هستم. اصلا دلم نمی‌خواهد یک سفر سه روزه دو روزش سرما خورده و سردردی باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
تگ ها :


دبی 1

توقع ندارید که پرواز تاخیر نداشته باشد؟ دارید؟ خوب پرتوقعید!

اسکن چشم و صف طولانی چک پاسپورت از پا انداخت.

با تاکسی آمدم هتل یک خانوم هندی راننده تاکسی بود. لباس خوشگل صورتی پوشیده بود و از دست مسافر قبلی‌اش که یک زن افریقایی بود به شدت اشکی بود. درد دل کرد برایم.

مامور چک پاسپورت هم سر درددلش باز شده‌بود که اینجا همه خسته‌اند ولی بعضی‌ها نوبت را رعایت نمی‌کنند...منظورش چندتا زن افریقایی بود که جلوی ما از صف انداخته‌بود بیرون.

حالا هم نشسته‌ام توی یکی از راهرو‌های طبقات هتل که اینترنت داشته‌باشم. آقای رزرویشن هتل کلی برایم گشت تا کاناپه راحت پیدا کند. و گفت چقدر خوب انگلیسی حرف می‌زنی! خودش هندی حرف می‌زند من به زحمت می‌فهمم چه می‌گوید.

دارم از خستگی می‌م...

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
تگ ها :


پیش سفر (احتمالا1)

 

سفر بدون نگرانی اضافه‌بار هم خودش خوش‌بختی بزرگی است. با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شدم تا سقف سی کیلو بار این سفرم را جایی به نامم ذخیره کنند و اضافه کنند به بار مجاز سفر احتمالی نوروز.

دوبی را تا حالا ندیده‌ام. کاملا بی‌منطق ندیده دوستش ندارم. خرید جز تفریحات درجه اول من نیست. من سفر می‌کنم بیش از هر چیز برای اینکه جامعه جدید ببینم. آدم‌هایی با روابطی غیر از آنچه که ما این‌جا زندگی می‌کنیم. از دیدن موزه و میراث بشری لذت می‌برم و از طبیعت بکر. دوبی حداقل تا اینجا که من شنیده‌ام برای هیچ‌کدام از این‌ها شهره نشده. یکی از چیزهایی که امروز به‌شدت ذهنم را درگیر می‌کرد همین بود که دقیقا چرا از دوبی بدم می‌آید؟ و چرا این سفر این همه برایم نخواستنی است؟

نظراتم درباره دوبی را سعی می‌کنم حالا کمی کنار بگذارم و سعی کنم شهر را با تجربه خودم بشناسم.

اما این سفر به جز مقصدش نخواستنی بودن دیگری هم دارد. در این سفر تنهام. نه فقط توی هواپیما، که کسی نیست به استقبالم بیاید. کسی نیست که هی سرک بکشم که از لابه‌لای جمعیت چشمان مشتاقش را ببینم. و بعد هیچ آغوشی نیست که به‌ام یادآوری کند خوش آمده‌ام. حس می‌کنم در دوبی چیزی نیست که نشانم دهد پذیرفته می‌شوم. شاید همین موقعیت‌هاست که به آدم نشان می‌دهد چقدر شکننده است آنچه که به‌اش می‌گوید مستقل بودن، اعتمادبه‌نفس، تجربه زندگی تنهایی...چقدر هنوز نیاز دارد به پذیرفته شدن.

به‌هرحال تجربه تنهایی آن‌قدر برایم لذت‌بخش است که هنوز خانه کوچک عزیزم برایم بهترین نقطه زمین است. هنوز آن‌قدر برایم رهایی به همراه دارد که دوست ندارم از دستش بدهم. اما باید صادق باشم که تنهایی این روزها بیشتر از قبل رویه تلخش را نشانم می‌دهد. تنهایی فرصت روبه‌رو شدن آدم را با خودش فراهم می‌کند. شاید این روزها درونم آن‌قدر آشفته است که مدام چشم در چشم شدن با خودم است که آزار دهنده است، نه لزوما تنها بودن.

به هر حال سفر پیش رو شاید همان قعری باشد که این روزها نزدیکی‌اش را حس می‌کنم، جشن قعر. چیزی شاید مثل جشن یلدا. جشن پیروزی نور در تاریک‌ترین نقطه شب، در طولانی‌ترین شب.

و آخر اینکه برفی خانوم همراهم می‌آید. به عادت همیشه سفر را لحظه به لحظه این‌جا ماندگار خواهم کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها :


هشت ساله‌گی خوب است

 

حساب تمام وبلاگ‌هایی که با نام‌های مختلف نوشته‌ام  از دستم در رفته. تولد هیچ‌کدام‌شان را به‌ یاد ندارم، روزی که تصمیم گرفتم دیگر ننویسم‌شان را هم. اما خجسته برای من مثل فرزند عزیز بی رقیبی است که حالا دیگر خودم را بدون نوشتن‌اش نمی‌توانم تعریف کنم. دوستش دارم و حالا بخشی از بودن من است. امروز 8 ساله شده است. تولدش مبارک.

 

پ.ن. : امروز نمی‌دانم چرا یک لحظه دلم خواست تولدم باشد. تقویم را نگاه کردم که ببینم تا تولدم چقدر مانده. 14 بهمن را که دیدم یادم افتاد امروز تولد خجسته است. هم‌زمانی شیرینی بود برایم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها :


هنوز هم مهربان‌تر باش

 

به آرامش الانم و سکوت خانه‌ام که نگاه می‌کنم باور نمی‌شود هنوز 24 ساعت هم نگذشته از دیروز به آن شلوغی. 

مرخصی که بنویسی مثلا 3 روز یعنی از 6 روز قبل باید دو برابر کار کنی و وقتی برگشتی هم تا 6 روز باید دو برابر کار کنی تازه منت هم روی سرت باشد که داری می‌روی مرخصی یا تازه از مرخصی برگشته‌ای. از در و دیوار کار می‌ریزد روی سرم. 

تلفن صرافی که با پیک پول می‌آورد را گم کرده‌ام. ویزا دبی هنوز نیامده. به‌خاطر فرصت کم دارم با گران‌ترین پرواز ممکن می‌روم دبی. همین هم با منت و شانس و... پیدا شده. کلا به‌صورت بی‌انصافانه‌ای دارد گران تمام می‌شود این سفر. منتظرم که کارانه دی را بریزند به حسابم که بتوانم بروم صرافی و بقیه پول آژانس را بدهم و...

ساعت که پنج می‌شود به اندازه یک هفته از یک روزم خاطره دارم.

ساعت 8:30 دارم درباره خودم می‌گویم: " آدمی هستم که هیچ کاری انجام نمی‌دهم. آخرین کار مهمم در دنیای بیرونی جدایی‌ام بوده یعنی دو سال پیش. و همین‌طور دارم ول می‌چرخم و هیچ غلطی نمی‌کنم در زندگی‌ام و از دست خودم عصبانی‌ام و..."

این یعنی هنوز هم یادنگرفته‌ام که با خودم مهربان باشم و منصفانه خودم را ببینم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۳
تگ ها :


دارم می‌روم تابستان

 

حس سفر برای من از وقتی شروع می‌شود که پول می‌شمارم توی صرافی. پول‌های یک سرزمین دیگر را که توی دستم می‌گیرم و لمس می‌کنم باورم می‌شود که دارم راهی می‌شوم. چیزی در من مرده بود که با حال و هوای سفر انگار خون به رگ‌های خشک‌شده‌اش دارد برمی‌گردد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
تگ ها :


و خاصیت بی‌خوابی این است

 

بارها به دوستانم هشدار داده‌ام که نوشته‌های 12 شب به بعد من را زیاد جدی نگیرند. نمی‌دانم اضطراب که دارم بی‌خواب می‌شوم یا بی‌خواب که می‌شوم اضطراب می‌گیرم. فرقی هم نمی‌کند وقت‌هایی که بی‌خواب و مضطربم هر فکر ساده‌ای می‌تواند مهم بشود و هر تصمیمی می‌تواند عظیم و بزرگ جلوه کند.

فکر می‌کنید فکر دیشبم چه بود؟ اینکه لپ‌تاپم را با خودم ببرم سفر یا نه! به جان خودم قسم همین. تا خود صبح هی فکر کردم خوب می‌برم هر جا اینترنت وایرلس داشت وصل می‌شوم حالش را می‌برم. بعد گفتم وقتی اتاق هتل را تحویل بدهم تا وقت پروازم، می‌شود وبال گردنم. اصلا نمی‌برم یک تمرینی هم می‌شود برای ترک اعتیاد به اینترنت. بعد همان موقع با خودم می‌گویم خوب تمرین‌های کلاس چه؟ گزارش نویسی توی وبلاگ چه. بعد همان موقع دوباره به خود می‌گویم خوب بالاخره یک جایی پیدا می‌شود برای میل چک کردن. بعد فکر می‌کنم که چیزی که شنیده‌ام خیلی گران است برای اینترنت ساعتی و....

باورتان بشود یا نه ولی هنوز هم دارم فکر می‌کنم به اینکه ببرم برفی خانوم را با خودم یا نه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها :


به سه پی دوم نزدیک می‌شویم

 

مخابرات که خوانده باشی، سری فوریه که حل کرده باشی به اندازه موهای سرت، تمام دنیا را سینوس می‌بینی یا ترکیبی از سینوس‌ها. دید سینوسی داشتن به دنیا خوب است. مثل رفتن به قبرستان خوب است. نه به اوجش دل می‌بندی نه از حضیض‌اش ناامید می‌شوی.

حالا این روزها قدم به قدم دارم به قعر نزدیک می‌شوم. بعد یک لبخند ابلهانه‌ای روی لب‌های ذهنم هست که خوبی قعر این است که بعدش بلند می‌شویم و می‌رویم بالاتر. حالمان بهتر می‌شود.

هیچ کجا طول موج را اندازه نگرفته‌ام فقط چیزی در دلم هست که می‌گوید به قعر نزدیک می‌شوم. آن امیدها که می‌بُرم هر روز از آدم جدیدی، به من می‌گوید که به قعر نزدیک می‌شوم. باور که می‌کنم عمق تاریکی را، باور می‌کنم به قعر نزدیک می‌شوم. قعر تاریک است. سرد است. مرگ است. پر است از تنهایی و سکوت. فقط خوبی‌اش این است که می‌توانی به خودت بگویی تمام می‌شود بالاخره.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها :


نامرئی

 

گاهی حس می‌کنم شنل پدر هری پاتر بی‌خبر افتاده روی شانه‌هایم. دیده نمی‌شوم. آدم‌ها با سرعت از کنارم رد می‌شوند. مراقب نباشم شاید حتی از رویم رد شوند. دیده نشدن را دوست ندارم هیچ.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها :


آن لرزش انکار نشدنی

 

آدم‌هایی هستند که انگار جواب همه سوال‌ها را از قبل توی ذهن‌شان دارند. موضع‌شان درباره هر موضوعی کاملا واضح است. برای خودشان اصولی دارند که به آن‌ها پایبندند و در هر موردی بر اساس اصول‌شان می‌دانند جواب درست چیست. اغلب آدم‌هایی هستند اهل مطالعه و ذهن‌های تحلیل‌گر تیزی دارند. باهوش و اهل منطق هستند...پس چرا وقتی دهان باز می‌کنند من حس می‌کنم حرف‌هایشان به درد من نمی‌خورد؟

نظری تا این پایه قاطع اغلب هنوز صیقل تجربه نخورده. پای عمل که به میان می‌آید کم‌تر آدمی می‌تواند درست براساس اصولش عمل کند. بعد یک‌بار، دوبار، سه‌بار که به چشم خودش دید پای تصمیم واقعی نمی‌تواند به قاطعیت پاسخ‌هایش به سوال‌ها تصمیم هم بگیرد، آن‌وقت آن قاطعیت موجود در حرف‌ها رنگ می‌بازد. آدمی که در عمرش حتی یک‌بار افتاده باشد در گود عملی خلاف اصول از پیش فکرشده‌اش، موقع جواب دادن کمی شک می‌کند. موقع نوشتن حکم کلی بدون استثنائش دستش می‌لرزد حتی شده آن‌قدر خفیف که من و تو نبینیم. اما خودش نمی‌تواند آن لرزش را انکار کند پیش خودش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٩
تگ ها :


مسئله مهم

 

وقتی یک موضوعی توی ذهن آدم خیلی مهم می‌شود، (صرف نظر از اینکه واقعا چقدر مهم باشد) و به مرور تمام فضای ذهن را اشغال می‌کند، خطرش این است که بقیه مسائل و مشکلات فراموش شوند. یا شاید هم حسن‌اش همین باشد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۸
تگ ها :


نیمه پر لیوان

 

دیدن آدم‌‌بزرگ‌های نابالغ آن‌قدرها هم بد نیست، شاید اصلا لازم است. دست کم باعث می‌شوند قدر آدم‌های بالغ زندگی‌ات را بدانی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها :