خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بی‌خاطره‌ها

 

ده ساله بودم شاید هم کوچک‌تر. رفته بودیم رودبارک سفر. چادر زده‌بودیم و شب‌ها آتش روشن می‌کردیم. بزرگ‌ترها کنار آتش می‌نشستند و آواز می‌خواندند. می‌دیدم با یک آواز مادرم نگاهش را می‌دوزد به شعله‌های آتش. با یکی دیگر پدرم نگاهش را می‌دزد از همه. یک وقتی عمو فلانی زل می‌زند به آسمان و خاله بهمانی چشمانش را می‌بندد. ولی نمی‌فهمیدم چرا. چه می‌فهمیدم خاطره یعنی چه. آدم تا کودک است خاطره ندارد. شاید اصلا همین باشد فرق بزرگ‌سالی و کودکی. نوجوان که شدم بعضی از آدم‌های هم‌سن و سالم خاطره داشتند با بعضی آهنگ‌ها. یادم می‌آید که به شدت احساس فسقلی بودن می‌کردم در مقابلشان. آدم بی‌خاطره بچه بود هنوز. بزرگ شدم. خاطره‌دار شدم. خاطره‌ روی خاطره جمع کردم. تا یک مثل امروز دیدم سنگینی خاطره شاید له‌ام کند. برداشتم یک فولدر درست کردم از آهنگ‌هایی که هنوز هیچ خاطره‌ای ندارم با آن‌ها. تا اطلاع ثانوی فقط همین فولدر بی‌خاطره‌ها را گوش خواهم داد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :


هامون؟ مهشید!

 

اولین‌بار وقتی نوجوان بودم دیدمش. پر‌رنگ‌ترین حرفش برایم ابراهیمش بود و عشق هامون به مهشید چیزی بود شبیه عشق حافظ. عشقی الهی که فقط صورتی زمینی گرفته. بچه بودم. هیچ چیز از زندگی تجربه نکرده‌بودم و فکر می‌کردم چون زیاد کتاب می‌خوانم پخته‌تر از بقیه نوجوان‌ها هستم. خیال خام! قهمرمان حمید هامون بود و ابراهیم و علی عابدینی. عاشق خسرو شکیبایی شدم.

سال‌های آخر دبیرستان باز دیدمش. شیفته شیوه روایت تودرتو و زمان کمی‌ به‌هم ریخته‌اش شدم. از تعداد فحش‌های توی متن هم خوشم می‌آمد. قهرمان مهرجویی بود و دبیری. عاشق عزت‌الله انتظامی شدم.

دوران دانشجویی باز دیدمش. از مهشید دل‌گیر شدم. چرا وقتی مردی این همه عاشق است، این زن قدر عشق را نمی‌داند؟ شیوه زندگی مهشید و این در زدن و آن در زدنش به‌نظرم مسخره می‌آمد. با یک نگاه از بالا به‌پایینی که الان ازش شرمنده‌ام به مهشید و روش زندگی‌اش نگاه می‌کردم. باز قهرمان حمید هامون بود و باز عاشق خسرو شکیبایی شدم.

بیست‌ونه سالگی این‌بار فقط حجم عظیم ویران‌گری طلاق را می‌دیدم. و مثل هامون طلاق را نمی‌خواستم. لنگ‌‌در هوایی تازه مد شده‌بود در ادبیات‌مان و لنگ‌درهوایی را هامون زندگی می‌کرد. کتک‌های هامون را برای بار اول اصلا دیدم. دردم گرفت. قهرمان هیچ‌کس نبود.

دیشب باز دیدمش. مهشید منم. هامون منم. مهشید همین دوستم. هامون همان دوستم. این یکی دوستم هم هامون. آن یکی هم مهشید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :


سخت‌ترین روزها

 

دوستم برایم تعریف می‌کرد از خود یک‌سال و نیم پیشم. که انتظار داشته‌اند حالم بدتر باشد و فکر می‌کرده‌اند که دارم بازی می‌کنم و سعی می‌کنم ظاهر را حفظ کنم. گفتم اصلا انکار نمی‌کنم که سعی می‌کردم حالم را بهتر از آن‌چیزی که واقعا هست نشان بدهم. ولی آن روزها واقعا به نسبت مثلا شش ماه قبل حالم به‌تر بود و هرروز هم به‌تر می‌شدم. درد جدایی به روز دادگاه نیست. بیش‌ترین درد جدایی زمانی است که بالاخره خودت پیش خودت اعتراف می‌کنی آدمی که روزی از همه دنیا برایت عزیزتر و مهم‌تر بود حالا دیگر عزیز نیست. عمیق‌ترین وسیاه‌ترین روزهای افسردگی من روزهایی بود که دیگر دلم برایش نمی‌تپید دیگر دلم برایش تنگ نمی‌شد. نمی‌خواهم بگویم مثلا امضا کردن زیر آن برگه‌ها درد نداشت. ولی دردش در مقابل آن روزها نیش پشه هم نبود. آن روزها را که پشت سر گذاشتم و تصمیمم را گرفتم هر روز حالم به‌تر شد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
تگ ها :


یک رگه غنی شده...

 

این در زدم اون در زدم. خواستم دان‌لودشون کنم لینک به‌درد بخور پیدا نکردم. به این رفیق سپردم به او رفیق سپردم. نه‌خیر پیداشون نکردم. بعد نود و بوقی ما خواستیم کمی ژست روشن‌فکرانه بگیریم و چهارتا فیلم به‌درد بخور نگاه کنیم، نشد. همین‌طور اتفاقی داشتم هارد لپ‌تاپم را زیر و رو می‌کردم که اگر چیزی به‌دردنخور مانده پاک کنم. (نگفته بودم؟ من وسواس دیلیت کردن فایل‌های اضافی دارم.) ناگهان برخوردم به یک رگه غنی شده از فیلم!!! که از اشتوتگارت تا تهران آورده بودم‌شان به عنوان سوغاتی خواهروشوهر خواهر برای خواهر. به لطف خدا خودم یک بار هم لیست را نگاه نکرده بودم!!! خلاصه که جای‌تان سبز چسبیده‌ام به فیلم دیدن، آن‌هم چه فیلم‌هایی. خلاصه که اگر خواستید برای کسی معنی "سال‌ها دل طلب جام‌جم از ما می‌کرد، آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد" را توضیح دهید این قصه را برایش تعریف کنید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
تگ ها :


آتشم در کلام درنمی‌گیرد

 

این روزها آن‌چه که در سرم می‌چرخد کلمه نمی‌شود. اگر بشود کلمه‌ها کنار هم جمله نمی‌شوند. اگر بشوند جمله‌ها به هم چفت نمی‌شوند. این روزها روزهای تایپ کردن و بک‌اسپیس زدن هستند روزهای باز کردن صفحه ورد و نوشتن و سیو نکرده بستن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
تگ ها :


انتظار

 

کاری را که فکر می‌کردم تا عصر طول بکشد ساعت 10 صبح تمام کردم. به خودم یک فنجان قهوه جایزه دادم با شکلات. بیرون آسمان آبی بود و هوا به‌نظر تمیز می‌رسید. حیاط شرکت را آب پاشی کرده‌بودند. یک حسی از تازگی و نشاط همه‌جا بود. من هم حالم خوش بود. خیلی با نشاط و سرحال بودم. نمی‌دانم چرا به ‌خودم گفتم امروز حتما اتفاق خوبی می‌افتد. همین‌طور که کلا لبخند بودم، از خودم متعجب شدم. همین که حالم خوب است چرا کافی نیست؟ چرا منتظرم که یک اتفاقی بیافتد که اتفاق خوب و شادی‌آوری باشد؟ چرا حال خوبم کافی نیست؟ 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها :


رفیق ذلیل (3)

 

خوب تنهایی؟ چرا این همه زر زر می‌کنی دختر جان؟ پا شو برو برای خودت رفیق جدید دست و پا کن. حالا قبلا در نه ساله‌گی برای به دام انداختن مرجان کافی بود سیب گنده سبزت را با دندان و ناخن نصف کنی و هر روز یک شیطنت جدید طراحی کنی. توی یازده دوازده سالگی برای به چنگ آوردن دوستی سارا لازم بود همیشه کتاب تازه‌ای از شریعتی و مطهری و سروش خوانده باشی، حالا هم لابد یک راهی هست. سر سی‌و‌سه سالگی سخت هست دوست پیدا کردن ولی اصلا غیر ممکن که نیست. بجنب برو محیط‌های تازه تجربه کن. آدم‌های تازه ببین و با این آدم‌های تازه لینک‌های تازه برقرار کن. خواستی دوست تازه پیدا کنی با کله خوردی به دیوار؟ مایوس نشو دوباره امتحان کن.

اولین مصاحبه شغلی‌ام را یادم هست که رئیس سابق آخرین سوالش این بود : "خیال ادامه تحصیل داری؟" و جواب من یک نه قاطع و محکم بود که شکر خدا همین حالا بعد از نزدیک ده سال هنوز به‌اش پایبندم. رئیس فعلی اما سوال مسخره‌تری پرسید : "خیال بچه‌دار شدن ندارید که فعلا؟" و جواب من هم همان نه قاطع بود. البته این یکی خوب دلیلش یک مقداری فنی‌تر است. مریم مقدس یکی بوده تا حالا توی تاریخ. خلاصه که این آدم‌ها می خواستند کسی را استخدام کنند و رویش سرمایه‌گذاری کنند که بدانند تا یک مدت نسبتا طولانیی بتوانند مطمئن باشند به در دسترس بودنش.

حالا اما من اولین سوالم از هر کسی که بخواهم واردش کنم توی دایره‌ آدم‌هایم این است: "خیال مهاجرت که نداری ؟"

خیلی سخیف است؟ باور کنید از سر ناچاری است. دلم دیگر طاقت تکه‌تکه شدن و در سراسر دنیا پخش شدن را ندارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :


رفیق ذلیل (2)

 

از این ماه‌های میلادی یکی این سپتامبر خیلی برای من کوفتی است یکی ژانویه. چرا؟ چون دوست‌هایم می‌روند! حتی برای تعطیلات هم که آمده‌باشند همین وقت‌ها باز می‌روند. بعد من یک آدم کولی کوفتی هستم در موقع رفتن آدم‌ها. در توضیحش همین بس که یک‌بار در عمرم برای خداحافظی رفتم فرودگاه و همان یک‌بار برای تمام عمرم کافی بود و دیگر هرگز هرگز نرفتم فرودگاه برای خداحافظی. یعنی الان من را نبینید همین‌طور خوشحال و خرم نشسته‌ام این‌جا ور می‌زنم. اگر بدانید چقدر همین شب‌ها نشسته‌ام پای عکس‌ها و فیس‌بوک عر زده‌ام. حالا که آرش با من قهر است و میلاد و سپیده رفته‌اند کانادا و عطا رفته سوئد من حالا اگر بنشینم هفت کثیف بازی کنم حتی اگر سمن هم باشد و بقیه بروبچ من دلم کنده می‌شود از جا. می‌فهمید وقتی آدم دلش از جا کنده می‌شود را؟ می‌فهمید که من بیشتر از نیمی از دوستانم مهاجرت کرده‌اند یعنی چی حالا؟ می‌فهمید از همین بقیه هم به ماندن هیچ‌کدامشان اعتباری نیست؟ بله خداوند ایمیل و فیسبوک و اسکایپ را آفریده ولی آخر حرف زدن با اسکایپ با مریم و مهیار جای عرق‌خوری با مریم و مهیار را می‌گیرد واقعا به‌نظر شما؟ خوب اگر برای شما بگیرد برای من رفیق ذلیل بدبخت نمی‌گیرد. من نه تنها نیاز دارم مدام و هر روز با دوستانم در تماس باشم. نیاز دارم با هر دوستم همان لینک خواستنی خاص را مدام برقرار کنم. اگر نه دلم از جا کنده می‌شود و احساس بدبختی و تنهایی کوفتی خواهم کرد.

فکر کنم هنوز هم ادامه داشته باشد ماجرای رفیق ذلیلی من.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :


رفیق ذلیل (1)

 

نشسته‌ام و به خودم و لذت‌بردن‌هایم نگاه می‌کنم. من از خیلی چیزها لذت می‌برم. ولی همه این خیلی‌ها را می‌توانم به دو گروه بزرگ تقسیم کنم. لذت‌های تنهایی و لذت‌های همراه با دوستان. من یک نیاز وحشیانه، دقیقا وحشیانه، به تنهایی دارم. اما همین من یک نیاز تمام نشدنی به آدم‌های زندگیم دارم. در این دسته از لذت‌ها کارها با آدم‌ها لینک می‌شوند. مثلا من دوست دارم با منیژه بروم پارک ملت پیاده روی. یا دوست دارم با بهروز بروم تئاتر. یا با رضا بروم سینما. یا با سارا بروم تی‌تو پیتزا بخورم. یا بروم خانه لیلا مهمانی زنانه. با پرستو بروم کافی‌شاپ. با فامی بروم عطر بخرم. با سمن برویم مهمانی خونه مهناز و توی راه طولانی هی حرف بزنیم. با علی بروم دربند. با فاطمه بروم درکه. با فرزانه بنشینم و آدم‌ها را تحلیل کنم. با عطا و میلاد و سپیده و آرش و... هفت کثیف بازی کنم. یعنی من به آن آدم خاص در همان موقعیت خاص احتیاج دارم. اگر نشد اگر با هرکس دیگر بروم پارک ملت و تئاتر و سینما و تی‌تو و کافی شاپ و خرید و مهمانی زنانه و هفت کثیف بازی کردن. حالم بد می‌شود. احساس فقدان خواهم کرد. حس می‌کنم چون فلانی نیست دارم خودم را راضی می‌کنم به بیساری. بعد یک احساس تنهایی کوفت و تلخ و من بدبختم پیدا می‌کنم.

این تازه مقدمه بود. پستم خیلی طولانی می‌شود. ادامه‌اش باشد برای یک وقت دیگر.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :


سطح پتانسیل صفر زندگی آدم‌ها

 

همان اولین داستانی که سر کلاس داستان نویسی خواندم آن درس را گرفتم. نوشته بودم (رنو آبی‌اش را از پارک درآورد) بعد استاد گفته‌بود داستان از ذهن صاحب رنو آبی روایت می‌شود. آدمی که مدتی است ماشینی را دارد دلیلی ندارد که موقع از پارک بیرون آمدن رنگ ماشینش را به‌یاد بیاورد. چنین توصیفی داستانی نیست. مگر اینکه دلیلی منطقی داشته‌باشی. مثلا اگر امروز روز اولی است که این ماشین را خریده شاید به رنگ و مدلش هم فکر کند.

من یک چیزی تعریف می‌کنم به‌نام سطح پتانسیل صفر زندگی آدم‌ها. چیزهایی توی زندگی هست که یا آنقدر برای آدم تکرار می‌شود یا اصلا از اول زندگی مثل هوا با آدم بوده که هیچ‌وقت آدم متوجه‌شان نیست. مثلا خنده‌دار نیست من بگویم یک دوستی دارم مهندسه!؟؟!!! خوب زحمت کشیدم همه دوستان من مهندس هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود آن هم به جز یکی دو مورد ثابت نمی‌شود. یا مثلا من تا دستم توی جیب والدین گرامی‌ام بود اصلا به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد از یک برند خاصی خرید کنم. بعد که خودم پول درآوردم مثلا یک ول‌خرجی کردم و رفتم یک آدیداس خریدم! قشنگ یادم هم هست که اس.ام.اس. زدم به یک تعدادی از دوستان و خبر فتح الفتوحم را دادم!!! الان خوب خدا رحم کرده دیگر انقدر درباره برند کفشم ندید بدید نیستم.

این سطح پتانسیل صفر زندگی یک خوبی‌هایی دارد و یک بدی‌هایی. از یک طرف باعث می‌شود با زندگی‌ات و امکاناتش هی غریبه نباشی، معذب نباشی. هی با وراجی درباره برند و مدل وسایلت و تحصیلات دوستانت مغز اطرافیان را نخوری و خیلی تازه به‌دوران رسیده به‌نظر نرسی. از طرفی هم همه این امکانات زندگی‌ات برایت عادی می‌شود. مثلا با هربار پوشیدن کفشت لذت نمی‌بری.

حالا یکی لطفا بیاید کمک من که ته این پست را یک‌جوری با هم بندیم و حرفمان را جمع کنیم. آهان حالا اگر این داشته‌ها آدم‌ها زندگی آدم باشند چی؟ آهان همین‌جاست که من امکان دارد نگران دوستانم بشوم.

نفس عمیق و شکر ایزد که بالاخره جمع‌اش کردم!

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها :


راه قدس از پرشین‌بلاگ می‌گذرد

 

این مدت که پرشین‌بلاگ رفته‌بود رو مین. من هی دلم برای وبلاگم تنگ می‌شد. هی یه چیزایی به ذهنم می‌رسید بنویسم ولی وبلاگم منفجر شده‌بود نمی‌تونستم. اما حالا هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسه که بنویسم. این رو نوشتم که فقط یه خودی نشون داده‌باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
تگ ها :


وقتی نگران دوستانم می‌شوم

 

یادم می‌آید که هنوز عاشق آقای شوهر بودم. اما زندگی مشترک‌مان هیچ شباهتی به چیزی که من دوستش داشتم نداشت. همان روزها بود که دائم در هر گفت‌گویی در هر نوشته وبلاگی و به هر بهانه‌ای اعلام می‌کردم که من همسرم را دوست دارم و عاشقش هستم...این‌طوری است که نگران می‌شوم وقتی دوستی مدام تکرار می‌کند دوستش دارم. عاشقش هستم. چون فکر می‌کنم اولین مخاطب هر گفته‌ای گوینده همان گفته است. وقتی کسی حرفی را مدام تکرار می‌کند یعنی نیاز دارد که خودش حرفش را باور کند. دائم تکرار کردن "من خوش‌بختم" "من دوستش دارم" "من عاشقش هستم" من را نگران گوینده‌اش می‌کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
تگ ها :


بردیا یک‌سال و دوماه و یک هفته

 

وبلاگ بردیا با چندتا عکس و مقادیری توضیحات به‌روز شده

 

امضا عمه خوش‌بخت

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها :


روز...

 

ما که بچه بودیم روز معلم داشتیم که یک روز قبلش روز کارگر بود. روز پرستار هم داشتیم. من به‌خاطر شغل مادرم خوب یادم است. یادم نیست شغل دیگری هم روز داشت. تا همین اواخر روز مهندس نداشتیم. روز پزشک نداشتیم. روز خبرنگار نداشتیم. روز آتش‌نشان نداشتیم.

من فکر می‌کنم در جامعه‌ای که حقوق آدم‌ها در هر شغلی محترم باشد نیازی به روز معینی برای یک شغل نیست. اگر هر روز مناسبت جدیدی به تقویم اضافه می‌شود به‌نظرم دلیلش همین است. یک روزی که کمی شیره بمالیم به سر بخشی از آدم‌هایی که حقوقشان ضایع می‌شود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
تگ ها :


تلخ

 

طعم چای، قهوه یا شراب چه بدی به ما کردن که به بدترین خاطرات‌مون می‌گیم خاطرات تلخ؟

جفا شده به نظر من به تلخی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳
تگ ها :