خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

در تدارک سفر(2)

 

باز امشب چمدان را باز خواهم گذاشت وسط خانه و هی می‌روم توی اتاق‌خواب و با یک تکه لباس برمی‌گردم. اینم ببرم؟ چرا نبرم جا که دارم اضافه بار هم که ندارم. بعد نمی‌دانم چه می‌شود که بارهایم دو برابر گنجایش چمدانم می‌شود و دانه دانه فکر می‌کنم دو تا شلوار جین می‌خواهم چه کار؟ این دو تا کفش این همه عین هم را چرا ببرم. کیف؟ یه دونه بسه....بعد از آن‌طرف بوم می‌افتم و نصف چمدان خالی می‌ماند و دوباره تکه تکه بارهایم اضافه می‌شود و این حرکت نوسانی را آنقدر ادامه می‌دهم تا بار و گنجایش چمدانم به‌هم برسند.

خوش‌حال و هیجان‌زده‌ام. سفرم کوتاه‌ است هرچند که عمر سفر همیشه کوتاه است. این‌بار سفرم فقط به قصد استراحت و لذت است. هیچ‌کس آن‌طرف منتظرم نیست. دلم بی‌تاب دیدن هیچ عزیزی آن ور مرز نیست. آن احساس بی‌نظیر دیدن عزیزت از پشت شیشه‌ها و دست تکان دادن‌های بی‌امان را نخواهم چشید. با خودم هیچ سوغاتی نمی‌برم.

نمی‌دانم چقدر اینترنت در دسترسم خواهد بود و اصولا چقدر هوس وب‌گردی داشته‌باشم. اما سرکار خانوم پینگو خانوم (لپ‌تاپ عزیزدلم) همراهم خواهم بود. حتما خواهم نوشت. حالا یا هم‌زمان یا با کمی تاخیر این‌جا گزارش سفر خواهم‌داد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳٠
تگ ها :


چه داستانی!

 

اولین درس داستان‌نویسی این است که میلیون‌ها آدم همه‌کارهای روزمره را مشابه هم انجام می‌دهند داستان آن یک نفری گفتن دارد که یک کارش را مثل بقیه انجام نمی‌دهد.

بخش داستانی زندگی من بیشتر در دوست نداشتن دوست‌داشتنی‌های آدم‌های مشابه‌ام خلاصه می‌شود. مثال؟ 

من دوستشان ندارم:

سریال فرندز 

عادل فردوسی‌پور

برای هر دو هم دلیل دارم. اگر یک روزی داستان خودم را نوشتم می‌فهمید دلایلم چیست.

این یک اعتراف سخت است. امیدوارم بفهمید چقدر سخت.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :


مهندس مخابرات درون

 

دارم تمام سعی‌ام را می‌کنم که به ١۶ نفر کارمند بانک با زبان ساده مخابرات ماهواره‌ای تا اندازه‌ای یاد بدهم که بفهمند وقتی ارتباطشان قطع می‌شود کی با شرکت تماس بگیرند و کی فقط صبور باشند و سعی کنند با آرامش به مشتری‌هایشان هم آرامش انتقال بدهند. می‌شود از مخابرات ماهواره‌ای حرف زد و از نویز نگفت؟ می‌شود توی تهران از آنتن بشقابی حرف زد و از نویزهای تقریبا سفید ارسالی نگفت. می‌گویم و با اشتیاق گوش می‌دهند و یادداشت برمی‌دارند. مستمع صاحب سخن را برسر ذوق می‌آورد و انگار روح مهندس ابوتراب در من حلول کرده‌باشد از درس دادنم لذت می‌برم. همکارم که اتاقش کنار کلاس است آمده ته کلاس ایستاده با اشاره می‌پرسم کاری پیش آمده می‌گوید نه می‌خواهد گوش بدهد فقط. البته اگر من اجازه بدهم. (طفلکی سخت‌افزاری است!) لبخند و خواهش می‌کنم و برمی‌گردم رو به تخته! خدایا اینا چیه من این‌جا نوشتم؟ اس ان آر؟ به کارمند بانک؟ این بندگان خدا قرار است از من فقط کارکردن با سیستم متمرکز را یاد بگیرند.

این‌که بفهمی چند سالی از عمرت را صرف خواندن درسی کرده‌ای که کارکردن با آن رشته را دوست نداری دردناک است. اما پذیرفتن این واقعیت شجاعت می‌خواهد. چند سالی گذشت تا بعد از آن کشف دردناک شجاعت عمل کردن طبق آن را هم پیدا کنم. همین‌جا نوشتم که مهندس درونم را دارم می‌کشم. حالا انگار می‌بینم بیچاره نمرده و سرش را دوباره بیرون آورده. عجیب است که حیات مجددش حتی انگار لذت‌بخش هم هست.

من مهندس؟ خودم هم باورم نمی‌شه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
تگ ها :


در تدارک سفر

 

این‌جانب یک عدد ساناز خوش‌حال کوله‌پشتی‌لپ‌تاپ‌دار هستم! کوله‌پشتی مذکور هنوز فاقد نام می‌باشد و البته بسیار خوش‌گل و جیگر می‌باشد به رنگ‌های خاکستری و صورتی. و جواد هم خودتونین.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
تگ ها :


اگه بنویسمش راحت می‌شم

 

صحنه‌های داستانه داره تو سرم می‌چرخه. داستان خشنه. توش اعدام داره. کشتار داره. تصادف شدید داره. داره مثل یه رنده از درون تمام اعصاب و روانم رو می‌سابه و خونین و مالین می‌کنه اما لعنتی از توی سرم درنمی‌آد که بیاد رو کاغذ.

از اون حالام که هی باید بنویسم. در این حالات امکان داره مزخرف هم زیاد بنویسم. اگه هی اومدین این‌جا دیدین مزخرف جدید نوشتم بدونین از کجا داره آب می‌خوره.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
تگ ها :


یک روزی

 

من بالاخره یک روزی باید بروم یک انتقام اساسی از این لباس‌های چینی بگیرم بابت اعتماد به‌نفسی که از من به فنا (مودب شدم!!!!) داده‌اند. فکر کن بعد از شش- هفت کیلو کاهش وزن رفته‌ای لباس بخری، لباسی که سایزت شده دو ایکس لارج است هنوز! این در شرایطی است که همین نوروز که از حالا سه - چهار کیلو وزنت  بیشتر هم بوده، در بلاد کفر سایز اسمال و حتی گاهی ایکس اسمال اندازه‌ات می شد.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧
تگ ها :


مسافر تنها

 

قطار از ایستگاه اشتوتگارت بیرون آمده‌بود و من سرم را تکیه داده‌بودم به شیشه و آخرین دست تکان‌دادن‌های دوستانم رو می‌دیدم و اشک‌هایم را رها کرده‌بودم. می‌دانستم آن‌ها هم الان حال‌شان بهتر از من نیست. تصورشان کردم که حالشان گرفته شده و لابد ته قلبشان همان رشته که توی قلب من هم هست، یک تکه از قلبشان را که به یک تکه از قلب من وصل است می‌کشد و این کشش دارد اشکشان را درمی‌آورد. لابد همدیگر را الان در آغوش می‌گیرند که به‌هم یادآوری کنند که همدیگر را دارند اگر خیلی هم تنها شده‌اند حالا.

من اما مثل همیشه آمده‌بودم سفر طولانی خارج از ایران و هیچ پارتنری کنارم نبود. به زوج لزبین کنار دستم نگاه می‌کنم که با دلسوزی دارند اشک‌های من را نگاه می‌کنند و لابد برای یادآوری اینکه آنقدرها هم تنها نیستند لب‌های هم را می‌بوسند. هر زوجی را نزدیکم می‌بینم احساس تنهایی‌ام شدیدتر می‌شود. من هروقت که مسافر بیرون مرزهای پرگهر بوده‌ام یا پارتنر نداشته‌ام یا پارتنرم نخواسته یا نتوانسته که همراهم باشد. همان‌طور که قطار با آن سرعتش آن رشته نازک بین یک تکه قلبم که مانده اشتوتگارت و بقیه قلبم را بیشتر می‌کشد و دردم می‌آورد به این فکر می‌کنم که چرا؟ چه چیزی توی ذهن من باعث می‌شود در این شرایط همیشه این همه احساس تنهایی کنم. چرا من مزه یک پارتنر تمام وقت را نمی‌چشم هرگز؟ چرا من پارتنر تمام وقت هیچ‌کس نیستم هرگز. تعهد، وابستگی و... یا چه چیز دیگر این‌طور من را می‌ترساند یا من را ترس‌ناک می‌کند. راستش هنوز هم هیچ جواب قطعیی ندارم برای این همه سوال.

اول ماه خورشیدی باز مسافرم این‌بار نه خیلی‌دور نه خیلی‌طولانی. می‌روم که نفسی تازه کنم و حین برآورده شدن یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم همراه با ابی بخوانم "وقتی دل‌گیری و تنها....تنها....تنها....." و به تمام لحظات تلخ و عمیق تنهایی‌ام فکر کنم. به همه لحظات لذت‌بخش بی تعهدی‌ام فکر کنم و لابد به دلیل ارتباطم با سلسله اشکانیان، اشک بریزم با "ماه که می‌آد رد شه بره..." و به همه آن‌هایی که نخواستند، نتوانستند، نشد یا من نگذاشتم که همراهم باشند، فکر خواهم کرد. جای‌شان را هم خالی خواهم‌کرد، حتی آن‌ها که نخواستند کنار من باشند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
تگ ها :


خوانندگان عزیز به آیه‌ای که هم‌اکنون نازل کردم توجه فرمایید

 

ای کسانی‌که ایمان نیاورده‌اید دست از بازآفرینی خاطراتتان بردارید همانا که بازآفرینی بهترین راه گند زدن به خاطرات است. بر شماست که خاطرات نو بسازید.

 

پ.ن. : اگر ایمان آوردین که خوب برین از همونی که بهش ایمان آوردین بپرسین با خاطراتتون چی کار کنین.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
تگ ها :


کاشانه به‌سامان شد تا باد چنین بادا

 

کسی این‌جا هست که به فنگ‌شویی و این بازی‌ها اعتقاد نداشته‌باشه؟ البته من دقیقا نمی‌دونم فنگ‌شویی چیه فقط می‌دونم یه ربط‌هایی هست بین حال و اوضاع محل زندگی و آدمی‌زاد. من یک نمونه بارز برای اثبات درستی این حرف هستم. بعد از دوماه بالاخره امشب ساعت 10:30 شب خونه‌جون کوچولوی خوشگل من کار بنایی‌اش و تمیزکاری بعدش تموم شد. من الان خسته‌ام کمردرد دارم و بااین‌که فردا ساعت 6 صبح باید بیدار بشوم و ره‌سپار محل‌کارم بشوم، بی‌خواب شده‌ام. اما حالم خوب است. خیلی خوب. آن‌قدری خوب که مدت‌هاست این‌قدر خوب نبوده‌ام.

حال و اوضاع روحی من ارتباط مستقیم دارد با اوضاع خانه‌ام . حالا می‌فهمم چرا فروید و یونگ برعکس همیشه برسر مفهوم خانه در خواب توافق دارند. خونه‌جون من نه‌فقط نمایش‌دهنده روان ناخودآگاه من که اصلا خود من است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
تگ ها :


18 تیر

 

برام جالبه بدونم کسی واقعا باورش شده موضوع فقط سر یه ریش‌تراش بود؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸
تگ ها :


همه‌چی آرومه آیا شما خوش‌بختید؟

 

بعضی موقع‌ها هست که زندگی هیچ ایراد قابل بیانی ندارد. فقط زیادی "آروم" است. یعنی هی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. هی امروز مثل دیروز و دیروزتر و...است. بعضی آدم‌ها هستند که در این شرایط خوش‌بختند. من اما در این شرایط غصه‌دار می‌شوم. یک سکون عمیقی حکم‌فرما می‌شود در زندگی که به من احساس مرگ می‌دهد. در این شرایط معمول بنده دست به دیوانه‌بازی می‌زنم. البته آدم‌هایی هم هستند عاقل‌تر از من، مثلا خانه‌شان را عوض می‌کنند. کارشان را عوض می‌کنند، پا بدهد پارتنرشان را عوض می‌کنند. من اما با کمتر از دیوانه‌بازی از آن حس مرگ نجات پیدا نمی‌کنم.

می‌خواهم بگویم اگر آدمی‌ هستید که وقتی همه‌چی‌ آرومه شما خوش‌بختید فکر نکنید که این خیلی عمومیت دارد. آدم‌هایی هم هستند که وقتی همه‌چی آرومه حس مرگ می‌کنند. بعد اگر شما از دسته اول هستید برایتان متاسفم اگر آدمی از دسته دوم یک نسبت نزدیکی با شما دارد.

 

پ.ن. : خیلی خوب است که آدم دوست‌هایی داشته‌باشد که خانه‌شان را عوض کرده‌باشند و دوست‌های دیگری داشته‌باشد که آش‌رشته درست کنند برای آدم بیاورند خانه در حال اسباب کشی، بعد هم بیاورند آدم را تا در خانه برسانند و هی حرف‌های قشنگ بزنند توی راه که ذهن آدم باز بشود برای یک پست وبلاگی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
تگ ها :


you have to learn

 

یکی از عشق‌های زندگی من رقصیدن است. تنها خوب می‌رقصم. در رقص ایرانی معمولا همراه خوبی هستم. اما رقص‌های دونفره کلاسیک اروپایی و لاتین رو خوب نمی‌رقصم به یک دلیل ساده بلد نیستم اجازه بدهم هم‌رقص مردم لیدم کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
تگ ها :


روبه‌راه می‌شویم؟

 

همیشه به خودم یادآوری کرده‌ام که چندتا کار را هم‌زمان انجام نده. و همیشه هم اوضاع جوری از کنترلم خارج شده که مجبور شده‌ام چند تا کار را هم‌زمان انجام بدهم. همه کارها باهم به‌هم می‌ریزد و احتمالا باهم هم به روال عادی برمی‌گردد. امروز بالاخره آخرین مرحله تعویض گذرنامه انجام شد، دیشب هم بالاخره رنگ زدن دیوار آسیب دیده از ترکیدگی لوله بنایی خونه جون شروع شد. یعنی اوضاع قرار است روبه‌راه بشود؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها :


زن‌های قوی

 

چند وقتی است که ذهن خودم درگیر ماجراست. این مطلب را هم خواندم، تلنگری شد برای نوشتنش.

به‌نظر من به‌نسبت گذشته زن‌های ایرانی قوی‌تر از قبل شده‌اند. منظورم از قوی‌تر شدن بیش‌تر در زمینه‌های اجتماعی است. وگرنه به‌نظر من هرگز نیازهای عاطفی و حسی زنان از قبل کم‌تر نشده. تعداد زنان تحصیل‌کرده‌ای که به‌صورت جدی کار می‌کنند و از نظر مالی کاملا مستقل هستند و به‌تنهایی قادر به اداره زندگی خود هستند از قبل بیش‌تر شده. حضور زن‌ها در حرکت‌ها و جنبش‌های اجتماعی از قبل بیش‌تر و موثرتر شده. تا این‌جا اگر فقط همین‌ بخش از واقعیت را درنظر بگیرم، ظاهرا باید این اتفاق به نفع جامعه باشد. نیمی از نیروهای به‌القوه جامعه در حال به‌الفعل شدن است. اما برای نیمه دیگر جامعه جه اتفاقی افتاده‌است؟ خوب طبیعتا من عضو آن نیمه نیستم و فقط از طریق مشاهداتم باید قضاوت کنم و نه لزوما تجربیات مستقیم خودم. نظر من را بخواهید مردان ایرانی به‌نسبت قبل نه‌تنها قوی‌تر نشده‌اند و رشد نکرده‌اند که به‌نظر من حتی ضعیف‌تر از سابق هم شده‌اند. مردانی که همیشه ادعا می‌کردند زن برای کار خانه ساخته شده و مرد برای کار بیرون از خانه، روز‌به‌روز بیش‌تر از قبل به اتکا درآمد همسرانشان خانه‌نشین می‌شوند یا کم‌تر کار می‌کنند. نمی‌خواهم حرفی که همیشه خودم مخالفش بودم را تکرار کنم (درآوردن خرج زندگی وظیفه مرد است) و با آن مردان را گناه‌کار جلوه بدهم. من همیشه گفته‌ام همه کارهای یک خانه مسوولیت همه اعضا آن خانه است. و همیشه هم شیوه زندگی‌ام همین بوده. هرکدام از اعضا یک خانواده اگر بخواهد صرفا باری روی دوش دیگری باشد دارد دور از انصاف عمل می‌کند. اما مردانی که اغلب با همین فرهنگ بزرگ شده‌اند باید خیلی با ناخودآگاهشان جنگیده‌باشند تا به این نقطه برسند. دلم می‌خواهد بفهمم این بخش از مردان ما احساس ضعف نمی‌کنند؟

یاد می‌آید چند سال پیش وقتی پیش مشاور خانواده می‌رفتم به من می‌گفت تو در مردان احساس ضعف ایجاد می‌کنی. مرد در مقابل تو احساس می‌کند تو از عهده تمام نیازهای روزانه‌ات بدون او هم برمی‌آیی. نیازی به او نداری. اگر می‌خواهی روابط عاطفی موفقی داشته‌باشی باید خودت را ضعیف‌تر نشان بدهی. بگذریم که چنین کاری از من حتی اگر تصمیم هم می‌گرفتم برنمی‌آمد. اما به‌نظر شما این استدلال احمقانه نیست؟ چرا مثلا مرد مقابل من تلاش نکند تا قوی‌تر باشد؟ 

راستش من فقط می‌دانم یک جای کار ایراد دارد. نباید زن‌های قوی تبدیل شوند به لولوخرخره‌های تنها. این اصلا به نفع هیچ‌کس نیست. اما نمی‌دانم راه حل چیست. من همیشه‌ گفته‌ام اگر در یک مجموعه کسی باشد که بیش‌تر از وظیفه‌اش مسوولیت به عهده بگیرد بقیه را روزبه‌روز تنبل‌تر می‌کند. حدس می‌زنم در این مورد هم چنین اتفاقی در حال وقوع است. انگار که ما خودمان با دست خودمان با به‌عهده گرفتن مسوولیت‌های اضافه. گند می‌زنیم به توانایی‌های شریک زندگیمان.

این فقط مشکل مردان یا فقط مشکل زنان نیست این مشکل همه ما‌ست همه ما هرچقدر قوی و مستقل به شریک‌های عاطفی که درکمان کنند و به ما احساس خوبی از خودمان بدهند و درکنار ما نسبت به خودشان احساس خوبی داشته‌باشند احتیاج داریم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱
تگ ها :


خوش‌بختی

 

خوش‌بختی یک لحظه است. من این را امشب فهمیدم، شاید هم حتی کشف کردم. یک لحظه‌ای که هیچ چیز توی دنیا اهمیت ندارد و آدم فقط دارد لذت می‌برد. اما وقوع این لحظه باید یک مقدماتی داشته‌باشد.

چند ساعتی قبل باید تحمل‌تان را از دست داده‌باشید و بالاخره تصمیم بگیرید به قوطی "ادویل" عزیزتان پناه ببرید، دو تا باهم نوش‌جان کنید با میزان کافی آب. درد و حالت تهوع باهم وجود دارد و هنوز گرم‌تان است. هنوز احساس می‌کنید خورشید مستقیم توی چشم‌تان می‌تابد، حتی اگر شب شده‌باشد یا روز باشد و شما توی خانه باشید. اتاق را تاریک می‌کنید و با یک روسری مثلا سر و چشم‌تان را می‌بندید و تلو‌تلو‌خوران می‌روید و می‌افتید روی تختتان. می‌دانید اگر بالابیاورید تحمل درد ساده‌تر می‌شود ولی از طرفی می‌دانید هیچ چیز خاصی توی معده‌تان نیست و این احساس کاملا فیک است. از آن گذشته اگر استفراغ کنید قرص‌های ادویل عزیز از معده‌تان خارج می‌شود. آخرین‌باری که این بلا سرتان آمد تمام دهان و گلو و اطراف و اکنافش بی‌حس شد اما سردرد التیام پیدا نکرد. باید مقاومت کنید تا خوابتان ببرد. داریم نزدیک می‌شویم به خوش‌بختی. خوابتان می‌برد و بعد نمی‌فهمید بعد از چه مدتی بیدار می‌شوید. کاملا منگید سرتان گیج است اما آن درد کوفتی توی سرتان نمی‌پیچد. یک لحظه می‌فهمید به‌به حالت تهوع ندارید حتی گرسنه هم هستید. به تجربه می‌دانید اگر غذا نخورید سردرد برمی‌گردد. گیج‌وو‌یج از جای‌تان بلند می‌شوید و می‌روید توی آشپزخانه غذایی پیدا می‌کنید و می‌خورید. تجربه نشان داده نوع غذا تاثیر زیادی بر احساس خوش‌بختی بعدی ندارد. برمی‌گردید توی اتاق تاریک‌تان و بعد یک لحظه خوش‌بختی عزیز رخ می‌نماید. سرتان درد نمی‌کند، تهوع ندارید و گرسنه هم نیستید و هیچ‌چیز دیگر در این دنیا بزرگ به یک‌ورتان هم نیست. شما خوش‌بختید. حتی اگر همه‌چیز آرام نباشد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
تگ ها :


ننر

 

هوا گرمه؟ خوب باشه! من دلم آش‌رشته می‌خواد با کشک فراوون.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٧
تگ ها :


ناامیدم کردید خانوم گوگوش نازنین

 

باغ بی‌برگ گوگوش را گوش می‌دهم ترانه‌اش زیباست. دلم می‌خواهد کسی باشد که همین الان متن ترانه را برایش اس‌ام‌اس کنم. موسیقی در حدی که من سردرمی‌آورم خوب است و صدای گوگوش مثل همیشه برای من دوست‌داشتنی‌ است. اما امان از وقتی که کلیپش را می‌بینم. گریه‌ام می‌گیرد که چرا یکی از بهترین ترانه‌خوان‌های سرزمین ما باید این‌طور بی‌پروا تن به تقلید بدهد؟

خانوم گوگوش شما در دوره‌ای به خلاقیت و ایده‌های تازه‌تان معروف بودید شما را چه می‌شود؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
تگ ها :


بردیا یک‌ساله شد

 

حالا من بیش‌‌تر از یک‌ساله که عمه شده‌ام. وبلاگ بردیا به‌روز شده. امیدوارم از دیدن عکس‌ها لذت ببرین.

می‌تونین براش تو وبلاگ خودش کامنت بگذارین.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
تگ ها :


نوجوانی بعد از جوانی

 

دبیرستانی که بودم شهرام ناظری گوش می‌دادم و شجریان. دانشجو که شدم ابی و سیاوش قمیشی. حالا هم که کارم رسیده به ساسی مانکن.

این حکایت تمام شئون زندگی من است. به ترتیب زندگی نکردن. خوبی‌اش این است که اصلا نمی‌توانم پیش‌بینی کنم حرکت بعدی‌ام توی زندگی چه خواهد بود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
تگ ها :


زبانی دیگر

 

من زبان‌های خارجی زیادی بلد نیستم. فقط کمی انگلیسی می‌فهمم. آن هم تا ۴ یا ۵ سال پیش فکر می‌کردم اصلا خوب بلد نیستم. یک سری اتفاقات نشانم داد که هی چیزکی می‌فهمم ازش. ولی همیشه غبطه خورده‌ام به این آدم‌هایی که چند زبان را می‌فهمند و چند زبان می‌توانند صحبت کنند. همیشه فکر کرده‌ام بلد بودن فقط یک زبان خارجی خیلی کم است.

چند روز پیش از طریق یکی از پست‌های وبلاگ یک پنجره یک آهنگ عربی را دان‌لود کردم و گوش دادم. شعر آهنگ و ترجمه‌اش هم همان‌جا دیدم. چندباری گوش دادم. و حس کردم که شعر را می‌فهمم. باور می‌کنید یادم نبود هفت سال عربی خوانده‌ام؟

عربی را نمی‌توانم صحبت کنم. اما اگر بخوانم می‌توان درک کنم و اگر متنی را قبلا خوانده‌باشم وقتی می‌شنوم می‌فهممش. پس چرا هیچ‌وقت عربی را جز زبان‌های خارجی که می‌فهمم قرار نمی‌دهم؟

با ابراز شرمساری فراوان من با یک تربیت ضد عربی بزرگ شده‌ام. خودم سعی کرده‌ام ریشه‌هایش را در خودم از بین ببرم، چون فکر می‌کنم نوعی نژادپرستی است، اما تاثیرش را نمی‌توانم انکار کنم.

از آن گذشته مدتی است که اسلام‌زده و مسلمان‌زده شده‌ام. می‌دانم کاملا رفتار غیردموکراتیک و غیرمدرنی است، اما تحمل آدم مسلمان ندارم. می‌دانم اتفاقات این یک‌سال گذشته به‌صورت عجیبی این روحیه مرا تشدید کرده‌است. از بروزات دین اسلام فراری‌ام.

خلاصه که همه این‌ها دست‌به‌دست هم داده‌اند تا من زبان عربی را به‌عنوان یک زبان خارجی به‌رسمیت نشناسم و خودم را از لذت آشنایی با یک زبان دیگر محروم کرده‌ام. این واقعیتی است که دوستش ندارم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
تگ ها :