خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تخیل بی مرز

 

من که باور نمی‌کنم در این زبان‌های اسپانیایی و پرتغالی جادویی وجود نداشته‌باشد. چطور ممکن است که این همه جسارت در تخیل وجود داشته‌باشد در ذهن کسانی که به این زبان‌ها حرف می‌زنند و باز آدم فکر کند هیچ جادویی در این زبان‌ها نیست.

باور نمی‌کنید؟ پشت سر هم به‌یاد آوردن اسم‌هایی مثل پابلو پیکاسو، خوان میرو، خورخه لوئیس بورخس، سالوادور دالی، گابریل گارسیا مارکز، فریدا کالو، لوئیس بونوئل، ماریو بارگاس یوسا و... هم نظرتان را عوض نمی‌کند؟

البته کسانی هم معتقدند که این همه جادو تاثیر فرهنگ سرخ‌پوستان امریکای جنوبی است که با همین زبان به شبه جزیره ایبری وارد شده‌است. خلاصه که در دنیای معاصر به‌نظر من این زبان انگار مرزهای تخیل را می‌شکند، حالا به هر دلیلی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱
تگ ها :


احساس جوانی

 

چند وقتیه که مثل قدیما برای دوستام هدیه تولد کتاب می‌خرم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
تگ ها :


سوم رمضان المبارک

 

اولین روز کاری ماه مبارک رمضان است. چای کیسه‌ای و قنددان از سر میز‌ها جمع شده. ساعت کاری کم شده البته نه به‌اندازه ادارات دولتی.

می‌خواهیم چای بنوشیم. با المنت‌های کوچکمان توی ماگ‌های عزیرمان آب جوش می‌آوریم. همکاران چای کیسه‌ای با کیفیت‌های خیلی بهتری از چای‌های شرکت چای درست می‌کنند و من توی ماگ‌دردار سبز خوشگلم چای واقعنی دم می‌کنم. قند حبه مزخرف شرکت نداریم با خرما و شکلات و قند شکسته خانگی چای می‌خوریم.

می‌شد رفت طی سی ثانیه از فلاسک آب‌جوش برداشت و یک چای کیسه‌ای انداخت توش و همین‌طور که کار می‌کنی چایت را هم بنوشی. اما حالا حداقل بیست دقیقه دور هم داریم چای می‌نوشیم. کیفیت چای و خوراکی همراهش ارتقا پیدا کرده و رئیس روزه است و حوصله سر کشی به اتاق‌ها را ندارد. ریاست ارشد حال کار جنریت کردن ندارد....ماه مبارکی است رمضان.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۳
تگ ها :


جلیقه نجات

 

تیم لیدر دستش را گذاشت پشتم و من را از بالا اسکله کوچک انداخت توی آب رودخانه. تا برسم به آب، تا سلول‌های داغ و تشنه پوستم فرصت کنند آب را لمس کنند، یادم نبود. ولی وقتی روی آب ماندم یادم افتاد که جلیقه نجات پوشیده‌ام.

تجربیاتی توی زندگی هست که وقتی از سر می‌گذرانی‌شان مثل یک جلیقه نجات تا آخر عمر همراه تو خواهند بود. انگار که حفاظتت می‌کنند در مقابل گزندگی و تلخی و سختی تجربیات مشابه. 

حالا سرم از توی آب بیرون آورده‌ام و دارم نفس عمیق می‌کشم. از صبح، جمعه خوب و پرتحرکی داشته‌ام و حتی یک داستان هم نوشته‌ام...این‌ها همه یعنی خوبم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
تگ ها :


از این ستون به اون ستون یا سندرم دندان‌پزشکی

 

امروز روز آزمون‌شان بود. از اول هفته یادآوری کردم به‌شان و گفتم برای من فرقی نمی‌کند که چه ساعتی امتحان را برگزار کنیم. گفتم از ٨ تا ١٢:٣٠ کلاس و امکاناتش می‌تواند در اختیارشان باشد. وقت امتحان هم که یک ساعت است یعنی از ٨ تا ١١:٣٠ می‌توانند شروع امتحان را تعیین کنند. به دقیقه نرسید به توافق رسیدند که امتحان را ساعت ٩ شروع کنیم.

امروز ساعت ٩ : خوب همه آماده هستین؟

نیمی از کلاس آماده نیستند امتحان ماند برای ساعت ١٠

بعد ساعت ١٠:٣٠ و ساعت ١١ و در نهایت هم ساعت ١١:٣٠ امتحان شروع شد.

روان‌شناس‌ها یک سندرمی را تعریف می‌کنند به‌نام سندرم دندان‌پزشکی. یعنی می‌دانی دندانی پوسیده داری و باید یک‌روز بروی پیش دندان‌پزشک اما تا دردش امانت را نبرد نمی‌روی.

یک آدم‌هایی هستند کلا در حال به تعویق انداختند. به تعویق می‌اندازند به امید خدا که شاید مرامی گذاشت و کاری کرد. از این ستون به اون ستون انتظار فرجی را می‌کشند که معلوم نیست چرا باید رخ بدهد.

من اما طاقتم تمام می‌شود. ذله می‌شوم. من آدم به امید خدا رها کردن نیستم.  من نه به گذر زمان اعتماد دارم نه به حسن نیت پروردگار. من ماگزیمم معتقدم به از تو حرکت از خدا برکت.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٩
تگ ها :


مواجهه

 

از در خانه که بیرون می‌آیم نگاهی به خودم می‌اندازم. عینک آفتابی به چشم‌هایم، ام‌پی‌تری پلیر به گوشم، عطر به میزان کافی، آدامس اوکالیپتوس توی دهانم و آن چند سانتی‌متر مربعی از پوستم که بیرون لباس است پوشیده شده با کرم ضد آفتاب و مرطوب کننده. انگار می‌ترسم از مواجهه بی‌واسطه هر کدام از حواسم با این جامعه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
تگ ها :


سورپرایز می‌شویم

 

وقتی تلویزیونت وسیله ای تزئینی باشد برای آن‌که مثلا عکس بردیا را رویش بگذاری. تلویزیون می‌تواند تو را سورپرایز کند!

چند روزی است که می‌خواهم اعتیادم به اینترنت را تا حدودی کنترل کنم. رسیدم خانه قول دادم تا ساعت 7 بعدازظهر لپ‌تاپ را روشن نکنم. کمی کتاب خواندم و بعد ناامید به‌یاد تلویزیون افتادم. روشنش کردم. بی‌بی‌سی فارسی!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! هان؟ فقط همین که نبود. یک برنامه‌ای بود درباره صعود به قله اورست و درمانگاه بیس‌کمپ و پزشکان مقیم در آن.

شاید هم با تلویزیون آشتی کنم. بلکه هم کلا با رسانه‌های تصویری روابطم صمیمانه‌تر شد. خدا را چه دیدی امکانش هست که اصلا فیلم‌بین هم شدم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
تگ ها :


یک پله پایین‌تر

 

به‌نظر من ذات رابطه‌های انسانی روبه جلو دارد. یعنی همین‌طور که زمان می‌گذرد رابطه باید پیش‌رفت کند و عمیق‌تر و وسیع‌تر بشود. رابطه‌ای که با گذشت زمان جلوتر نمی‌رود به‌نظر من یعنی به بن‌بست رسیده.

مسئله‌ای که از خیلی پیش‌ازاین همیشه ذهنم را درگیر کرده این است که می‌شود سطح رابطه‌ای را تغییر داد در این شرایط؟ آدمی یک دوست صمیمی بوده و رابطه با او به‌عنوان یک دوست صمیمی رسیده به بن‌بست می‌شود او را تبدیل کرد به یک دوست معمولی یا یک آشنای قدیمی و ادامه داد؟ کسی پارتنر است اصلا. می‌شود او را به یک دوست خوب تبدیل کرد با او ادامه داد؟ یا باید کلا فاتحه کل رابطه با آن آدم را خواند دراین شرایط. جوابی ندارم برای این سوال و هی فکر می‌کنم به‌اش. کسی نظری دارد یا تجربه‌ای؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها :


از تنهایی

 

تنهایی وقتی لذت‌بخش است که انتخابت باشد نه اجبارت. نیازت باشد و بخواهی‌اش. و بدانی وقتی خلوت‌کردنت با خودت، خواندنت، نوشتنت، اصلا آشفته و نامرتب و حتی بوگندو گشتنت دور خانه که تمام شد فاصله‌ات با آدم‌های دوست‌داشتنی‌ات یک تماس تلفنی است یا یک ایمیل. تنهایی وقتی خوب است که ته داشته‌باشد و آن ته هم دست خودت باشد. مدادت دستت باشد و بدانی هروقت که بخواهی می‌توانی نقطه بگذاری ته تنهایی‌ات.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٥
تگ ها :


یک هفته بعد از پایان سفر

 

وقتی همه عکس‌ها را دید و همه خاطره‌ها را شنید و مطمئن شد واقعا خوش‌گذشته گفت:"ببین این سفری که تو می‌گی باید برای شیش ماه سرحال بودنت دیگه بس باشه"

همان موقع می‌دانستم که اثر سفر به یک ماه هم نخواهد رسید. اما فکرش را نمی‌کردم که یک هفته‌ای برسم به حال الانم.

به‌نظر شما چندتا خبر فوت برای یک هفته کافی است؟ چندتا مراسم ختم و ترحیم برای آسفالت شدن دهان من کافی است؟ چهارتا خبر فوت و تفریبا هر روز مراسم عزاداری به‌نظرتان چه‌طور است؟ این‌ها را جمع کنید با رئیسی که فکر می‌کند چون یک هفته مرخصی گرفته‌اید حالا باید سه‌برابر کار کنید. جمع کنید با یک شوک تلفنی از طرف یک دوست خیلی خیلی عزیز و یادآوری یکی از بدترین خاطرات زندگی‌تان.

نظرتان چیست که هم‌بازی‌های نوجوانی‌تان را بعد از 10 سال توی مراسم ختم پدرشان ببینید؟ 

بدبختی بغض چسبیده به ته گلویم و اشک نمی‌شود. (رحتا جان ایمیلت نرسید به دستم که اشکم را دربیاورد بالاخره) و با وجودی که گریه نکرده‌ام اما سردرد دارد از راه می‌رسد. قوطی ادویلم را هم گم کرده‌ام. می‌ترسم که اصلا جا گذاشته‌باشم توی هتل. شاید هم تمام شده یادم رفته.

آدمی که یک هفته می‌رود سفر شش ماه شارژ است مثل آدم زندگی می‌کند لابد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
تگ ها :


آدم‌هایی که دوستشان داریم

 

من آدم خیلی کارها نبودم. دوست داشتم مستقل باشم و زمان‌های تنهایی خودم را داشته‌باشم اما آدم همه کارها را تنها انجام بدهم نبودم. من آدم پارتنرم هم یکی از دوستام مثل بقیه نبودم. اما شرایط رابطه را فقط من یا تو یا هرکسی یک نفری و به‌تنهایی تعیین نمی‌کند. وقتی کسی را دوست داری به هزارویک دلیل و با هزارویک روش، تغییر می‌کنی. یک وقتی کاری را دوست دارد و تو دوست نداری، اما برای خوش‌حالی‌اش تن می‌دهی. یک وقتی کاری می‌کند و در عین ناباوری‌ات آن‌چنان از کوره به‌درت می‌برد که تو دست می‌زنی به کاری که خودت هم باورت نمی‌شده هرگز که روزی مرتکبش بشوی. نه فقط دوست‌داشتن که رابطه داشتن با آدم‌ها می‌تواند تغییرت بدهد. این نیست که یک‌چندی با کسی خوش باشی و فکر کنی تمام می‌شود و تو دوباره مثل قبل از رابطه بیرون می‌آیی از رابطه. آدمی که دوستش داری به هزارویک دلیل و با هزارویک روش، گاهی حتی کاملا ناخودآگاه تغییرت می‌دهد.

اگر تو آن کسی هستی که بیش‌تر دوست داری، بیش‌تر هم تغییر می‌کنی.

 پ.ن. : البته یادم رفت اضافه کنم که این تغییرات همیشه و لزوما ناخوشایند نیستند. گاهی هم مشغول زیبا شدن و درحال دریا شدن می‌شود آدم در عشق و رابطه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
تگ ها :


...

 

حالا من اگر بیایم و این‌جا بنویسم: پوستم داره کنده می‌شه. شما نگرانم می‌شوید؟ فکر می‌کنید دارم خیلی عذاب می‌کشم؟ 

نه نگران نشوید حواسم نبود و روی پوست آفتاب سوخته‌ام لیف کشیده‌ام.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها :


ترانه‌ها

 

می‌خواهم بگویم هر آدمی ترانه خودش را دارد در ذهن من و هر ترانه‌ای آدم خودش را. حالا نه هر آدمی و هر ترانه‌ای. می‌خواهم بگویم هر آدمی که توی ذهنم جدی می‌شود اغلب ترانه‌ای هم همراه خودش ثبت می‌کند در خاطراتم. حالا بعضی آدم‌ها بیش‌تر از یک ترانه. هر آدم پررنگی باور تازه یا حس تازه‌ای را در من ثبت می‌کند و ترانه‌اش می‌شود صدای آن باور یا حس. حالا هی دارم عقب می‌روم توی خاطراتم اولین ترانه‌ها را کدام حس‌ها و کدام آدم‌ها ثبت کرده‌اند؟

از عموظفرم گفته‌ام قبلا هم و از صدایش و شباهتش به ابی. "شبی با خیال تو" را که می‌شنوم بوی سیگار و ودکا می‌پیچد توی شامه‌ام و هیکل تکیده‌اش با آن بینی تیغه‌ای شکل می‌بندد در خیالم(چی شد؟ قیافه آشنا بود برای شماها که دوستان نزدیک من هستید؟ بله انتخاب‌های ناخودآگاه گاهی همین‌قدر کودکانه هستند.) و آن غم عجیبی که می‌ریخت توی چشم‌هایش وقتی می‌گفت: "نبودی، ندیدی، پریشونی‌هامو" ساناز کوچک، خیلی کوچک، حتی قبل از یاد گرفتن خواندن و نوشتن یاد گرفت که یک آدم‌هایی می‌توانند نباشند و نبینند. حسرت را یادگرفت و یادگرفت یک حسی هست که آدم‌ها را برایش عزیز خواهد کرد و به آن‌ها توانایی این را می‌دهد که اشکش را جاری کنند.

"از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد" خانقاه و صدای دف و موسیقی سنتی و عشق‌های نوجوانی. آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌توانی مطمئن باشی نگاهشان اتفاقی بوده یا برای آن‌ها هم فقط یک جفت چشم از بین دریای چشم‌ها دیده می‌شده.

حیرانی...حیرانی..."در طلب آن زهره‌رخ ماه‌رو سوی ثریا شد دلم." حیرانی و حیرانی گوش می‌دهی. دبیرستانی هستی و قرار است دنیا را زیرورو کنی، اما می‌بینی دلت به زانو درآمده در طلب زهره‌رخ ماه‌رو. یاد می‌گیری که دل خودت...دل خودت...

"ای الهه ناز با دل من بساز" بیست ساله‌ای می‌فهمی که وقتی از کسی خوشت می‌آید باید کاری کنی و اگر نکنی حسرتش می‌تواند تا سال‌ها بعدش بماند ته دلت. یاد می‌گیری کلیشه‌ دختر خوب و خانوم و سنگین و رنگین می‌تواند ویران کننده باشد. البته طول می‌کشد تا یادبگیری باید شجاعت داشته‌باشی برای شکستن کلیشه‌ها به‌جای نالیدن ازشان.

"پشت دیوار شب یه راهی داره" ما اما می‌خوانیم "پشت دیوار اوسون یه راهی داره که می‌ره توچال پشت اونم آهاره" خداحافظ گری کوپر خوانده‌ام و زندگی‌ام را می‌خواهم بالای ارتفاع گه بگذرانم. قله کرکس و نیزوا و توجال و دارآباد و کلک‌چال و الوند و زردکوه و دماوند همراه آدمی که وجودش باعث می‌شود باور کنم می‌شود جور دیگر زندگی کرد. جور دیگر عاشق بود و جور دیگر به خانواده و ازدواج و همسر و رسم و رسوم نگاه کرد.

"با تمام خستگی‌‌هام، با تمام دل‌بستگی‌هام" با مینا رفته‌ایم جمهوری خرید قطعه برای پروژه‌مان. خسته و کوفته برمی‌گردیم دانشکده و آن میز کنج دیوار توی پژوهش. یاد می‌گیرم زندگی بعد از دانشجویی می‌تواند پر از خستگی باشد. و فقط محبت‌های یک دوست می‌تواند نفست را تازه کند بعد از تمام خستگی‌ها.

"جبر جغرافیایی" صبحانه سیگار و چایی خودت که نه "او". لنگ درهوایی همه اطرافیان و"سهم ما شاید که آینده". برای اولین بار افسردگی را تجربه کرده‌ای. آدم خاصی نیست، این‌بار جمعی است که هرگز باورت نشد که تو را به عنوان یک عضو پذیرفته. بعدها هم با انتخاب‌هایشان نشان دادند که درست فکرمی‌کرده‌ای. همه‌اش درد است و اشک "لیلای من کجا می‌بری؟" لیلای تو آدم خاصی نیست دیگر. تمام امید و انگیزه تو به زندگی است که کاروان افسردگی می‌بردش با خودش. در قعری. از خودت و ناتوانی‌ات متنفری. کارت از دوست نداشتن خودت گذشته، از خودت کینه به‌دل گرفته‌ای.

"با تو دوباره زن شدم" کسی پیدا می‌شود که تو را با خودت، زندگی‌ات و زنانگی‌ات آشتی می‌دهد. دستت را می‌گیرد و آن‌قدر عشق و تحسین و خواستنی‌بودن به تو می‌دهد تا از بحران سی‌سالگی عبور کنی.

"بانوی موسیقی و گل" این یکی را خودت برای خودت می‌خوانی. با خودت آشتی می‌کنی درگیر عشق خودت می‌شوی و در حال زیباتر شدن.

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. می‌خواهم بگویم شاید حسم امروز نسبت به هیچ‌کدام از آدم‌هایی که ترانه‌های خودشان را دارند دیگر مشابه حس آن ترانه‌ها نباشد. اما هرکدامشان یادگاری در ذهنم حک‌کرده‌اند که پاک نمی‌شود. اثر هیچ‌کدامشان ازبین‌نرفته و حالا می‌دانم که ازبین نخواهد رفت. همیشه ترانه هر آدمی یادآور همان آدم خواهدبود. 

 

پ.ن.: دیدن اجرای زنده شش نفر آدم مختلف در مدت کمی بیش‌تر از ٢۴ ساعت که یکی‌شان ابی بوده (موضوع را ضربدر ضریب علاقه من به ابی بکنید لطفا) و فوت محمد نوری بزرگ، ذهن من را این‌روزها گره زده به ترانه‌ها. می‌خواهم بگویم من از موسیقی چیزی نمی‌دانم. در خواندن مطالب این‌چنینی این وبلاگ سخت‌گیری هنری-موسیقیایی به‌خرج ندهید لطفا.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها :


تفریحات سالم

 

در این سفری که گذشت یکی از تفریحاتم این بود که دراز بکشم کنار استخر و تک‌تک آدم‌ها رو زیر نظر بگیرم. قبل از هرچیز سعی می‌کردم حدس بزنم ایرانی هستن یا نه. نتیجه اغلب با احتمال خوبی درست بود. یعنی می‌خوام بگم خطا حتی از حد خطای مهندسی هم کمتر بود. نمی‌تونم الان براتون توضیح بدم که دقیقا معیارهام چی بود. چون ظرف کمتر از سی ثانیه حدسم رو می‌زدم. ولی می‌دونین چی باعث خوش‌حالیم می‌شد؟ کلیشه مرد هیز و چشم‌چران ایرانی و زن خودنما و پرآرایش ایرانی جواب نمی‌داد. 

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها :


جان مریم...صدای مرد چوپان...تو دلت بوسه می‌خواد

 

جان مریم چشماتو واکن، سری بالا کن...بچه‌ام. فکر کنم هفت هشت ساله. مامان و بابا مهمان دارند و لابد لبی ترکرده‌اند دارند با دوستانشان جان مریم می‌خوانند. به دخترعمویم که اسمش مریم است حسودی می‌کنم. هنوز آن‌قدری بزرگ نشده‌ام که وقتی به شونه‌به‌شونه می‌رسد ترانه دلم بلرزد.

صدای مرد چوپان...نوجوانم. مادر و پدرم فکر می‌کنند اگر بروم کلاس موسیقی شاید یه روزی هنرمند هم بشوم. سه‌تار می‌زنم. حوصله‌ام از گند زدن به زیباترین نواهایی که شنیده‌ام سر می‌رود و نوارکاست را می‌گذارم توی ضبط تا اصلش را گوش بدهم به‌جای صدای گوش‌خراشی که خودم از ساز درمی‌آورم.

تو دلت بوسه می‌خواد...جوانم. از تمام جوانی کردن فقط کوهنوردی را بلدم. کوله سنگین است و سنگینی‌اش به کمک هوای گرم آمده و نفسم را بند آورده. صدایی را می‌شنوم که می‌خواند تو دلت بوسه می‌خواد...لبخند می‌زنم که کسی هست که می‌داند من دلم بوسه می‌خواهد اما دلم می‌خواهد سر هرجمله یک اما بگذارم. همه تیم باهم آرزو می‌کنیم کاش می‌شد این قافله ما رو تو خواب جابذاره. کاش می‌شد غصه یه لحظه ما رو تنها بذاره. با تمام جوانی‌مان اما انگار می‌دانیم نمی‌شود.

دیدمت...در آستانه سی سالگی‌ام. مانده‌ام در کار همان بوسه‌ای که دلم می‌خواست و حالا دیگر دلم نمی‌خواهدش. دیدمت.

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود،خون دل‌ها خورده‌ایم، خون دل‌ها خورده‌ایم ... سی‌سالگی و بحرانش را رد کرده‌ام. مردم کشورم آن‌چنان خودی نشان می‌دهند که عاشقشان می‌شوم. رنج دوران می‌بریم تا ایران خانه خوبان شود. اما باز انگار نمی‌شود.

همین چند هفته پیش. نمی‌پذیرد آن‌هایی که هنرش را نمی‌فهمند، تجلیلش کنند.

و امروز خبر درگذشتش را می‌شنوم. و بغض رهایم نمی‌کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها :


محمد نوری رفت

 

جان مریم چشماتو واکن. تو رو خدا چشماتو واکن.

یعنی واقعا نمی‌شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
تگ ها :


تهران

 

خوب به‌صورتی کاملا باورنکردنی بدون تاخیر در پرواز برگشتیم. تا رسیدم خونه ساعت از ٣ صبح هم گذشته بود. ساعت ١١ صبح بیدار شدم و افتادم به بدو بدو دوباره. شب عروسی دعوتم. رفتم لباسم رو از خیاطی گرفتم الان هم دارم از خونه والدین گرامی می‌رم خونه جون خودم که چمدونم رو بذارم و وسایل عروسی رو بردام بعد برم آرایشگاه بعد هم برم کرج عروسی. کی می‌خواد فردا صبح بره سر کار؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۸
تگ ها :


آنتالیا 7- شاید پایان

 

این جا الان ساعت نزدیک 11 صبحه. ساعت 12 باید اتاق رو تحویل بدیم و ساعت 4 بعداز ظهر هم ماشین می‌آد دنبالمون که بریم فرودگاه. و ساعت پروازمون 8 شبه. خوب تو این زمان چه کار خاصی می‌شه انجام داد که حس نکنی داری آخرین ساعت‌های سفرت رو حروم می‌کنی؟ به‌جز این‌که با تاپ و شلوارک هی بری پیاده‌روی و هی آبجو بخوری؟ پس می‌بینین که من مجبورم.

یه احساس خری هم دارم که نمی‌تونم خوب توضیحش بدم. یه چیزی مثل این‌که از یه خواب خوب بیدار شده‌باشی و بدونی که چاره‌ای نداری که بری دنبال زندگی واقعی. فقط به‌امید خواب‌های خوب بعدی. 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :


رافتینگ ـ آنتالیا 6

 

برنامه امروزم کاملا اختصاص داشت به رافتینگ و برنامه‌های ژانگولری شامل سقوط آزاد توی آب، قل خوردن مثل کدو قل‌قله‌زن توی یه توپ شفاف پلاستیکی گنده خر، سرخوردن روی طناب و البته در تمام این مدت هم سوختن از آفتاب. الان تمام سلو‌ل‌های پوستم در حال آتش گرفتن است. حس می‌کنم به‌اندازه چند ماه به هیچ هیجانی نیاز نداشته‌باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥
تگ ها :


خودم را ضایع می‌کنم- آنتالیا 5

 

اسفند 87 که همه دوستان نگران حالم بودند هر کسی پیشنهادی داشت برای افسرده نشدنم، یک تعدادی از بروبچ دوره‌ام کردند که باید بشینی و فیلم ببینی. من هم هی گفتم بابا من فیلم‌بین نیستم. دست‌بردارید سر جدتان از سرم. اما طبیعتا تنهایی حریف جمع کثیری از دوستانم نشدم. صاحب‌خانه کیف سی‌دی‌اش را آورد تا با نظر هیات ضد افسردگی برایم فیلم انتخاب کنند.

پیشنهاد اول : دیدمش، دوم : این همونیه که اینطوریه؟ آره. آخ که چه عالیه! قسمت دومش هم اونه. (جمعی از حضار قسمت دوم ماجرا را ندیده‌بودند)، سوم : یعنی فکر کردین اینم ندیدم؟ چهارم : دیدمش دوبار. فکر می‌کنید پیشنهاد پنجمی هم درکار بود؟ پاشو خودتو جمع کن خودت رو مسخره کردی یا ما رو؟

قبل از سفر یکی از هم‌سفرها که اتفاقا جز همان هیات ضد افسردگی هم بود تلفن می‌زند: یکی از دوستام یه کرم برنزه عالی از امریکا آورده می‌خوای برای تو هم بخرم؟ من؟ من و برنزه کردن؟ می‌دونی که قربون شکلت من اهل تو آفتاب خوابیدن و تن گرفتن نیستم که. برای من یه ضد آفتاب قوی بدن بخر ازش اگه داره.

یکی از هم‌سفرها که باز هم از سر اتفاق جز همان هیات مذکور بود. همان‌جا توی فرودگاه اعلام می‌کند  که کلی خرید دارد و احتمالا هر روز عصر را می‌خواهد برود خرید. بقیه هم‌سفرها هم همه موافقند و می‌خواهند که همراهی‌اش کنند. من هم همراهشان می‌روم؟ من؟ من اهل خرید نیستم قربون شکلتون. می‌دونین که. سوغاتی چی؟ یه هفته، اونم آنتالیا مگه سوغاتی داره؟

من بدون هیچ توضیحی اعلام می‌کنم دوست عزیزی که کرم برنزه خریده الان رنگش از تهران هم شاید سفیدتر باشد هنوز. هیچ کدام از دوستان هنوز هیچ خریدی نکرده‌اند اما این‌جانب تقریبا رنگ قهوه ترک شده‌ام و سه جفت کفش هم خریده‌ام.

یعنی اگه کسی یه پولی می‌داد به یکی که بیاد و من رو ضایع کنه می‌تونست به خوبی خودم ضایعم کنه؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها :


کنسرت ابی - آنتالیا 4

 

از کنسرت ابی برگشته‌ام الان. کنسرت عاااالی بود. اصلا قابل توصیف نیست. و ابی به‌نظرم در یکی از بهترین شرایطش بود. خیلی خیلی همه‌چیز عاااالی بود. تمام مدت را ایستاده بودم و همه آهنگ‌ها را خواندم باهاش.

گریه؟ من چرا فکر می‌کردم توی کنسرت ابی می‌شود گریه کرد؟ تمام عاشقانه‌ها یادآوری کردند خاطرات متصل به خودشان را ولی آن‌قدر هیجان‌زده بودم که اصلا گریه نکردم با عاشقانه‌ها. اما وقتی خلیج فارس را خواند اصلا نفهمیدم اشکم چطور از چشمم جوشید. بله آدم وسط کنسرت ابی هم می‌تواند به درک جدیدی از خودش برسد. من به‌جای یک آدم احساساتی و عاشق‌پیشه یک ناسیونالیست بی‌جنبه هستم.

تمام آمفی تئاتر روی هوا بود. یک صدا همه ترانه‌ها را پا‌به‌پای ابی همه خواندند.

هر ترانه‌ای آدم خودش را یادآوری کرد. پشت دیوار شب (پشت دیوار اوسون !!!!) یه راهی داره، پوست تو پوست شیر، مداد رنگی، حالا که محتاج توام جای تو خالی‌است....

دارم همین الان فکر می‌کنم چرا من انقدر ابی و ترانه‌هایش را دوست دارم؟ دنیای ترانه‌های ابی دنیایی است که من دلم می‌خواهد وجود داشته‌باشد. آن‌قدر توی واقعیت پیدایش نمی‌کنم که ترجیح می‌دهم حداقل جایی مثلا توی یک ترانه زنده باشد. دنیایی که آدمی مردی آن‌چنان عاشق باشد که اعتراف کند در حال زیبا شدن است. 

آخ آخ اگر بدانید ابی چند بار وقتی صدای مردم را می‌شنید قربان وصدقه مردم رفت. اگر بدانید چندبار حرکت کلاسیکش (نرم‌نرم با مشتش می‌زند روی قلبش) را برای جمعیت اجرا کرد. 

می‌دانم دارم بی‌جنبه‌بازی درمی‌آورم اما برای من که سه‌بار از کنسرت ابی جامانده‌ام بالاخره رفتن به این کنسرت چیزی است در حد دریم کامز ترو! 

می‌دانم دارم آشفته می‌نویسم اما شاید یک وقتی نوشتم از لحظه لحظه این کنسرت

به‌خدا که به‌یاد همه‌تان بودم. همه شمایی که مثل دفعات قبل من از کنسرت جاماندید. همه شما که ترانه‌ای را نام بردید که به‌یادتان باشم. خیلی از ترانه‌ها خوانده نشد طبیعتا ولی لزومی نداشت که ترانه‌ای خوانده شود تا به‌یادتان باشم. دیدن آن همه آدم مشتاق هر آدم مشتاق دیگری را به‌یادم آورد.

بس است برای امشب. می‌نویسم. حتما می‌نویسم باز از این خاطره بی‌نظیرم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها :


آنتالیا 3

 

از کنسرت بلک‌کتز برگشتم الان. نه که جمعی که باهم اومدیم سفر دوستان دوره کوهنوردی بودیم حالا هم عادت‌های کوهنوردی‌مون رو رها نکردیم. یه تیم کوچیک فرستادیم شناسایی منطقه برای صعود فردا !

محل برگزاری کنسرت امشب با کنسرت فردا که ابی اجراش می‌کنه یکیه. حالا ما می‌دونیم چقدر راهه. چه امکاناتی داره و....

البته لازم به توضیحه امشب هنگامه، لیلا فروهر و دی‌جی‌الیگیتور هم توی کنسرت برنامه داشتن ولی من صرفا رفته‌بودم که شهبال شب‌پره رو ببینم. پیر شده ولی هنوز همون شهبالیه که می‌شناسیم. از هرکدوم از اعضا قبلی بلک‌کتز یه آهنگ اجرا شد. با انرژی و شوروشوق بی‌نظیر. از خیلی‌ها یاد شد از جمله ناصر چشم‌آذر ( با اجرای خدای آسمون‌ها) و از مایکل جکسون حتی.

گرچه شرکت تو کنسرت لیلا فروهر و از اون بدتر هنگامه می‌تونه باعث شرم باشه ولی از دیدن برنامه بلک‌کتز خوشحالم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
تگ ها :


آنتالیا 2

 

آدم سحرخیز، سحرخیز است حتی اگر آمده باشد سفر آن هم فقط به قصد تفریح و استراحت بدون ذره‌ای قصد فرهنگی و روشن‌فکرانه.

ساعت شش صبح بیدار شدم. تلاش کردم خوابم نبرد یه چندتایی عکس از پنجره اتاقم انداختم و بعد هم رفتم لب ساحل قدم زدم و باز عکس گرفتم. حالا هم آمده‌ام توی لابی هتل نشسته‌ام و منتظرم که یه چندتایی از هم‌سفرانم بیدار بشوند که برویم صبحانه بخوریم. فکر کنم 56 مدل نان دیدم سر میز صبحانه دلم دارد می‌رود برایشان و آن 78 مدل پنیری که از این‌جا دیده می‌شود. الان البته تازه ساعت 8 صبح این‌جاست ولی من دلم می‌خواهد هم‌سفرهای عزیزم زودتر بیدار بشوند. البته بسیار هم مهربان هستم و نمی‌روم بیدارشان کنم.

اگر امروز فرصت کنم شاید یه چندتایی عکس رو فیسبوک بگذارم. دفعه قبل من 13 سال پیش ترکیه بودم. آن موقع آنتالیا را هنوز ایرانی‌ها کشف نکرده‌بودند. من استانبول یه چند شهر دیگر را دیدم. مهم‌ترین چیزی که از آن سفر به یادم مانده. انگلیسی بلدنبودن مردم بود. اما این‌بار و این‌جا واقعا اوضاع خوب است. بدون دردسر می‌شود هر کسی را دید انگلیسی حرف زد. البته من تابه‌حال توی هواپیما و فرودگاه و هتل بوده‌ام فقط.

برنامه امروز شنا توی استخر و دریای مدیترانه است و عصر هم کنسرت بلک کتز و بقیه بروبچ. ساعت شش بعدازظهر می‌آیند دنبالمان برای رفتن به کنسرت.

راستی از هم‌سفرانمان نگفتم ما هفت عدد خانوم متشخص هستیم که البته بازه سنی‌مان خوب باز است از یک تا سی‌وسه سال! دونفر از جمع را قبل از سفر ندیده‌بودم. آدم‌هایی هستند بسیار متفاوت با من. از کنارشان لیز می‌خورم که خدشه‌ای به سفر وارد نشود.

من حس می‌کنم مهربانی‌ام دارد تمام می‌شود و باید بروم کم‌کم توی اتاق انقدر سروصدا کنم تا هم‌اتاقی عزیز بیدار شود.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها :


آنتالیا 1

 

از آغاز سفر نزدیک به 24 ساعت گذشته و من الان توی اتاق هتل نشستم و سعی می‌کنم از خواب بی‌هوش نشم.

همان‌طور که لابد حدس می‌زنید پرواز ما تاخیر داشت. ناقابل 4 ساعت و نیم اونم برای یه پروازی که خودش کلا قرار بوده 3 ساعت طول بکشه. طبیعتا من سعی کردم از اینترنت معروف فرودگاه امام استفاده کنم که موفق نشدم به دلیل یک حواس‌پرتی ناقابل و عوض نکردن یک سری ستینگ تو اتصال وایرلس لپ‌تاپ. نمی‌دونم خبر دارین یا نه، پرواز مستقیم تهران آنتالیا دیگه وجود نداره. ما از تهران رفتیم قاضیان تپ حدود نیم ساعت آنجا هواپیما نشست روی زمین ما هم نشستیم روی صندلی‌هایمان بعد دوباره پرواز کردیم به سمت آنتالیا.

به جای ساعت 5 صبح ساعت 10 صبح رسیدیم هتل. همون اول کار یکی یک دستبند بنفش (بی‌مرام ها سبز نبستند به دستمون) بستند به دستمون که همه کارمندان هتل بدونن که ما پول همه‌چیز رو از قبل دادیم و قرار نیست از ما دیگه پول بگیرند. بعد هم که تا حالا هی رفتیم ناهار خوردیم رفتیم شنا کردیم برگشتیم و رفتیم شام خوردیم....

یکی از جالب‌ترین اتفاقات آشنا شدن با یک عدد آقای تاجیک بود. ایشان شدیدا از دیدن چند نفر ایرانی خوش‌حال بود. مدام از مزایای آقای احمدی‌نژاد و دین اسلام حرف می‌زد. در حالی‌که داشت کنار ما شنا می‌کرد و به‌نظرش اصلا هم اشکال نداشت که ما مایو تنمان بود.

تلاش در جهت برنزه شدن توسط همه مسافران هتل با شدت و حدت صورت می‌گیرد طوری‌که من الان از رنگ تنم کاملا شرمنده‌ام. یکی دو تا عکس گرفتیم که به‌نظر می‌رسه توی تنم لامپ فلورسنت روشن شده.

برای روزهای آینده علاوه‌بر کنسرت ابی، کنسرت بلک کتز و یه چندنفر دیگه رو برای فردا داریم برنامه رودخانه خروشان داریم و مهمانی و دیسکو توی کشتی و هم‌چنان بریم استخر بیایم ناهار بریم دریا بیایم شام و....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها :