خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

در فراخوان خوابگرد شرکت می کنم قربه الی الله

 

لابد تا حالا خیلی ها فراخوان خوابگرد را دیده‌اند. و لابد از نقدهایی که به ماجرا وارد بود هم خبر شده‌اند. که من هم البته ترجیح می‌دهم نام وبلاگ نویسان با این همه کلیت روی ماجرا نباشد. ولی این موضوع از احترامم برای چنین طرحی کم نمی‌کند.

خوب برویم سر اصل مطلب

انتخاب‌های من به ترتیب

1. پری فراموشی نوشته فرشته احمدی

موضوعی نو در ادبیات فارسی. تکنیک عالی نوشتن و در مجموع یک رمان خیلی خوب. من عاشق شکستن کلیشه‌ها هستم. مثلا شکستن کلیشه عشق آسمانی مادرانه و رابطه پروانه‌ای مادر و دختر. و من عاشق اینم که کلیشه‌ها با اجرا و تکنیکی قوی شکسته شوند. خوب من عاشق این کتابم پس

2. احتمالا گم شده‌ام نوشته سارا سالار

یک شب توی شهر فرانکفورت بی‌خواب شدم. منزل نگار عزیزم مهمان بودم. و انقدر خوش شانس که کنار کتاب‌خانه‌اش رختخواب پهن کرده‌بودم. عصرش پیشنهاد داد که "احتمالا گم شده‌ام" را بخوانم. پیدایش نکردیم توی کتاب‌خانه. همان نیمه‌شب گشتم و پیدایش کردم و شروع کردم. کتاب که تمام شد صبح شده‌بود و وقتی کتاب را بستم ساعت را نگاه کردم. از آن کتاب‌هایی است که آدم را به ادبیات ایران امیدوار می‌کند. مدت‌ها بود کتابی با چنین قدرتی از نویسندگان کشورم نخوانده بودم. زبان روان، موضوع جذاب و تازه، تعلیق، اجرای قوی...

3. برف و سمفونی ابری نوشته پیمان اسماعیلی

ایده ایده ایده! مجموعه داستانی با فضاسازی عالی. تازگی ایده‌ها. تخیلی بی‌نظیر. استفاده عالی و به‌جا از تعلیق و عنصر ترس و البته تکینک تقریبا بدون ایراد. زبان هماهنگ با کلیت داستان.

 

توضیح : متاسفانه من همه کتاب‌های موردنظر را نخوانده‌ام. کمی هم دیرتر نظرم را نوشتم شاید فرصت کنم همه کتاب‌ها را بخوانم که دیدم انتظار بیهوده‌ای از خودم دارم. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
تگ ها :


به یاد داشته‌باش

 

دخترم ساناز!

به‌یاد داشته‌باش که هر آدمی در زمینه‌ای بیشتر از همه رنجیده‌خاطر می‌شود که در همان زمینه اعتمادبه‌نفس کمتری دارد.

وقتی بهت برمی‌خوره یعنی در همون مورد اعتمادبه‌نفست می‌لنگه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦
تگ ها :


دل تنگ، دل سنگ

 

دل‌تنگی دل‌تنگی است. چه دلت برای عزیزی که دور است تنگ باشد. چه رابطه‌ای را قطع کرده‌باشی. چه عشق ممنوعی داشته‌باشی و حق نداشته‌باشی ببینی‌اش. چه مرگ با تمام قطعیت و بی‌رحمی‌اش جدایت کرده‌باشد از عزیزت. مهم نیست دیگران به تو حق بدهند دلت تنگ بشود یا نه. دلت تنگ می‌شود، اولش البته.

اولش وقتی دلت تنگ می‌شود گریه‌ات می‌گیرد. بی‌تاب می‌شوی. از کار و زندگی می‌آفتی. از خواب و خوراک می‌افتی. همه نازت رو می‌کشند. همه مراقبت هستند. به تو می‌گویند:" حداقل یک چیزی بخور. می‌میری این‌طوری." بعد که هی نیست یاد می‌گیری یک چیزی بخوری. اگر نه می‌میری. یاد می‌گیری یک ساعت‌هایی از شب رو بخوابی. اگر نه از پا می‌افتی. بعدش دیگر کمتر گریه‌ات می گیرد. دلت تنگ هست اما بی‌تابی نمی‌کنی. به کار و زندگی‌ات می‌رسی. گاهی می‌خندی و بدون او حتی خوش می‌گذرانی. چشم باز می‌کنی و می‌بینی تکرار، عادت آورده و دیگر نبودنش عادی شده. دیگر حتی دلت تنگ نمی‌شود. به خودت می‌آیی و می‌بینی دلت سنگ شده و همه به تو خواهند گفت: " آفرین عجب دختر قویی هستی تو." قوی بودن خوب است. ولی دلی که سنگ شده دیگر نمی‌تواند دوست داشته‌باشد. دیگر نمی‌تواند عاشق باشد. بدم می‌آید ولی این‌طوری است. دلم نمی‌خواهد ولی هست.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠
تگ ها :


آتشفشان بی عرضه لعنتی

 

هی دیشب بهم می‌گفت برو دوباره سایت فرودگاه رو چک کن پروازم کنسل نشده باشه هی کنسل نشده بود. این آتشفشان بی‌عرضه لعنتی هم بلد نیست کار کسی را راه بیاندازد. فقط بلد است مردم را معطل خودش کند.

نرفتم فرودگاه. همون دیشب باهاش خداحافظی کردم و اومدم خونه خودم. موقع خداحافظی هم گریه نکردم. وقتی هم برگشتم تو خونه و تنها شدم و هم گریه نکردم. انگار دیگه برامون عادی شدی با خوشحالی و خنده بریم فرودگاه نگاه کنیم به بالای پله‌برقی و وقتی دیدیمش براش دست تکون بدیم و ماچ بفرستیم. بعد که بارهاش رو تحویل گرفت محکم بغلش کنیم و ماچش کنیم. و یه مدتی به تقویم بی‌رحم نگاه نکنیم و بعد یه روزی خودمون با همین دست‌ها با همین پاهای خودمون ببریمش فرودگاه و یک تکه از دلمون رو سوار هواپیما کنیم و بفرستیم یه گوشه دنیا. حالا هر دفعه یک تکه دیگه از دلمون به یه گوشه دیگه از دنیا. دیگه گریه‌امون نمی‌گیره. فقط دلمون می‌گیره و برای جای خالیش آه کوتاه بی‌صدا می‌کشیم که کسی نگه داریم خودمون رو لوس می‌کنیم.

جای عموجونم خالیه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
تگ ها :


ساناز نوستراداموس

 

من خودم هم شرمنده‌ام که ماجرای مجسمه‌ها رو نزدیک دو سال پیش تو یکی از داستان‌هام پیش‌بینی کرده‌بودم.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٥
تگ ها :


پرسش

 

به‌نظر شما آیا قرار است اتفاق خوبی بیافتد؟ اما من این‌طور فکر نمی‌کنم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٢
تگ ها :


یادآوری

 

دائم دارم به خودم یادآوری می‌کنم که هروقت داری یه ایراد کسی رو می‌گی یا داری یه نکته منفی دربارش به زبون می‌آری یادت باشه که حتما یه مقداری هم حسادت تو حس‌هات هست.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
تگ ها :


تیک تاک

 

وقتی بزرگ بشم یه ساعت دیواری می‌سازم که تیک تاک نکنه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۸
تگ ها :


انگیزه؟

 

پس چرا من حوصله ندارم داستان بنویسم خیلی وقته؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦
تگ ها :


از نگفتنی‌هایم

 

کافی‌ است که فقط درباره کتک خوردن کسی بشنوم تا حالم بد شود.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
تگ ها :