خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تقدیم به تو در اولین روز بقیه عمرت

 

دوست گلم

هرکی بهت می‌گه تنها زندگی کردن آسونه، شک نکن که داره مزخرف می‌گه. مزخرف مطلق. اما یادت باشه ما تو این گوشه دنیا یاد نگرفتیم که زیبایی‌های زندگی خودمون رو ببینیم و ازش لذت ببریم و یا شاید یاد نگرفتیم از بیانشون لذت ببریم. من حالا می‌فهمم آدم تا قبل از تنها زندگی کردن خودش رو نمی‌شناسه. عادت‌های واقعی خودش رو، وسواس‌ها و بدقلقی‌های خودش رو و حتی لذت‌های خودش رو. سخته اما ارزشش رو داره.

با عشق ساناز

 

 

پ. ن. : من سریال فرندز رو خیلی کم دیدم. ولی یادمه یه جاهایی همون اول‌ها ریچل تصمیم می‌گیره مستقل از پدر ثروتمندش زندگی کنه. تمام کارت اعتباری‌هاش رو با قیچی نصف می‌کنه. بعد مونیکا بهش چیزی می‌گه با این مضمون : به زندگی مستقل خوش اومدی. دهنت رو صاف می‌کنه اما ارزشش رو داره. 

قبلا هم بهم گفتن بعضی از اخلاق‌های گند مونیکا رو دارم. اما تا حالا خودم انقدر احساس مونیکا بودگی نداشتم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۸
تگ ها :


اسهال

 

من دارم به اون پلیس‌های طفلکی فکر می‌کنم که امروز اسهال گرفته‌اند از گرمازدگی دیروز.

دوستان خسته نباشید خودتان خیابان‌های تهران را سبز کردید دیروز!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
تگ ها :


یادمون می‌ره؟

 

یادمون می‌ره که کی یک‌سال پیش به ما گفت خس و خاشاک؟

یادمون می‌ره که شال سبز انداخت گردنش و خودش رو سید خطاب کرد؟

یادمون می‌ره که فردا یک‌سال می‌گذره از اون روز بی‌نظیر؟ از اون روزی که همه‌با‌هم حرفی رو فریاد زدیم که همه به‌اش ایمان داشتیم، بلندترین فریاد، سکوت! یادمون می‌ره که اون روز بین اون جمعیت چقدر مردممون و کشورمون رو دوست داشتیم. یادمون می‌ره؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها :


به دوستان مهاجرم

 

دیروز توی فیسبوک دیدم دوستی نوشته راه‌پیمایی ٢٢ خرداد برگزار نمی‌شود و به امید خدا ریشه دیکتاتوری خودش خشک می‌شود و می‌افتد. قلبم درد گرفت با خواندنش. دلم گرفت از آن دوستم. دلم می‌خواست برای دوستم بنویسم:

سلام دوستان
شما البته آزادید هرجای دنیا را که دوست دارید برای اقامت و زندگی خودتان انتخاب کنید. اما شما که خیلی ناراحتید که چرا ما امروز هیچ کاری نکرده‌ایم فکر نمی‌کنید اگر ایران بودید الان ما بی‌شمارتر بودیم؟ اگر باتوم‌هایی که ما در یک سال گذشته خوردیم تقسیم بر تعداد بیشتری آدم می‌شد شاید سهم هرکس کم‌تر می‌شد؟
اما ننوشتم. ترسیدم در حال عصبانیت چیزی بنویسم و دل‌خوری ایجاد کنم.

یک روزی باید رویم بشود و رودررو توی چشم یک دوستم نگاه کنم و نظرم را بگویم. هر یک نفر که از ایران می‌رود کمک می‌کند به بدتر شدن فضای داخل ایران
من حق ندارم حق انتخاب محل زندگی را از شما سلب کنم اما حق دارم نظرم را درباره انتخاب شما بگویم.
یه دوست خوب یه مطلب مرتبط نوشته، به نظر من خوبه که اون رو هم بخونین.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
تگ ها :


بعضی مردانی که دوست داریم

 

تلویزیون روشن است و خواننده مردی می‌خواند. به دوستم می‌گویم : " دقت کردی چقدر جواده؟ شعرهاش رو گوش دادی؟ شنیدی چیا می‌گه تو همین آهنگ؟" دوستم اما می‌گوید: "آره یه خرده جواد می‌زنه ولی من خوشم می‌آد شعرهاش رو گوش می‌کنم حس می‌کنم از اون مردایی که می‌شه بهش اعتماد کرد." در کسری از ثانیه حس می‌کنم با دوستم موافقم و فقط سرم را تکان می‌دهم.

با دوستان آلمان نشینم داشتیم درباره روابط خانوادگی آلمانی‌هایی که دیده‌بودیم حرف می‌زدیم. دوستم گفت: " این مردای آلمانی که من دیدم همه خیلی خیلی زن ذلیلن. دائم دارن از آشپزی و سلیقه و زیبایی و اخلاقیات زناشون تعریف می‌کنند." من اما در تمام مدت که خانواده‌های آلمانی اطرافم را می‌دیدم از حمایت عاطفیی که مردان نسبت به همسران و فرزندانشان نشان می‌دادند لذت می‌بردم. با کم‌رویی گفتم: " من اما خوشم می‌آد از این نوع رابطه‌شون." دوستم یک لحظه نگاهش روی صورت من ثابت شد و گفت: " آره راستش منم خوشم می‌آد."

چرا نوع مردانی که دوست داریم را تحقیر می‌کنیم؟

شاید هم مصداق "گربه دستش به گوشت نمی‌رسه و می‌گه بو می‌ده" شده‌ایم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٠
تگ ها :


تکه‌تکه

 

یک قطعه از پازل را می‌خواهم بگذارم سر جایش، جا نمی‌رود. انگار یا قطعه بیرون پازل بزرگ شده یا قطعه‌های اطراف آن جای خالی. 

هر دوستی که مهاجرت می‌کند یک تکه از قلبت را با خودش می‌برد. بعد پیش می‌آید که بعضی را می‌بینی یا مثلا چت می‌کنی و...و می‌بینی نه انگار همان دوست سابق نیست. دیگر جا نمی‌رود سر جای خالی خودش توی قلبت. طبیعی است هم او تغییر کرده و هم تو. هنوز حضورش شیرین است اما...بعضی‌ها هم هستند که با اولین جمله‌ها انگار می‌فهمی قطعه پازل درست جاافتاده سر جایش. حتی آن صدای ملایم جاافتادن قطعه پازل را توی قلبت می‌شنوی. این‌طوری است که بعضی دوست‌های آدم آن سر دنیا هم انگار هم‌آهنگ با تو رشدکرده‌اند و بزرگ شده‌اند و بوده‌اند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها :


بوستان بهشت مادران

 

این سانازی که شما دارین نوشته‌هاش رو می‌خونین می‌دونین که خیلی ورزشکار شده؟ راستش از وقتی در بلاد کفر پروژه خودخفه‌سازی با هوای آزاد را اجرا می‌کردم یک نیم‌چه اعتیادی به پیاده‌روی پیدا کرده‌ام. از آنجایی که پیاده‌روی پا می‌خواهد (پا نه به‌مثابه یک عضو بدن بلکه به‌مثابه یک دوست و همراه یا همان پایه) یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی را گول زدم و باهم رفتیم پارک ملت. بعد هم این دوست عزیز من را گول زد و برد بوستان بهشت مادران! اگر از نام بوستان چیزی دستگیرتان نشده بگویم که این بوستان جز معدود مکان‌هایی در این مرز پرگهر است که بانوان می‌توانند در هوای آزاد بدون حجاب اسلامی دمی نفسی تازه کنند. خلاصه که در و دیوار بوستان را استتار کرده‌اند و دیوار کشیده‌اند که خدای نکرده چشم نامحرمی به تن و بدن بانوان بی‌حجاب نیافتد. از آن گذشته بدیهی است که هیچ مردی اجازه ورود به بوستان بهشت مادران را ندارد. یک نگاهی که به نام‌گذاری و شرایط بوستان بیاندازید می‌توانید حدس بزنید سازندگان آن تعریفشان از بهشت چیست! برای کامل شدن تصویر بهشت بر مرتفع‌ترین نقطه پارک هم یک تندیس مادر  و البته به یاد بانوان شهیده (من می‌دانم استفاده از کلمه شهیده در فارسی اشتباه است، شهرداری تهران نمی‌داند.) نصب شده‌است تا بهشت زیر پای مادران باشد.

با دوستم پیاده‌روی و ورزش و خوش‌گذرانی کرده‌ایم و داریم برمی‌گردیم که تابلوهای راهنما تذکر بانوان محجبه (کارکنان پارک همه با حجاب هستند. لابد به استتار پارک اعتماد ندارند. یا شاید هم مجبورند. خلاصه که به هیچ وجه نمی‌خواهم لحظه‌ای هم به ‌جایشان باشم.) می‌فهمیم که به دروازه‌های بهشت نزدیک می‌شویم و باید دوباره کمی تا قسمتی با حجاب شویم. خلاصه که با حجاب کامل اسلامی از بهشت بیرون می‌آییم و وارد جهنم زنان و مادران می‌شویم. راستی دیروز روز مادر بود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
تگ ها :


کم آوردن من و قاط زدن بقیه

 

گاهی حس می‌کنم مطلقا حق و اجازه کم‌آوردن ندارم. به محض آن‌که کم بیاورم همه اطرافیان شروع می‌کنند به قاط زدن!

آخه من گنا دارم شاید یه وقتایی لازم داشته‌باشم که ناز و نوازشم کنن. ولی همون موقع که نیاز به ناز و نوازش دارم باید بقیه رو ناز و نوازش کنم و نازشون رو بکشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
تگ ها :


می‌رسد وقتش

 

این داستان هم که هی ناز می‌کند و جان به سرم می‌کند اما درنمی‌آید. هی می‌ترسانمش که اگر باز هم خودت را لوس کنی بی‌خیالت می‌شوم و اصلا نمی‌نویسمت. پشت چشم نازک می‌کند و می‌گوید می‌توانی ننویسی‌ام؟ ننویس. من هم از وسط یک داستان دیگرت سردرمی‌آورم گند می‌زنم به آن یکی. چیزی ندارم بگویم. راست می‌گوید. شکیبایی به خرج می‌دهم که باز هم توی ذهنم بچرخد و بپزد، سر صبر بی‌عجله، بی‌شتاب. تا وقتش برسد که بنویسمش. اشکال ندارد شاید این عصر جمعه خردادی هنوز وقت تولد این داستان تازه‌ام نباشد. می‌رسد وقتش. شک ندارم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
تگ ها :


هویجوری

 

یک روزهایی هم هست که همین‌طور بی‌دلیل حال آدم خوب است. با اینکه خونه جون کوچولوی طفلکی نیاز به تعمیرات داره و الان خونه پشت و رو شده. با اینکه چهارشنبه است و پنج‌شنبه مثل همیشه تعطیل نیستم. همین‌طور بی‌دلیل حالم خوب است و امیدوارم. اتفاقات خوب نمی‌دانم از کجا و نمی‌دانم در کدام زمینه رخ خواهند داد به نظرم. البته اعتبار این حرف هم نمی‌دانم تا کی خواهد بود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٥
تگ ها :


یک دقیقه سکوت به احترام "یک دقیقه سکوت"

 

دیدنش را توصیه می‌کنم. موضوع آنقدر درد همه ماست که آدم رویش نمی‌شود مثلا از ایرادهای زبانی و تکنیکی بگوید.

فقط یک توصیه دوستانه: برنامه‌ریزی کنید طوری بروید تئاتر را ببینید که بعد از دیدنش تنها نمانید. اگر نه مجبور می‌شوید تا صبح خودتان با خودتان هی تنهایی گریه کنید. بدون آنکه توانسته باشید با کسی درباره تئاتر حرف بزنید و از حس‌های مشترکتان گفته ‌باشید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
تگ ها :


سفر

 

به شدت خسته‌ام و هرچقدر که می‌خوابم و استراحت می‌کنم بهتر نمی‌شوم. رنگ به رنگ هم قرص و آمپول ویتامین و مواد معدنی دارم استفاده می‌کنم ولی دریغ از ذره‌ای تاثیر. دلم سفر می‌خواهد و استراحت بی انتها و بدون مزاحمت ذهنی. سفر به روش آدم‌های حسابی نه مثل سفرهای خل‌خل‌بازی خودم که وقتی برمی‌گردی تنت خسته‌تر از روز اول است. سفر با وسیله نقلیه و توی هتل تمیز نه توی چادر و پای پیاده.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳
تگ ها :


دوم خرداد

 

نشسته‌ام و هی فکر می‌کنم به آن جمعه و به آن شنبه بعدش که نشسته‌بودیم تو آزمایشگاه مدار و رادیو گوش می‌دادیم و بعد نشسته‌بودیم توی حیاط دانشکده و باز رادیو گوش می‌دادیم و از خوشحالی جیغ می‌کشیدیم. بعد شما باید بدانید وسط یک دانشکده فنی در سال ٧۶ یک تعدادی دختر جیغ خوشحالی بکشند یعنی چی که بفهمید من چه حالی می‌شوم حالا. هی موهای تنم سیخ می‌شود و تمام تنم مورمور می‌شود. فکر می‌کردم قرار است آن شنبه دلگیر و ترسناک ٢٣ خرداد ٨٨ هم مثل شنبه ٣ خرداد ٧۶ بشود که نشد. بعد باز با خودم فکر می‌کنم یعنی می‌شود یک روزی برسد و ما اندازه همان ١٣ سال پیش خوشحال باشیم و شوروشوق داشته‌باشیم و امیدوار باشیم؟ توی گوشم "ممد نبودی" می‌خواند و باز موی تنم سیخ می‌شود یاد آن یادداشت می‌افتم که نوشته بود: "خرمشهر را پدر من آزاد کرد با خونش" و باز موی تن سیخ می‌شود. و آخرش جمله‌ای را تکرار می‌کنم که در اولین ثانیه‌های خرداد امسال به آن موجود بالاسری که نمی‌دانم هست یا نه, یا اگر هست شنوا و بینا هم هست یا نه و اگر همه این‌ها هم هست مهربان و با انصاف هم هست یا نه گفتم : " ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم, ولی از خدایی شما چیزی کم نمی‌شه اگه این حادثه به نفع ما باشه."

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢
تگ ها :