خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یلدای امسال

 

یلدا که می‌‌آید من به پیروزی قطعی خورشید فکر می‌کنم در صبح فردا. من به پیروزی خورشید شک نمی‌کنم. من پیروزی خورشید را جشن می‌گیرم در سیاه‌ترین وقت شب، در سیاه‌ترین وقت بلندترین شب سال. و به این فکر می‌کنم که تنها دقیقه‌ای طولانی‌تر شدن روز، یعنی خورشید پیروز شده. و باز فکر می‌کنم به این‌که چه نور، چه تاریکی برای پیروز شدن فقط هر روز ذره‌ای از روز پیش بیشتر است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
تگ ها :


آلرژی هم‌چنان

 

سرفه عزیز اگر لطف کنی و یک نگاهی به آسمان بیاندازی می‌بینی که باران باریده. هوا هم لابد یک کم تمیزتر شده. اگر لطف کنی و گورت را گم کنی بسیار ممنون خواهم شد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
تگ ها :


مرغک پر شکسته خیالم

 

اولین بارش را که یادم هست فکر کنم ۵ ساله بودم. شروع کرده‌بودم برای مادرم از دوستانم گفتن، از آلیا و سوری و خواهران و برادران‌شان. پدر و مادر و خاله و دایی و.... من مهدکودک نمی‌رفتم و در آن سن همه دوستانم خلاصه می‌شدند در بچه‌های عمو و دایی و بچه‌های همسایه. آلیا و سوری دوستان خیالی من بودند. هرگز مادرم به من نگفت دروغ نگو یا دوستانت وجود ندارند. هربار فقط به من یا به بقیه برای توصیف این جمع می‌گفت دوستان خیالی ساناز.

خیال‌پردازی من با بزرگ شدنم آرام نگرفت. نوجوانی‌ام هم بخش مهم‌تری از ذهنم به دنیای خیالم تعلق داشت. ولی تفاوت این‌جا بود که درباره آینده‌ام خیال‌پردازی می‌کردم. خیالاتی که با "وقتی بزرگ شدم" شروع می‌شد و خیلی از این وقتی بزرگ شدم‌ها نیاز داشت چیزی در کودکی‌ام تغییر کند!!! مثلا یکی از تصمیماتم این بود که دورگه‌ ایرانی و فرانسوی باشم و بروم فلسطین چریک بشوم! شب‌ها پتو را که روی تنم می‌کشیدم شاهزاده‌ خانوم یک سرزمین سردسیر می‌شدم که با سورتمه در حال سفر بودم!

بعدها یک معلم نازنینی در دبیرستان یادم داد که می‌شود خیالاتم را بنویسم. نوشتم‌شان، تا همین یک سال پیش هم همیشه بخش مهم‌تر از انرژی و وقتم صرف خیال‌پردازی‌هایم می‌شد. مثلا آن مغازه کتاب‌فروشی عزیزم. مثلا آن خانه رو به دریایم با شومینه و وان و بالکنی پر از گل. مثلا سفر به...

آدم‌هایی که دوستشان داری و دوستت دارند اغلب با تو همراهند در خیال‌پردازی اما جایی می‌رسد که تو تنها می‌مانی با رویاها و خیال‌پردازی‌هایت. بعضی رویاهای تو می‌ترساندشان انگار نه از ترس تو که از ترس آینده دوست‌داشتنی تو می‌روند. رویاهای تو انگار آینده‌شان را به بند می‌کشد.

حالا انگار چیزی در درون من از رویاپردازی و خیال‌بافی ترسیده. شرطی شده‌ام که اگر رویا ببافم یا خیال بپردازم باز تنها می‌شوم. یا اگر رویا ببافم و فقط روی کاغذ زنده بماند ضربه سخت‌تری می‌خورم.

نتیجه؟ به طرز بی‌سابقه‌ای دارم بدون رویا و مطلقا در زمان حال زندگی می‌کنم. بخش روشن قضیه این است که خودم را مدام بررسی نمی‌کنم که به کدام سمت دارم می‌روم. یک‌طور رهایی خوبی دارد. سبکم و آزاد. و بخش تاریک؟ از این بخش تاریک، دردناک‌ترین بخشش این است که نمی‌توانم بنویسم. کاملا خلاقیتم تعطیل شده. تعطیلی می‌گویم تعطیلی می‌شنوید. کاملا بی‌سابقه است این شکلش. و بعد بدون خیال‌پردازی برای آینده یک انرژی عظیمی در ذهنم هست که مصرف نمی‌شود. انرژی که مصرف نشود می‌گندد توی سر آدم. انرژی گندیده می‌شود خشم، کینه، بغض، ترس، کوفت، درد. و این فکر مدام که یک جای کار دارد می‌لنگد. ذکر این روزهای ته ذهنم همین است یک جای کار می‌لنگد، یک جای کار می‌لنگد، یک جای کار می‌لنگد...

می‌خواهم ساکتش ‌کنم دستش را می‌گیرم و لحظه‌های بی‌نظیر این روزهایم را نشانش می‌دهم. اول لبخند می‌زند و بعد می‌ترساندم که تا همین هفته بعد هم این شکلی می‌ماند اوضاع؟ می‌گویم خوب نماند چه معلوم که بدتر شود شاید که بهتر شود...

خلاصه که ته فنجانم هنوز بی‌شکل است گرچه لحظه‌های حال زندگیم بلوری و طلایی است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :


تا بخوای ثابتش کنی خودش رو نقض کرده

 

آقای همکار که یک آقا پسر فسقلیه می فرمایند:

- اینو گوش بدین! طبق تحقیقات دانشگاه فلان زن ها حداکثر می‌تونن یک راز رو 16 ساعت نگه‌دارن.....

بقیه حرف‌هاش رو اصلا نمی‌شنوم دارم نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم به تمام رازهایم که مطمئنم در دل دوستانم به جا گذاشته‌ام‌شان. و فکر می‌کنم به تمام رازهایی که در دلم دارم. و نمی‌دانم چطور نگاهش می‌کنم که یک لحظه ساکت می‌شود و بعدش:

- ببخشید حرف بدی زدم ظاهرا

- موضوع خوبی و بدی حرفت نیست. موضوع اینه که رازداری رو نمی‌شه ثابت کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
تگ ها :


مامان نویسی - بابا نویسی

 

یک نوشته‌هایی هست که آدم‌ها از مامان‌شان می‌نویسند، آدم‌ها از باباشان می‌نویسند. بعد بعضی از این نوشته‌ها یک جور ناجوری به دلم می‌نشیند. دلم می‌خواهد من هم بروم روی آن مادر و پدر را ببوسم. چرا بعضی؟

نوزادی که به دنیا می‌آید باید بند نافش بریده شود تا زنده بماند. بند ناف فیزیکی قطع می‌شود و هم‌زمان بند ناف نامرئی آدم ها متصل می‌شود به مادر و بعدتر به پدر. جایی از زندگی هست که این بند ناف نامرئی هم باید قطع شود، دیر که بشود با خشونت قطع می‌شود. چه با خشونت، چه با ملایمت بند ناف که قطع شد می‌شود که رابطه دو تا آدم بالغ شکل بگیرد بین آدم و مادرش، آدم و پدرش. بعد لذت دارد این محبت. دیگر بند ناف نیست، پیچیده می‌شوی در حریر محبت‌شان، می‌پیچی‌شان در حریر محبتت. بعد اگر مامان‌نویسی کنی، اگر بابانویسی کنی به دل آدم می‌نشیند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها :


مرجانم

 

شماره موبایلش را می‌گیرم. جواب نمی‌دهد و بعدش اس‌ام‌اس می‌زند که : "مشترک موردنظر توی جلسه است سانی جونم." این سانی جونم را که می‌بینم بغض می‌کنم. لعنتی تو داری یک ماه دیگر می‌روی آخه الان وقت جلسه رفتن است. به درک! کل اون شرکت با خاک یکسان بشه اصلا. تو الان باید بیای من بغلت کنم که بلکه یه کمی مرجان برای خودم ذخیره کنم برای تمام اون روزهایی که تو توی اون شهر مه‌آلود هستی و من توی این شهر دودزده. آخ مرجان! این همه آدم رفته‌اند و من بی‌خود فکر می‌کردم یاد گرفته‌ام با رفتن آدم‌ها چطور کنار بیایم. لعنتی می‌دانی برای دو تا آدم ٣٣ ساله ٢۴ سال دوست بودن یعنی چه؟ ٩ سالگی دوست شدن و دوست ماندن برای ٢۴ سال می‌دانی یعنی چه؟ خرفت شده‌ام هیچ‌کس نداند تو که می‌دانی. آخ مرجان بیا این یک ماه را هر روز بنشینیم توی یک نیمکت. بیا زنگ تفریح اول سیب من را باهم نصف کنیم و زنگ تفریح دوم سیب تو را. بیا دو رنگ بستنی یخی بخریم و توی جعبه حلوا شکری باهم قاطی‌شان کنیم. بیا از پسرهایی که سر کار گذاشتیم بگوییم. بیا بیا بگو که این آخری کار دستت داد و عاشقش شدی. بیا دوباره اولین نفری باش که من جرات کنم به‌اش بگویم دیگر عاشق نیستم. بیا تنها کسی باش که بدانی من چقدر می‌توانم خبیث باشم. بیا بی هدف بچرخیم توی تجریش و آخرش بگو: " سانی جونم بیا بریم کافی شاپ خونه خودت به‌ام یه قهوه بده فالم برام بگیر." مرجان! تو که رفتنی نبودی عزیز دلم. هی می‌رفتی همین بغل گوشمان ارمنستان و هی به من می‌گفتی آنجا خانه که هست خوب بیا پیش ما. دو دفعه هم رفتی تا لندن و هی برای من سوغاتی جینگول و پینگول آوردی من خر با تمام ادعاهایم بابت حس کردن و احترام به حس‌ها و این بازی‌ها چرا حس نکردم که می‌روی؟ حس‌هایت قوی است؟ کوفت! مرجانت رفتنی شد و تو یک ماه مانده به پروازش از دهان خودش شنیدی. دروغ چرا. طفلک گفته‌بود که شوهرش...آخ شوهرش. من باید اعتراف کنم هرگز هرگز هرگز با شوهر هیچ دوستی یک‌دل نشدم. گفته بود. من نخواستم بشنوم. نخواستم باور کنم. مرجان خودت می‌دانی این متن می‌تواند هرگز تمام نشود. خوشحالم که صد سالی یک‌بار این طرف‌ها سر می‌زنی. خوشحالم که نمی‌خوانی این پریشانی‌های من را. حالا که می‌روی رفتنت را من سخت‌تر نمی‌کنم. اما این یک ماه آخر را حداقل بیا توی بغلم باش. مشترک موردنظر بیا بیرون از توی آن جلسه کوفتی اون شرکت خراب‌شده‌تان.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :


به موقعم

 

بودنم یک جور ملایمی شده. فکر کنم دست برداشته‌ام از ترس دیر شدن و غصه زود شدن. دارم حس می‌کنم که اتفاق‌ها درست به موقع می‌افتند. اگر گاهی اشکم درآمده از دیر شدن یا زود بودن چیزی، حالا می‌فهمم که هدیه آن اتفاق چیز دیگری بوده برایم. چیزی غیر از آنچه که برایش زود بوده یا دیر شده. چیزی که درست همان لحظه وقتش بوده. دارم سعی می‌کنم دریغ نخورم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
تگ ها :


رها شده‌ام

 

 

ترس خورده چسبیده به لبه استخر: عضلاتت رو شل کن، می‌آی روی آب.

یخ زده چند صدمتر مونده به قله دماوند: بدنت رو رها کن بذار خون تو بدنت جریان پیدا کنه گرم می‌شی.

فلج شده آویزان از ده تا انگشت دست، روی سنگ: نفس عمیق بکش و یکی از دست‌هات رو بلند کن و بذار بالاتر.

توصیه‌هایی کاملا درست و راه گشا. هربار که گوش‌کرده‌ام و انجامش داده‌ام بلافاصله رهایی را حس کرده‌ام. ولی باز هم دوباره و دوباره تجربه کرده‌ام گیر کردن و رها نبودن و ترس‌هایش را. 

یکی از همین توصیه‌های تقریبا همیشه درست و راه‌گشا هم این است: حرف بزن! صدبار تجربه کرده‌ام حرف زدن و گشایش بعدش را نفس راحت بعدش را و باز هم پیش آمده که حرف نزده‌ام به تعویق انداخته‌ام حرف زدن را چرا؟ 

الان فقط همین به ذهنم می‌رسد: حرف زدن شفافیت می‌آورد و شفافیت آن جادوگونه‌گی ابهام، آن معما حل کردن مدام و طرح دوباره معما را به تلنگری از بین می‌برد. حرف زدن موقعیت پیچیده و عظیم را ساده می‌کند. حرف زدن لذت غوطه خوردن در جادو، لذت کشف مدام و شک مدام، لذت غرورآفرین بودن در وضعیت پیچیده را از بین می‌برد. 

البته آخرش مثل همان آدمی که عضلاتش را رها می‌کند و لذت شنا کردن را تجربه می‌کند بالاخره می‌نشینم چشم در چشم بدون ذره‌ای تعارف و با تمام صداقت ممکنم، حرف می‌زنم و بعدش نفس راحت یا یک جرعه آب خوش را با لذت فرو می‌دهم. اما برایم مثل روز روشن است، باز که پیش بیاید یک مدتی را در مه، در جادو و معما، در بلاتکلیفی سیر خواهم کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
تگ ها :


از حمام که بیرون می‌آیی موهایت را خشک کن

 

دخترم ساناز!

آیا شما فکر می‌کنی سینوزیت با شما شوخی دارد؟

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
تگ ها :


برای خود این روزهایم

 

کاش می‌توانستم شجاع‌تر باشم و رهاتر.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
تگ ها :


از خست آسمان

پاییز جان!

باران لطفا.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
تگ ها :


به حس‌ات-بدن‌ات احترام بگذار و اعتماد کن

 

بدن از کجا شروع می‌شود؟ ذهن کجا تمام می‌شود؟ اولین‌ بار وقتی داشتم تحقیقات فروید را می‌خواندم درباره بیماری‌های روان‌تنی این سوال توی ذهنم-مغزم جرقه زد. بعد وقتی رفتم کلاس سایکیک و هی با دلایل ذهنی بیماری‌های فیزیکی آشنا شدم موضوع بیشتر توی سرم چرخ خورد. بعد هم ماجراهای نوروترنسمیترها و دوستان ماجرا را ادامه داد. راستش حالا دیگر خیلی فرقی نمی‌گذارم بین ذهن و بدن. مرز خیلی واضح و روشنی ندارم بین ذهن و بدنم.

سال‌ها پیش زندگی با یک درس‌های خیلی خشنی یادم داد که به حس‌هایم احترام بگذارم و اعتماد کنم. وقتی حس می‌کنی یک جای کار می‌لنگد باید حواست را جمع کنی و اهمیت بدهی به این حس.

حالا اما کم‌کم دارم یاد می‌گیرم به بدنم احترام بگذارم و اعتماد کنم. به گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم طفلکم بارها نشانم داد وقتی دلش کسی را نمی‌خواهد یعنی یک جای مهم کار می‌لنگد. حالا هم می‌خواهم به بدنم اعتماد کنم.

و وقتی دوباره به همه ماجراها نگاه می‌کنم می‌بینم چه دست‌به‌یکی می‌کنند ذهن و بدنم باهم. قلمرو ذهن من کجاست؟ بدنم از کجا شروع می‌شود و کجا تمام می‌شود؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
تگ ها :


ابهام

 

وقتی در مه زندگی می‌کنی. هر اتفاق جدیدی هم که تو زندگی‌ات بیافته فقط همه‌چیز رو مبهم‌تر می‌کنه. ابهام در نگاه توست در آنچه که می‌بینی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٤
تگ ها :


چینی نازک اعتمادبه‌نفسم

 

این رفیق عزیز ما ظاهرا مبانی مهندس برق را توی دوره دانشجویی‌اش خوب پاس نکرده و از من مهندس‌ برق‌تر دور و برش پیدا نکرده، زنگ زده سوال برقی می‌پرسد. ضربان قلبم زیاد می‌شود و با هر بدبختی و جان‌کندنی بود بالاخره جوابش را می‌دهم.

من رشته‌ام مخابرات بود و درس‌های قدرتی را فقط پاس کردم. هیچ درکی درباره مفاهیم‌شان ندارم. همان موقع هم هیچ اعتماد به نفسی درباره این مجموعه درس‌ها نداشتم. تا همین تلفن مذکور هم هیچ‌وقت به دردم نخورده بودند. اما بالاخره جایی گیرم انداختند.

کم‌کمک به‌تجربه و نه فقط آموخته، دارم یاد می‌گیرم هروقت، دقیقا "هر"وقت که چیزی را نادیده گرفته‌ام روزی جایی پیدایش می‌شود و انگار انتقام نادیده گرفتنش را می‌گیرد از من. و به یادم می‌آورد اگر حس کرده‌ام اعتمادبه‌نفسم آسیب ناپذیر است دلیلش این است که مدتی با آن فضای خاص مواجه نشده‌ام.

سانازی هستم با اعتمادبه‌نفسی ترک‌خورده.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
تگ ها :