خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

33 سال تمام

 

ظاهرا من نوزاد دویده‌ام و دویده‌ام تا از آخرین فرصت متولد شدن در مهر استفاده کنم و من هم بشوم متولد ماه مهر.

سی‌سه‌ساله‌گی‌ام در حالی تمام می‌شود که از بودنم لذت می‌برم و در پی چشیدن لذت‌های تازه‌ام. و یاد‌گرفته‌ام، نه به‌حرف، به‌عمل یادگرفته‌ام که اگر می‌خواهم اتفاقی بیافتد که تابه‌حال نیافتاده باید کاری کنم که تابه‌حال انجام نداده‌ام.

تولدم مبارک.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
تگ ها :


یک پرسش محترمانه

 

دماسنج محترم مایلم بدونم آیا شما تازگی نگاهی به تقویم انداخته‌اید؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
تگ ها :


آلرژی

 

آقامون فروید باید قاطی اون سه مرحله دهانی و مقعدی و احلیلی حالا یا بعدش یا قبلش یه مرحله دماغی هم درنظر می‌گرفت. بعد احتمالا من به دلایل اتفاقات خاصی در کودکیم در همین مرحله دماغی باید تثبیت شده باشم که هفت هشت ماه از سال رو یا آب دماغم آویزونه یا سوراخ‌های دماغم کیپند.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
تگ ها :


نوواژ

 

نشر آگه داره یه سری کتاب چاپ می‌کنه با جلدهای مشابه. همه زمینه سفید دارن با یه طرح خیلی ساده کوچیک که بسته به کتاب با هم فرق دارن. بعد اگه این کتابا رو باز کنین یه چیزایی توش می‌تونین بخونین و اون وسط برمی‌خورین به کلمه "نوواژ" نوواژ اسم خاصه. اسم کارگاه داستان‌نویسییه که من دوسال و نیمه که دارم توش شرکت می‌کنم. این کتاب‌ها محصول این کارگاهن. هرکدومشون از فیلتر نقد درون کارگاهی گذشته و علاوه‌بر زحمت نویسنده زحمت سرپرست کارگاه(فرهاد فیروزی) و بقیه اعضا کارگاه هم توشون تا حدودی موثر بودن. مجموعا حدود ده تا کتاب فعلا تو صف چاپ هستن. مال قدیمی‌ترها از من و هم‌دوره‌ای‌هام. شاید هم سال دیگه همین‌ وقت‌ها یه مجموعه یا اگه خدا بذاره دو تا مجموعه از من هم با همین شکل و شمایل چاپ بشه. خلاصه که برید کتاب‌ها رو بخرید و بخونید و لذت ببرید. من قول می‌دم کیفیت کارها از خیلی از کارهایی که این‌روزها دارن چاپ می‌شن بالاتر باشه. البته ظاهرا فعلا فقط خود فروشگاه آگه داره می‌فروشه و طول می‌کشه تا تو بقیه کتاب‌فروشی‌ها هم سروکله کتاب‌ها پیدا بشه. حالا اگه گذارتون افتاد فعلا این‌هایی رو که من الان اسمشون رو این‌جا می‌نویسم می‌تونین بخرین:

"شبیه عطری در نسیم" نویسنده: رضیه انصاری

"ماجرای پیچیده یک اتفاق ساده" نویسنده: مرجان نعمت طاووسی

"پیراهن پر" نویسنده: پگاه ایرجی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳
تگ ها :


جشنینگی

 

طبق روال سال‌های گذشته جشن‌های پرشکوه میلاد پرسعادت این‌جانب از یک هفته مانده به روز فرخنده تولدم آغاز شد.

یک کتاب عکس زیبا هدیه گرفته‌ام با یک شال (سبز طبعا) و یک تارت مخلوط میوه بسیار لذیذ و از همه این‌ها مهم‌تر یک روز عالی.

مرسی دوستام

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها :


مراقبت

 

تازه ازدواج کرده‌اند، دوستم خیلی خوشحال است و من هم برای‌اش خوشحالم. می‌دانم برای انتخاب همدیگر هزار معیار داشته‌اند. دلم می‌خواهد برای‌شان بگویم که از حالا به بعد هر حرکت‌تان به اندازه انتخاب‌تان اهمیت دارد. همان جمله معروف که "رابطه مراقبت احتیاج دارد" بعد فکرمی‌کنم به معنای حرفی که می‌خواهم بزنم. مراقبت از رابطه یعنی چه؟ نمی‌دانم. مات مانده‌ام در مقابل خودم. ترجیح می‌دهم حرفی که معنی‌اش را نمی‌دانم نگویم.

حالا کسی هست که گذارش به این‌جا افتاده‌باشد و بداند مراقبت از رابطه یعنی چه؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
تگ ها :


کریستال فسقلی ناقابل

 

کسانی که یک‌بار هم حتی گذارشان به یک بورد الکترونیکی افتاده باشد، حتما دیده‌اند کریستال فسقلی تولیدکننده پالس ساعت را. طفلکی یک وقت‌هایی به چشم نمی‌آید حتی، ولی اگر درست کار نکند یا حتی یک قلع سردی ناقابل روی یکی از پایه‌هایش داشته‌باشد ممکن است بورد اصلا روشن هم نشود. خوب آی‌سی‌های بیچاره یک سیگنال‌هایی را می‌گیرند و یک سیگنال‌هایی را تحویل می‌دهند. از کجا بدانند آی‌سی همسایه سیگنال ورودی‌شان را دقیقا کی حاضر و آماده کرده که به‌شان تحویل بدهد. یا آن‌یکی آی‌سی همسایه کی منتظر سیگنال خروجی آن‌هاست. همه این هم‌زمانی‌ها زیر سر همین کریستال فسقلی ناقابل است.

چند وقتی است که احساس می کنم کریستال فسقلی زندگی‌ام دچار اجینگ شده یا شایدهم لاست کانکشن دارد. اتفاقات در زمان‌های مناسب برایم نمی‌افتد. هی حس می‌کنم دیرم. هی حس می‌کنم زودم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
تگ ها :


...

 

بعضی وقت‌ها به روزی می‌افتم که با خودم فکر می‌کنم روزی دوباره می‌رسد که باز بتوانم بنویسم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
تگ ها :


آدم باش

 

دخترم ساناز!

فنجان قهوه وارونه مانده نیستی تا نقش های خشک‌شده به تنت را بخوانند و تفسیر کنند. آدم باش و حرف بزن.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
تگ ها :


از این روزهایم

 

هوای پاییز باز هوایی‌ام کرده و افتادم به بازنویسی!

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦
تگ ها :


آدم و پدرش

 

یک وقت‌هایی هم آدم باید برود بنشیند توی بالکن ور دل بابایی‌اش و یک آبجویی با هم بزنند با پسته و پنیر و زیتون. بابا سیگارش را روشن کند.

"می‌کشی؟"

"نه"

"می‌دونم نمی‌کشی. فقط دلم نمی‌خواد اگه می‌کشی من خبر نداشته‌باشم."

و آدم یادآوری کند که این حرف را از ١٨ ساله‌گی آدم دارد تکرار می‌کند. و این یعنی ١۵ سال!

بعد بابا بگوید این آب‌جو نمی‌گیرد. برود ودکا بیاورد. بعد بخواهد برای آدم لایم درست کند و آدم بگوید لایم مال مامی است و بابا بگوید برو برای خودت قهوه بریز پس. سرش را هم خالی بگذار. بعد آدم قهوه بخورد با ودکا و بابایی قربان صدقه آدم برود و بعد آدم خودش را برای پدرش لوس کند. بعد باهم در سکوت مطلق زل بزنند به حوض و فواره توی حیاط.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤
تگ ها :


آدم و مادرش

یک وقت‌هایی هم آدم باید به‌جای آرایش‌گاه برود خانه مادرش و بنشیند روی صندلی تا مامی خانم موهایش را رنگ کند. 

"ای وای دیدی چی شد یادم رفت پیشونی‌ات رو چرب کنم."

"مهم نیست صابون می‌زنم پاک می‌شه. حالا خودت چرا دست‌کش دستت نکردی؟ همه ناخونات سیاه شد"

"عادت دارم به رنگ موهای خودم. نه که روشنه دست‌کش لازم ندارم. حالام طوری نیست دو دفعه بشورم می‌ره."

مادر آدم غصه بخورد از موهای سفید دخترش. و آدم غصه بخورد برای ناخن‌های سیاه شده مادر. بعد مادر بنشیند جلوی دست آدم. دست‌هایش را بگذارد روی میز تا آدم برایش لاک بزند. بلکه هم سیاهی‌ها پنهان بشود. بعد دوباره مادر غصه بخورد برای لرزش دست دختر. بعد آدم سربه‌سر مادر بگذارد و مادر سربه‌سر آدم بگذارد.

یک کیفی دارد نگفتنی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
تگ ها :


عقده‌ای

 

من بچه که بودم حق نداشتم موهایم را بلند کنم. قد موهایم از کف سرم بیشتر از یک وجب که می‌شد مهمان آنوش خانوم بودم تا دوباره کوتاهشان کند. مادر معتقد بود بلند کردن مو جلوی رشدم را می‌گیرد و باعث می‌شود قدم کوتاه شود. تمام تلاش مادرم فایده نکرد و من قد کوتاه شدم. 

نتیجه‌اش این‌که من الان آدمی هستم عقده‌ای! هم عقده موی بلند دارم و هم عقده قد بلند. موهایم را بلند می‌کنم و حتی وقتی نوک موهایم هزارشاخ می‌شود هم حاضر نیستم کوتاه‌شان کنم. اما برای قدم فقط می‌توانم آه بکشم. از شانس کفش پاشنه‌بلند پوشیدن هم بلد نیستم که کمی دل عقده‌ای‌ام خنک بشود.

آدم بی‌عقده وجود ندارد، خلاص. اما به‌نظرم بشود که آدم آرام‌آرام عقده‌های خودش را بشناسد و تلاش کند که عقده‌های‌اش برای‌اش تصمیم نگیرند. می‌شود که آدم کم‌و‌بیش واقف باشد به خودش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
تگ ها :