خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خداحافظ دهه 80

 

می‌دانم ساعت پایین این پست به وقت ایران می‌خورد حالا که شروع کرده‌ام یازده و یازده دقیقه صبح ایران است و دو و چهل دقیقه صبح واشنگتن. این پست سفرنامه نیست. برای همین هم بین پست‌های شماره‌دار سفرنامه‌ای اسمش عوض شد. این پست گزارش یک مناسک شخصی است. نمی‌دانم دقیقا چند سال است که این مراسم را اجرا می‌کنم. بیشتر از یازده سال را مطمئنم.

می‌نشینم در سکوت آخرین شب سال و سالم را مرور می‌کنم و سعی می‌کنم آدم‌هایی را که باید رها کنم، رها کنم. سعی می‌کنم اما خودم را مجبور نمی‌کنم. یک وقتی می‌بینم چقدر راحت توانستم کسی را رها کنم. مثل همین الان که آدمی را رها کردم که روزی رها کردنش باورم نمی‌شد. یک وقتی می‌بینم در توانم نیست رها کنم. سخت نمی‌گیرم. می‌فهمم پرونده این آدم در سال بعد هم باز خواهد ماند. کسی چه می‌داند شاید سال آینده همین وقت توانستم رهایش کنم.

می‌بخشم. اگر بتوانم آدم‌ها را برای همان چیزهایی تا سر حد جنون عصبانی‌ام کرده می‌بخشم. اگر بتوانم آدم‌ها را برای دردناک‌ترین زخم‌هایی که زده‌اند می‌بخشم. و رها می‌کنم. گفتم که همیشه موفق نمی‌شوم. ولی وقتی موفق می‌شوم. این‌طور می‌شود که سال آینده وقتی خبری ازشان می‌شنوم یا حتی می‌بینم‌شان به جای خشم، به جای عصبانیت یا نفرت یک حس ملایم لبخنددار می‌آید سراغم. یک حس رهایی. و امشب از آن شب‌هایی است که آدم‌هایی هستند که هنوز نمی‌توان رهایشان کنم. کسی چه می‌داند شاید سال آینده هم‌چنین شبی...

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
تگ ها :


واشنگتن 14

 

الان باز از یک مهمانی ایرانی دیگر برگشتم به صرف قر و قنبیله فراوان و ملقب شدم به لقب "فِرِش از ایران" خیلی برای همه جالب بود که من تازه از ایران آمده‌ام. نمی‌دانم چرا واقعا.  مهمانی توی یک منطقه‌ای بود به نام پوتومک که ظاهرا محله پول‌دار نشین این اطراف است و هم‌وطنان عزیز خودشان را به آب و آتش می‌زنند که ساکن این محله بشوند. ظاهرا آقا رضا پ هم ساکن همین منطقه است. 

توی راه موقع رفتن به مهمانی ماه بزرگ و درخشان امشب مدام جلوی چشمم بود. دلم می‌خواست کسی بود که با دیدن ماه به یادش بیافتم. نیافتادم. دارم عادت می‌کنم به کسی نبودن در زندگی‌ام.

دم ظهر راهی دی‌سی شدیم باز. نمی‌دانم این چه احساسی است که من دارم. قبل از دیدن یک جایی که برایم مهم است هی هیجان دارم بعد که می‌بینمش به نظرم خیلی خیلی عادی می‌شود. آکروپلیس، مسجد ایاصوفیه، برج ایفل، موزه لوور، شهر ونیز و حالا هم کاخ سفید و کنگره امریکا. حالا یک احساس خب که چی‌ای دارم که نمی‌دانم چطور باهاش کنار بیایم. البته انکار نمی‌کنم که دی‌سی واقعا شهر زیبایی است. واقعا دیدنی است. اما راستش دیدن صرف یک ساختمان برای من تجربه چندان مهمی محسوب نمی‌شود. مثلا برایم مهم‌تر از دیدن کاخ سفید دیدن تجمع گروه‌های مدافع صلح بود جلوی کاخ سفید. پسرعمو جان می‌گوید: "برو کنارش بایست و شعار بده عادتت را از دست ندهی." می‌گویم: "اتفاقا اعتراض کردن این‌جا بد عادتم می‌کند. این چجور پلیسیه که فقط وایساده داره نگاه می‌کنه. تازه یک عده‌ای‌ هم حتی به خودشان زحمت نداده‌اند از اسب‌هایشان پیاده بشوند." خلاصه عکس و فیلم مبسوط تهیه کردم که خدا عمر بدهد می‌گذارم باز توی فیسبوک.

قبل از دی‌سی رفتن هم هفت‌سین چیدیم، هفت‌سین چیدنی. هی از کنارش رد می‌شویم قربان صدقه شکل و شمایل‌اش می‌رویم همه‌گی باهم. خوشگل شده واقعا. حالا بعد از سال تحویل حتما عکس می‌گیریم کنارش.

(تا اینجا رسیدین متوجه شدین امروز را از آخر به اول روایت کردم؟ فهمیدنش سخت بود اصلا؟ دیدین چه خوب بود. پس چرا دوست نمی‌شین با داستان‌هایی که با زمان خطی روایت نمی‌شن؟ هان؟)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
تگ ها :


واشنگتن 13

 

از مهمانی ایرانی برگشته‌ام و عجیب‌ترین سوال را امشب شنیدم از یک ایرانی مقیم خارج از ایران: "این فیلم‌ها و شلوغی‌ها که می‌گن واقعا اتفاق می‌افته؟" خیلی جلو خودم رو گرفتم که نگم نه خیر این‌ها رو ما می‌آیم تو هالیوود می‌سازیم بعد می‌ذاریم روی یوتیوب...آخه ابله بی‌شعور نفهم من به تو چی بگم؟ دوستان مقیم خارج از ایران که هی می‌گید ما چه کنیم که مفید باشیم برای مردم داخل ایران، بفرمایید این هم یه نمونه. اطلاع‌رسانی کنید دوستان من عزیزان من. آخه دیگه یه ایرانی مقیم امریکا که نباید شک داشته‌باشه واقعا تو ایران اتفاقی رخ می‌ده یا نه. 

در ضمن در زمینه زندگی مسالمت‌آمیز با حیوانات امشب یک درجه پیشرفت کردم. خانه‌ای که رفته بودیم مهمانی یک سگ پشمالوی سفید خیلی گنده داشتند. که البته اصلا هم باهوش نبود، یک خنگ مهربان بود. عکس هم از ایشون موجوده که ان‌شاالله تعالی می‌گذارم توی فیسبوک.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها :


واشنگتن 12

 

این‌جا هوا آفتابی است. پنجره‌ها باز است. صدای جاروبرقی می‌آید و روی میز سبزه هست و سنبل و لاله. این‌جا هم نوروز پشت در منتظر است. 

امشب، فردا شب و پس‌فردا شب مهمانی ایرانی نوروزی دعوتم. هر شب یکی از کفش‌های تازه‌ام رو می‌پوشمچشمکنیشخند

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
تگ ها :


واشنگتن 11

 

دیروز راه افتاده پیاده به سمت مرکز شهر. به قصد یک کتاب‌خانه راه افتادم اما وسط راه از جلوی یک شعبه دیگر همان کفش فروشی مسلمان نشنود کافر نبیناد. چی شد؟ پرسیدن داره واقعا؟ در سرزمین شیطان بزرگ شیطان زود آدم را گول می‌زند. رفتم تو که فقط یک نگاهی بیاندازم. رفتم تو و یک ساعت بعد به اضافه یک جفت چکمه و یک جفت کفش و منهای یک اسکناس صد دلاری آمدم بیرون.

طبیعتا صلاح ندیدم که بیشتر از این در مرکز شهر بمانم راه افتادم پیاده تا برگردم خانه که پسر عمو پیدایم کرد. و تهدیدم کرد که دیگر نمی‌گذارد تنهایی بروم خرید! بی‌جنبه‌گی درد بزرگی است.

این‌جا یک اتوبوس‌های مدرسه‌ای هست که آدم منتظر است هر لحظه پسر فارست گامپ ازش پیاده شود. به خدا همان شکلی. اصلا زمان به‌اش نگذشته و مدرن نشده. کلا زیاد پیش می‌آید که یاد فیلم‌های هالیوودی بیافتم. حالا من که خیلی فیلم‌بین هم نیستم.

امروز هم هوا خوب و آفتابی است. شاید باز راه بیافتم پیاده برم تا شهر. البته قول شرف می‌دهم که پایم را توی کفش فروشی مذکور نگذارم. (شده ماجرای دی ام پارسال.)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
تگ ها :


واشنگتن 10

 

اضطراری

اگر کنگره امریکا هرچه سریع‌تر یک قانونی مبنی بر ممنوعیت خرید کفش در ایالت متحده به تصویب نرساند این‌جانب باید با کمک‌های بشردوستانه به مام میهن مراجعت کند.

پایان پیام

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
تگ ها :


واشنگتن 9

 

درون من دو تا ساناز هست. ساناز تنبله و ساناز ماجراجوئه. هر روز که از خواب بیدار می‌شوم ساناز تنبله می‌گوید: "بگیر بخواب. تو الان در تعطیلات هستی. تا یک سال دیگر فرصت تعطیلات طولانی نخواهی داشت." و ساناز ماجراجوئه می‌گوید: "پاشو. این همه راه نیامدی تا این‌جا که بخوابی. برای خواب همیشه فرصت هست." و من حواسم هست که هر‌دویشان بخشی از حقیقت را نمایندگی می‌کنند و من حواسم هست که به عدالت بین‌شان قضاوت کنم که هر دو به حق‌شان برسند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
تگ ها :


واشنگتن 8

 

ساعت شش و نیم صبح است. نزدیک دو ساعت است که بی‌خواب شده‌ام. بالاخره مقاومت را کنار گذاشتم و زدم به اینترنت.

اینجا ظاهرا دانشگاه مریلند برنامه شب چهارشنبه‌سوری داشت. اما ما دیر خبر شدیم. من دیشب هیچ کار آتشانه چهارشنبه سوریانه‌ای انجام ندادم. این یعنی چه؟ یعنی سال آینده کمتر آتش خواهم سوزاند؟

دیروز هم پسرعمو جان از راه نرسیده سوار ماشینم کرد که برویم بگردیم. می‌دانم خسته است از کار ولی زیر بار نمی‌رود. اول ایستگاه اتوبوس و مترو را نشانم داد و قرار است برایم نقشه رنگی شهر و مسیرهای اتوبوس و مترو را هم بگیرد، (آخ جان نقشه) که روزهای وسط هفته خودم بروم به سیر آفاق و انفس. طبق معمول هم باهم کلی گپ می‌زنیم. من از ایران می‌گویم و تغییراتش در این چند ساله و او برایم از زندگی در امریکا می‌گوید. و در ضمن من برگردم باید یک مدتی بروم قرنطینه کلامی بس که اینجا سمیعی دیده‌ام بد دهن شده‌ام.

بعد باهم رفتیم خرید. کینگ سایز بودن امریکایی در بسته‌های سس و شیر و آب پرتقال و حتی بسته قرص ادویل هم خودش را نمایان می‌کرد. تقریبا تمام مایحتاج اولیه از ایران ارزان‌تر است. یک تفاوت عمده‌ای که من با اروپا دیدم این بود که این‌جا به اندازه اروپا توجه به زندگی سالم نمی‌بینی. خوراکی سالم کمتر به چشم می‌آید.

هوا بارانی است. ولی قرار است کمی گرم‌تر بشود. دیروز رفتم پیاده‌روی به نیم ساعت نرسید که یخ‌زده و سردرد گرفته برگشتم. تازه کلاه هم سرم بود. در تمام این نیم ساعت هیچ کس را در حال پیاده‌روی ندیدم (باز تفاوت با اروپا پیدا کردم). از کنار یک مدرسه ابتدایی هم رد شدم. انتظار آن هیاهوی شاد و تصاویر پر از رنگ از بازی بچه‌ها را داشتم. توقع آن تابلو نزدیک مدرسه هستید سیگار کشیدن ممنوع را واقعا نداشتم. این‌ها بچه‌هایشان خیلی لوسند به قرآن قسم. (مدیونید اگر فکر کنید من از حسادت دارم منفجر می‌شوم)

راستی یه چندتایی عکس گذاشته‌ام توی فیسبوک و البته از سرعت اینترنت خرکیف هم شده‌ام.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥
تگ ها :


واشنگتن 7

 

امروز دیر از خواب بیدار شدم. دلم می خواست بروم پیاده روی اما هوا دارد بارانی می‌شود. شاید بمانم خانه و عکس‌ها را بگذارم توی فیسبوک.

دیروز کمی حرف زدم با پسرعمو و همسرش درباره کارهای خیریه‌ای که توی ایران انجام می‌شود. از پرورشگاهی که قبلا با بچه‌ها می‌رفتیم از بازارهای خیریه از محک و از کانون اصلاح و تربیت و دیه برای بچه‌هایی که روز تولد 18 سالگی‌شان خبر بد اعدام است برای‌شان. و بعد به این فکر کردم وقتی بیرون از ایران زندگی می‌کنی و دلت می‌خواهد برای ایران مفید باشی، مفید بودن فقط کار سیاسی نیست. می‌شود یک وقت‌هایی به این چیزها هم فکر کرد. هرکسی بالاخره یک یا چند نفر قابل اعتماد توی ایران می‌شناسد که بتواند پولی را در اختیارشان بگذارد برای خرج کردن در چنین کارهایی. این‌جا خیلی‌ها را می‌بینم که دل‌شان برای ایران نگران است و همه هم ذکر "کاری از دست ما برنمی‌آید" گرفته‌اند. به‌نظرم کافی است ذکرشان را به "چه کاری از دست ما برمی‌آید؟" تغییر دهند تا راه‌ها خودشان را نشان بدهند. 

هیچ‌کدام از ما برای از بین بردن مشکلات نمی‌توانیم کاری کنیم. هر کدام از ما می‌توانیم فقط به اندازه خودمان مفید باشیم. کاش همین‌قدر را دریغ نکنیم.

بروم شال و کلاه کنم کمی منطقه را شناسایی کنم. بعدش وقت برای عکس توی فیسبوک گذاشتن پیدا می‌شود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
تگ ها :


واشنگتن 6

 

دیروز بعد از ظهر راه افتادیم به سمت مرکز شهر. شهر زیبایی است واشنگتن دی سی. یک پله‌ای دیدیم که توی فیلم جن‌گیر آقا کشیشه ازش سر خورد افتاد پایین. یادتون می‌آد؟

بعد هم خیابان ماساچوست که خیابان سفارت‌خانه‌هاست. سفارت سابق ایران که ساختمانش خیلی شبیه کاخ نیاوران بود و البته خیلی کوچک‌تر. دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی ایران که بیشتر شبیه یک مغازه فسقلی بود. پسرعمو تعریف کرد از راهپیمایی‌شان که از همین‌جا شروع شده بود و تا کاخ سفید ادامه پیدا کرده بود.

کاتدرال واشنگتن را هم دیدیم. من حس می‌کردم مثلا نوتردام استراسبورگ است که تمام تزئیناتش را تراشیده باشند. یک پارک قشنگی هم همان اطراف بود کمی قدم زدیم و طبعا عکس گرفتیم. حالا قرار شنبه از صبح برویم دی‌سی گردی. قرار است کتاب لاست سیمبول را هم به عنوان راهنما ببریم.

زیاد با پسرعمو گپ می‌زنیم. از شباهت‌هایمان که با خنده می‌گوییم: "سمیعی‌ایم دیگه" و اینکه گاهی چقدر دردسر می‌کشیم برایش و حواسمان هست غریبه‌ای نشنود پچ‌پچ‌هایمان را. پسرعمو بیشتر از 20 سال است که ایران را ندیده و بخش بزرگی از اقوام را. برایش می‌گویم از هم‌بازی‌هایش. از بچه ریزه‌هایی که می‌شناخته و حالا پدر یا مادر شده‌اند. برایش می‌گویم از تهران زادگاهش که حالا انقدر تغییر کرده که اگر روزی برگردد باید همراهش باشم تا گم نشود....زیاد حرف می‌زنیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
تگ ها :


واشنگتن 5

 

خوب بی‌جنبه‌ای که منم! یک روز ازم قول گرفته‌اند که توی خانه بمانم حالا این وبلاگ رو به توپ می‌بندم.

از جمله نتایج شخم زدنی جیب مبارک در روز گذشته، خرید یک مجموعه مراقبت از پوست بود. قیمت مجموعه مذکور گویا تا همین چندی پیش 20 دلار برای مصرف 6 ماه بود. حالا از شانس من و جیبم شده بود 60 دلار برای مصرف 2 ماه. تغییر فقط در جابه‌جایی دو تا رقم 2 و 6 است. ما هم که پول‌دار اصلا برایمان قابلی ندارد این پول‌ها. و البته من مطمئنم که این تغییر قیمت کاملا حساب شده انجام شده. آدم یک لحظه حس می‌کند فرقی هم نمی‌کند. (مرگ بر سرمایه‌داری کثیف امریکایی!!! مرگ بر امپریالیسم! مرگ بر کاپیتالیسم! خوب دلمون خنک شده بسه دیگه فحش و فضیحت)

یک چیزی که همیشه از دور برای من نشان‌دهنده فرهنگ امریکایی است، مباحثی است موسوم به روان‌شناسی امریکایی. داشتم دفترچه راهنمای همین مجموعه پوست خوشگل‌کنی‌ام را می‌خواندم رسیدم به یک جمله جالب:

"خیلی مهم است که بدانید در جوش‌زدنتان مقصر نیستید. جوش نه به این معنی است که چیزی خورده‌اید که نباید بخورید و نه به این معنی است که به اندازه کافی بهداشت را رعایت نکرده‌اید. مجموعه‌ پیچیده‌ای از عوامل شامل ژنتیک، هورمون‌ها، آلودگی هوا و استرس باعث جوش زدن می‌شوند. چه کسی اهمیت می‌دهد که چرا جوش می‌زنید. مهم این است حالا که جوش می‌زنید چه کاری برای جوش نزدن می‌توانید بکنید."

اول از همه می‌دانند که نقش عذاب وجدان و احساس گناه چقدر مخرب است و می‌دانند هر پدیده‌ای که این احساس را کم کند چقدر دوست داشتنی‌ می‌شود. بعد هم می‌دانند چقدر ریشه‌یابی کار سختی است و هیچ کس حوصله‌اش را ندارد. و هر پدیده‌ای که نوید حل مشکل را بدون نیاز به ریشه‌یابی بدهد چقدر خواستنی می‌شود. و از همه مهم‌تر می‌دانند که آدم‌ها بابت چیزی که احساس خوبی به آن‌ها بدهد بهتر پول خرج می‌کنند.

البته توی این دفترچه عکس یک تعداد سلبریتی هم بود که گویا از این داروها استفاده کرده بودند و پوست‌شان مثل مرمر شده بود. اما از آنجایی که بنده کلا در زمینه شناختن سلبریتی‌ها همچین بفهمی نفهمی گیج می‌زنم. به جای آنکه وجود عکس سلبریتی‌ها باعث شود بفهمم داروها لابد خیلی کارشان درست است، فهمیدم لابد این آدم‌ها خیلی معروفند که عکس‌شان توی دفترچه راهنما داروهاست.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
تگ ها :


واشنگتن 4

 

ساعت 8 صبح است. هوا ابری است و من توی خانه تقریبا تنها هستم. تقریبا تنها یعنی آقای پنبه خان الان زیر پای بنده نشسته‌اند و من خودم در حال افتخار و تعجب هم‌زمان هستم از خودم! من؟! سگ؟! دلم می‌سوزد برایش. خیلی خوب می‌داند که من آن‌طور که بقیه از بودنش لذت می‌برند حالی نمی‌کنم با بودنش ولی باز هم هر جا بروم دور و برم می‌پلکد. می‌داند باید تا آمدن پدر و مادرش ( به جان خودم پسرعمو جان و همسر گرامی دقیقا از همین الفاظ برای بیان رابطه‌شان با پنبه استفاده می‌کنند.) صبر کند تا بپرد هوا و شادی کند. اصلا یک جورایی به نظر افسرده می‌‌آید طفلکی. البته من حواسم هست که افسردگی برایش درس‌هایی دارد و نباید این درس‌ها را از دست بدهد!!! فکر کنم هم‌ذات پنداری ما دو تا را به هم نزدیک کرده باشد حسابی.

پسرعمو جان دیشب با ظرافت از بنده قول گرفته که یک امروز را طاقت بیاورم و راه نیافتم شهر را پیاده گز کنم. من هم تا به خودم بیایم دیدم قول داده‌ام! می‌ترسد گم بشوم. راستش خودم هم هنوز خیلی شهامت تنها گشتن را پیدا نکرده‌ام انگار ابهت اسم امریکا و دوری‌اش از خانه‌ام تاثیرش را گذاشته.

من حالا دارم سعی می‌کنم حال یک زن خانه‌دار مهاجر را درک کنم که همسر و فرزندانش رفته‌اند بیرون. البته احتمالا زنی که توی خانه‌ای مثل اینی که من الان هستم ساکن باشد دیگر جا افتاده توی محیط تازه من اما هنوز می‌توانم هی امریکا را با ایران و بعد هم با اروپا مقایسه کنم و تعجب کنم از سایز خوراکی‌ها در اینجا. می‌روی می‌گویی یک قهوه لطفا. یک لیوان 1 لیتری کاغذی می‌دهند دستت. بعد می‌گویی من قهوه بزرگ نمی‌خواستم که! بعد که بشکه‌ها را می‌بینی توی دستشان سوسک شده و به راهت ادامه می‌دهی. درباره بستنی و پیتزا و بقیه خوراکی‌ها چیزی نمی‌گویم تا تخیلتان فعال شود.

نام‌برده بسیار خوشحال است که مردم اطراف انگلیسی حرف می‌زنند. خوشحال است که مشکلی در درک حرف‌هایشان ندارد و از خودش متعجب است که چرا اعتماد به نفس حرف زدن ندارد پس. حرف هم که می‌زند دایره لغات استفاده شده‌اش خیلی کمتر از دانسته‌هایش است.

مگر از پست قبلی چند ساعت گذشته که از من توقع دارید بیشتر از این حرف بزنم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
تگ ها :


واشنگتن 3

 

من کشته اون "ها آر یو تودی لیدی" فروشنده‌های امریکایی هستم. مخصوصا اون تودی‌اش. انگار طرف هر روز حال من رو می‌پرسه. مشکلش فقط اینه که بدونه من امروز حالم چطوره.

همسر پسرعمو گرامی مقداری خرید داشت برای نوروز بنابراین راهی یک برنامه زنانه خریدانه شدیم. و بنده بالاخره موفق به زیارت یک عدد فروشگاه ویکتوریاز سیکرت شدم. اووووووووف آقا اووووووووووووووف حتی بدتر. بعدش هم رفتیم یک کفاشی مسلمان نشنود کافر نبیناد. به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم که موتور خرید نه تنها روشن شده بلکه در حال شخم زدن جیب این‌جانب می‌باشد. بی‌انصاف آخه 150 دلار فقط از یه مغازه!!!؟؟! 

این دو روز چون آخر هفته بود دوستان پسرعمو جان و همسرش را زیاد دیدم. می‌دانید به چه فکر می‌کردم؟ به اینکه اولین تغییر بزرگ ایران در راستای مدرن شدن، بر اثر تحصیل جوانان ایران در دوران پیش از مشروطه بود. به این فکر می‌کردم این نسل از ایرانی‌هایی که برای تحصیل به غرب آمدند و هرگز دیگر به ایران بازنگشتند اگر برمی‌گشتند چه حجمی از تجربیات زیسته در فضایی متفاوت را به ایران منتقل می‌کردند. و حتی به این هم فکر کردم اگر روزی شرایط طوری باشد که این تجربیات به ایران برگردد....خوب آرزو که بر جوانان عیب نیست. من هم هنوز جوانم شکر خدا و البته رویاپردازی در هیچ‌جای این کره خاکی هنوز نه جرم است نه مالیات دارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
تگ ها :


واشنگتن 2

 

این‌جانب الان خوابش می‌آد و داره مقاومت می‌کنه که یه کم دیرتر بخوابه که صبح کله سحر بیدار نشوم.

امروز هی همین‌طور با ماشین شهر را گشته‌ایم. از همه بامزه‌تر یک آرایشگاه افغانی و ایرانی بود. کله‌ام سوت کشید یا دود کرد به هر حال بند بی‌قابلیت 35 دلار!!! الکی نیست می‌گویند شیطان بزرگ.

خوب هنوز خیلی زود است برای قضاوت کردن. من خیلی شنیده بودم که تفاوت امریکا و اروپا مثل تفاوت شهر و ده است. من تکذیب می‌کنم. اگر تفاوت این‌قدر زیاد بود من به هر حال باید یک چیزی حس می‌کردم.

همین حالا یک حرفی را هم اضافه کنم. نه در اروپا و نه در امریکا هیچ امکان تکنولوژیک خاصی نمی‌بینی که فکر کنی در ایران نیست. روابط اجتماعی حاکم بر جوامع و حقوق انسانی بلاد کفر است که در ایران پیدا نمی‌شود.

خوب همه حرف‌ها را که نباید در همین یک دانه پست نوشت. بقیه حرف‌ها بماند برای پست‌های آینده.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
تگ ها :


واشنگتن 1

 

خوب به سلامتی و میمنت دیشب موفق شدم بالاخره ساعت 12 شب بخوابم. تا 4 صبح خوابیدم. حالا کم‌وبیش جت‌لگ برطرف شده. حالا هم رفته‌ام صبحانه روز تعطیل خورده‌ایم و برگشته‌ایم سه نفری کافی نت برپا نموده‌ایم. هم‌زمان هم در حال قر و قنبیله می‌باشیم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
تگ ها :


سلام شیطان بزرگ

 

من حالا چند ساعتی هست که رسیده ام. دقیقش یعنی شش ساعت و نیم است که رسیده ام واشنگتن.

اول از همه که برای اولین بار در عمرم بدون تاخیر از فرودگاه امام خمینی پرواز کردم. یعنی اصلا باورم نمی‌شد. اشک شوق در چشمانم حلقه و باقی ماجراها.

اولین تفاوتی که در این سفر حس کردم، برخورد مامور ترکیش ایرلاین بود موقع رد شدن از گیت. مردک شروع کرد عین سوال‌های آقای خوش‌تیپ مهربون پشت شیشه را پرسیدن. پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ من مجبورم به سوالات تو جواب بدهم؟ که فورا جواب داد مشکلی نیست، و من این سوالات را از همه می‌پرسم. که فکر کنم دروغ می‌گفت مثل هاپو. بعد هم توی پرواز دو مدل فرم تحویل‌مان دادند که پر کنیم. راستش من فکر می‌کنم هر کشوری با نوع پذیرش مسافرین کمی نشان می‌دهد که می‌خواهد بقیه مردم دنیا درباره‌اش چه فکری بکنند. به نظرم امریکایی‌ها بدشان نمی‌آید کمی ابهت ایجاد کنند برای خودشان. کمی بترسانند که تو فکر نکنی هر کاری دلت بخواهد حق داری انجام بدهی. مثل دبی که می‌خواهد کاری کند جدی‌اش بگیری. یا اروپایی‌ها که دوست دارند نشان بدهند خیلی با فرهنگ و پیش‌رفته و انسان‌دوست هستند.

پرواز آن‌قدرها که فکر می‌کردم سخت نگذشت. فیلم دیدم. خوابیدم. کتاب خواندم. خوابیدم. غذا خوردم. خوابیدم. یادداشت نوشتم. خوابیدم. باز غذا خوردم. خوابیدم و بعد رسیدیم. 

کمی برای چک پاسپورت معطل شدم ولی ماجرای اثر انگشت و باقی ماجراها اصلا درد نداشت. همه‌چیز محترمانه و منظم انجام شد. مامور تپلی چک پاسپورت هم خوشبختانه با دیدن اسم ایران یاد جوجه کباب افتاد نه بقیه مفاخر ملی‌مان.

و ای جان! ای جان! پسر عمو عزیزم. خیلی خوب است. خیلی خیلی خوب است که آدم بعد از بیست و چند ساعت سفر طولانی یک آغوش پر محبت به تو یادآوری کند که عزیزی و قدمت مبارک است.

فاصله بین فرودگاه تا خانه هم که به بررسی اخبار ایران و جهان گذشت.

اینجا علاوه بر پسرعمو و همسر گرامی یک آقا پنبه هم هست که یک هاپو پشمالو سفید و کوچولو است که بنده را مجبور می‌کند با ترسم از حیوانات کنار بیایم.

اینجا ساعت نزدیک یازده شب است و من خوابم نمی‌آید. ولی همه می‌گویند باید بخوابم تا جت لگ بی‌پدر برود بمیرد.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
تگ ها :


پیش از سفر 2

 

چمدان مورد نظر بسته شد. حرفه‌ای شده‌ام! هنوز وزن‌اش نکرده‌ام ولی ظاهرش می‌گوید خطر اضافه وزن تهدیدم نمی‌کند. البته هنوز پسته نخریده‌ام. هی هم فکر می‌کنم چند کیلو پسته بخرم اصلا. باز مثل ایتالیا نشود که پسته ببرم ببینم آنجا پسته هست از ایران هم ارزان‌تر.

بعد فقط همین فکر که نیست. من نوجوان که بودم یک سوال همیشه‌گی داشتم از مادر گرامی با یک لحن لوس و ننر و کشداری از توی اتاقم داد می‌زدم: "ماااامیییی من چی بپوشم؟" راستش مادرم خیلی خیلی به نظر من خوش‌پوش است. تا خیلی بچه بودم هم طبیعتا من هم خوش‌پوش بودم. نوجوان که شدم خودم ماندم و یک کمد لباس که همیشه گیجم می‌کرد. مامی گاهی جوابم را می‌داد گاهی جوابم را نمی‌داد. یک شوخی‌ای هم داشتیم که مادرم می‌گفت: "تو بزرگ می‌شوی مستقل می‌شوی و از خانه خودت به من زنگ می‌زنی و می‌پرسی: مااااامییییی من چی بپوشم." و گفتن ندارد که یک وقت‌هایی البته این کار را کرده‌ام و کلی هم با مادرم خندیده‌ایم سر موضوع. بعد هی موقعیت‌های بامزه تصور کرده‌ایم که من از مادرم پرسیده‌ام چی بپوشم.

این همه وراجی کردم که چه؟ که بگویم حالا هم نمی‌دانم چه بپوشم. آن سمیعی ساکن بلاد کفر که قرار است بروم دیدنش ایمیل زده و یک سری پیشنهاد داده که چه کنم که سفر طولانی اذیتم نکند. یکی‌اش هم این است: "لباس راحت بپوش. حتی اگر شد لباس ورزشی"!!!ها؟! اصلا نمی‌توانم تصور کنم بلوز و شلوار ورزشی بپوشم بعد روی‌اش روپوش و بعد هم روسری. بعد هم لابد برسم استانبول سه ساعت با لباس ورزشی بچرخم توی فرودگاه. تا حالا فقط توانسته‌ام خودم را راضی کنم شلوار جین نپوشم. بعد هی بلوز‌هایم را نگاه می‌کنم و تصور می‌کنم حدود ساعت 3 و 4 صبح بپوشم‌شان و بعد از ساعت 12 شب درشان بیاورم. کدام‌شان این قابلیت را دارند طی این مدت من را زنده بگذارند. واقعا نمی‌دانم. فکر کنم باز باید گوشی را بردارم و بپرسم: "مااااااااااامیییی من چی بپوشم؟"

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
تگ ها :


پیش از سفر 1

 

اگر همه چیز طبق برنامه پیش برود فردا این موقع من در حال پرواز خواهم بود. و طبیعتا الان باید چمدان ببندم ولی نشسته ام پای کامپیوتر، از یک معتاد چه انتظاری می‌رود جز این؟ 

حال قبل از سفرم چطور است؟ من فهمیده‌ام که اغلب دوستان و آشنایانم یک تفاهم عجیبی با هم دارند. هرکسی شنیده که سفر می‌روم آرزو می‌کند که همان‌جا ماندگار شوم و همه آرزو می‌کنند عاشق بشوم آن‌جا! من نمی‌دانم همین‌جا برای عاشق شدن چه اشکالی دارد. از آن گذشته دوستان فراموش می‌کنند عاشق شدن من اصلا کافی نیست. شاخ شمشاد مورد نظر هم باید حالا عاشق نه، حداقل به من تمایل و علاقه‌ای پیدا کند. و باز دوستان فراموش کرده‌اند این‌که هی آرزو می‌کنند من برنگردم می‌تواند معانی خیلی بد و خطرناکی مثل شتافتن به دیار باقی و سقوط هواپیما و این‌ها هم داشته‌باشد. خلاصه کمی مهربان‌تر باشید. بگویید آرزو دارید من را دوباره ببینید. 

من بروم به امورات چمدان مورد نظر رسیدگی کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٩
تگ ها :


روز جهانی زن مبارک

 

من باور دارم روزی می‌رسد که حقوق انسانی آدم‌ها بدون در نظر گرفتن جنسیت‌شان رعایت می‌شود.

 

"و من آن‌روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی که دیگر نباشم"

 

(بخشی از شعر افق روشن- احمد شاملو)

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
تگ ها :


سمیعی شکیبا باش!

 

ما اعضا خانواده سمیعی یک سری اخلاق‌هایی داریم که خدا به دور فقط خودمان تحملش را داریم. یکی‌اش هم وقت شناسی است. انگار یک نفر (مثلا جد بزرگ‌مان) نشسته ور دل‌مان و هی مدام توی گوشمان می‌گوید بدو! زودباش! دیرمی‌شه!

حالا فکر کنید یک سمیعی می‌خواهد برود دیدن یک سمیعی دیگر آن سوی کره زمین. سفر برای نوروز طراحی شده و مقدماتش از مهر (بعله از مهر!) شروع شده. جان به لب این سمیعی ساکن ایران رسید تا وقت سفارت در دوبی را گرفت. دوباره جان به لب رسید تا بلیط دوبی و ویزای دوبی و هتل دوبی قطعی شد. جان به لب رسیده سریعا برگشت سرجایش بس که زود نتیجه چک امنیتی رسید. (خود سفارت بین دو تا ده هفته زمان داده بود اما من دو روز بعد از صدور ویزایم تایید شدم. مرسی اعتبار!) بعد مرحله بعدی جان به لب رسیدن شروع شد: بدو دنبال بلیط. جان از لب هم گذشت و بالاخره امروز بعد از یک مرحله فعال کردن پلنگ تیز چنگ درون برای آژانس مسافرتی، بالاخره بلیطم را خریدم. با اجازه جمعه صبح راهی خواهم شد.

لحظه لحظه برنامه‌های این سفر برای تکرار این درس بود: عجله نکن! دیر نمی‌شود. آرام باش! همه‌چیز به موقع انجام می‌شود. شکیبا باش! در همه این موارد علاوه بر این که باید خودم را آرام می‌کردم باید به چند تا سمیعی دیگر هم می‌گفتم که نگران نباشند اوضاع تحت کنترل است و همه چیز به موقع انجام خواهد شد.

حالا دارم به این فکر می‌کنم سفری که مقدماتش این همه ماجرا داشته خودش چه شکلی خواهد بود؟ مثل همیشه اینجا از سفرم خواهم نوشت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
تگ ها :


من هم خواب دیده‌بودم

 

من خواب بد دیده‌بودم. می‌شد زانوی غم بغل بگیرم و بترسم و یخ کنم از خانه تکان نخورم و به همه دوستانم بگویم لطفا نروید و مراقب خودتان باشید. زانوی غم بغل نگرفتم، ترسیدم اما. از خانه تکان خوردم و به هیچ کس هم نگفتم نرو. می‌شد بنشینم خوابم را فرویدی تحلیل کنم، اوه! اوه! با آن همه باتوم روم به دیوار عجب تفسیری هم داشت بی‌حیا! و البته برآورده شدن یک آرزوی هرچند خیلی خیلی دردناک. تفسیر کردم کمی خندیدم کمی بغض کردم. می‌شد خواب را یونگی بررسی کنم، نکردم، هنوز تنهایی از عهده بررسی یونگی خواب‌هایم برنمی‌آیم. دیگر چه‌کار می‌شد کرد؟ از هرکس که می‌شناختم که احتمال داشت برود توی خیابان خواهش کردم بیشتر از همیشه مراقب خودش باشد و خواب را فراموش کردم. توی ماشین هم که صحبت از خواب‌های بد بود صدای خواب دیدن خودم را درنیاوردم...دیشب اما بغض توی خواب بالاخره اشک شد. من منتظرم که شبی برسد که من خواب خوب دیده‌باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۱
تگ ها :


فسقلی دردناک

 

یک عضله کوچکی وجود دارد درست وسط فاصله بین دو کتفم. وقتی دستم را از روی شانه‌ام می‌برم پشت سرم، کف دستم درست می‌ماند رویش. این روزها این فسقلی بدجوری درد می‌کند. به مادرم که می‌گویم، جواب جاودانش را می‌دهد: "سرما خورده" و بعد ادامه می‌دهد: " این لباس خواب‌های قرتی بلا را نپوش که سرما نخوری." به پدرم که بگویم او هم جواب جاودانش را می‌دهد: " از ورزش نکردن و بی تحرکی است" و بعد ادامه می‌دهد: " از صبح نشسته‌‌ای پشت میز. این عضله‌های پشتت انقدر حرکت نکرده‌اند دارند از بین می‌روند." حالا لباس گرم پوشیده‌ام و دارم به تنم هی کش و قوس می‌دهم که حرف هردوشان را گوش داده باشم. و خودم...دلم می‌خواهد کسی پیدا شود از پشت بغلم کند، بی هوا (بی حواس؟).

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٩
تگ ها :


دلم همین الان می‌خواهد...

 

امروز دلم می‌خواست مرد خوشبخت یک خانواده خوشبخت یکی از این سریال‌های درپیت تلویزیون ایران بودم. خسته از سر کار می‌رفتم خانه و زنم آنقدر حمایتم می‌کرد که یادم برود از صبح توی چه کثافتی گم بوده‌ام.

پ.ن.: مردک آنقدر توی جلسه مزخرف گفت که حتی آقای رئیس هم به من حق داد. آنقدر توی جلسه حرف زدم و بحث کردم که تمام گلویم می‌سوزد. ریه‌هایم درد می‌کند واقعا.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
تگ ها :


جنگ داخلی!

 

بدن گرامی!

می‌شه بسه؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٦
تگ ها :