خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سفرنامه تکمیلی

 

خوب هستند آدم‌هایی که از خود من هیجان‌زده‌تر هستند درباره سفر اخیرم به بلاد کفر!!! چند سوال مشترک هست که این حدود دو هفته روز نبوده که از من پرسیده نشود:

١. هیچ دلت خواست بمانی همان‌جا؟ پاسخ: به هیچ وجه!

٢. سفر به‌ات خوش گذشت؟ پاسخ: بله! بسیار زیاد، و هنوز هم از اثرات سفر شاد و سرحال و پرانرژی و شارژم.

٣. از کشور امریکا خوشت آمد؟ پاسخ: اگر توقع پاسخ یک کلمه‌ای دارید خیالتان را راحت کنم، نه. اگر دنبال چند و چون و چرایش هستید به ادامه همین نوشته مراجعه کنید.

خوب همین الان بگویم که خودم واقفم که چقدر دارم کار ابلهانه‌ای می‌کنم که با یک سفر یک ماهه به یک کشور درباره‌اش نظر می‌دهم. همه حرف‌های من را ضرب‌در ضریب "آخه مگه آدم یه ماهه چی می‌فهمه از یه کشور" بکنید لطفا.

اگر بخواهم آنچه را من از امریکا دیدم، در یک جمله توصیف کنم. باید بگویم مردم امریکا بسیار شبیه مردم ایران هستند اگر همه مقادیری مرفه‌تر و پول‌دارتر بودند. توجه دارید که آدمی‌زاد وقتی مشکل مالی ندارد البته کمی مهربان‌تر می‌شود و آرام‌تر. ولی پول آدم را بافرهنگ‌تر نمی‌کند. زندگی سالم‌تر و انسانی‌تر تا جایی که من دیدم بیشتر از ایران دغدغه مردم نبود. از طرفی هم ساختار جامعه به شکلی است که تو را کمک می‌کند برای مرفه‌تر زندگی کردن نه لزوما بهتر زندگی کردن یا انسانی‌تر زندگی کردن.

همین! من حرف دیگری ندارم به خدا و اصولا بیشتر از این به خودم اجازه نمی‌دهم چیزی بنویسم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱
تگ ها :


جدایی نادر از سیمین 2

 

به نظر من لازم است دست کم یک بار در سینمای ایران یک آقایی پیدا بشود و به خانوم لیلا حاتمی بگوید: "نرو"

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧
تگ ها :


جدایی نادر از سیمین 1

 

آقای اصغر فرهادی احتمالا قصد ندارد ادعای خدایی کند؟ که من بروم بندگی‌اش را بکنم، بپرستمش اصلا.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٧
تگ ها :


حال من خوب است، پس چرا؟

 

منتظر بودم شنبه صبح بداخلاق باشم، نبودم. منتظر بودم وقتی آقای رئیس از راه نرسیده شروع کرد حالم بد بشود، نشد. بعد از اینکه خبر بد مجموعه علی را شنیدم فکر می‌کردم حالم بد می‌شود، ناامید می‌شوم، می‌ریزم به هم، نشد. چرا؟ چون از سفر آمده بودم؟ نه‌خیر! دلیل می‌خواهید: بفرمایید این هم دلیل! 

یعنی نه اینکه سفر بی تاثیر بوده، می‌خواهم بگویم خود سفر به تنهایی نبوده. آنچه که واضح است. حالم خوب است و باتری‌هایم شارژ. چرا؟ من همیشه شارژرهای خودم را توی زندگی پیدا کرده‌ام اما هیچ وقت مثل این دفعه جواب نداده. شاید دلیلش این باشد که این بار مدارم برق‌دزدک ندارد. این بار خبری از پرونده‌های باز بی فردا و بی امید نیست. این بار که سفر را شروع کردم، هم‌زمان با اوج گرفتن هواپیما رشته‌های نامرئی نمی‌کشیدندم به سوی زمین. انرژی‌ام را نمی‌مکیدند. نه! نه! اشتباه نکنید. منظورم این نیست که هیچ مشکلی پشت سرم نبود یا هیچ علاقه و عاطفه‌ای. منظورم به طور خاص این است یک رابطه لنگ در هوا را پشت سرم نگذاشته بودم. وقتی هواپیما می‌افتاد توی چاله هوایی و می‌لرزید، وقتی زوج بغل دستی دست هم را می‌گرفتند، هیچ آدم خاصی جایش خالی نبود. 

من همیشه می‌گفتم من آدمی هستم که مبنا حالم رابطه است. وقتی یک رابطه عاطفی خوب دارم، هرچقدر هم مشکل داشته باشم، مشکلات را مدیریت می‌کنم و حالم خوب است و وقتی رابطه‌ خوب نداشته باشم، هرچقدر بقیه چیزهای زندگی خوب باشد، حالم کاملا خوب نیست. (و خدا می‌داند با گفتن این جمله چند تا من هم همین‌طور شنیده‌ام.) حالا انگار به درک جدیدی از خودم رسیده‌ام. می‌فهمم بدون یک رابطه هم حالم خوب است. برای اولین بار در زندگی‌ام دارم تجربه می‌کنم برای خوب بودن، خودم برای خودم کافی‌ام. رابطه خوب‌، خوب است قطعا و رابطه بدکارکرد بد. ولی نبودن یک رابطه لزوما بد نیست. 

این خوب است؟ بد است؟ ترسناک است؟ معنی‌اش تنهایی تا آخر عمر است؟ نمی‌دانم. فقط هست و من هم مثل شما مثل یک ناظر خارجی فقط دارم نگاهش می‌کنم. و البته یک لبخند ملیحی هم به لبم هست هم‌زمان.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱
تگ ها :


آقای دکتر خروج از نظرگاه

 

دو سه ماهی که بگذرد می‌شود ٣ سال که می‌شناسمش. کلاس را بدون حضورش اصلا تصور نمی‌توانم بکنم. همیشه آرام همیشه با توجه و خیلی خیلی دقیق داستان همه را گوش می‌دهد و همیشه پیشنهادات خوب دارد. داستان نوشتن برایش جدی است بخش مهم و دوست داشتنی‌ای از زندگیش. هیچ‌وقت حس نکردم ذره‌ای از پشتکارش و جدیتش کم شده. یک دوره‌ای باهم می‌دویدیم که مجموعه‌هایمان را جمع کنیم. شاید شد که یک داستان من را مثلا شش بار بخواند بادقت و حواسش باشد که حتی یک جمله یا حتی کلمه داستان نباشد که خروج از نظرگاه داشته‌باشد. بعد این رفیق من داستان‌های معرکه می‌نویسد. داستان‌های عالی کم اشتباه. داستان‌هایی که می‌توانی مثلا سه سال بعد صحنه‌ها یا گفتگوها یا فضاهای داستان را به یاد بیاوری و حس خوب خواندن یک داستان قوی را مز‌مزه کنی. حالا من می‌دانم که هر اتفاقی بیافد رفیق من هنوز با همان جدیت و با همان پشتکار می‌نویسد. من فقط دلم می‌سوزد برای آن داستان‌هایی که می‌توانستند هزار بار خوانده شوند و حالا کسی جایی اعلام کرده که همان چندنفر کتاب‌خوان ایرانی حق ندارند این داستان‌ها را چاپ شده بخوانند. کسی مثلا شما دوست عزیز را محروم کرده از خواندن داستان‌های خوب. داستان‌هایی که من را سخت‌گیر کرده در خواندن خیلی داستان‌های دیگر.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها :


بازگشت

 

راستش درست نمی‌دانم چند روز است رسیده‌ام. می‌توانم بشمرم چند ساعت شده ولی هنوز نمی‌دانم چند روز است. هنوز خواب شب کامل ندارم. هنوز گرسنه‌ام نشده. امروز خودم راوزن کردم. دو کیلو لاغر شده‌ام و فکر کنم همه‌اش مربوط به از رسیدن به تهران تا حالا بوده.

برای اولین بار بعد از سفر سخت سر کار نیامدم. توی این سفر خیلی حواسم بود که به جز دیدن و تجربه کردن تازه‌ها، حتما استراحت هم بکنم. و شاید همین باعث شد که امروز بدون کتک و درگیری بیایم شرکت.

فعلا دارم دوران گذار سفر به روزمره را طی می‌کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
تگ ها :


تهران

 

رسیدم تهران. منزل والدین گرامی هستم. می‌خوان صبحانه بخورن من گشنه‌ام نیست در عوض خوابم می‌آد. جت لگ خر است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
تگ ها :


استانبول

 

خوب بالاخره پنجمین پرواز 5 روز گذشته را هم پشت سر گذاشتم. بامزه‌گی ماجرا این بود که در پرواز غرب به شرق گردش زمین هم کمک می‌کند و زمان پرواز کوتاه‌تر می‌شود. پرواز استانبول به واشنگتن یازده ساعت و نیم طول کشید و پرواز واشنگتن به استانبول 9 ساعت. به صورت قهرمانانه‌ای هم تقریبا اصلا نخوابیدم در طول پرواز تا با زمان ایران زودتر هماهنگ شوم. در عوض 3 تا و نصفی فیلم تماشا کردم.

هواپیما درست مثل پرواز رفت پر از هندی بود. هی من یاد خانوم جومپا لاهیری می‌افتادم.

اول توی پرواز تصمیم داشتم حدود 6 ساعت وقتی که بین دو تا پرواز دارم را بروم توی شهر ولی حالا می‌بینم خسته‌تر از این قرتی بازی‌ها هستم.

الات ساعت چهار و نیم بعدازظهر استانبول است و پروازم نه‌ونیم شب. از هشت‌ونیم هم گیت باز می‌شود. فعلا هم یک بطری آب یک لیوان بزرگ کوکبل میوه خریده‌ام و دارم اینترنت بازی می‌کنم. تا شارژ لپ‌تاپ اجاز بدهد احتمالا کارم همین است بعد هم می‌زنم به فری شاپ. مجله اوپرا هم همراهم هست.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧
تگ ها :


واشنگتن 26+4

 

پارسال همین روزها یا شاید کمی زودتر با دخترعمویم داشتیم کنار رود راین توی شهر بن قدم می‌زدیم. درخت‌ها شکوفه کرده بودند. هوا آفتابی بود و همه چیز تمیز و قشنگ. درباره درختی که قرار بود همان روز بکارند توی باغچه خانه‌شان حرف می‌زدیم. که اسمش درخت گیلاس است و واقعا هیچ‌وقت گیلاس نمی‌دهد. همان گیلاس‌های جشن شکوفه‌های گیلاس ژاپنی. بعد گفتم که شنیده‌ام توی واشنگتن هم از این درخت‌ها هست که نهال‌شان هدیه ژاپن است به شهر واشنگتن و گفتم که دلم می‌خواهد یک سالی موقع این جشن توی واشنگتن باشم. فکر اولیه این سفر که امروز تمام می‌شود آن‌جا شکل گرفت. از سفر که برگشتم دیدم مقدار خوبی اروپا را دیده‌ام. چندتایی ویزا هم توی پاسپورتم هست، پس بخت ویزا گرفتن از امریکا را دارم. راستش آن موقع باورم نمی‌شد واقعا سفر ممکن بشود. 

حالا دارم به این فکر می‌کنم چرا توی کارهای دیگر زندگی‌ام اینطور نیستم که یک تصمیم بگیرم و بعد ببینم درست همان وقتی که می‌خواستم تصمیمم عملی شده. این سفر تا صورت واقعی بگیرد. هزار ماجرا داشت. تا دو روز قبل از سفر هم مطمئن نبودم سفر شدنی است. اما شد. کاش از این سفر یاد بگیرم شکیبا باشم و امیدوار و با پشتکار .

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :


واشنگتن 26+3

 

 

دچار جت لگ زودرس شده‌ام. بی‌خوابی زده به سرم. یادآوری می‌کنم اینجا ساعت 1 و 20 دقیقه صبح سه شنبه است الان.

رفته‌ام اینترنت را شخم زده‌ام درباره جت لگ:

اولا که در برابر هر یک ساعت اختلاف ساعت یک روز وقت لازم است تا بدن خودش را هماهنگ کند این یعنی 9 روز برای من. به سلامتی.

ثانیا که تاثیر جت لگ روی زنان بیشتر از مردان است. مبارکم باشد.

ثالثا که سفر به سمت شرق جت‌لگ بدتری دارد تا سفر به سمت غرب.

رابعا که جت لگ می‌تواند تعادل هورمونی را هم به‌هم بزند که این یکی تخصص خود من است.

به سلامتی قرار است دهانم مورد عنایت قرار بگیرد انگاری.

و در انتها فهمیدم که توصیه نوشیدن آب زیاد و خوردن غذاهای سبک و ترجیحا گیاهی کاملا دلیل علمی دارد و برای تنظیم دستگاه گوارش و کلیه‌ها با ساعت جدید مفید است.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :


واشنگتن 26+2

 

چمدانم را تقریبا بستم. یعنی هرچه را که تا فردا دیگر احتیاجی نیست گذاشتم توی چمدان. کمتر از 30 ساعت مانده تا پروازم. بعد می‌نشینم توی هواپیما و بیرون را نگاه می‌کنم. چراغ‌های شب را سعی می‌کنم مثل یک خط جادویی بخوانم. مثل ابر بازی بچه‌گی ببینم این محله شبیه چه چیزی است آن یکی شهر شبیه چیست. اصلا گاهی مثل بازی صور فلکی را با چراغ‌های شب بازی می‌کنم. جای آسمان و زمین برایم عوض می‌شود. اگر شهرهایی هم در آسمان وجود داشته‌باشد لابد مردمش هی به زمین نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند طالع و بخت‌شان را از روی چراغ‌ها ما بخوانند. می‌دانم می‌دانم اگر مردمی در آسمان باشند زمین هم می‌شود کل‌اش یکی از آن نقطه‌ها اما من دوست دارم دنیای خیالی‌ام را این‌طوری تصور کنم. آدمی که قرار است این همه وقت بی‌کار بنشیند توی هواپیما حق دارد گاهی هم دنیا را این شکلی ببیند. 

راستی یک سفر من لپ‌تاپ طفلکم را نبردم با خودم تمام طول پرواز اینترنت وجود داشت توی هواپیما!

هوا امروز این‌جا خیلی گرم شده نزدیک 30 درجه. بعد هم بادهای وحشتناکی می‌وزد و پشت پنجره زوزه می‌کشد. رشتی ها به‌اش می‌گویند باد گرم. رشتی‌ها موقع باد گرم منتظر زلزله می‌شوند. من اما می‌ترسم هواپیمایم از مسیر خارج بشود گم بشوم نرسم به خانه‌ام. 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦
تگ ها :


واشنگتن دوباره یا واشنگتن 26+1

 

من باید امروز شروع کنم چمدان ببندم. اما نشسته‌ام به اینترنت بازی. از حالا 35 ساعت مانده تا پروازم.

دیروز توی پرواز اصلا خوابم نبرد. خلبان پرواز لوس‌آنجلس تا آتلانتا خیلی دست‌فرمانش بد بود هی می‌انداخت توی دست‌انداز. من اولش توی حال و هوای یونیورسال استودیو هی فکر می‌کردم شبیه‌سازی اتفاقات طبیعی است. بعد یادم می‌افتاد این یکی واقعی است. پایین را نگاه کردم اولش آب بود. می‌دانستم بیافتیم من زنده نمی‌مانم. شنا را هیچ‌وقت انقدری یاد نگرفتم که جانم را نجات بدهم. فقط آب بازی بلدم. اقیانوس هم یه کمی برای آب بازی بزرگ است. بعد کویر بود. یک کویری می‌گویم یک کویری می‌شنوید. این یکی هم از تشنگی و گشنگی می‌مردم حتما. این پروازهای داخلی غذا نمی‌دهند. بعد کوه بود، بعد جنگل، بعد شهر. خلاصه تمام آنچه که توی جغرافی یاد گرفته بودم را توی 5 ساعت پرواز دیدم. 

از صبح هم هی دارم به خودم می‌گویم بلند شو چمدانت را ببند. بعد هی تنبلی می‌کنم. تنم خیلی خسته است.

اما چیزی که امروز به‌اش فکر می‌کردم این بود. که این سفر برخلاف خیلی از سفرهایم به خوبی حال و هوایم را تازه کرده. الان کاملا آماده‌ام که برگردم به خانه‌ام. حالا باید بفهمم فرق این سفر با بقیه چه بود که انقدر بهتر از بقیه بود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
تگ ها :


لوس آنجلس 4

 

داریم آماده می‌شویم  که برویم فرودگاه. دلم سختشه که نازنین رو بذاره و بره.

اگر بتوانیم زودتر برویم بیرون شاید فرصت کنم سان‌ مارینو را هم ببینیم.

دیشب خواب می‌دیدم برگشته‌ام ایران و کفش‌هایم را جا گذاشته‌ام.

چقدر دارم پراکنده می‌نویسم. بروم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
تگ ها :


لوس آنجلس 3

 

خوب اولین اقدام امروز به در کردن سیزده بود. رفتیم پارک گریفیت و سبزه هم گره زدیم به سلامتی. خیال‌مان که از امور سیزده راحت شد رفتیم رصدخانه گریفیت. فکر کنید یک دوست داشته باشید عاشق نجوم و فضا، بعد همراهش بروید رصدخانه! بعد از همان جا من با همین دو تا چشم‌های خودم نشان هالیوود را روی تپه‌های روبرویم دیدم. هیجان‌انگیز بود. بعد هم پلانتاریوم رصدخانه یک برنامه خاصی داشت درباره تاریخ مطالعه آسمان، عالی! بی‌نظیر! باوردنکردنی! (این صفات تاثیر فرهنگ امریکایی است شما به دل نگیرید.)

بعد راهی بلوار هالیوود شدیم یک خیابانی که کفش هی ستاره داشت هی اسم آدم‌های معروف توی ستاره‌ها. بعد بنده هرچقدر گشتم ستاره آقای جورج کلونی را به چشم برادری پیدا نکردم. در عوض کداک تیاتر دیدم. موزه مجسمه‌های مومی و موزه گینس دیدم، هال آو فیم دیدم. ولی خوب جای جورج کلونی را نگرفت. در عوض با آقای تام هنکس فیلم فارست گامپ عکس گرفتم. خودم عاشق عکسم شدم.

بعد هم با مهکامه تماس گرفتیم و قرار گذاشتیم یک مرکز خریدی به نام امریکانا همدیگر را ببینیم. اسمش امریکانا بود ولی قیافه‌اش خیلی هم اروپانا بود اتفاقا به نظر من. دیدن مهکامه هم خیلی عالی بود. اصلا حس نکردم چند وقتی است ندیده‌امش. اصلا انگار زمان نگذشته بود. رفتیم باز توی کتاب‌فروشی مذکور چرخیدیم سه نفری. البته من موفق شدم کتاب نخرم. لابد چون هر چه خریدنی داشت قبلا خریده بودم. بعد هم برنامه را با تماشای یک رقص فواره زیبا به پایان بردیم.

با نازنین دائم داریم گپ می‌زنیم. از زن گم شده‌مان. از نوجوانی خاطره‌انگیز گندمان. و از تمام تجربیات این چند سالی که همدیگر را ندیده‌ام اما چقدر شبیه هم بوده‌ایم. خدا هم انگار کپی پیست خوب یاد گرفته.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
تگ ها :


لوس آنجلس 2

 

امروز صبح بالاخره ساعت ١٠ گذشته بود که خودمان را از خانه کشیدیم بیرون و به سمت ساحل مالیبو حرکت کردیم. توی جاده یک معبد هندو دیدیم. کفش‌هایمان را  درآوردیم و رفتیم تو. خلوت بود و زیبا ولی از آنچه من انتظار داشتم ساده‌تر و کم زرق و برق‌تر. این خصوصیت یک کشور مهاجرپذیر است که هی دور و برت نشانه‌های ملل و اقوام مختلف را می‌بینی. اینجا معبد هندو، آن‌طرف محله ایرانی و آن‌ور مغازه چینی و...

داشتیم ناهار می‌خوردیم که به صورت کاملا خودجوش و مردمی تصمیم گرفتیم برویم استودیو یونیورسال، همان شهرک سینمایی خودمان اما در ابعاد هالیوود. بنده هم‌اکنون انسانی لذت‌برده و کم‌آورده هستم. مثلا سوار ترن شدیم از وسط محله سریال دسپرت هاس وایفز رد شدیم. دوستان گول نخورید خانه نیستند به خدا همه‌اش دکور بود. حتی گل‌هایش هم پلاستیکی بود به خدا. با ترن رفتیم توی تونل زلزله شد بعد از کنار یک روستا رد شدیم سیل آمد. از کنار دکور فیلم ربه‌کا رد شدیم صاقعه زد. خلاصه انواع و اقسام بلایای طبیعی نازل شد و خواست خدا ما سالم ماندیم و فهمیدیم چرا  هی توی فیلم‌های هالیوودی قهرمان‌ها آخرش زنده می‌مانند. شرک را دیدیم و باهم عکس یادگاری گرفتیم. یک آقای خون‌آشام خوش‌تیپی هم  دیدیم خواستیم باهاش عکس بگیریم بی‌جنبه ترساندمان. بعد هم گفت بروید خانه فیلم‌های ترسناک بعد ما گفتیم نمی‌رویم. گفت خجالت بکشید شما دخترهای بزرگی هستید ما شرمنده شدیم بلکه هم خر شدیم رفتیم. قطار وحشت یادتان هست قدیم‌ها داشتیم توی مینی سیتی؟ یک شوخی بی‌نمک بیشتر نبود در مقابل ترس این یکی. رفتیم سینما سه‌بعدی جنگ آقای آرنولد را دیدیم با ترمیناتور نمی‌دانم چندم. بعد تیر از بغل گوشمان رد می‌شد نه تنها توی گوشمان سوت می‌کشید که جریان هوایش را هم حس می‌کردیم. بعد ساختمان می‌ریخت صندلی‌های ما سرجایش می‌لرزید. البته باز خواست خدا هم ما و هم  آقای آرنولد زنده ماندیم. در انتها هم برنامه را با یک ماساژ آب به پایان بردیم. و خسته و خوشحال برگشتیم خانه.

فردا هم برویم یک سبزه‌ای گره بزنیم در بلاد کفر این‌ور بشود سومین سبزه گره زده شده‌ من در بلاد کفر ببینیم بختمان باز می‌شود بالاخره یا نه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳
تگ ها :


لوس آنجلس 1

 

من الان توی خانه نازنین هستم. نازی خوابیده. ساعت ٨ صبح اینجاست. یعنی ساعت ١١ صبح واشنگتن و هفت‌ونیم عصر تهران. طبیعتا من خوابم نمی‌برد.

خوب خوشبختانه توی پرواز ال ای هیچ اتفاق لاستانه اینسپشنانه‌ای نیافتاد. شاید هم افتاده من خبر ندارم البته!!! توی راه کتابی را که آورده بودم شروع و تمام کردم که کتاب را جا بگذارم برای نازنین.

نکته بامزه پرواز دیشب این بود که فورا تفاوت لهجه دی‌سی و ال‌ای را متوجه شدم. گوشم هنوز به این یکی عادت نکرده کمی فهمیدنش برایم سخت‌تر است. پرواز پر بود از نوجوانانی که می‌خواستند بروند تعطیلات و انگار همه‌جای دنیا نوجوانانی که می‌خواهند بروند تعطیلات خواب ندارند.

از وقتی هواپیما به آسمان آتلانتا رسید تا وقتی دوباره شهر را ترک کردیم یک‌سره چشمم دنبال اسکارلت و رت بود. هیچ‌ کدام‌شان را ندیدم. ولی به‌نظرم مامی را دیدم.

دیدن نازنین عالی است. ١٠ سال است همدیگر را ندیده‌ایم و این را فقط وقتی بغلش کرده بودم و نمی‌خواستم رهایش کنم حس می‌کردم. از همان ثانیه اول همان حس قبل وجود داشت. دیشب را تا چهار صبح بیدار بودیم به وراجی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
تگ ها :


واشنگتن 26

 

حدود چهار ساعت دیگر پرواز دارم. اول می‌روم آتلانتا هواپیما عوض می‌کنم و بعد می‌روم لوس‌آنجلس. چرا؟ چون پرواز مستقیم وجود ندارد؟ نه‌خیر! چون این‌طوری سریع‌تر است؟ نه خیر! چون اینطوری ارزان‌ترین راه بود؟ بله!

لپ‌تاپم را هم نمی‌برم. چرا؟ چون دوست ندارم ببرم؟ نه خیر! چون به‌اش احتیاجی ندارم؟ نه‌خیر! چون جا ندارم؟ بله! 

اما این دلیل نمی‌شود که این وبلاگ به‌روز نشود. حتما از آن‌جا هم خواهم نوشت.

امروز داشتم به فرق دوری با دوری فکر می‌کردم. قبلا نه خیلی وقت پیش فکر می‌کردم وقتی کسی درست بغل دست من نیست یعنی نمی‌توانم بغلش کنم دور است و فرق نمی‌کند همین سر کوچه باشد یا آن سر شهر یا یک کشور دیگر. بعد دیدم مهم است که تو غرب تهران زندگی کنی و او شرق تهران، وقتی بخشی از وقت دیدارتان را باید صرف راه و ترافیک کنید. یک روز که مادرم زنگ زده بود از خانه و می‌گفت دارد برف می‌بارد و من پشت میزم توی شرکت نشسته بودم و هوا فقط کمی ابری بود. دیدم فرق دارد. بعد که دیدم اینکه بتوانی با پنج ساعت پرواز برسی به عزیزانت فرق دارد با اینکه با پنج ساعت رانندگی برسی به عزیزانت. حالا می‌بینم فرق می‌کند که فاصله‌ات با عزیزت انقدری باشد که 2 ساعت باهم اختلاف ساعت داشته‌باشید یا 8 ساعت یا 12 ساعت. دوری با دوری فرق دارد وقتی با عزیزت در اغلب ساعت‌ها در یک روز زندگی نمی‌کنی تو امروزی و آن‌ها به فردا رسیده‌اند. دارم به نیمکره جنوبی فکر می‌کنم. به کسانی که با عزیزانشان حتی در یک فصل هم زندگی نمی‌کنند. و به این فکر می‌کنم که من می‌دانم کمتر از یک هفته دیگر برمی‌گردم به خانه‌ام. با این همه وقتی دو روز پشت سر هم زنگ زدم و مادر و پدرم خانه نبودند. دلم سر جایش نبود دیگر. بعد هم وقت‌هایی که من بیدارم آن‌ها خوابند و برعکس طبیعتا. هی نمی‌شود زنگ زد دوباره و دوباره و هی پشت سر هم. یادم هست که مسوول زود نگران شدن در خانواده ما برادر گرامی است ولی من هم نگران شدم. به روی خودم نیاوردم البته. ولی توی دلم خودم می‌دانم که چه خبر بود. قبل از سفر فکر می‌کردم خیلی از دوستانم را ایران هم که باشم زودتر از ماهی یک بار نمی‌بینم پس دلم تنگ نخواهد شد. ولی دیدم وقتی من می‌نویسم و آن‌ها خوابند و وقتی آن‌ها جوابم را می‌دهند و من خوابم دلم برای‌شان تنگ می‌شود. نصفه شب که از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم الان مثلا بهشت زهرا چه خبر است. دلم سر جایش کار نمی‌کند دیگر. فقط خواستم بگویم دوری تا این اندازه‌اش برای آدمی مثل من بد دردی است. طاقتش را ندارم. شما که طاقتش را دارید. چطور می‌توانید واقعا؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
تگ ها :


واشنگتن 25

 

به سلامتی به دیدار کتاب‌فروشی "بارنز اند نوبل" هم نائل آمدیم. واقعا این کفار از خدا بی‌خبر چرا این همه کتاب دارند توی کتاب‌فروش‌هایشان؟ بعد این بی‌انصاف‌ها چرا انقدر کتاب‌هایشان دوست‌داشتنی‌ است؟ چرا آدم این همه هی دلش می‌خواهد کتاب بخرد این‌جا؟ پس چرا...خلاصه که از بعدازظهرم به غایت لذت بردم. جای همه دوستان کتاب‌دوست هم خالی. البته همین جا هم یک کتاب‌فروش بزرگ دیگر دیدم که تعطیل شده بود. ورشکست شده بود و فقط شعب کوچکش از این به بعد کار می‌کردند. اولین دلیلش را همه کتاب‌های الکترونیکی می‌دانند. مردم حتی این‌جا هم کمتر کتاب می‌خوانند به نسبت قبل.

این‌جا هوا سرد شده. حسابی هم دارد باران می‌بارد. همه‌اش امیدم به این است که هوای لوس‌آنجلس بهتر است. 

امروز علاوه بر کتاب از این بلاد کفر برای خودم مانتو هم خریدم، جل‌ الخالق! 

خواندن همشهری داستان را هم تمام کردم. احتمالا ببرمش ال‌ای جا بگذارمش برای نازنین. یک کتاب دیگر هم همراهم هست اگر نخوانده باشدش آن را هم می‌گذارم برایش. برای پرواز برگشت به اندازه کافی کتاب و مجله خریده‌ام. 

من اینجا هر روز با یک فروشگاه جدید آشنا می‌شوم که قیمت‌هایش بهتر از قبلی‌هاست. نمی‌دانم چرا از آخر به اول با این‌ها آشنا نشدم پس؟ بیچاره می‌کنند این‌ها آدم را. مرگ بر اقتصاد مصرف‌زده امپریالیست غرب و به‌ویژه امریکا جهان‌خوار (دوباره من دور برداشتم. بسه ساناز جان) البته شکر ایزد منان را که موتور خرید خاموش است، البته اگر کتاب خریدن را حساب نکنیم. راستش هیچ‌وقت یادم نمی‌آید برای خرید کتاب احتیاج به موتور خرید داشته باشم. فکر کنم موتورش کاملا جداست. هر کس این جمله آخر یاد چیز دیگری انداختش به خودش مربوط است و من مسوولیت عواقب آن را به عهده نخواهم گرفت.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۱
تگ ها :


واشنگتن 24

 

درست یک هفته دیگر این موقع من روی آسمان هستم و به سوی ایران در حال پرواز. می‌دانم خود این یک هفته می‌تواند برای خودش یک سفر درست و حسابی باشد. ولی وقتی سفرت طولانی‌تر است یک هفته می‌تواند صرف شمارش معکوس بشود فقط. نظر من را بخواهید اصلا آدم باید وقتش برای دیدن یک شهر کم باشد. وقتی وقت بیشتر داشته‌باشی وقت تلف می‌کنی. اصلا من فکر می‌کنم آدم باید کلا وقت کم داشته‌باشد تا از وقتش درست استفاده کند. 

فردا قرار است بروم یک کتاب‌فروشی در ابعاد وسیع هیچ ایده‌ای برای خرید هیچ کتاب خاصی ندارم می‌روم که بچرخم توی یک کتاب‌فروشی و ببینم چه به چشمم می‌آید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٠
تگ ها :


واشنگتن 23

 

امروز بالاخره بنده مفتخر شدم به بازدید از شکوفه‌های گیلاس واشنگتن دی‌سی. بسیار بسیار زیبا. بیشتر از هرکسی جای مادرم رو خالی کردم چون مطمئنم از دیدن چنین منظره‌هایی لذت می‌برد.

تاریخچه این جشن برمی‌گردد به بیشتر از 100 سال پیش. اما این درختان در سال 1912 از طرف ژاپن به شهر واشنگتن هدیه شده‌اند. راستش بیشتر از این را باید بعد از خواندن دقیق بروشور‌ها برای‌تان بگویم که فعلا هنوز فرصت نکرده‌ام.

باز هم توی این شهر بی‌نظیر و زیبا گشت زدیم و تا دل‌تان بخواهد عکس گرفتم. 

عصر یکشنبه را توی کلیسا جامع (سلام آزا) شهر واشنگتن بودیم. کنار هر شمعدان و عبادت‌گاهی برگه‌های pray for Japan دیده می‌شد. قلبم یک لحظه لرزید. امروز چقدر به ژاپن فکر کردم. به بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی، به زلزله اخیر و فاجعه اتمی احتمالی و به شکوفه‌های لطیف گیلاس. من برای این مردم احترام عجیبی قائلم. 

امروز کمی هم شکلات خریدم. همیشه خرید شکلات در یک سفر یعنی ناخود‌آگاه شمارش معکوس برگشتن توی ذهنم شروع شده. بخواهم و نخواهم ده روز بیشتر از سفرم باقی نمانده و قصه همیشه‌گی ترس از اضافه‌بار. فردا باید یک سروسامانی بدهم به وسایل و یک برآوردی بکنم از بارم. باید ساک سفر به لوس‌آنجلس را هم ببندم. شاید لپ‌تاپم را نبرم تا لوس‌آنجلس. باز افتاده‌ام توی همان لوپ ببرم، نبرم، ببرم...

فعلا من بروم یک چندتایی از عکس‌های امروز را بگذارم توی فیسبوک تا ببینم خدا بخواهد خوابم می‌برد یا نه.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸
تگ ها :


واشنگتن 22

 

یک زمانی وقتی من بچه بودم، اگر می‌خواستند بگویند کسی توی امریکا خیلی وضع‌اش خوب است می‌گفتند طرف پمپ بنزین دارد. (ممل امریکایی درون هر ایرانی را عشق است.) بعد من همیشه عاشق شلوارهای پیش‌سینه‌دار کارگرهای پمپ بنزین بودم. به شلوار پیش‌سینه‌دار هم می‌گفتم شلوار پمپ‌بنزینی و خیلی باهاش حال می‌کردم. بعد فکر می‌کردم آدم توی امریکا پمپ‌بنزین داشته‌باشد یعنی چند تا شلوار پمپ‌بنزینی دارد؟

حالا من امشب دعوت شدم به مهمانیی در منزل یک آقایی صاحب 5 پمپ‌بنزین. (البته من کلا یکی از وظایفم این‌جا این است که مدام دعوت بشوم منزل دوستان و آشنایان پسرعمو. کلی تجربه‌ام درباره انواع و اقسام مهاجرین ایرانی مقیم امریکا زیاد شده) بعد من فهمیدم هر پمپ‌بنزین می‌تواند آدم را صاحب یک مرسدس بنز مدل سی اس خدا بکند. این را پس از شمردن اتومبیل‌های پارک شده در پارکینگ خانه متوجه شدم. منزل مذکور باز هم در منطقه پوتومک مذکور در چند پست قبل بود. بنده از ترس اینکه در خانه مذکور گم بشوم مثل بچه‌های خوب نشسته بودم سر جایم و هربار هم که می‌رقصیدم سعی می‌کردم زیاد نچرخم که بتوانم دوباره صندلی‌ام را پیدا کنم. ولی آقای صاحب 5 تا پمپ بنزین حتی یک عدد هم شلوار پمپ‌بنزینی نداشت و من فکر کردم چه فایده دارد 5 تا پمپ بنزین وقتی یک عدد شلوار پمپ‌بنزینی نصیب آدم نکند.

از وقتی بلیط ال‌ای ایمیل شده برایم، ذکر نازنین، نازنین، گرفته‌ام باورم نمی‌شود که می‌بینم‌اش بعد از این همه سال. هی دلم می‌خواهد زود 5شنبه بشود. از طرفی اگر زود 5شنبه بشود یعنی چیزی به آخر سفر نمانده. مانده‌ام که دلم چه بخواهد. (نه که فرشتگان مقرب دست به سینه ایستاده‌اند ببینند من دلم چه می‌خواهد که اجرایش کنند از اون لحاظ!‌) 

بعد هم چرا این‌جا کسی باورش نمی‌شود که من گوشت دوست ندارم؟ اول مقادیری جوجه کباب...نه ببخشید جوجه باربیکیو کرده‌اند می‌گویند چرا کم خوردی می‌گویم ممنون من گوشت دوست ندارم. بعد کباب چنجه آورده‌اند سر میز باز می‌گویند چرا نمی‌خوری می‌گویم گوشت دوست ندارم. نشسته‌ام دارم ماست‌وخیارم را می‌خورم. همبرگر ذغالی می‌رسد. کور بشوم اگر دروغ بگویم، باز می‌پرسند چرا پس همبرگر نمی‌خوری می‌گویم گوشت دوست ندارم. استیک داغ از روی آتش می‌رسد. باز... این‌بار می‌گویم ممنون من دیگه سیر شدم.

قرار بوده امشب اینجا برف بیاید و تا فردا ظهر هم ادامه داشته‌باشد. هنوز که ساعت نزدیک 2 صبح یکشنبه است که خبری از برف نیست. من دلک برای شکوفه‌های گیلاسی می‌سوزد که قرار است از فردا جشن‌شان شروع بشود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
تگ ها :


واشنگتن 21

 

شادیا رقصنده است. خودش می‌گوید با دی‌ان‌ای ایتالیایی است اما قلبش ایرانی است. او در راهپیمایی بین دفتر حافظ منافع جمهوری اسلامی تا کاخ سفید شرکت کرده و نوار سبز را هم امضا کرده. شادیا مچ‌بند سبز FREE IRAN را هنوز از دستش باز نکرده و خیال هم ندارد باز کند. 

بعضی از همراهان من معتقد بودند او دستبند را همین‌جا پشت در رستوران ایرانی به دستش می‌بندد و اگر برنامه‌ای بیرون از فضای ایرانیان داشته باشد مچ‌بند را به دستش نخواهد بست. بعضی از همراهان من معتقد بودند این خیلی هم بد و باعث آبروریزی است که یک رقصنده از جنبش سبز مردم ایران حمایت کند. من اما بعد از اینکه درباره مچ‌بند سبزش پرسیدم و اطلاعات پاراگراف بالا را از زبان خودش شنیدم. ترجیح دادم باورش کنم. دستش را به گرمی فشردم و از اعماق قلبم از او تشکر کردم. دلم کمی گرم‌تر شد و اشک توی چشمم حلقه زد. حالم خوب است خیلی.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :


واشنگتن 20

 

خوب خدا رو شکر که مثل هزار بار گذشته پرشین‌بلاگ به سلامت از روی مین گذشت. خلاصه این‌که چندروزی سفرنامه نداشتیم مطلقا کم‌کاری و تنبلی من نبود. موضوع برمی‌گشت به اینکه امکان لاگین کردن به پرشین‌بلاگ را نداشتم.

این‌جا هوا هر روز دارد سردتر می‌شود. قرار است حتی یکشنبه برف هم ببارد. بامزه‌گی ماجرا به این است که من یک طیف گسترده‌ای از هوای این شهر را در همین دوهفته تجربه کرده‌ام. 

بالاخره موفق شدم بلیط لوس‌آنجلس را بخرم. پنج‌شنبه آخر شب راهی می‌شوم و یکشنبه برمی‌گردم. توجه که دارید پرواز لوس‌آنجلس...سریال لاست، فیلم اینسپشن...اتفاقات خفن پروازهای لوس‌آنجلس...خلاصه که حلال کنید.

از هفته آینده جشن شکوفه‌ها گیلاس یا به قول خودشان "چری بلاسم فستیوال" شروع می‌شود در دی‌سی. گمانم نیویورک نروم. شاید وقتی دیگر. من آدم هول‌هولکی جایی را دیدن نیستم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥
تگ ها :


واشنگتن 19

 

می‌دانم می‌دانم الان است که بیایید و بگویید چرا کم می‌نویسی. حالا یک پست مفصلی می‌نویسم درباره اینکه چرا کم می‌نویسم.

تازه‌های این شهر تمامی ندارد. این سفر هر لحظه‌اش برایم تجربه است. ولی حالا کم‌کم دارم جا می‌افتم اینجا. صبح که از خواب بیدار می‌شوم. منظره پشت پنجره و رنگ لحاف و بالش را دیگر می‌شناسم. انقدر پیاده و سواره و اطراف را گشته‌ام که می‌دانم کدام چهارراه را باید بپیچیم تا برسیم خانه یا از کدام می‌توانیم برسیم به جاینت یا پنرا یا...حالا دیگر احساس مسافر تازه از راه رسیده را ندارم. حالا اگر هر چیزی را ببینم دلم نمی‌خواهد تند تند بیایم و اینجا بنویسم.

توی این مسافرت زیاد می‌خندم و زیاد در لحظه زندگی می‌کنم. نمی‌دانم خاصیت اینجاست یا چی همیشه انگار یک لبخند ملایم خوبی روی لبم هست. نمی‌شود هر جا که می‌روی غریبه و آشنا حالت را بپرسند و تو هی بگویم خوب، عالی، بی‌نظیر و حالت خوب نشود. آدم‌ها همینطور چشم‌شان به هم می‌افتد به هم لبخند می‌زنند. 

اما...دلم تنگ شده. دلم آغوش مادرم را می‌خواهد و شیطنت‌های فسقل را. دلم می‌خواهد بدون تلفن با پدر و برادرم گپ بزنم. دوست دارم به جای ایمیل زدن به دوستانم ببینم‌شان. بی‌جنبه؟ هستم! اعتراضی هست؟

حالا دارم کم‌کم برنامه‌ریزی می‌کنم برای سفر به شهرهای دیگر. نیویورک که نزدیک است و لوس‌آنجلس که دور است و از اول سفر به دلم قول داده‌ام که دوستان قدیمی‌ام را می‌بینم. البته مسافرت کردن اینجا به سادگی و ارزانی اروپا نیست. ولی برای من همیشه بهترین راه پول خرج کردن سفر بوده و هست.

از آخر همین هفته هم جشنواره شکوفه‌های گیلاس در واشنگتن دی‌سی شروع می‌شود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤
تگ ها :


واشنگتن 18

 

من دلم تنگ شده براتون

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤
تگ ها :


واشنگتن 17

 

 چیزهایی هست که همه جای دنیا مثل همه. مثل بوی کود حیوانی. مثل درد میگرن.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢
تگ ها :


واشنگتن 16

 

ورونیکا متولد آرژانتین است. پدرش بولیویایی و مادرش آرژانتینی هستند. ورونیکا در ایالت متحده امریکا زندگی می‌کند. همسرش ایرانی است و یک دختر یک ساله دارند به نام والنتینا. امروز من و ورونیکا و والنتینا با هم رفتیم خرید.

برایش گقتم که در ایران خیلی‌ها تیم فوتبال کشورش را دوست دارند. گفتم که خیلی‌ها مارادونا را دوست دارند. گفت خیلی‌ها در آرژانتین از مارادونا دل خوشی ندارند. به خاطر اعتیادش و روابط متعدد خارج از ازدواجش می‌گفت: "در جام جهانی دل همه مردم آرژانتین با تیم ملی نبود. برای همین هم قهرمان نشدیم"

گفتم که دوست دارم امریکا جنوبی را ببینم. گفت در آرژانتین و بولیوی نیازی به هتل نداری. دارم به سفر سال آینده فکر می‌کنم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢
تگ ها :


واشنگتن 15

 

سال نو همه‌گی مبارک.

به اطلاع همه برسونم که حتی این‌جا هم سال تحویل شد. و این‌جانب نمی‌دونم چی شد. یعنی واقعا نمی‌دونم چی شد که تونستم بعد از سال تحویل موقع عکس گرفتن با هفت سین، آقای پنبه خان رو بغل کنم و باهاش عکس بگیرم. من خودم از خودم متعجب می‌باشم و هنوز در بهت و حیرت به سر می‌برم. یعنی انقدر بهت‌زده هستم که هنوز فرصت افتخار کردن پیدا نکردم.

الان شما صبح اول فروردین‌تونه؟ الان خیلی‌هاتون خوابین هنوز؟ خیلی‌هاتون بیدار شدین و دارین به خودتون فحش می‌دین که چرا یه روز تعطیل رو نتونستین درست و حسابی بخوابین؟ ما آخر شب‌مونه. ما مسواک زده‌ایم و می‌خواهیم بخوابیم. فردا هم هیچ‌جایی نمی‌رویم عید دیدنی فوقش برویم توی شهر بگردیم. بهله

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱
تگ ها :