خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

از دویدن

 

مفهوم جدیدی از دویدن توی ذهنم در حال شکل گرفتن است. حالا فکر می‌کنم مهم نیست رفتارهای بیرونی‌ام چقدر شبیه دویدن است یا آهسته قدم زدن یا حتی ایستادن. حالا فهمیده‌ام، می‌شود یک گوشه ایستاد، مطلقن بی‌حرکت و در ذهن دوید. به گمانم زخمی که زمین خوردن بعد از این دویدن بر جانم می‌نشاند بارها دردناک‌تر و ویران کننده‌تر از دویدن در دنیای بیرونی است. حالا با این مفهوم جدید به خودم می‌گویم ندو. 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
تگ ها :


از حسرت‌ها

 

یه تکه فیلم است از تانگو آرژانتینی. محوش می‌شوم. نمی‌دانم چند بار دوباره از سر می‌بینمش. زمان را گم می‌کنم و برای نمی‌دانم بار چندم به خودم لعنت می‌فرستم که چرا چرا چرا رقص را جدی دنبال نکرده‌ام. ظاهرا قبل از تولد، قرار بوده بروم کلاس باله. کمی بعد از به دنیا آمدنم رقص حرام شد. بعد که کلاس‌های رقص زیرزمینی شدند، گران‌تر از چیزی بودند که بتوانم شرکت کنم و همیشه درس مهم‌تر بود. چند سال بعد که به خودم آمدم و خواستم برای دلم کاری کنم یک کلاس مسخره‌ای رفتم به جای لذت بردن فقط همه چیز به نظرم مسخره می‌آمد. می‌گویند روان آدمی‌زاد برایش مهم نیست کاری که دوست دارد را چگونه انجام بدهی، درونت از زمانی که صرف کار دل‌خواهت می‌کنی لذت می‌برد و بی‌زمانی را تجربه می‌کند. مقایسه، بهتر و بهترین بودن همه مربوط به دنیای بیرون از توست و فریب ذهن بیمار از دنیای رقابتی...روزی صدبار این‌ها را با هم تکرار می‌کنم و باز آخر آخرش حسرت رقصیدن می‌ماند ته دلم. حسرت ویران کننده‌ترین حس زندگی است. مى‌تواند تمام داشته‌هایت را برایت بی‌ارزش کند و تمام معنی زندگی را برایت به فریب خلاصه کند در نداشته‌ات. روزگاری بود که خودم را آدمی می‌دیدم بدون جسارت و کاملا ترسو که هر روز بر حجم حسرت‌هایش اضافه می‌شد. حالا راستش احساس نمی‌کنم جسارت ندارم. اما می‌دانم هنوز قدرت مقابله با حسرت را ندارم. هنوز آن قدر شجاع و جسور نشده‌ام که فرصت تجربه کردن را از خودم بگیرم و برگردم به حصار امن تجربه نکردن و دوباره حسرت بر حسرت سوار کردن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
تگ ها :


از دل برود

 

وسط حرف‌هایمان خیلی بی‌مقدمه می‌گوید: "تو اگر یک بار دیگر ازدواج کنی من به همسرت خیلی خیلی جدی هشدار می‌دهم که نه تنها سفر برود و نه بگذارد تو تنها سفر بروی. چون تو بعد از هر سفر توانایی عجیبی پیدا می‌کنی برای ترک کردن آدم‌ها"

شخصیت اصلی کتاب "مهمانی خداحافظی" شیدا اعتماد در گیرودار مهاجرت یک دوست دیگرش و بعد از کلی فرورفتن در خاطرات قدیمی بالاخره می‌فهمد چرا این همه با مهاجرت دوستانش مشکل دارد.

من هم شاید حالا دارم می‌فهمم مشکل کجاست. من نمی‌توانم. یا شاید جمله بهترش این باشد: من ناتوانم، من ناتوانم در حفظ رابطه‌ای که آدم آن سر رابطه در ارتباط مدام با من نباشد. وقتی آدمی را بخواهم و نباشد به سادگی و حتی بی‌رحمانه حذفش می‌کنم. این شکلی است که وقتی کسی مهاجرت می‌کند تقریبا مطمئنم که دارم از دستش می‌دهم. خبر مهاجرت برای من برابری می‌کند با خبر یک بیماری لاعلاج. برایم نوید مرگ است. مرگ...مرگ قطعی‌ترین و گریزناپذیرترین و حتی شاید لازم‌ترین اتفاق زندگی است.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
تگ ها :


تلف شدگان

 

هر شب توی آن لحظات قبل از خواب کلی مطلب توی ذهنم چرخ می‌خورد که بنویسم این‌جا. اما صبح یا به اندازه شب قبل به نظرم جالب و خواندنی نیستند. یا یک ایراد بزرگ منطقی توی فکرهایم پیدا می‌کنم یا نگران می‌شوم که با نوشتنش کسی را آزار بدهم.

مثلا گاهی فکر می‌کنم من آدم کم توقعی هستم توی روابط با آدم‌ها و تنها یک توقع جدی دارم از آدم‌هایم" ازم توقع زیادی نداشته باشند...بعد که می‌خواهم همین حرف را بسط بدهم می‌رسم به جاهایی که حس می‌کنم حرفم چندان هم درست نیست.

یا مطالب دوستم را درباره مهاجرت خوانده‌ام و از تشبیه‌اش درباره مرگ و مهاجرت خوشم آمده و می‌خواهم بگویم شاید مهاجرت نوعی خودکشی باشد. (قبلا گفته‌ام که نظرم درباره رابطه مرگ و زندگی چیست) و دلم می‌خواهد یادآوری کنم آدمی که خودکشی می‌کند بخواهد و نخواهد خودش را حذف کرده و باید شجاعت پذیرش حذف شدن هم داشته‌باشد.و بپذیرد خیلی اتفاق‌هایی که در رابطه‌اش با آدم‌های سابق زندگی‌اش افتاده نتیجه مستقیم تصمیم خودش بوده...تا می‌خواهم برای مطلبم مثال بزنم می‌ترسم دوستانم را بیشتر از این که تا حال آزار دیده‌اند آزار بدهم.

یا فکر می‌کنم به کودکی‌ام و اینکه یاد گرفته‌ام دلتنگی نکنم. و حس می‌کنم همین دلتنگی نکردن باعث شده به سادگی آدم‌هایم را از دست بدهم. و کار به جایی برسد که خیلی وقت‌ها حس کنم پایان دادن به رابطه‌ها برایم چقدر ساده شده و شاید دیگر اصلا کسی را دوست ندارم...بعد که می‌خواهم ربط این‌ها با هم را بنویسم فکر می‌کنم همه‌اش نوعی کشف شخصی است و برای کسی جز خودم جالب و خواندنی نیست.

یا درگیری آدم‌های عزیز زندگی‌ام را می‌بینم با غریبه‌ها و آشناهای دور و نزدیک و بعد دلم می‌خواند نشانشان بدهم که از همین درگیری چقدر می‌توانند چیز یاد بگیرند. یا آدمی که این همه حس می‌کنند از جنس‌شان نیست پس حرف‌هایش چقدر به دردشان نمی‌خورد اتفاقا چقدر شبیه خودشان است. بعد باز فکر می‌کنم این‌ها چیزهایی است که هر آدمی خودش باید درباره‌شان فکر کند و به نتیجه برسد. حرف‌های من فایده‌ای نخواهد داشت.

یا فکر می‌کنم به دلخوری‌ام از یک دوست و دلم می‌خواهد برایش این‌جا بنویسم بعد یادم می‌افتد می‌توانم این بار که مفصل با هم حرف زدیم برایش از دلخوری‌ام بگویم.

خلاصه این می‌شود که چیزی در این وبلاگ نوشته نمی‌شود و من پر می‌شوم از بذر پست‍های وبلاگی که به بلوغ نرسیده تلف می‌شوند. دور و برم را جنین‌های سقط شده پر می‌کند.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٧
تگ ها :


تولدش مبارک است

 

امروز اولین روز از ده‌امین سال زندگی "خجسته" است. مهم نیست که شاید این روزها کمتر می‌نویسمش، مهم این است که این روزها بیشتر از هر زمان دیگری در زندگی من موثر است این صفحه.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
تگ ها :


رفیق‌های سخت‌تر؟

قهوه دم کرده بودم برای خودم. به خودم گفتم حیف که شکلات ندارم. بعد یاد آن جمله خودم افتادم که یخچال من از منابع ویژه خودش همیشه شکلاتش رو تامین می‌کنه. تا شکلات‌هام تموم می‌شه یا سوغاتی می‌رسه یا می‌رم سفر یا شکلات فروشی هیجان‌انگیز سر راهم سبز می‌شه. ناامید در یخچال رو باز کردم و نگاهم افتاد به یه لینت 300 گرمی بادومی. هنوز حتی 24 ساعت نگذشته بود از هدیه گرفتن این مائده بهشتی. به کل فراموشش کرده بودم.

قبلا گفته بودم: بعضی آدم‌ها بلدند یک طوری با آدم رفاقت کنند که وقتی نیستند، وقتی تلفنی با آدم حرف نمی‌زنند، وقتی ایمیل و اس.ام.اس. هم نمی‌زنند آدم حضورشان را حس کند و دلش به دوستی‌شان گرم باشد. خوب بعضی‌ها هم...بلد نیستند همه این‌ها را. این از ارزش دوستی‌شان لزوما کم نمی‌کند اما رفاقت کردن باهاشان را سخت می‌کند.

حالا می‌خواهم بگویم آدم‌هایی هم هستند که وقتی فیزیکی در کنار آدم حضور ندارند اصلا نیستند یک طوری نیستند که انگار هرگز نبوده‌اند. نمی‌دانم اگر به قبلی‌ها گفته‌ام رفیق سخت به این‌ها باید چه بگویم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها :