خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

گم‌شده ناشناس من

 

دست‌هایم دائم دنبال چیزی می‌گردند که خیال می‌کنند گم کرده‌اند.

دائم دل‌شوره کاری را دارم که خیال می‌کنم نکرده‌ام.

 

پ.ن. : خواهش می‌کنم نپرسید چطورم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
تگ ها :


پرچم سفید

 

یک وقت‌هایی می‌فهمی که با کسی افتاده‌ای سرلج. کل‌کل می‌کنی. هرچه می‌گوید مخالفت می‌کنی. هرچه می‌گویی به‌نظرش مسخره می‌آید...بعد چشم باز می‌کنی و می‌بینی که همه‌اش زیر سر یک احساس ناامنی‌ای است که به همدیگر داده‌اید. یک‌ وقت‌هایی دلم می‌خواهد پرچم سفید نشان بدهم به آدم‌های آن سر کل‌کل. بگویم قصدم نه آزار توست نه فاش ساختن رازهایت و نه بازسازی شرایط قبل ونه هیچ توقع خاصی دارم از تو. بیا مثل دو تا بچه آدم دوست باشیم باهم فقط. اما باز می‌ترسم از کل‌کل دوباره.

ناامنم می‌خواهم پرچم سفید نشان بدهم اما ناامن‌تر از پیشنهاد صلحم. گرچه واقعا دلم صلح می‌خواهد. اصلا از دل گذشته به صلح نیاز دارم عمیقا.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٧
تگ ها :


به تارا می‌روم

 

اسکارلت اوهارا ی برباد رفته هروقت خسته می‌شد هروقت با آن لایه قوی که از خودش نشان بقیه داده‌بود غریبه می‌شد راهش را می‌کشید و می‌رفت تارا مزرعه پدری و خانه بچه‌گی.

پدر من مزرعه ندارد. مادر بانوی ثروتمند یک ملک اربابی نیست. من نه اندازه اسکارلت زیبایم نه اندازه او موفق. ولی هروقت از لایه قدرتمندی که از خودم به بقیه نشان‌داده‌ام خسته و دل‌زده می‌شوم. هروقت ماسکم ترک برمی‌دارم. راهی خانه خیابان ارغوان می‌شوم و روی تخت نوجوانی‌ام می‌خوابم. گاهی حتی مادرم را قبل از خواب سفت و تنگ بغل می‌کنم. خودم برای بابایی لوس می‌کنم و مثل قهرمانان افسانه‌ای که دستشان به زمین رسیده باشد دوباره جان می‌گیرم.

امروز صبح بشکن‌زنان از روی تخت نوجوانی‌ام بلند شدم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها :


خشمگین و ویران‌گر

 

از هفته پیش شروع شد. یک‌شنبه طی یک عملیات انتحاری زدم آقای رئیس مربوطه رو با خاک یک‌سان کردم. و همین‌طور هر روز یه ماجرای جدید. پنج‌شنبه بغض داشتم و هی گریه نکردم که باز نزنم همه‌چیز را کوفت نکنم. شب گلودرد گرفتم. جمعه شب هم باز شنیدم تو چرا انقدر عصبانی هستی؟ و امروز با کارم باز درگیر شدم. داد نزدم. ویران‌گری بیرونی نکردم. اما می‌دانم از درون زده‌ام خودم را نابود کرده‌ام. حس می‌کنم باید بروم سر یک کوهی آن‌قدر داد بزنم تا خالی بشود یا بزنم بشکنم ویران کنم تا شاید حجم خشم درونی‌ام کم بشود.

حس می‌کنم ناکامم در همه‌جا رابطه عاطفی، کار و از همه بدتر نوشتن. هی می‌خواهم شکیبایی کنم تا بگذرد. کاش بگذرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢
تگ ها :


تا حالا ایران مانده‌ام

یا لبیک به فراخوان سرهرمس

 

قبل از هر چبز من نمی‌گویم می‌مانم. آنقدر در زندگی‌ام کارهایی که گفته‌ام نمی‌کنم کرده‌ام که حالا هم نمی‌گویم می‌مانم و نمی‌روم اما چرا تا حالا مانده‌ام:

اول : می‌ترسم. این یک اعتراف صادقانه است. من از رفتن می‌ترسم. من از خراب کردن هرچه این‌جا ساخته‌ام و دوباره از آغاز ساختن می‌ترسم. راستش به این مدرک مهندسی و این تجربیات کاری‌ام آن‌قدر مطمئن نیستم که بتوانم آن‌جا هم گلیم خودم را از آب بکشم بیرون. من این‌جا با تمام بی‌ریختی اوضاع زندگی زنان، توانسته‌ام روی پا خودم بایستم. این را نمی‌خواهم از دست بدهم.

دوم : تازه نوجوانی تمام شده‌بود که علی اشرف درویشیان را دیدم. از سال‌های مبارزه سیاسی‌اش گفت و آخر هم چیزی گفت به این مضمون : اگر فکر می‌کنی روشت در زندگی درست است به‌ترین راه گسترشش این است که سعی کنی صادقانه به آن روش زندگی کنی. من سعی کرده‌ام همیشه به روشی که فکر می‌کنم درست است زندگی کنم و امیدوارانه و باز هم صادقانه معتقدم به اندازه خودم یک‌نفر موثرم. می‌خواهم در ایران بمانم و روش زندگی‌ام را گسترش بدهم

سوم : باز هم اعتراف، من سال‌ها بود مردم ایران را دوست نداشتم. سال‌ها بود به کشورم ایران افتخار نمی‌کردم تا 25 خرداد 88. من حاضر نیستم هرگز این فرصت را از دست بدهم که بار دیگر چنین روزی را ببینم حتی اگر این روز دور باشد. 

و اما شما که رفته‌اید و شما که می‌روید :

حق‌ شماست که انتخاب کنید کجا می‌خواهید زندگی کنید اما حق من است که نظرم را بگویم درباره رفتن شما:

اعتراف می‌کنم که من دوست دارم شما نروید. خیلی لوس و ننرانه و بی‌منطق!

از دوست‌داشتنم گذشته دلم می‌خواهد تعداد کسانی که روش زندگی‌شان به من شبیه‌تر است در ایران بیشتر باشد. همان 25 خرداد را تصور کنید با حضور تمام دوستان و اقوام مهاجرتان.

من برای‌تان آرزوی شادی و پیروزی می‌کنم و برای خودم آرزو می‌کنم که روزی برگردید. اعتراف می‌کنم که به‌نظر من رفتن شما به نفع ایران نیست.

خوب بقیه اعتراف‌ها بماند برای پست‌های بعدی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها :


آش رشته

 

حبوبات را خیس کردم و رفتم خوابیدم. صبح که بیدار شدم قبل از صبحانه زیرش را روشن کردم. جوش آمد و شعله‌اش را کم کردم. نرم‌نرم برای خودش جوش می‌خورد. من هم کتاب می‌خواندم و می‌رفتم به‌اش سر می‌زدم. اینترنت ‌گردی می‌کردم به‌اش سر می‌زدم. سبزی را اضافه می‌کردم و ادویه، نمک و رشته، پیازداغ و نعنا داغ...خلاصه که دوستانم هفت شب که رسیدند تازه کارش تمام شده‌بود.

می‌خواهم بگویم ظاهرا من توی خیلی از شئون زندگیم همین‌طورم. نرم نرم هر از چندی چیزی اضافه می‌کنم و چیزی کم می‌کنم. دوست دارم موضوعات یک‌طور بک‌گراندفرمی جاری باشند توی زندگیم.

یک‌بار، فقط یک‌بارش را به یاد دارم که طوفانی و جنجالی کاری کردم که پشیمانم. من آدم آش‌رشته بار گذاشتنم نه آدم فست‌فود پختن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥
تگ ها :


شلوارجین خیس

 

دخترم ساناز

وقتی تصمیم می‌گیری پیاده‌روی روزانه‌ات رو یه روز بارونی هم تعطیل نکنی. حداقل یادت باشه که شلوار جین ضد آب نیست.

امیدوارم قبل از زانودرد گرفتن شلوارت خشک بشه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٢
تگ ها :


کف فنجانم

 

اگر یکی این روزها بخواهد برای من فال قهوه بگیرد به احتمال کف فنجان یا یک دست سیاه است یا یک دست سفید. همان‌جا که خودم هربار چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا برای تو که می‌خواهی فال قهوه‌ات را بخوانم بگویم از تصویری که از آینده‌ات داری. هیچ با یک تقریب خوب مهندسی می‌شود حتی گفت مطلقا هیچ تصویری از آینده‌ام ندارم. نه که فکر کنید ناامیدم. نا امید آدمی است که یک آرزویی دارد و امیدی به برآورده شدن آرزویش ندارد. من اما هیچ خواسته و آرزویی ندارم. این شده که تنبل شده‌ام. باورتان بشود یا نه، نمی‌نویسم. آن هم فقط از روی تنبلی. دیگر پول جمع نمی‌کنم برای آن مغازه عزیز رویاهایم. فکر کردن به سفرهای نوروزی بر سر شوقم نمی‌آورد. کودک درونم کودک دماغ سوخته‌ای است که همه شکلات‌ها و تاب‌ها و سرسره‌های دنیا را هم برایش اسم ببرم هیچ‌‌کدامشان را نمی‌خواهد. کودک درونم فقط دلش می‌خواهد بخوابد. بخوابد یک شش ماه دیگری بیدار شود که حالش بهتر باشد. خسته شده طفلک کوچولو. از دست من ساناز بزرگ‌سال هم انگار هیچ‌کاری بر نمی‌آید. هرچقدر هم به‌اش می‌گویم خودم مراقبت هستم. برایم زبان درازی می‌کند که تو! خود تو! گذاشتی فلانی و فلانی و فلانی یکی یک خط قرمز بکشند روی همه آرزوها و رویاهای من. چطور می‌خواهی مراقبم باشی؟ نمی‌دانم کسی می‌تواند پادرمیانی کند و آشتی‌مان بدهد یا نه. طفلکم هیچ  به من اعتماد ندارد. حق دارد. تنبل شده‌ام. می‌توانم کل یک آخر هفته را کاملا به بطالت بگذرانم. نه بخوانم نه بنویسم نه ببینم نه حتی بپزم. ورزش و هوای آزاد و معاشرت که پیش‌کش. کف فنجان سیاه است یا سفید فرقی نمی‌کند. کف فنجان خیلی بی‌شکل است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :


تشکر

 

آقای داروخانه کلینیک چشم‌پزشکی نور

ممنونم که هربار که به‌ات می‌گم کیسه نمی‌خوام خودت می‌گی به‌خاطر محیط زیست. مرسی که هربار بقیه پولم رو پول نو تمیز به‌ام می‌دی که تشویق بشم.

با تشکر

ساناز

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها :


از حریر نازک روی شانه‌هایم

 

دوست داشتن آدم‌ها، نه فقط عاشقانگی کردن با آدم‌ها، هر دوست داشتنی که قلبم را گرم کند، برایم انگار یک پوست جدید می‌سازد. یک حفاظ نامرئی ظریف. حفاظتم می‌کند در مقابل ناملایمات و بی رحمی‌های احتمالی دنیای بیرون. اصلا لازم نیست مثلا بیایند و به‌جای من بجنگند با هیولاها. همین که توی دلم را گرم کرده‌باشند من سپردار می‌شوم با محبتشان. اصلا مهم نیست که آن آدم من را دوست دارد یا نه. همین که من دوستش داشته‌باشم زره‌دارم می‌کند.

گرچه در حال حاضر آدمی هستم پیچیده در حریر محبت. و دارم از پله‌های تخت سلطنت* یک‌روزه‌ام پایین می‌آیم، ولی می‌خواهم بگویم رفتن هر آدمی از دلم پوستم را نازک می‌کند. پوستم نازک می‌شود حتی اگر هنوز توی دل آن آدم باشم. هر یک آدمی که دیگر دوستش نداشته‌باشم به‌قدر خودش حفاظم را نازک می‌کند.

 

*) یک دوست عزیز در کامنت‌های پست قبل نوشته از روز تولد و احساس فرمان‌روایی عالم. خواستم بگویم با محبت‌های تک‌تک‌تان من واقعا روز تولدم فرمان‌روای جهان بودم. البته حالا از پله‌های تخت سلطنتم آمده‌ام پایین اما حریر محبت‌تان هنوز روی شانه‌ام هست.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها :